همه ی حیوانات در مرکز جنگل جمع شده بودند.
ظهر بود. مراسم سنگسار لاکپشت پیر بود به ارتکاب زنای محصنه .
همه ی حیوانات جنگل
گرگ، شیر، خرگوش، موش، آهو
همه
زدند و زدند و زدند...
سیل سنگ بود که به سمت لاکپشت پیر می آمد.
سنگ سنگ سنگ
کم کم خلوت و خلوت تر شد
خورشید غروب کرد.
لاک پشت از لاکش بیرون آمد !
و خمیازه ای کشید و به موبایلش نگاه کرد:
اس ام اس آمده بود:
"همه چی مهیاست، زودتر بیا. قربانت: آقا پرویز"
نمی دونید؟
چرا؟
جیش دارید؟!
میدونم اصلاً مهم نیست،اما تولد حمیده. حمیده جون نه "حمید" یا همون آقای دیوانه كه منم همین جا بهش تبریك میگم!
تو سالی كه گذشت خیلی پولدار شدم! یعنی كارم خیلی زیاد بود و این خیلی خوب نیست. همیشه چیزی رو به دست میاری و چیز دیگهای رو از دست میدی. هر چه قدر بیشتر چیزی عایدت بشه؛ چیز دیگهای از زندگیت كم میشه. باز اینجا هم باید تعادل رعایت بشه.
یكی از چیزهایی كه از دست دادم همین نوشتن بود؛ منی كه از دوران ابتدایی افكارم رو یادداشت میكردم... رابطههام خیلی كم شدن؛ و درسهام هم موندن و خیلی چیزای دیگه. اما به اهدافی كه پارسال در نظر گرفته بودم رسیدم.
هدف امسال سلامتی و آرامشه. البته سلامت كامل دارم؛ ولی میدونم این نشستنهای طولانی پشت میز كار بالاخره كار دستم میده. آرامش هم دارم، فقط باید خودمو واسه اتفاقای ناگوار آماده كنم؛ یعنی اگه اتفاق بدی افتاد قوی باشم و آرامشمو حفظ كنم.
همونطور كه میبینید وقت نوشتن هم ندارم وگرنه میبایست یه پست مخصوص مینوشتم.
از دوستانی كه تبریك گفتن ممنونم.
نمی دونید؟
چرا؟
آلزایمر دارید؟
مهم نیست براتون؟
خوب اشکالی نداره،برای من مهم بود و یادم بود و برای شما هم از این به بعد مهم باشه!
۲۷ سال پیش در چنین روزی علـــــــــــــــــــــــی متولد گردید.
من به نمایندگی از خودم و خودش و سوسن و سوزن و اعظم این اتفاق خجسته و میمون رو تبریک میگم.
+ علی جون مخلصیم داداش.![]()
منو مهربون نگا کن
تا نلرزه دل و دستم
اسم تازه مو صدا کن
تو بگو که من کی هستم؟
منو مهربون نگا کن
یه نگاهی عاشقونه
یه نگاهی که همیشه
ته قلب من بمونه
منو مهربون نگا کن
تا نیفتم از سرودن
بهترین فصل کتابه
لحظه های با تو بودن
کی به جز من مث سایه
می درخشه با نفسهات
اون کیه که غصه داره
واسه شبنم دو چشمات
اون کیه که حتی تو خواب
تو همیشه روبروشی
اون اسیر جاده هاست و
تو جواب جستجوشی
منو مهربون نگا کن
از همیشه تا همیشه
آخه تو بارون عشقی
رو تن خسته ی بیشه
دل بی تابمو بسپار
به یه آواز صمیمی
مث خاطرات دیدار
پای اون سرو قدیمی
تو همون كوچه ی بن بست
كه گذر گاه غزل شد
اونجا كه اسم من و تو
مثل يه ضرب المثل شد
بزرگ شدیم. فهمیدیم که زندگی سخته. فهمیدیم که بار سختی ها تو این دنیا خیلی بیشتر از شادیهاشه. فهمیدیم که باید جنگید و مقاومت کرد. که صبر داشت و گاهی سکان زندگی رو به زمان سپرد.
فکر می کنم هنوز هم آدمایی هستن که خودخواه نیستن. که اسیر پول نیستن و برای منفعت شخصی حریص نیستن. آدمایی که ظاهرشون عین باطنشونه. آدمایی که می مونن و مهربونن. آدمایی که به خاطر پول و مقامت، به خاطر سودی که از تو نصیبشون می شه کنارت نیستن. آدمایی که ذاتاً نوع دوستن و خوب... از خدا می خوام که همچین آدمایی رو همیشه سر راهمون بذاره.
برای همه ی دوستان و دشمنان، چه اونایی که موندنی بودن، چه اونایی که رفتن و چه اونایی که خودم ترکشون کردم آرزوی آرامش دارم. آرزو می کنم که موقعیتی نصیبشون شه که که بتونن به اندازه ای که به جسمشون می رسن، به فکر روحشون هم باشن. امیدوارم روح کسی مریض نشه که این بدترین درده.
از طرف دوستان افکار مخفی سال نو رو با بهترین آرزوها تبریک می گم.
یه چیزی: خدا بیامرز خسرو شکیبایی بعد مرگش چه قدر فیلم بازی کرد!
یه چیز دیگه: داستان عباس آقا رو به دلیل مشغله نتونستم ادامه بدم، ببخشید.
یه چیز دیگه تر: من صاحب یک ماشین صفر شدم. نمی گم چی
"این خدای تو اسم نداره؟" اینو یكی از اون دو تا از عباس آقا پرسید. "چرا... الله، این اسم خدای منه" این جمله رو آقا عباس با تمام افتخار و غرور میگه. باز اون دو تا غول میخندن و عباس آقا با خودش میگه: حتماً اونها از اینكه من یه مسلمان واقعی هستم ذوق زده شدن!
سوالات اونا از اصول دین ادامه داشت و عباس آقا با كمال اعتماد به نفس و افتخار هر چی كه شنیده بود رو با جوابهاش پس میداد و با هر جواب اون دو نفر میخندیدن و عباس آقا مطمئن تر و مسلطتر میشد تا اینكه غولها مشتهاشون رو با عصبانیت روی میز كوبوندن. انگار كه خودمونی شدن عباس آقا تموم شد و باز دلش لرزید.اخمهاش تو هم رفت و با خودش گفت: "من كه همه چی رو درست گفتم، یعنی چی؟ حتماً یه جای كار ایراد داره"
"آره! یه جای كار ایراد داره" این جمله رو غولها همصدا گفتن. عباس آقا با تعجب و بی اختیار به اونا نگاه كرد و تو دلش گفت: "یعنی اونا فكر منو میخونن؟!" دوباره صدای اون دو تا هیولا همزمان و با شدت بیشتری به گوش عباس آقا رسید: "آره!" عباس آقا روشو برگردوند. دیگه كلافه شده بود. احساس میكرد اینجا خودِ جهنمه. فكر میكرد كه یعنی كدوم حرفش درست نبوده كه باز صدای غولها رو شنید: "هیچ كدوم از حرفات درست نبود!"
"الله وجود نداره" ما دو نفر خدا هستیم، این جمله رو یكی از غولها گفت.
ادامه دارد...
دوباره همون صدای شبیه به رعد رو شنید، اما اینبار بلندتر و واضح تر. شوك بزرگی به آقا عباس وارد شد و تكون شدیدی خورد. گوشش از شدت صدای برق درد گرفته بود، با ترس و لرز گوشش رو گرفت، ترسی كه آمیخته با كنجكاوی بود. با خودش گفت از این هیولاها بعید نیست كه صداشون اینطوری باشه. صدا تكرار میشد، حالا دیگه اون جملهی برق آسا واضح تر شده بود. انگار كه یه جملهی فارسی بود... آره اون یه سوال بود كه میپرسید "خدای تو كیست؟".
عباس آقا با خودش فكر كرد "این جمله چهقدر آشناست" انگار این وضعیت قبلاً براش اتفاق افتاده، اما یادش نمیاومد كه كی و كجا؟ بی حركت بود و سرش پائین، چشماشو به زمین دوخته بود. دستاش میلرزید و پر از تشویش بود؛ اما این چیزا دیگه واسش مهم نبود. به تنها چیزی كه فكر میكرد این بود كه انگار این ماجرا رو قبلاً تجربه كرده یا فیلمش رو دیده. تو همین فكرا بود كه یهو به خودش اومد، چشاش درشت شد و دستاشو گذاشت رو سرش. میلرزید. دیگه مطمئن شده بود كه جریان از چه قراره. یاد حرفای مادرش افتاد كه هیچوقت اون حرفا رو جدی نمیگرفت:
"عباس جان؛ پسرم... نمازتو بخون. كارای خوب انجام بده؛ با خدا باش. وقتی كه آدم میمیره دو تا فرشته میان تو قبرش و در مورد ایمانش سوال میپرسن. اگه به سوالهاشون جواب درست بدی قبرت تبدیل به بهشت میشه، اما اگه به خدا ایمان نداشته باشی قبرت ترسناك و جهنمی میشه"
عباس آقا مطمئن شد که مرده و اینجا قبرشه اما به این فكر میكرد كه این دو تا شبیه همه چی هستن جز فرشته! كمی آروم شده بود كه همهی جوابا رو میدونه و بعد از چند تا سوال ساده میره بهشت. با كمی تردید و من و من كردن گفت: " خدای من خداست"
ادامه دارد...
استرس و دلهره تموم وجودشو فرا گرفته بود. مرتب ذکر میگفت. ذكرهایی كه مادرش میگفت و هیچوقت به اون اعتقادی نداشت... كمی آروم شد و فكر كرد شاید كسی دزدیده باشدش. شاید اینجا زندونی شده و اصلاً زنده هست... اما چرا نفس نمیكشید حتی وقتی كه سعی میكرد هوا رو تو سینش بده یا فوت كنه. انگار اصلاً هوایی وجود نداره. آقا عباس با خودش فكر كرد آخرین بار كجا بوده و كی خوابیده اما چیزی یادش نمیاومد. حتی یادش نمیاد که الان چه ماهیه و حتی چه فصلیه...
یک آن فضا عوض میشه. دیگه از تاریكی خبری نیست. هر چی كه هست نوره و نور. چشماش و میبنده و از شدت نور دستش رو جلو چشاش میگیره. حس میكنه رو یه صندلی نشسته. از شدت دلهره نمیدونست چی كار كنه. حتی فكرش هم دیگه كار نمیكرد. فكر میكرد روانی شده و اونجا تیمارستانه. چشماشو به زور باز میكنه. ۲ نفر رو با لباس سفید میبینه كه جلوش نشستن. دیگه اطمینان پیدا میكنه كه توی تیمارستانه و ۲ تا دكتر یا پرستار كه میخوان درمونش كنن.
عباس آقا احساس میكنه داره سكته میكنه. لال میشه و مثل احمقها به اون ۲ نفر زول میزنه. با دیدن اونا میخواد از جاش بلند شه و فرار كنه اما نمیتونه. انگار كه نیروی جاذبهی زمین ۱۰۰۰ برابر شده. انگار به صندلیش میخ شده. صورتشو بر میگردونه تا اون دو تا قیافههای ترسناكی رو كه دیده بود نبینه. دلش میخواد زودتر از تیمارستان مرخص شه. با خودش میگه لابد بیماریش خیلی پیشرفت كرده و دچار توهم خیلی زیادی شده تا این حد كه او قیافه ها رو مثل هیولای توی فیلمها میبینه. جرات پیدا میكنه و حرف میزنه. با دستها و صدایی لرزون... "از جون من چی میخواین؟ به خدا من روانی نیستم"
ادامه دارد...
با یكی از برنامههای «افکار مخفی» در خدمت شما هستیم. باز هم میخواهیم زری چند زده و مخ شما را گاز بگیریم. پس با ما همراه باشید، «جوان» هستم از شبکهی بلاگفا!
امروز میخواهیم در مورد خصلتهای خبیثهی انسانی با شما سخن بگوییم. میخواهیم بگوییم كه تمامی خصلتهای بد آدمیزادی از «ضعف شخصیتی/روحی» انسانها نشات میگیره. ما تا جایی مثالهایی میزنیم و بقیه رو به عهدهی خودتون میذاریم. مواد لازم رو در آخر براتون تشریح میكنیم، حالا همین مواد رو با هم مخلوط میكنیم و با درجه ۱۴۰ فارنهایت میذاریم تو فر. واقعاً خیلی باید ابله باشم كه با این حرفها احساس بامزگی كنم
خوشمزگیمو شخصاً به طور اصولی و با كمی ولع بخورم!
تمام خصلتهای بد برای برطرف كردن ضعف ها و كمبودهای شخص پا به عرصه میذارن، اوه
دقیقاً خصلتهای خوب هم همین كار رو انجام میدن، یعنی باعث برطرف شدن ضعفهای روحی/شخصیتی میشن؛ اما به شیوهی درست.
دروغگویی
ساده ترین و خطرناکترین خصلت بد «دروغگویی» هستش كه مادر گناهانه و كم و بیش همهی ما این صفت رو داریم. تمام خصلتهای بد شبیه به همین هستند، با تفاوتهای خاص. تیر دروغگویی خیلی سریع از كمان تصمیم رها میشه تا به مركز سیبل آسودگی برسه، غافل از اینكه تیر راستی و درستی دیر از كمان خارج میشه اما بعد از شتاب از تیر دروغ سبقت میگیره؛ با این حال این تیر به نقطهی مركز سیبل میخوره اگر چه دیر رها شده. آدم دروغگو «ترسو» هستش که این یک ضعف شخصیتی به حساب میاد. بعضی از صفات بد مثل تهمت از همین دروغه.
غرور
من از «غرور» و «آدم مغرور» متنفرم. همیشه اولین و مهمترین فاکتوری که برای انتخاب دوست داشتم نداشتن غرور طرف بود. به نظرم اگه فقط یه خصلت بد تو دنیا باشه همین غروره که خودش ایجاد مسبب خصلتهای بد دیگه هستش. ضعف شخصیتی آدم مغرور «خود کم بینی» هستش که میخواد خودش رو بالا و بعضاً اونطور كه نیست نشون بده. كسی كه تواضع داره به خودش ایمان داره و بدون غرور پیش همه بزرگه. آدم با شعور کسی رو پست نمی بینه. آدم مغرور کلکسیونی از صفات بد رو داره، مثل خودخواهی، خود رائی، از خود راضی بودن و خودشیفته بودن و...
خشم
آدم عصبانی حتی اختیار رفتار خودش رو هم نداره و «بی اختیاری» یک ضعفه. آدم عصبانی هرگز نمیتونه سیاستمدار بشه، منظورم سیاست تو همهی زمینههاست، منظورم مشی درست زندگی و كار و... هستش. آدم عصبانی كه از روی عصبانیت گناه میكنه آدم با ایمانی نمیتونه باشه.
حسادت
به نظرم حسادت سه نوعه. یکی اینکه طرف چیزهای خوب دیگران رو میبینه و فقط افسوس میخوره، یكی اینكه ضمن اینكه افسوس میخوره آرزو میكنه كه چیزهایی رو كه دیگران دارن نصیب اون هم بشه، نوع سوم حسادت كه گناهه طرف آرزو میكنه كه چیزهایی رو كه دیگران دارن از دست بدن و حتی واسه این هدف تلاش میكنه. آدم حسود ذرهای مهر و عاطفه نداره و به نظرم ضعف شخصیتی «بدبینی» باعث این صفت میشه و ارتباط معنا داری با صفت «غرور» از نظر «روحی» داره. آدم حسود همیشه كینه به دل داره و غیبت میكنه.
ریا
کسی که فیلم بازی میكنه، چه فیلم مستند و چه فیلم دروغ در اصل ریا كرده. آدم ۲ رو خودش رو جوری نشون میده كه نیست. به نظرم «ریا» همون «غرور نرم همراه با دروغ» هستش. آدم مغرور غرورش رو نشون میده اما آدم ریاكار غرور رو مخفی میكنه و كاملاً نامردانه بروز میده. آدم ریاكار هم دچار ضعف شخصیتی «خود کم بینی» هستش که سیاست رفتاری شبیه و متفاوتی با آدم مغرور داره.
اینها پایهی اكثر بیماریهای روانی-شخصیتی هستن. همهی اینها به هم ربط دارن. همهی اینها نوعی از بیماری روحی هستن. خصلتهای بد زیادی هست اما اینها به ذهنم اومد. اینها گناه هستن.
یه چیزی: باید خدمت دختر خانمهایی كه تو پست قبل برای آقای دیوانه كامنت خصوصی گذاشتن و گروپ گروپ اظهار لاو نمودند عرض كنم كه اینجا همه كامنتهای خصوصی رو میخونن. خانوم عزیز «جیگرتو بخورم» یعنی چی آخه؟!
هرچی هم میخونیم "تــــــــــو ای جوان کجایی" جوابی نمیده.
خوب حالا که چی؟
این یعنی اینکه تا وقتی علی از ۲۴ ساعت روز ۲۵ ساعتشو آنلاین بود کسی سراغشو نمیگرفت( این "کسی" که میگم منظورم خودمه و اونایی که حالا در به در دنبال پیدا کردنش هستند)
حالا علی رو بی خیال ناصر حجازی رو بچسب!
تا وقتی ناصرخان مریض نشده بود همه مثل سگ و گربه بهم میپریدن و خبری از اینهمه با مرام بازی ها نبود.
ولی حالا که ناصرخان راهی مریض خونه شده و بوی ناخوشی اش میاد همه یادش افتادن و واعظ و کاشانی و پروین و اصغرآقا! ۲۴ ساعت "مدح" و ستایش ناصر حجازی میگن و ....
خواستم به جای عنوان ما آدم ها بنویسم ما ایرانی ها!
دیدم این اخلاق توی همه آدم های زمین کم و زیاد دیده میشه،حالا توی ایران بیشتر.
نمیگم امثال جوان و ناصر حجازی و ... "نیازی" به این رفتارها و حال و احوال ها ندارن،نه!
میگم چرا انقدر مطمئنیم که فرصت هست برای خبرگرفتن از همدیگه...
چرا منتظریم یه تلنگری بهمون بخوره و یادمون بیفته مدت هاست از همدیگه بی خبریم...
چرا؟
زندگی ماشینی؟
بی خیالی؟
یا....
هرچی که هست به نظرم بهتره تکلیفمون با خودمون معلوم باشه!
یا من جوان و ناصر حجازی و ایکس و ایگرگ رو دوست دارم و برام مهم هستن یا نه،نیازی نیست که این دوست داشتن من به یه "اتفاق" فعال بشه و با یه "اتفاق" دیگه از کار بیفته.
===========================
+ برای تعجیل در حضور جوان در اینترنت ۱۴۰۰۰ صلوات بفرستید
+ حالا هی حنا بیاد اینجا بنویسه چرا فقط جوان آپدیت میکنه.اینم آپدیت.
+ جوان چقدر طرفدار داشت و ما نمیدونستیم والا!

