تبليغاتX
افکار مخفی
Hidden Thoughts
همبستگی - وابستگی - دلبستگی
 
این تفکر  در  شنبه 1388/09/07
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
تمامی لغات و اصطلاحات ما ایرانبا در طول سالها شکل گرفته و نسل به نسل تغییر پیدا کرده. مثلاْ «دگرگونی» شاید از «دیگر گونه» نشآت گرفته، می‌خوام بگم كه این كلمات ریشه‌ی «روانشناسی» دارن. كلمات «همبستگی» و «وابستگی» و «دلبستگی» هم از این قاعده مستثنی نیستن؛ حالا كاری نداریم كه این خارجی‌های گور به گور شده به این اصطلاحات چی می‌گن، اما احتمالاً اونها هم به همین صورت به این كلمات رسیدن.

می‌خوام در مورد این اصطلاحات و تاثیر و بازخوردشون در زندگی صحبت كنم. كه یاد بگیرین تو زندگیتون موفق باشین و زندگی با ثباتی داشته باشین، همسر سابقم هیچ وقت منو جدی نگرفت و همیشه می‌گفت "علی، عزیزم؛ تو خیلی بی شعوری" اما من اثبات می‌كنم كه اینطور نیست!

یاد روزای جهنمی افتادم... روزایی كه زنم مجبورم می‌كرد كه ظرف بشورم... خدا نصیب نكنه... فرض كنید شما می‌خواین ظرف بشورین. برای ظرف شستن می‌بایست «دست» داشته باشید و مطمئناً «دستكش» كار رو برای شما آسونتر می‌كنه و از آسیب دستها جلوگیری می‌كنه. شما برای شستن ظرف‌ها به دست‌هاتون «وابسته» هستین چون به اون «نیاز» دارین و بدون اون شستن ظرف‌ها امكان‌پذیر نیست (حالا نگو ماشین ظرف‌شویی، به اونم وابسته‌ای به هر حال) اما دستكش چیزی نیست كه بدون اون نشه ظرف شست، می‌تونم بگم كه شما به اون دستكش «هم‌بسته» هسنین، نه «وابسته».

كسی وابسته می‌شه كه «ضعف» یا «كمبود» داره، اما كسی كه «هم‌بسته» می‌شه «قدرت» داره و اشیاء یا افراد دیگه باعث «قدرتمندتر» شدنش می‌شن نه اینكه اون نیرو رو از اونها كسب كنه. وابستگی یك طرفه هستش در حالی كه همبستگی دو طرفه؛ كسانی كه با هم همبستگی دارن باعث قدرتمندتر شدن هم می‌شن، اما كسی كه وابسته می‌شه مثل یه انگل انرژی می‌گیره و زمانی كه اون انرژی بهش نرسه می‌میره!

«دلبستگی» یكی از مهمترین روابط عاطفی آدم‌هاست. تو دلبستگی ممكنه هم همبستگی وجود داشته باشه، هم وابستگی یا مخلوطی از هر دو تا. دلبستگی زمانی ارزشمند‌تره كه وابستگی كمتری در اون وجود داشته باشه و به همبستگی میل كنه. چرا به خونواده‌هامون وابسته می‌شیم كه بعد مرگ برامون عزیز شن؟ چرا به پول وابسته می‌شیم تا وقتی كه نیست احساس خلا می‌كنیم؟ چرا به جای اینكه برای پول كار كنیم، نمی‌ذاریم پول برای ما كار كنه؟ چرا وقتی دلبسته‌ی كسی هستیم با رفتنش غمگین می‌شیم؟ چون ما بیشتر وابسته بودیم تا هم‌بسته... مادری كه برای مرگ فرزندش خودخوری می‌كنه دلیلش وابستگیشه... دلیلش اینه كه می‌ترسه «بدون اون» چطور به زندگی ادامه بده، دلیلش «وابستگی» خودشه. هر چه قدر كه تو رابطه‌ی عشقی وابستگی بیشتری وجود داشته باشه، شکست عشقی سریعتر و سنگین‌تری در انتظار طرف هستش.

وابستگی نشونه‌ی خودخواهی آدماست و همبستگی نشونه‌ی نوع‌دوستی. همبستگی تعادل دو طرفه ایجاد می‌كنه و آدما با همبستگی پیشرفت می‌كنن و راهی به سوی كمال رو پیش می‌گیرین، اما وابستگی یه كفه‌ی ترازو رو سنگین می‌كنه و در آخر نابود می‌شه، مثل شخصی كه اونقدر می‌خوره و از این خوردن لذت می‌بره، اما در نهایت اونقدر چاق می‌شه تا بمیره! دلبستگی توام با وابستگی هم لذت خودش رو داره، اما در نهایت به شكست منجر خواهد شد.

به «تن» هم نباید وابسته بود، چون ممکنه فردا به دلیلی همین دستی که باهاش ظرف می‌شورم رو از دست بدم. وابستگی باید تنها به چیزهایی باشه كه ابدی هستن نه فانی و تنها و تنها چیزی كه ابدیه خداست... باید به خدا وابسته و دل‌بسته... چون مطمئنن خدا به همبستگی ما احتیاجی نداره.


یه چیزی: حالا دیگه من ماشین ظرف‌شویی دارم و از هفت دولت آزادم!
یه چیز دیگه: من قصد ازدواج دارم؛ اما از همین الان بگم كه ظرف نمی‌شورم!
یه چیز دیگه تر: علی جون تو آخرشی! تو قند و نباتی! تو عسلی، تو یه گوگولیِ به تمام معنایی! خاک تو سرت!
نوستالگوز
 
این تفکر  در  دوشنبه 1388/09/02
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
عنوان وبلاگ؟ آره... يه مدتی بود همه هی می‌گفتن نوستالژیک نوستالژیک... یه جورایی کلاس می‌ذاشتن که بله مام فلان... گفتیم چه کنیم؟ چه نکنیم که از غافله عقب نمونيم، گفتيم ما هم عرض اندام كنيم، مرسی دوست ابله من كه تشخيص دادی «قافله» رو اینجوری می‌نويسن!

نمی‌دونم... اين تله پاتی چیه؟ داشتم به آهنگ ابی گوش می‌دادم، دقيقاً‌ تو حال و هوای دوران قديم و خاطرات بودم كه مامانم پرسيد "هنوزم به اون فكر می‌كنی؟" دهنم وا موند که چطور فهمید؟ حالا اینجای آهنگ بود:

بهار وقتی بهاره، که بوی تو رو داره
وگرنه مثل هر سال، خزونِ انتظاره
دلم امیدواره، اگرچه گله داره
که برگردی دوباره، روزا رو می‌شماره
می‌دونم كه تو امروز، پشيمون تری‌از من
بيا كه ديره فردا، واسه به هم رسیدن
خانوم گل آی خانوم گل...


گاهی آدما فکر می‌كنن فقط يك نفر می‌تونه باشه، همون نیمه‌ی گم شده، این کاملاْ درسته (با اینکه ممکنه چند نفر شبیه به هم باشن) اما گاه آدما خیلی زود، با يه برخورد ساده فكر می‌كنن اون همون نيمه‌ی گم شدست، با اینکه حتی خیلی ها تازه بعد از ازدواج تشخیص می‌دن كه همسرشون نیمه‌ی گم شدشون نبوده!

با یه برخورد ساده شروع به رویا پردازی می‌كنن و سعی می‌كنن طرف رو به خودشون جذب كنن و به قولي نزديك شن. حتی ممکنه یه عشق آتشین هم ایجاد بشه، اما تاریخ نشون داده که تنها عاشق شدن به مرور زمان مستحکم و پایداره.

هزاران نفر تو این دنیا پیدا می‌شن كه حرف آدم رو می‌فهمن، دلنشینن، كه آدم پيششون احساس آرامش می‌كنه، كه آدم فكر می‌كنه كه عاشقشون شده، اما آيا اينها همون نيمه‌ی گم شده هستن؟ خوب باید بگم که نه، اینطور نیست.

هنوزم دوسش دارم، اما احتمالاْ نیمه‌ی گم شده‌ی من نبود. اصلاْ  خدا از قبل تعیین کرده که نیمه‌ی گم شده‌ی من کیه و چه زمانی باید به زندگیم بیاد. پس با این اوصاف بهتره که سرم تو کار خودم باشه و سعی نکنم به کسی علاقه‌مند شم يا جلب توجه كنم.

بهتره همه رو دوست داشته باشم. همونطور كه عشق خالص وجود نداره. اغلب عشق (كه عشق واقعي نيست) وسيله‌ای می‌شه واسه ارضاء نیازهای روحی و جسمی... وسیله‌ای برای خالی شدن، صرفاً براي احساس شخصی، احساس‌هایی مثل دوست داشته شدن و عشق ورزیدن. این زمانیه که طرف رو صرفاْ واسه خودت می‌خوای. دلت تنگ می‌شه چون نيست كه «نیاز خودت» برطرف بشه.

چرا وقتی که می‌شه همه آدما رو دوست داشت، وقتی که می‌شه احساس قشنگ دوستی رو بین چندین نفر تقسیم کرد، معطوف یک نفر کنیم؟ که با رفتنش انگار کل زندگیمون نابود شده؟ چرا «یک نفر» باید کل سرمایه‌ی زندگیمون باشه که بهش بگیم «بدون تو می‌ميرم» خوب... دليلش رو گفتم، چون «خودمون احساس نیاز می‌كنيم»

نه عزيزم... تو بدون اون نمی‌ميری. مطمئن باش كه اين احساس نياز تو با خيلی‌ها رفع می‌شه. همون خيلی‌هايی که صرفاْ «فکر می‌كنيم» دلنشين هستن... آره... كسانی که «شبیه» کسی هستن که عاشقش بودی، حتی بهتر از اون هم ممکنه بیاد، اما اون حتماْ نیمه‌ی گم‌شده‌ی تو نیست!

دنیا گلستونه و هر گلی یه بویی داره. چرا فکر می‌كنی که خوشبو‌تر از اين گلی که چیدی و بوئیدی وجود نداره؟ چون توجه، هوش، عواطف، احساس و... همه چیزت رو روی اون سرمایه گذاری کردی... چون غیر از اون هیچ بویی رو استشمام نمی‌كنی. اون گلی که برای تو چیده می‌شه و مطبوع ترينه رو «فقط» خدا می‌ذاره جلوت تا بچينيش و هر گلی رو که خوشبو بود دلیلش این نیست که خدا واسه چیدنش برات گذاشته.

گاهاْ بعضیا گلی رو چیدن و با اون مشغولن، اما یهو گل دیگه‌ای چشاشونو می‌گيره و سعی می‌كنن اونو هم بچينن و هر ۲ رو با هم داشته باشن. بايد بگم كه اين يك خود فروشيه! خودفروشي تنها مختص جسم نيست، دل و روح رو هم می‌شه فروخت... زمانی که «شک» کردی که گل دوم بهتره، در اصل گل اول رو لگدمال کردی و خودفروشی کردی. با یه دست نمی‌شه ۲ تا گل برداشت. در نهايت بدون كه هر دو رو از دست خواهی داد... بدون که تو «عاشق» نبودی و احساس تو فقط از روی خودخواهی و ارضاء نیازهای خودت بوده.

همه گلها برای چیدن نیستن، بعضی‌ها ظاهر زيبايی دارن اما با چیدنش خاری با یک درد عمیق تو دلت می‌شينه. بعضي از گلها رو فقط بايد ديد، از بعضی ها مراقبت کرد و بعضی‌ها رو فقط بوئيد... اگه گلی رو بچینی دیگه توجهت فقط به اونه و نمی‌تونی از گلستان رنگارنگ خدا، که پر از رنگها و عطرها و خاصیت‌های مختلفن استفاده کنی.


یه چیزی: گل من کجاست؟
یه چیز دیگه: من هنوزم دوستت دارم، حتی نمی‌دونم كجای این دنیایی... نمی‌دونم ازدواج كردی یا نه؟ اما به تو مدیونم و آرزوی خوشبختی می‌كنم برات.
يه چيز ديگه تر: اين روزها از تو «الهام» می‌گيرم...
تولد دوست خوب مبارك!
 
این تفکر  در  یکشنبه 1388/08/24
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
امروز تولد گل دخترمه و بدون مقدمه چینی و لوس بازی می‌گم كه تولدت مبارك!

دوستی راهیه كه ممكنه به عشق منتهی بشه، اما عاشقی كردن خیلی سخته، منظورم عشق واقعیه، عشق خالص... پس می‌شه گفت كه وقتی كه نمی‌تونیم عاشق باشیم بهتره كه دوستی كنیم. دوستی خالص و نا خالص نداره، یا طرف واقعاً دوسته، یا اصلاً دوست نیست. دوستی‌های آبكی و الكی هم كه بهش می‌گن آشنا و نه دوست...

باید بگم كه گل دختر یكی از اون دوست‌های واقعیه كه تو خیلی از شرایط عكس‌العمل‌هایی رو نشون داده كه می‌شه گفت یك آزمایش دوستی بوده. من سعی می‌كنم ویژگی‌های این دوست رو اینجا بنویسم؛ بلكه یادم بمونه كه دوست خوب چه ویژگی‌هایی داره.

بزرگترین ویژگی یه دوست خوب اینه كه فداكار و از خود گذشته هست... یه دوست خوب از خودش، از خوشی‌هاش، از فرصت‌های خوبش می‌زنه و اونو برای دوستش خرج می‌كنه. یه دوست واقعی حتی كارهایی رو انجام می‌ده كه واسه خودش انجام نداده و حتی ممكنه از اعتقادات و یا حقش برای شادی دوستش بزنه.

خودخواهی چیزیه كه دوستی رو نابود می‌كنه. این هم با گزینه‌ی بالا ارتباط داره. كسی كه دوست رو صرفاً برای شادی و نشاط خودش می‌خواد نمی‌تونه دوست ارزشمندی باشه. یه دوست خوب قبل از اینكه شرایط خودش مهم باشه، شرایط تو واسش مهمه.

دوست خوب خواهش‌های معقول تو رو سریعاً و حتی بدون اینكه گفته بشه برطرف می‌كنه و همیشه بهت احترام می‌ذاره. اون خیلی زود می‌فهمه كه تو چی می‌خوای و ذهنتو می‌خونه.

یك دوست، یك همرازه. كسی كه قابل اعتماده و می‌شه خصوصی‌ترین مسائل زندگیتو باهاش در میون بذاری و از غمها و درد دلت بگی.

یه دوست خوب اگه حس می‌كنه نمی‌تونه دوستش رو درك كنه، اقلاً همدلی و همدردی می‌كنه كه این خودش یه نوع دركه.

یه دوست صادقه... اما نه اینكه هر حرف راستی رو بگه. یه دوست خوب می‌دونه كه گاهی باید دروغ گفت. دروغی كه ممكنه شاد كننده باشه و یا دروغی كه از ناراحتی جلوگیری می‌كنه. صداقت بدون درك كردن شرایط یه نوع حماقته.

یه دوست خوب همیشه مدافع توئه، یه حامی. چه پشت سرت و چه جلو روت. از اینكه كسی حرف ناروایی در موردت می‌زنه ناراحت می‌شه.

یه دوست واقعی مهربونه، این مهربونی با گزینه‌ی اول یعنی از خودگذشتگی بی ارتباط نیست. مهربونی بدون انتظار و بدون منت. پرستار مهربونی كه خوبت می‌كنه.

دوست خوب حسود نیست... چه حسادت به دوست‌های دیگه، چه حسادت به موفقیت‌ها... یك دوست خوب همیشه بهترین‌ها رو برای دوستش می‌خواد، بهترین‌هایی رو كه شاید خودش نداشته و نداره.

یه دوست خوب پیش تو مغرور نیست. نه تو رفتار، نه تو گفتار و نه تو فكر خودش. هرگز خودش رو بالاتر نمی‌بینه و كوتاه میاد. همیشه جایگاه خودش و دوستش رو می‌دونه؛ جایگاهی كه بالا و پایین نیست. یه دوست خوب لجبازی نمی‌کنه، لجبازی از یه نوع غرور بچه‌گونه نشآت می‌گيره.

یك دوست همیشه خدا رو در نظر می‌گیره... رضایت و خشم خدا رو تو رفتار و گفتارش در نظر می‌گیره. كه چه اعمالی باعث شادی خدا می‌شه كه اونو برای دوست انجام بده و برعكس.

یه دوست خوب الگوی خوبی هم هست. الگویی كه باعث می‌شه آدم زودتر به كمال برسه. یه دوست خوب به موقع انتقاد می‌كنه، به موقع تشویق می‌كنه، نصیحت می‌كنه... یه دوست خوب مثل یه چراغ راهنماست. یه دوست خوب تلاش می‌كنه كه تو پیشرفت كنی، كه شاد و سلامت باشی و احساس خوشبختی كنی.

یه دوست خوب هرگز از تو دلخور نمی‌شه و بدی‌های تو رو خیلی زود فراموش می‌كنه و چیزی كه به یادشه خوبی‌های توئه.

یه دوست خوب صاف و ساده هست... كلاس نمی‌ذاره و همه چیزو معمولی می‌بینه. یه دوست خوب بیشتر به فكر معنویات رابطه‌هست نه مادیات.

البته... مهمترین مسئله اینه كه تو خودت باید لایق یه دوست خوب باشی... اگه كسی بهت توجه نمی‌كنه، اگه از همه بدی دیدی... اگه دوست خوبی نداشتی بدون كه خودت هم آنچنان خوب نبودی... تا خوب نباشی هرگز نمی‌تونی یك دوست خوب داشته باشی. نمی‌خوام بگم كه من خوبم، روی صحبتم با اونایی هستش كه از عالم و آدم گله دارن و به دلیل رفتار ناشایست خودشون منزوی شدن.دوستی رو باید مراقبت كرد، مثل یه ساختمون كه به مرور خراب می‌شه... باید جلا داد؛ باید شست و گه‌گاهی گرد و غبار رو كنار زد و تازش كرد.

گل دختر با اینكه ممكنه از بعضی از دوستاش زخم خورده باشه؛ هرگز نگفت... اما بعضی‌ها اونقدر از نامردی و زخم زدن دوست‌ها شكایت دارن كه می‌بایست یك دوست به تمام معنا باشن! در صورتی كه خودشون دست كمی از اونایی كه ازشون بد می‌گن ندارن!


اما... بزرگترین خصلت یه دوست خوب اینه كه روز تولدتو هیچوقت یادش نمی‌ره و بهت تبریك می‌گه!

بگو با منی که نبضِ
روزگارو دست بگیرم
بگو تا از این زمونه
خنده هامو پس بگیرم

بگو هستی که بمونم
پشت زندگی نمیرم
تو که تو قصه نباشی
از تموم غصه سیرم

ترانه ی سکوتم‌و
تنها تو می شنوی عزیز!
عطر زلال غزل‌و
رو تنِ واژه‌هام بریز...



يه چيزی: با بهترین دعا‌ها تولدت مبارك...
يه چيز ديگه
: از سردنویس عزبز عذر می‌خوام كه به این سرعت به روز كردم... چون مختص امروز بود. قول می‌دم كه بعد از چند روز این پست رو به حالت موقت در بیارم تا پست شما چندین روز باقی بمونه.
تابستان خود را چگونه گذارندید؟!
 
این تفکر  در  جمعه 1388/08/22
و به نام
سرد نویس
به ثبت رسیده است

 

بنام الله. پاسدار خون شهیدان که با خون خود درخت پربار اسلام را آبیاری ...

تابستان ! بله، برادر بزرگ و پدرم می گویند: تابستان اصولا چیز خوبی است. در ایران معمولا بچه ها (از نوع غیراستثنایی اش) به مدرسه نمی روند. که همه چیز از همین جا شروع میشود:

اواخر خرداد ماه که میشود، بهمراه پدر یا مادر به همراه برادر بزرگتر، در برخی موارد هم با پسر بقال محله راهی اخذ کارنامه می شوند. و از شانص بد، معمولا نمرات درخشان است. و صد البته نمره انضنباط بیست است بی تردید. پدرم می گوید: دانش آموزان خارجی در درس شیرین انضباط عرضه ی گرفتن  نمره ی کمتر از بیست را ندارند. و این از ضعفشان است نه از طرز تربیت­شان. خلاصه بگذریم: قبولی خرداد!

 

  ادامه ی مطلب ....

متن کامل را بخوانید ...
اخلاق عشقی!
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1388/08/14
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
می‌خواستم از رزالت‌های يك آدم پست فطرت و بی‌خانواده بنويسم، بلكه تجربه‌ای مفيد باشه برای دوستان، از چگونگي برخورد با اين جور آدما؛ بعد ديدم كه بهتره كه ننويسم، چون اينجا حرمت داره و حيفه كه با كلمات نامربوط مربوط به اين جور آدما حروم بشه.


عشق چیزی نیست که با جلب توجه کردن بتونی به دستش بیاری. یعنی اگه حس کردی عاشق کسی شدی اولاً لزومی نداره که اونم عاشقت باشه؛ ثانیاً اگه فکر می کنی «لزومی داره» سعی نکن که جلب توجه کنی. مخاطب من خودمم؛ یعنی با خودم حرف می زنم، پس اگه کسی ذره ای غرور داره و فکر می کنه دارم نصیحت می کنم می تونه همین الان روی این نگرش جیش کنه.

همیشه سعی کردم خودم باشم، با علم به بدی های ظاهری و باطنی؛ هرگز برای کسی «فیلم» بازی نکردم. همیشه شناخت خودم رو به درک طرف مقابل واگذار کردم. این خیلی هیجان انگیزه که با وجود بدی های ظاهری؛ کسی بتونه خوبی های باطنی تو رو کشف کنه. این یعنی طرف تو می فهمه و آدم ارزشمندیه.

فكر می‌كنم اگه رفتار من برای خيلی‌ها ناپسند باشه، اما اگه به نظر خودم  موجه باشه؛ حرف ديگران هيچ اهميتی نداره. دليلش غرور يا احساس عقل كل بودن نيست، دليلش ايمانيه كه به عقايدم دارم؛ ايمانی كه شايد خام باشه و رفته رفته بنا به دركم پخته خواهد شد. اگه بخوام با حرف و انتقاد اين و اون خودمو عوض كنم، مطمئنن اونی كه اين «من» رو مي‌پسنده و باهاش حال مي‌كنه رو از دست خواهم داد.

اخلاق هم جنبه‌ی ظاهری داره و هم جنبه‌ی باطنی. اخلاق خوب هميشه كليد پيشرفت و آرامشه، اما در هر صورت كمی اخلاق بد هم يه جور نمكه، چيزی شبيه به سياه و سفيد كه كش و قوس ايجاد مي‌كنن، مثل 2 تا آهنربا كه تا دفع نباشه، جذب هم معنی نخواهد داشت. كسی كه كاملاً خوب باشه حتماً يه فرشته هست و هيچ آدمی به طور مطلق خوب نيست.

جنبه‌هاي ديگه‌ی ظاهری كه به جذابيت ربط داره هم خيلی مهم نيست. تو اول بايد تكليف خودتو مشخص كني كه كه اولاً تا چه حد ظاهر واست مهمه و الويت داره و در ثاني ببينی كه آيا قراره همه ازت خوششون بياد و يا اينكه تنها يك نفر «همونطور كه هستی» تو رو بخواد. اسير ظاهر شدن هميشه پيامد‌های خطرناكی داره و باعث دردسره. اينكه می‌گی من چاقم و نچسب، اينكه زشتم و تكراری چيزيه كه مربوط به ظاهر نيست و كاملاً به اخلاق ربط داره. اين اخلاقه كه روح تو رو پرورش می‌ده و اين روح توئه كه امواج مثبت يا منفي ارسال مي‌كنه.

هیچ آدمی با خنده ی زورکی جذاب نمی شه و منشاء تموم لبخند ها اخلاق خوبه. سیاه پوست ترین آدما با لبخند دوست داشتنی به نظر میان و موزون ترین قیافه ها بدون لبخند و اخلاق خوش اصلاْ به نظر نمیان.

پس می‌شه گفت که عشق و اخلاق و جذابیت رابطه‌ی معناداری با هم دارن و آدم با اخلاق ازرش بیشتری برای عشق ورزیدن داره.


يه چيزي: اگه می‌دونستم گلی رو كه بهش آب می‌دم، خاری می‌شه تو چشمم؛ زودتر از اينها لگد مالش می‌كردم.
يه چيز ديگه: وقتی كه «ولش كن» رو تو به من می‌گی؛ نمي‌تونم كه ولش نكنم!
يه چيز ديگه تر: و باز هم زخم دوست نماهاي نامرد... اين نيز بگذرد... خودخواهی آدما كه تمومی نداره...
یه چیز دیگه تر تر
: این روزها چقدر آهنگ هیشکی مثل من نمی شه به ما فاز می دهد.

اشتباه
 
این تفکر  در  سه شنبه 1388/07/28
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
وقتی که از شادی من کسی ناراحت می‌شه، اون شادی برای من حرومه. هرگز نمی‌تونم وقتی که دوستام شاد نیستن من شاد باشم؛ چه برسه به اینکه اسباب شادی من به نحوی منجر به غم اونها بشه.

نمی‌دونم چطور انقدر سریع اتفاق افتاد، اما الان دیگه بی تفاوتم. وقتی که می‌بینم در مورد شخصیتش اشتباه کردم، وقتی که می‌‌بینم محبتی نبوده تا بخواد از بین بره، وقتی که با این رفتار ارزشش کاملاً ثابت شد و فهمیدم چه قدره... وقتی فکر می‌کنم چیزی رو از دست ندادم و به طور کلی وقتی که می‌بینم این داستان «مهم» نبود... احساس خوبی به من دست می‌ده. حس می‌کنم بار بزرگی از دوشم برداشته شد و راحت شدم. خدا رو شکر که بهش مدیون نبودم. چیزی که سراسر غم و انرژی منفی بود پایانی بهتر از این نمی‌تونست داشته باشه.

واقعاً حکمت خدا همیشه درسته... یعنی نباید شک کرد... همیشه آدما متوجه این حکمت نمی‌شن اما گاهی بعد از مدتی؛ حتی چندین سال متوجه می‌شن. حکمت خدا کاملاً عادلانه و بی نقصه. البته اگه بی عرضه‌گی و امتحان‌ الهی رو جزو حکمت و قسمت به حساب نیاریم می‌شه گفت که چشم بسته باید حکمت خدا رو قبول کرد و شاکر بود.

«اعتماد عاطفی» حسیه که تنها با چند نفر تو زندگیم داشتم و دارم. یک نفر که خیلی وقت پیش رفت که بهش مدیونم و همیشه دعاش می‌کنم؛ و ۲ نفر که هنوزم هستن. این خیلی شگفت آور و بزرگه و مایه‌ی افتخار و خوشحالیم. وقتی می‌بینم که اینا هستن و همیشه کنارم... واقعاً فکر می‌کنم که چه قدر خوشبختم...

واقعاً خدا رو شکر می‌کنم... خدا همیشه به من گفته که شناخت آدما و نزدیک شدنم بهشون به اختیار خودمه؛ اما وقتی که اشتباه کردم باز اومده کنارم و به طرز معجزه آسایی منو از نگرانی در آورده. حس می‌کنم تجربه‌هام بیشتر شده. از شناخت آدما و افکار و طرز برخوردی که لیاقتشونه. به قول آتتا "خلایق هر چه لایق".

از لحاظ کاری و مالی وضعیت صعودیه، از لحاظ روحی خیلی بهتر از قبله، از لحاظ درسی هیچ...

گل دخترم رو خیلی اذیتش می‌کنم و همیشه با بزرگواری خاص خودش منو می‌بخشه و همیشه صمیمی‌تر از قبل کنارمه... نمی‌دونم... گاهی احساس می‌کنم من به کسی که ادعا نداره ظلم می‌کنم و برعکس کسی که خیلی ادعا می‌کنه خوبی... اما این اشتباهه... چون این برعکسه... کسی که ادعا کرده در عمل هیچ غلطی نکرده و کسی که ادعایی نداشته همیشه تو تموم «سختی و مشکل»ها عملاً کنارم بوده. من آبجی گل و گل دخترم رو خیلی دوست می‌دارم.


یه چیزی: چیزی شکست، چیزی رنگ باخت، چیزی محو شد... دیگه هرگز نمی‌تونی اونی باشی که قبلاً برام بودی.
یه چیز دیگه: به فافا تبریک می‌گم؛ همین جا بهترین آرزوها رو دارم براش. لحظات صورتی که شرعی هم باشه بهترین لحظات عمره؛ از تک تک لحظه‌هاش استفاده کن. جالبه که بگم چیزی رو که تو خونه‌ی خدا واسه من ازش خواستی برآورده شده... سختی‌هام اونقدر زیاد شده؛ اما صبر و تحملم هم زیادتر... به نحوی که هیچ مشکلی برام مشکل به حساب نمیاد. شاید «سختی و مشکل» از دایره‌ی واژگان زندگی من حذف شده. ممنونم...
یه چیز دیگه تر: اعتراف به اشتباه شجاعت می‌خواد که خوشبختانه من این شجاعتو داشتم و دارم!
یه چیز دیگه تر ترسالروز ملاقات با گل دخترم مبارک  جداً که روز فراموش نشدنی و پر از نشاطی بود... یادش به‌خیر.
یه چیز دیگه تر تر تر: اگه توجیه‌های احمقانه‌ات باعث می‌شه تا عذاب وجدان نداشته باشی، ادامه بده، چون منم دلم راضی نمی‌شه به خاطر خودخواهی‌هات عذاب وجدان بگیری!
مرگ و زندگی (2)
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1388/06/26
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
گاهی آدما به جای اینکه آرزوی مرگ کنن (فرار به جلو) آرزو می‌كنن كه كاش اصلاً به وجود نمی‌اومدن (فرار به عقب) اوه مای روح خبیث!

خوب، همه می‌دونن كه آدم از خاك؛ یا یه ماده‌ی پست به وجود اومده. حالا اگه فرض كنیم كه اگه آدم نبودیم، می‌بایست خاك می‌بودیم. خاكی كه زیر پای هر جانوری ممكنه باشه، ممكنه لجن بشه یا حتی آجر! شاید آدم وقتی كه خاك بود تنها آرزوش این بود كه آدم باشه.

حیفه وقتی كه این فرصت به وجود اومده، فرصتی شبیه به مسابقه، شبیه به یه كنكور از دست بره، به همین دلیله كه می‌گم كسی كه دوست داره بمی‌ره یا وجود نداشته باشه آنچنان با ایمان نیست.

اسارت مادی خیلی بده كه این افكار رو به وجود میاره. ادم اسیر چیزهای مادی می‌شن، چیزایی كه  وجودشون سنبل خوشبختی‌ان، و نبودشون سنبل بدبختی. به نظر من سلامت جسم هم مایه‌ی خوشبختی نیست چون مادیه. فقط عدم سلامتی چیزیه كه آدمو آزار می‌ده. چون آدم اسیر مادیاته. البته نه اینكه بد باشه، فكر می‌كنم فقط فرشته‌ها می‌تونن تا این حد اسیر مادیات نباشن.

جسم کامل و سالم، پول، رفاه... كسی كه نداره آرزوشو داره، كسی كه داره و از دست می‌ده افسوس می‌خوره. شاید خیلی آرمان‌گرا و شعاری صحبت می‌كنم، اما واقعاً اینا باورهایی هستن كه سعی می‌كنم بهش عمل كنم. چون فكر می‌كنم درست اینه. چون فكر می‌كنم آرامش و خوشبختی واقعی تو چیزای معنوی هستش و خوشبختی واقعی و امید به زندگی با بی توجهی به مادیات امكان‌پذیره، و معنویات دقیقاً از خود آدم و روحش شروع می‌شه.

یه مسئله‌ی حد میانه هم هست که آدما آرزو می‌کنن جای یکی دیگه بودن؛ جای فلان آدم پولدتر، مشهور یا خوشبخت... اما برخلاف ظاهر آدم خوشبخت، باطن کاملاً خوشبخت نیست، اون هم مشکلاتی داره که شاید برای من قابل تحمل نبود اما اما اون «تحمل» می‌کنه. شاید اگه جای اون بودم با همین بی‌عرضه‌گی نمی‌تونستم از فرصتای اون استفاده کنم. شاید اگه جای کسی بودم که بهش ارث رسیده همه‌ی مال رو هدر می‌دادم. اصلاً این جایگزینی‌ها اونطور نیست که تصور می‌شه؛ تصور این چیزها؛ یعنی چیزهایی که وجود ندارن شبیه تصور فضای ۱۰ بعدی هستش.

والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
تکبیر

مرگ و زندگی
 
این تفکر  در  سه شنبه 1388/06/03
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
انقدر با شهامت نگو كه "من از مرگ نمی‌ترسم" چون حقیقتاْ «مرگ» هیچ ترسی نداره! كلاً ترس یه احساس من‌درآوردی آدماست، كه از باور‌های اشتباهِ كابوس‌وارِ توهم گونه نشآت گرفته و مربوط به آینده هستش.

اصلاْ این تفکر که «بمیرم و راحت شم» یعنی چی؟! یه جوری می‌گی انگار كه قبلاً یه بار مُردی؛ یا اینكه فیلم مستند «مرگ آدمیزاد» رو دیدی! لابد لب استخر با ۲ تا هلو (منظورم میوه‌ی هلوئه) اینور اونورت می‌شینی و فارغ از درد و دغدغه، آرامش واقعی؟! با چی‌توز موتور سوار؟! با هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی؟ یكدستگاه پژو؟ ماهانه پنجاه‌هزار تومن؟

متاسفانه آدما بیشتر از «زندگی» می‌ترسن تا «مرگ»... جدا از ترس از مشكلات زندگی، بعضی‌ها می‌خوان فرار كنن، نباشن، بمیرن... چون فكر می‌كنن كه مرگ بهتره؛ راحت می‌شن، انگار «عدم» می‌شن، اما فی‌اواقع اینطوری نیست،‌ اوه مای خرس قطبی پیر! یكی منو بگیره!

الان كه درد می‌كشی، در اصل روحت داره درد می‌كشه، وقتی كه بمیری روحت «نمی‌میره»، پس ممكنه دردها ادامه داشته باشه و حتی شدید‌تر بشه. اون موقع دیگه «جسم» نداری كه بخواد كمكت كنه، الان لااقل می‌تونی به روحت برسی تا درد نكشه.

متاسفانه اغلب دردهای آدمی روحی هستن نه جسمی و همین باعث بیماری افسردگی و احساس پوچی و تمایل به مرگ می‌شه. دلیل دردهای روحی هم «ارضاء نشدن نیازهای روح و وابستگی به جسم» هستش. به خاطر همین آدما به دنبال یه «معجزه» یا «اتفاق» هستن.

معجزه کلمه‌ای كاملاً بی‌معنیه‌ای هستش! یعنی اینكه ما اتفاق خاصی رو «معجزه» ببینیم بی‌معنیه. به نظر من «نفس کشیدن» خودش یه معجزه هست، «دیدن» یا «تفکر» یه معجزه‌هست... آدما خودشون معجزه هستن... هر چیزی كه خدا پیش آورده و میاره یه معجزه‌هست... چرا فكر می‌كنیم مثلاً بین «قدرت شنیدن» با «شفا پیدا کردن مریض» تفاوتی هست؟ نه... تمام کارای خدا معجزه هستش، فقط چون که ما گرفتار «مادیات» شدیم تفاوت قائل می‌شیم، مادیات هم كه فقط پول نیست... از همین جسم بگیر تا احساس ترس از مرگ، تا رفاه زندگی و وابستگی به اطرافیان همه مادیات هستن، بگذریم...

بحث سر ارضاء روح بود. بعضی از واژه‌ها که تعریف خاصی نمی‌شه داشت و فقط حسی هستن می‌شه گفت كه معنوی و باعث ارضاء روح می‌شن. البته لازمه‌ش اینه كه از مادیات فاصله بگیریم، فكر نمی‌كنم تو، دوست عزیز من كه «آرزوی مرگ» می‌كنی نمازت قبول باشه، چون عملاً بی‌ایمان بودن خودتو اثبات كردی.

از ایمان گفتم... یادم میاد یه بار بحث مفصلی راجع به ایمان داشتم. گفتم كه «ایمان یعنی همه چیز» ایمان سرشار از کلمات معنوی هستش که همشون به «خدا» منتهی می‌شن... گفتم كه ایمان یعنی «عشق» یعنی «امید»... یعنی «رهایی» یعنی «همه‌‌ی چیز‌های قشنگ معنوی»

ایمان فقط ایمان به خدا نیست... ایمان به دنیا «صبر» رو حاصل می‌كنه، ایمان دلی «عشق» رو ایجاد می‌كنه. ایمان به خدا «آرامش» میاره... كلمات قشنگی كه باید بهش برسی، شاید نمی‌فهمی چی می‌گم، شاید فكر می‌كنی «قشنگ حرف زدن» آسونه... اما خوب... تو آزادی که هر طور که می‌خوای فكر كنی...

یادمه وقتی زبان انگلیسی بلد نبودم فقط می‌شنیدم... اصلاً‌ نمی‌فهمیدم یعنی چی؟! اما بعد‌ها كه فهمیدم؛ درك كردم كه اون شنیده‌ها چه قدر به من كمك كرد. تو هم بشنو و بهش فكر كن. شاید بیشتر به دیوار پیله‌وار شومی رو كه دور خودت تنیدی فكر كنی، شاید پخته ترشی... تو هم چیزایی به من بگو كه فكر می‌كنی شاید پخته‌تر شم.


یه چیزی: علی چه قدر بلایی، هنوز امید مایی
یه چیز دیگه: اگه بنا به فیلسوف بازی بود تو وبلاگ شخصیم می‌نوشتم. نه اینجا كه فقط چند تا دوست صمیمی می‌خونن.
یه چیز دیگه تر: رنگ رویا گاهی زندگی رو شیرین می‌كنه، بزنش به زندگیت.

پراکنده نوشت
 
این تفکر  در  یکشنبه 1388/05/18
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

می دونم یه اشتباهه
بوی عطر تو رو خواستن
با تو از معجزه گفتن
حتی از عشق شنفتن

.... اشتباه بود، اشتباه بود... دل به تو بستن گناه بود...

آنگاه كه احساس یك «مهره‌ی سوخته» رو داری نگران نباش، این یعنی چیزت اونقدرا هم بزرگ نشده، عقلته منظورم. هنوز كسی برای كشف هست، كسی برای یافتن و نثار كردن چیزی كه دیگران لیاقتشو نداشتن، علی جان... نا باوری رو باور كن و به عادت كردن عادت؛ تا برسی به چیزی كه باید.


دوست هموطن من، چه احساسی داری وقتی واسه اولین بار نماز جمعه می‌ری؟ اصلاً خدائیش تو قبلاً نماز می‌خوندی؟! پس چرا ركوع رو «ركو» می‌نویسی؟!

واسه تو یه موج سبزه
به قشنگیِ گیاهه
واسه من فتنه و آشوب
رنگ دریای سیاهه

[deleted]

خیلی حرفا در مورد وقایع اخیر داشتم؛ اما با «حرف» من و تو كه اتفاقی نمی‌افته، جز اینكه تو به من بدبین شی و با من لج، صرفاً به این دلیل كه "افكار من با افكار تو متفاوته" پس دوست عزیز بیا با هم با لبخند چیز كنیم به این روزگار  منظورم تف بود. حالا اگه كسی بندری بلده هم می‌تونه بیاد وسط.

 این وقایع باعث شد اطرافیانم رو بهتر بشناسم، اینکه کی چطور فکر می‌كنه مهم نیست، مهم اینه که چه قدر جنبه‌ى شنیدن حرفای مخالف رو داریم. که بعضیا چه قدر کوته فکر و سطحی بینن. نه به دلیل افکارشون، به دلیل اعمالشون.


غم و تنهایی تا مغز استخونم نفوذ کرده اما راضی هستم. من بابت این غم شادم، خدا رو شکر می‌كنم. خدا رو شکر که این ظرفیت رو داشتم. باور کنید خیلی ها این ظرفیت‌ها رو ندارن. خیلی‌ها از فکر زیاد به پوچی می‌رسن. اما من از فكر زیاد عاشق شدم! احساس می‌كنم این وضع منو به خدا نزدیکتر کرد... به جای اینکه به این نتیجه برسم که دنیا چه قدر بی معنیه، دارم فکر می‌کنم که همه چیز سر جای خودشه و همه چیز شیرین و لذت بخشه.

فکر می‌کنم که تفاوت آدما عین عدالت خداست. فکر می‌كنم همه چیز مثل تخم مرغ شانسی بین مردم قسمت شده... ظرفیت‌ها، داریی‌ها، محیط زندگی، عقل و ... ممکن بود من یه سرمایه دار، یا یه آدم خیلی معروف می‌شدم. ممکن بود آبدارچی فلان شرکت یا فلان بازیگر و خواننده می‌بودم. اما اینی که هستم شانس من بود، این قسمت من بود.

بی‌پول باشم یا پولدار، عاقل یا مشنگ، سالم باشم یا مریض... اصلاْ اهمیت نداره. مهم اینه که با توجه به شرایط چطور فکر کنم، تصمیم بگیرم و چطور از حداکثر ظرفیت‌هام استفاده کنم.

خدا نیازی به آزمایش من نداره، همونطور که نیازی به عبادت کردنم نداره. خدا نمی‌خواد مخلوق خودش رو امتحان کنه، چون قبلاْ یه بار به خودش تبریک گفته و می‌دونه كه این جانور دقیقاْ چیه و قبلاْ یک بار آدم رو امتحان کرده... اون می‌خواد «خودم به خودم ثابت بشم» می‌خواد خودم بفهمم که چی هستم. که توی این آزمایشا «خودم به خودم ثابت بشم» حتی تو عبادت... می‌خواد كه خودم درك كنم كه چه قدر مخلصم نه اینکه به خودش ثابت بشه. چون اون تنها کسیه که از آینده هم خبر داره.

وقتى كه «خودم به خودم ثابت شدم» یعنی به خودشناسى رسیدم و این باعث شناخت بهتر خدا می‌شه و فکر می‌كنم این همون راه کماله.


خدایا! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

خدایا! مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد، مرا رایگان ابزار قتاله‌ی دشمن، برای حمله به دوست نسازد.

خدایا! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

خدایا! مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیماری‌ای شده است از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا به رعایت مصلحت، حقیقت را ضبح شرعی نکنم. 

 


یه چیزی: از کجا باید شروع کرد قصه عشقو دوباره؟ تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره... 
در 26 اُم، 26 ساله می شویم!
 
این تفکر  در  جمعه 1388/04/26
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
حالا این جوان هستش که با دست و سوت حضار روی سن می ره و تو روز تولدش اراجیفی رو بلغور می کنه:

ممنون.... ممنونم... [صدای دست ها قطع نمی شه] ... مرسی.... متشكرم...  [صدای دست ها و سوت ها همچنان ادامه داره] بسه خواهشاً ... ممنون...  [صداها قطع نمی شه] ای بابا... خفه شید 2 دیقه می خوام زر بزنم برم، عجبااااا !  [ناگهان صداها قطع می شه و تنها صدایی كه میاد صدای یك مورچه ی بار داره كه به شوهرش داره می گه: "دیگه وقتشه عزیزم!"]

خوشبختانه خیلی از دورنماهای پارسال اتفاق افتاد، كه "كار" مهمترینش بود، اما متاسفانه درس ها مطابق اون چیزی كه باید پیش می رفت پیش نرفت. درسم دقیقاً مثل ساختن یه ساختمون می مونه كه نصف سمت راستش رفته بالا، حتی نمای داخلیش هم طراحی شده اما نصف سمت چپش هنوز در حال پی ریزی هستش و بعد از هر پی ریزی دوباره فرو می ریزه.

[جوان با تشویق حضار روبرو می شه و جوان با یك كلمه صدا ها رو می خوابونه:] مرض! خودتون بی عرضه این، خودتون بی شعورین، خودتون بی لیاقتین! [سكوت عجیبی فضا رو فرا گرفته و تنها صدای ناله های مورچه ی باردار هستش كه سكوت فضا رو به هم می زنه و پرسش یكی از حضار كه:]

- ببخشید جناب جوان، شما قصد ازدواج ندارید؟
+ سوال خوبی رو مطرح كردین دوست عزیز؛ اتفاقاً بنده امسال رو سال ازدواج نامگذاری كردم!

ازدواج چیزی نیست كه حتی آدم "قصد" كنه یا منتظرش باشه، اما می تونه شرایط رو آماده كنه كه اگه یه روزی خدای نكرده موقعیتش پیش اومد به خاطر وضعیت مالی و شغلی، یا تحصیلی و مسكن این بد شاشی، ببخشید؛ بد شانسی رو از دست نده. امسال سال فراهم كردن لزومات ازدواجه!

البته شاید در مورد ازدواج خیلی حرف زدم كه همش شوخی بوده، خدا می دونه كه حتی ۱ بار هم به طور جدی در موردش فكر نكردم، پس حالا كه امسال سال ازدواجه از خانومایی كه صف كشیدن عاجزانه خواهش می كنم كه نوبت خودتون رو رعایت كنید، ما به روابط اهمیتی نمی دیم و به شما اطمینان می دم ضوابط جزو اولویت هامون باشه، خانوم با شمام، واسه خر كه یاسین نمی خونم؟! راستی شما چند سالتونه؟ دانشجوئین؟!

یادم میاد یه پست در مورد "ایمان" نوشتم، كه "ایمان یعنی همه چیز" یكی دیگه از چیزای ارزشمند "صبر" هستش كه اینم در دایره ی لغات و الفاظ نمی گنجه. دنیا و صبر ارتباط خاصی دارن، این یكی از مقادیر تاثیر گذار در توابعی هستش كه خدا برای دنیا نوشته.

صبر در مثل "گر صبر كنی ز غوره حلوا سازی" نمی گنجه، در "سوختن و ساختن" هم نمی گنجه، صبر با ایمان ارتباط قشنگی داره كه بعداً یه پست مفصل در موردش می نویسم، فقط همین قدر بگم كه "صبر" یعنی "تحمل توام با رضایت" و این خیلی قشنگ و انجامش خیلی سخته. بعضیا تحمل می كنن، اما غر هم می زنن و گلایه می كنن، این صبر نیست، بعضیا بالاجبار تحمل می كنن؛ این هم صبر نیست، صبر اونه كه ایمان داری كه این "فشار" حكمت خداست و با "رضایت و آْغوش باز" اونو تحمل می كنی، نه اینكه می سوزی و می سازی.

در كل برای دوستان آرزوی خوشبختی می كنم، امیدوارم دوستان ترشیده ی من هم مثل اون دختره كه دیگه داشت می ترشید زودتر به خونه ی بخت برن و پسرهای مثل من همچنان از مجرد بودنشون لذت ببرن و حالا حالا ها طعم بدبختی رو نچشن.

"برای تو ... تنها كسی هستی كه محبتت دریای شادی و دریغ لطفت رنجش منه، تو كه اولین دعای بعد از نمازمی، تو كه یادت؛ مثل الان گونه هامو خیس می كنه... با تمام وجود دوستت دارم..."

[صدای حضار كه با پچ پچ آغاز می شه: كیه؟ كییی رو می گه؟ جوان كسی رو دوست داره؟! كییی؟ فضا كم كم ساكت می شه و تنها صدایی كه شنیده می شه، صدای بچه مورچه ی ۱۷ دقیقه ای هستش كه می گه: "مامانی من زن می خوام!"]


یه چیزی: هر كی كه گوجه پرتاب كرد تو اونجاش.
یه چیز دیگه : منظورم روحش بود.
یه چیز دیگه تر: از تبریكات دوستان سپاسگزارم.
یه چیز دیگه ترتر: آهنگ وبلاگ، نگو نمی شه...