سعي مي كنم كه نظم رو رعايت كنم و از افراط و تفريط ها دوري كنم . سعي مي كنم جمله ي انساني "هر چي واسه خودت مي پسندي ؛ واسه بقيه هم بپسند" رو بيش از پيش رعايت كنم .
زندگي نكبت وار ديگه نكبت وار نيست ، هر چه قدر هم نكبت باشه بازم عاديه ، ديگه سفيدي موها و دندوناي خرابم خيلي مهم نيستن ، ديگه به بختك هايي كه تو اين خواب 70-60 ساله ميان زياد اهميت نمي دم . بايد با سرما ساخت ، به اميد گرما ، بايد به تاريكي قانع شد تا به نور رسيد ، بايد ترشي رو تحمل كرد ، به اميد شيريني . تحمل سختي هاي زندگي شيرينه !
از دوستاني كه به هر نحو به من تبريك گفتن ممنونم ، از اونهايي هم كه نگفتن ممنونم ، من خودمم زياد تولد ها يادم نمي مونه و كلا" تو بند اين چيزا نيستم ؛ شايد تولد خانومم رو از ترس حفظ كنم !
چه خوبه به جاي اينكه بگم "امسال" چطور بايد باشه يا پارسال چطور بود ؛ بگم "فردا" چطور باس باشه يا ديروز چطور بود ؛ من ديگه نمي خوام 2 روزم شبيه به هم باشه ؛ ديگه سال ها مهم نيستن ؛ اين روز ها هستن كه اهميت دارن .
واسه همه دعا كردم ، هر كسي كه اسمش اومد تو ذهنم ، از دوستاي صميمي گرفته تا دشمناي صميمي ! با بهترين آرزوهامو نثار تو مي كنم ، تويي كه الان اين متن رو مي خوني .
يه چيزي: تولد حميد (آقاي ديوانه) و سونيا رو تبريك مي گم (27 تير)
يه چيز ديگه: در ۲۶ تیر وارد 26 سالگي مي شويم !
یه چیز دیگه: میلاد پارسال رو می تونید از اینجا بخونید !
چند وقتيه طبقه بالاييه ما يه عروس و داماد ساكن شدن،البته فردا شب(25 تير) تازه عروسيشونه،منتهي يك ماهه كه اومدن و مشغول جهاز آوردن و تر و تميز كردن هستن.
البته باز هم منظور از هستن فقط بنده خدا عروس خانومه! خيلي وقت ها دلم به حال تنهاييش سوخته! كل تر و تميز كاري خونه با خودش بود،نه مامانش اومد كمك و نه خواهرش. خيلي وقت ها ميومد و در حالي كه از تشنگي زياد رنگ و رو براش نمونده بود طلب يه ليوان آب خنك مي كرد.
اصلا بزار برات بيشتر از عروس بگم: اسمش هدي، متولد مرداد 65 يعني از من هم كوچيكتر! يه خانوم محجبه،هميشه خندون،فوق العاده زحمت كش و با ذوق و شوق!
اين خانوم عروس خانوم ماشاا... كلي دست به آچار و دريل و اينحرفا داره! خودش كلي با دريل سوراخ كاري كرده و ما هم از صداي دريل مستفيذ(درست نوشتم؟!)
آقا داماد هم رشته من،توي شركت مترو كار مي كنه،به اندازه خانومش مذهبي نيست ولي خوب بازم سادگي و حجب و حيا حاليشه!
چند روز پيش مادر ناراحت بود،علت ناراحتي رو كه جويا شدم ديدم بله! هدي خانوم با مادر بنده درد و دل فرمودن...
خانوم با شوهرش مشكل داره! چرا؟! چون خانواده شوهرش آهنگ گوش مي كنن! خواهراي داماد ميرن كلاس رقص! پاسور بازي ميكنن! تاااااااااااااازه! ماهواره هم مي بينن! پس حتما كلي كافر هستن!
بعد از شنيدن اين حرفا من اينجوري شدم:

حسابي پيش خودم احساس متجدد بودن كردم و در مورد هدي فكر كردم كه چقدر متهجر!
عروسي اپيزود دوم:
طبقه همكف خونه جديد جون ميده واسه عروسي و اين حرفها...
از وقتي مشغول ساخت اين خونه بوديم يكي از همسايه ها به اسم خانوم مقدم هي ميومد و سر ميزد و ميرفت و هر دفعه مي گفت: ماشاا...! ماشاا...!
چند وقت بعد فهميديم كه بله! خانوم يه شازده دم بخت داره و براي حنا بندون شازده ميخوان بيان طبقه همكف خونه مارو بگيرن...القصه كه ما زياد راضي نبوديم ولي خوب سماجت خانوم مقدم و اينكه مادر ما ارادت به خانواده سيد دارن قبول كرديم.توي عالم در و همسايگي هم درست نبود زياد نه بگيم...مي فهمي كه؟!محله جديد و اين حرفا!...
امروز اومدن و شروع كردن به تميز كردن طبقه همكف،صندلي چيدن و سن اركستر و .....اووووووووووووف!
اول فكر كردم اينا فك و فاميل هاي عروس و داماد هستن،آخه بنده خدا خانوم مقدم مي گفت: خانواده عروس گفتن چون فاميلاي ماا دارن از خارج ميان بايد حتما حنا بندون بگيريم ما هم كه پول نداريم...بگذريم! القصه كه بعدا ملتفت شدم كه نه خير! اين خانوماي لخت و پتي و اين آقايون سيخ سيخونكي از خدمه شركت هستن! فكـــــــــــــــــــــر كن! خدمتكار شركت با موهاي مش!گوشي آنچناني و فوق العاده بي حيا! من اول فكر كردم متوجه نشدن من اومدم توي طبقه همكف و يه اهن و اوهوني كردم! ولي ديدم نه خير! خانوم با اون تاپ و شلواركش داره عرض اندام هم مي كنه! از اون طرف هم يه پسر با تيپ فشن و اين حرفا اومد كه ايشونم كارگر شركت بودن!
القصه كه اينا عمرا حجب و حيا حاليشون نبود(البته از نظر من!)... يه آقاي مقدم ملتمسانه گفتم:
به اين خانوم بگو وقتي در بازه با اين تيپ فضاحت بار جلوي در خونه نياد،آخه خانوم با دوست پسرشون مداااام در حال حرف زدن بودن و جايي بهتر از جلوي در چهار طاق باز هم پيدا نميكردن!
ولي كو گوش شنوا؟! اينجور آدما معمولا وقتي بهشون ميگي يه كاريو نكن هارتر ميشن! مثل همين جامعه كوفتي خودمون! وقتي اين طرح مبارزه با ب د ح ج ا بي رو الم كردن مردم بدتر شدن! برجستگي ها نمايون تر شدن! خطوط لباس زير قابل تشخيص تر! و موها سيخ سيخونكي...
ما هم بي خيال ابروي نداشته مون توي محل جديد شديم....
ساعت 8 شده بود و من از بيرون اومدم...اينجوري شدم:
توي پاركينگ جميع خدمه جمع شده بودن و در حال دود كردن سيگار بودن و با تيپ هايي كه بايد بگي : اووووووووووووووووووف!
دخترا هم بدتر از پسرا كام هاي اساسي از سيگار مي گرفتن...از پله ها اومدم بالا در و ديوار رو پر از ميخ كرده بودن...غلط كردم!كاش قبول نمي كرديم!...
بالاي پله ها مهمون ها رسيده بودن...اسلام شديدا در خطر بود! بساط رقص به پا و خانوم و آقايون برعكس و با عكس و بي عكس در حال رقص! با تيپ هايي كه من با اينمه بچه پررو بودنم چشمهامو برگردوندم!!!!
توي خونه محمد ميگه: هدي خانوم زنگ آيفون رو زد و گفت ريموت در پاركينگو ببرم پائين،رفتم پائين ديدم تنهاس و ميخواد بره توي خونه شون،بهش گفتم چرا از پله ها نرفتيد؟! بهم گفت آخه اينا خيلي لختي پختي بودن!!!!
مخ من سووووووووووووووت ميكشه! در مقابل خانواده مقدم من احساس امل بودن مي كنم! در مقابل خانواده هدي احساس متجدد بودن!....
به نظرت اينهمه تفاوت فرهنگي از كجا ناشي ميشه؟! چطور ميشه همون مردي كه الآن زنش با يه لباس توري كه حتي رنگ لباس زيرش هم معلومه داره اون وسط جولون ميده توي خيابون كسي به زنش نگاه چپ بكنه دهن طرفو سرويس ميكنه و رگ غيرتش باد مي كنه اينجا اينجوري حجب و حيا و غيرت رو قورت داده؟!
چرا به اينشب كه ميرسه همه ياد بزك دوزك و متجدد بودن ميفتن؟
چرا هدي قبل از ازدواجش خانواده داماد رو نشناخت؟ چرا انقدر خودخواه؟
نمي دونم! تو مي دوني؟!
===========================
+خانوم مقدم اومده دم در خونه،ماشااااااااالاااااااااااااااا! اون خانوم مسني كه حتي يه تار موش هم پيدا نبود ببين چه دافي شده!!!! موهاشو چيكار كرده و چه لباسيو...... بگذريم! ميگه: پسرم نمياي پائين؟! ميگم: مرحمت عالي زياااااااااااااااااد!
من با اينهمه بچه پررو بودنم عمرا نمي تونم اينجور جاها دووم بيارم.
+ چي ميــــــــــــــــــــــــــــــگي؟!
+مثلا ميخواي بگي بچه چشم پاكي هستي؟! اااااااااااي مارمولك هفت خط! تو كه دوست داري بري ديد بزني! از ترس بابات نرفتي!
یه چیزی : یه چیزی و مرگ !
یه چیز دیگه : این پست توسط گل دخترم آپ شده !
نمدونم ؛ یکی اون یکی رو می خواد ؛ این یکی اون یکی رو نمی خواد ؛ بعدش یکی اون یکی رو نمی خواد ولی اون یکی این یکی رو می خواد ؛ حالا فرقی نداره کدوم یکی اون یکی رو می خواد ، این یکی یا اون یکی اما چه خوب می شد که همونطور که این یکی اون یکی رو می خواد ، اون یکی هم این یکی رو بخواد ؛ زکی ! یکی منو بگیره !
شاید دل غضروف وار ما واسه این ارتجاعی می شه که دلای زیادی رو شکستیم . اون دختره که ما رو ... صدا می کرد واسه اینکه حس عاطفی شدید داشت پیدا می کرد بی خیالش شدیم یا اونی که از چت می گفت منو می شناسه رو پیچوندم و بی محلی کردم . یا اون تو کلاس طراحی وب به هر بهونه ای چندین قرار گذاشت ولی بعد با برخورد خشن من مواجه شد . یا اونی که واسه مامانم پیشنهاد ازدواج فرستاده بود و گفتم بهش بگو فلان ... یا اونی که تو کلاس پیانو بود ... یا اینی که الان می خواد صمیمی شه ...
امروز احساس کردم دلم شکست اما در اصل غضروف دلم یه تکونی خورد ؛ بعد از 3 سال آرزو کردم که کاش اون دختره هنوزم بود ؛ با همون لوس بازیا و قربون صدقه رفتناش ، با همون علی عاشقتم گفتناش و مهربونی های الکیش . با همون ناز کشیدنا و گلم گلم گفتناش ؛ ولی خوب احساس احساسی و زود گذری بود .
شاید از گفتن جملات "شکست مهم نیست ، من دوباره عاشق می شم" 3 سال می گذره ولی نشدم که نشدم ! دیگه نباس شد ؛ باس ببینی کی می شه و تو هم تا تنور داغه بچسبونی . همونطور که تو جملات سرشار از این یکی و اون یکی گفتم ؛ اونی که ازش خوشت میاد ؛ از تو خوشش نمیاد و اونی که از تو خوشش میاد ، تو ازش خوشت نمیاد ! منظور از این جملات ازدواج یا دوستی نیست ، منظور ارتباط عشقی - عاطفی هستش .
این شعرمو هنوز جائی نذاشتم ولی این تیکش که مربوطه رو اینجوری گفتم :
می گی عاشقی دروغه
دلبری کشکه و دوغه
ولی تو دوسش نداشتی
گفتی که سرت شلوغه
باز هم می شه گفت از ماست که بر ماست و خودت کردی که لعنت بر خودت باد !
اضافه شد: ممنون از نگرانی هاتون ، من هیچیم نیست ، عاشق نشدم و دل شکستن من دلیل عشقی نداره .
یه چیزی: دیگه از من گذشته که بخوام کلاس بذارم ، مگه کی افکار رو می خونه و چند نفر منو می شناسن ؟!
یه چیز دیگه: اونی که دوسش دارم بیاد دوسم داشته باشه .
یه چیز دیگه تر: علی جان واقعا" از تو بعیده !
عاشقی تو دوره ی ما ؛ والا سر و ته نداره
چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره
کویر خشک دلمون ؛ دیگه زده هزار ترک
غم دیگه بسه نازنین ، هر کی نموندش به درک !
اگه شکست خوردی ؛ مقصر خودتی و توئی که شعرای نفرت انگیز می گی و تو خواننده ای که آوازشو می خونی ، فقط و فقط از روی نفرته و دل خوش خنک خودت !
آی دختره ، آی بی وفا
آی تو که تنهام می ذاری
تو قاب عکست جای من
عکس کیو می خوای بذاری ؟
فکر نکن من عند بی احساسم ؛ از درجات جگر سوزی و شکستن و اشک و آه و ناله مدت هاست که گذشتم . شعرهای عاشقی ، افسوس ، کنایه و گلایه ، قهر و آشتی ؛ نفرت ؛ ساده لوحی و ....
اگه گولت زد یا نامردی کرد ، اگه هر وقت دستش تو دست یکی بود و بهتر از تو گیرش اومد ، اگه اشکت رو درآورد ؛ یا مقصر قسمته یا خود تو ! اگه شناخت کافی نسبت به اون نداشتی ، اگه نتونستی عشقتو تمام و کمال بهش ثابت کنی ، اگه انگیزه ای برای با هم بودن نداشتی ؛ باز هم مقصر خودتی .
باید مقصر باشی ؛ تا تجربه کسب کنی ؛ و می بایست تجربه کسب کنی تا پخته شی ؛ و پخته شی تا مقصر نباشی و درک کنی عشق و عشق ورزیدن فراتر از دوست بازیهای کودکانست !
همه ی منفیهائی (بدی ها مثل شکست) که بهت می رسه ؛ واسه اینه که مثبتت (خوبی ها مثل تجربه) قوی تر شه ، مثبتت که زیادتر شد ؛ منفی های قوی تری رو می تونه دفع کنه ؛ قدرت بیشتر برابر مردونگی بیشتره و راهی به سوی کمال و مردونگی تنها مختص مرد نیست .
این سوال خیلی سطح پائینه که " اصلا" عشق وجود داره ؟!! " متاسفانه آدما از این سوالات بهانه ای می سازن برای قانع کردن خودشون . چرا نیازمند عشقی ؛ در حالی که خودت می تونی عشق بورزی ؟ چرا از خودت نمی پرسی "من چه قدر عاشق بودم ؟" این کار یه عاشق نیست اگه عشقش بذارتش و بره ؛ فردائیش به یادش شعرای نفرت انگیز بخونه ، همون کسی که تا دیروز شعرای عاشقی واسش می خوند .
تو عاشق نبودی ؛ ببینی تلخه روزای جدائی
چه سخته ، بشینم بی تو با چشمای گریون
بعله ... تو رو شکست ، خردت کرد ، اشکتو درآورد ؛ به جای عشق نفرتو تو دلت کاشت ... اما همه ی اینا از خودت به خودت رسیده ، از خودخواهی های خودت که فقط اون رو "مال" خودت می دیدی با برچسب "عشق" ! از شناخت اشتباهت در مورد اون و تکیه کردن بیش از اندازه ات به اون . به خاطر افکار سطح پائین و عدم درک لیاقت خودت !
دیگه واست عادی شده بود که بعله اینم مثل ماشین همیشه باهاته ؛ یا مثلا" مثل تلفن همراهت .
یه بار شد به جای نفرین ؛ دعاش کنی و بگی با هر کی که هست شاد باشه؟!! نه ! شده کاری کنی "متنفرم" تبدیل بشه به "می بخشمت" ؟!! نه ؛ نشده ... تو واقعا" عاشق بودی یا هوس باز ؟!
می بخشمت به خاطر ترانه های صادقم
به خاطر سخاوت قلب همیشه عاشقم
اگه کمی دقت کنیم ، می بینیم که دنیا وارونه نیست ، این مائیم که صورت مسئله رو تغییر می دیم ، این مائیم که نادرست تعبیر می کنیم و به نتیجه ی نادرست می رسیم . این ما هستیم که گول خوردن ها و بازیچه شدن هامون رو گردن بی رحم یا نامرد بودن طرف می اندازیم !
امیدوارم همه به اونائی که لیاقتشونو دارن برسن .
راه تاریک ، راه روشن ؛ راه از پا ننشستن
نرسیدن و رسیدن ، توی طوفان نشکستن
گرچه شب تار و سیاهه ، جستجو دلیل راهه
خودتو نباز یکی هست که همیشه جون پناهه ...
یه چیزی: خودت چرت می گی الاغ !
یه چیز دیگه: علی جان ؛ دیگه زیادی بابابزرگ بازی در آوردیا ، اونجاتو می برما ! (ریش سفیدتو می گم بابا !)
یه چیز دیگه تر: یکی بیاد قربون صدقم بره !
یه چیز دیگه ترتر: اینو تقریبا" 1 سال پیش نوشتم ولی الان تو آرشیوم دیدم نذاشتم !!!
یه چیز قشنگ: تولدت مبارک با یه عالمه آرزوهای قشنگ از جوان به کاکتوس ؛ الو صدا میاد ؟!
غصه هاتو بده من
توی شادی غم نیار
شب نیلوفری تو
باز دوباره کم نیار
غصه های دل من
با تو بی نشون می شه
شعف روح و تنم
قد کهکشون می شه
تن من بدون تو
خسته و در به دره
روح افسرده ی من
عمریه بی سحره
به سپیده ها قسم
تو خود اون سحری
تو دل سیاه شب
دل من رو می بری
دلمو سپردمش
به تو تنها نازنین
یا به ابرا ببرش
یا به اعماق زمین
جوان - خرداد ماه ۸۷
خطر! خطر!
امتحانات نزدیک است و ما همچنان همچون خری در گل در حال بکسوبالات هستیم.
به فرموده حضرت حق قبل از اینکه به حسابمان برسند خودمان به حسابمان می رسیم.
=============================
+ به علت امتحانات تعطیل هستم.
+ سنگر را به سردار جوان و دیگر هم سنگران می سپارم. دست آقا امام خامنه ای به همراهتان!![]()
+ برایمان دعا کنید.
بر میگردم![]()
برای فرار از غروب های دلگیر جمعه و تجدید دیدار راهی خونه خاله شدیم.همون که شوهرش همزمان با انتشار آلبوم قبلی گروه آرین از کره خاکی به سمت ابدیت پرواز کرد...بگذریم!
بعد از شام نوبت جعبه جادویی رسید... دختر خاله گرامی با وجد زاید الوصفی کنترل رو به دست گرفت تا به شبکه MBC 4 برسه و مشغول تماشای "The MomenT Of Thruth" بشویم.
برنامه شروع شد و طبیعتا برای من که به دستور آقا جان محترم از داشتن مهپاره محروم هستم شوق و ذوق زیادی به همراه داشت! تفاوت طراحی صحنه و موزیک تیتراژ و ... همه و همه دست به دست هم داده بودند تا برنامه شدیدا جذاب باشه. بالاخره هر چقدر پول بدی آش می خوری!!!! باید نفاوت برنامه های آب دوغ خیاری( به علت گران نشدن این سه قلم جنس مورد استفاده قرار میگیره وای به حال روزی که این سه قلم هم گرون بشه و به روز برنامه ها چی بیاد!!!).
طرز کار برنامه اینه که یک نفر روی صندلی داغ جلوس میکنه و مجری برنامه ازش سئوال های خیلی خیلی خیلی خصوصی می کنه در حالی که به طرف دروغ سنج وصل شده!!!
و از همه بدتر در حضور مادر و پدر و تمااااااااااااااام اعضای خانواده که اون سئوال ها به اونا مربوط میشه پرسیده میشه. تا اینجای کار واقعا مهیج بود! و اما شرکت کننده مصاحبه یه دختر خانوم ۷-۲۶ ساله بود با تیپ و قیافه جذاب( البته به چشم خواهری نیگا کردما!![]()
) که ما اسمشو می زاریم سوزی( خوب یادم نمونده اسمشو!
)
مجری: تا حالا شده شوهرتون رو به خاطر اینکه دوست های کمی داره ملامت کردین؟!
سوزی: بله!
صدای دستگاه: Thruth!
صدای سوت و دست و از این حرف ها! و مجری که میگه: شما ۱۰۰۰ دلار برنده شدید.
مجری: شما از کارهای پدرتون چیزی می دونید که مادرتون ندونه؟!
سوزی: بله!
صدای دستگاه: Thruth!
بازم صدای سوت و این حرفا و ۱۰۰۰ دلار دیگه و البته با چاشنی نگاه های چپ چپ مادر به پدر!!!!
مجری: فکر می کنید که پدر و مادرتون به شما افتخار می کنند؟!
سوزی: نه!
صدای دستگاه بازم حکایت از راست گویی سوزی داره!!! و نگاه های متعجب و بهت زده مادر و پدر!+ ۱۰۰۰ دلار دیگه....
مجری: بعد زا ازدواجتون با کس دیگه ای دوست بودید؟!
دوربین روی چهره شوهر سوزی زوم می کنه... پسرک داره عرق میکنه....
سوزی: نه!
صدای دستگاه بازم میگه سوزی دروغ نگفته...
مجری: تا حالا شده جایی با دوستاتون برید و حلقه ازدواجتون رو در بیارید برای اینکه کسی فکر کنه مجردید؟!!!!![]()
سوزی قرمز میشه آبی میشه و کلی خودشو روی صندلی اینور و اونور میکنه و میگه:
آره!!!!!
جمعیت تشویق می کنند و سوزی برنده ۱۰۰۰ دلار دیگه میشه و شوهرش توی فکره!
مجری: آیا شب ازدواجتون به این فکر می کردید که شما باید با دوست پسرتون که عاشقش بودید ازدواج می کردید؟!
شوهر سوزی داره دیوونه میشه...سوزی خودشو به در و دیوار می کوبه... ولی طمع ۱۰۰۰ دلار دیگه باعث میشه حقیقت رو بگه: آره!
و باز هم صدای دستگاه که میگه:Thruth!
۱۰ سئوال مرحله اول پرسیده میشه( چند تاش یادم رفته!) و سوزی برنده ۲۵ هزار دلار میشه. مرحله بعدی باید ۳تا سئوال جواب بده تا به ۱۰۰ هزار دلار برسه.
مجری: سئوال هایی که پرسیده میشه خیلی فراتر از اونیه که فکرش رو هم بکنید.مایل هستید با ۲۵ هزار دلار از مسابقه خداحافظی کنید؟
سوزی: نه! از این بدتر نمیشه! من فقط حقیقت رو گفتم!!!!
مجری: باشه! پس وارد این مرحله میشیم.
دری که در انتهای سن مسابقه قرار گرفته باز میشه و دوست پسر قبلی سوزی وارد میشه!!!!![]()
![]()
![]()
سوزی گر میگیره و قادر به حرف زدن نیست...
پسر جلوی سوزی وایمیسه و سئوالی که دستش از سوزی میپرسه:
اگر من ازت بخوام با هم باشیم از شوهرت طلاق می گیری؟!!!!
جمعیت منفجر میشه و شوهر سوزی دیوونه! هیچ کس انتظار همچین سئوالی نداشت! ولی خانواده و اطرافیان سوزی و خودش حق این رو دارند که یک سئوال رو ووتو کنند و نخوان جوابی بهش داده بشه. صدای بوق میپیچه و خواهر سوزی این سئوال رو ووتو میکنه و میگه:
هیچ کس دوست نداره جواب این سئوال رو بشنوه!!!!
شوهر سوزی سعی زیادی میکنه ریلکس باشه!
مجری از سوزی میپرسه مایل به ادامه هست یا نه؟ سوزی جواب میده: بله!
دوست پسر سابقش میپرسه:
آیا به نظرت من باید اون شخصی بودم که با تو ازدواج کنه؟!!!
باز آدرنالین خون به حد اعلا میرسه....
سوزی بعد از کلی اینور و اونور رفتن میگه:
بله!!!!
شوهر سوزی بغض کرده! احساس یه مرد رو که غرورش و تصوراتش له شده رو درک می کنم!...
سئوال ۱۲ در مورد ماه عسل و اینکه خوب بوده و جوابش درست بود...
سئوال ۱۳ بدترین سئوالی بود که برای ویرانی یه زندگی ممکن بود!
مجری: شما بعد از ازدواجتون با کسی به غیر از شوهرتون صکص داشتید؟؟؟؟؟؟؟!![]()
سوزی که انگار آب از سرش گذشته اینور و اونور میشه... ولی شوهرش له شده! پدر سوزی دست شوهرش رو گرفته...
سوزی: بله!!!!!!!!
صدای جیغ مامان و خاله و کل اهالی خونه در میاد... این وسط من و دختر خاله که نقش مترجم رو بر عهده داریم قرمز تر از همه شدیم...
شوهر سوزی مغموم و داره به سوزی نگاه می کنه....
سوزی تا اینجای کار برنده ۱۰۰ هزار دلار شده... اگر بخواد ادامه بده با دو سئوال دیگه به ۵۰۰ هزار دلار میرسه... مادر و خواهرش میگن نه!!! ولی باباش و شوهرش میگن ادامه بده... شوهرش میگه دیگه واسه من فرقی نداره! برای من همه چیز تموم شده!!!! از طرفی هم راست میگه! زنی که فکر میکرد عاشقشه دوستش نداره و یکی دیگه توی قلبشه... زنش با یکی دیگه... آیا دیگه اون زندگی زندگیه؟!
مجری: به نظرتون شما آدم خوبی هستید؟
سوزی میخنده و خیلی ریلکس میگه: بله!!!!
احساس تهوع عجیبی سر تا سر وجودمو فرا میگیره! واقعا میتونه خودش رو با گند هایی که زده آدم خوبی بدونه؟!
و در همین لحظه اوووج حساسیت مسابقه و ترکیدن سالن که صدای دستگاه رو میشنوه :
False!
دخترک گریه اش می گیره... انگاری یادش رفته چه گند هایی بالا آورده...میره سمت شوهرش... شوهرش با بی میلی سرشو توی آغوش می گیره... همه میخندن... از اون خنده های هیستوریک...
دخترک یک بازنده به تمام معناس... ۲۵۰ هزار دلارش پرید... باید به فکر یه شوهر دیگه باشه...اووووف! چه گندی!
از پای تلویزیون بلند می شیم... من توی فکرم...که زندگی بدون دروغ خیلی زشته! همه یه گندی بالا آوردن که نباید کسی ازش چیزی بدونه...
یا ستار العیوب!!!! برنامه بدی بود... حس وحشتناکی... تو حاضری برای به فرض ۵۰۰ میلیون پول خودت و زندگیتو رو کنی؟! اصلا ما آدم ها چقدر ظاهر و باطن زندگیمون فرق داره؟! یعنی آدم باید انقدر کثیف باشه که حتی بعد از ازدواج هم....؟ کسی مجبوره بدون علاقه ازدواج کنه؟... از انسانیت چی باقی مونده؟! چطور تونست با اونهمه بدی خودش رو خوب بدونه؟ توجیح؟!
========================
+ بعد از یه شکست عاطفی فقط لازمه خودت هوای خودت رو داشته باشی و احساساتی نشی تا سقوط نکنی...
+ وقتی چاره ای نداری و تنها راه فرار کاری که دوست نداری باشه چیکار می کنی؟
+ ماهواره هم چیزه خوبیه؟ بدیه؟ نمی دونم!
همین!
ممنونم خدا . واسه همه چیز ؛ واسه بدبیاری هام ، واسه بدبختیام . واسه شادی ها و خوشی هام . من که می دونم این دنیا یه خوابه و یه روزی بیدار می شم ، ولی خوب عمل و رفتارم تو خواب تاثیر زیادی بعد از بیدار شدنم داره . مبادا وقتی که بیدار شدم با خودم بگم که وای من چه قدر احمق بودم ، چرا اونطور فکر کردم ، چرا اونطور عمل کردم ، اینکه ارزششو نداشت . این گناه ها هیچ سودی واسم نداشت و همش ضرر بود .
خدای من ؛ دنیات در عین خیالی بودن ، خیلی واقعیه . مثل یه خواب ، توش کابوس می بینم یا اینکه از خوشحالی هیجان زده می شم ، می دونم هیچ کدومشو نباید زیاد جدی بگیرم ، ولی بعضی وقتا می گیرم ، کمکم کن که به خوشی ها دل نبندم و از غصه ها نشکنم .
خدای بزرگ ؛ من می دونم همه چیز تو این دنیا ، تو این خواب ؛ موقتیه . من خودمم موقتیم . وقتی دوستامو بردی پیش خودت اینو فهمیدم . تو حتی پدر و مادرم رو هم موقتا" به من دادی ؛ این جای زندگی رو ؛ این سلامتی رو ، این تن و ....
کمکم کن ، هدایتم کن که اونطور که شایستته بپرستمت . من که لبخندتو ، قهر کردناتو ، خشم و اخمتو می بینم . تو که مثل هوا همه جا هستی ؛ البته نه مثل هوا ، هوا خیلی جاها نیست ولی تو هستی . من می دونم تو خودخواهی و این صفت فقط مخصوص توئه ، واسه همین آدما رو منع کردی که نباشن ، مثل غرور ؛ که فقط و فقط شایسته ی توئه و فقط برای تو قشنگه . اما خوب این آدمای ابله به قول خودشون تعصبی درکشون پائینه !
خوب می دونی که من آدم خوبی نیستم ، آدم خیلی بدی هم نیستم ، ولی کمکم کن که بهتر از این باشم . تو خودت می دونی که من به هیچ چیز دنیا دلبسته نیستم . ممنون از شکست هائی که به من وارد کردی ؛ همین شکست ها به من فهموندن که جز به تو و خودم تکیه نکنم . من سعی می کنم به پدر و مادرم هم تکیه نکنم .
شکر می کنم تو رو ، واسه غمام ؛ غصه هام ، نداری هام ، تنهائی هام . تو که می دونی من "هرگز" به تو شک نمی کنم . تو می دونی که من متظاهر نیستم و دوست ندارم که باشم . تو می دونی که اینا افکار مخفی نیست ! اینا چیزای مخفی ای هستش که از دلم میاد . باز هم شکرت می کنم ، واسه آه کشیدن هام . منو ببخش ؛ اگه گاهی خودمو لوس می کنم و می گم دوسم نداری ، یا اینکه می گم کاش مهربون تر بودی ، منو ببخش ...
کاری کن من همیشه ی همیشه تو رو داشته باشم ، این غمو دوست دارم ، شاید اگه خیلی شاد بودم ، شاید اگه غم و غصه ای نداشتم کمتر به تو فکر می کردم ؛ خدایا این کمبود ها رو از من نگیر . بذار تا روز مرگ مثل هر شب با تو حرف بزنم . درسته که تو نمی تونی جای معشوق زمینی رو واسم پر کنی ، ولی ازت می خوام اگه روزی کسی رو نصیبم کردی ؛ نذار ذره ای از توجهم نسبت به تو کم بشه .
من درک ندارم ، خودت می دونی منم یه ابله هستم ، خیلی از کاراتو درک نمی کنم ولی کاملا" به تو اعتماد دارم . اگه بد ترین شرایط ممکن رو واسم پیش بیاری من به تو "شک" نمی کنم . می دونم الان پیش خودت می گی باشه ، امتحان می کنیم . منم می گم باشه ، ولی یادتو از من نگیر و هر بلائی می خوای سرم بیار ، من باز هم تو رو دارم . من که ازت طلب ندارم ، از هیچکس طلب ندارم . من نوکرتم ؛ یه بنده . گوه می خورم اگه بگم چون شاد نیستم تقصیر توئه یا اگه فلان چیز رو ندارم تو بد هستی . نه ! مطمئنم اگه صلاح باشه تو می تونی منو پولدارترین آدم دنیا کنی و یا اینکه مثل یه فقیر مفلوک گوشه ی خیابونم بندازی ، البته تلاش و اراده ی خودم هم مهمه ، چون این قانون رو هم تو خودت گذاشتی .
من می دونم ، الان که دارم باهات حرف می زنم ؛ داری لبخند می زنی ؛ من می دونم تو همه جا هستی ؛ همه ی آدما تو یه زمان واحد با تو حرف نمی زنن ؛ ولی باز هم اگه اینطوری بود تو همه رو ساپورت می کردی . من فکر می کنم ؛ راجع به تو ؛ دنیا و کارهات . من در مورد تو قضاوت نمی کنم ؛ چون می دونم که همه ی کارات درسته ؛ من آدم چاپلوسی نیستم ولی اگرم باشم فقط چاپلوس توام .
اعتقاد هرکس تو دلشه ، از ظاهر ساده یا غلط انداز یه نفر نمی شه گفت که آدم بد یا خوبیه ؛ شاید به قول تو از من با تقوا تر باشه ، ولی خوب اینم تفکرات منه ، شاید کسی با حرفای من دیدگاهش کمی تغییر کنه و ثوابش رو به نام من ثبت کنی .
من دوستت دارم ، کمکم کن که از تو بترسم ، اونطور که خودت می خوای . می دونم که خیلی به من قدرت دادی ؛ از نظر روحی ، من اینو درک کردم که اگه از قدرتم سوء استفاده کنم اونو ازم می گیری و اگه استفاده ی درست کنم روز به روز زیادش می کنی .
یه چیزی: نه! این جوان نبود !
یه چیز دیگه: وقتی که نماز می خونیم چشامونو می بندیم ، وقتی که گریه می کنیم ، وقتی که رویا پردازی می کنیم یا وقتی که معشوقمون رو می بوسیم . دلیلش اینه که اکثراحساسات شگفت انگیز آدمی قابل دیدن نیست و فقط با دل لمس و احساس می شن ...
روزی روزگاری که روزگار داشت تقسیم ارث میکرد من شدم تنها وارث درد!
حالا من می خوام تقسیم ارث کنم! لطفا همه ورثه خودشونو معرفی کنن،من هیچ سهمی نمی خوام.
===============================
* انقدر تمرین بی تو بودن کردم تا تمرینمو از بر شدم.
* اتفاق دست آخر افتاد... چرخید و چرخید و چرخید... و شکست... مثل د ل من...دل دیوونه من!
*به نظرت چرا آدم ها برداشت های شخصی خودشون رو به دیگران نسبت میدن؟ چرا به خودشون اجازه میدن از حرف طرف مقابل برداشت ۱۸۰ درجه ای داشته باشن؟ به نظرت اصلا چرا آدم ها... بی خیال!
* دست آخر این ترانه نوستالژیک شد بخشی از زندگی من! از خاطره...از سرنوشتم... از دیروز... از سردی بوسه...:
سفر به خیر مسافر من... گریه نکن به خاطر من...
باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب...
آرام جان خسته ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا سینه من دشت غم ها!
یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من!
رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در نگاهم
زیر باران گریه کردم... بلکه باران شوید از جانم گناهم
* تن دادم به سر کشیدن این جام تهی!

