تبليغاتX
افکار مخفی
Hidden Thoughts
اخلاق عشقی!
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1388/08/14
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
می‌خواستم از رزالت‌های يك آدم پست فطرت و بی‌خانواده بنويسم، بلكه تجربه‌ای مفيد باشه برای دوستان، از چگونگي برخورد با اين جور آدما؛ بعد ديدم كه بهتره كه ننويسم، چون اينجا حرمت داره و حيفه كه با كلمات نامربوط مربوط به اين جور آدما حروم بشه.


عشق چیزی نیست که با جلب توجه کردن بتونی به دستش بیاری. یعنی اگه حس کردی عاشق کسی شدی اولاً لزومی نداره که اونم عاشقت باشه؛ ثانیاً اگه فکر می کنی «لزومی داره» سعی نکن که جلب توجه کنی. مخاطب من خودمم؛ یعنی با خودم حرف می زنم، پس اگه کسی ذره ای غرور داره و فکر می کنه دارم نصیحت می کنم می تونه همین الان روی این نگرش جیش کنه.

همیشه سعی کردم خودم باشم، با علم به بدی های ظاهری و باطنی؛ هرگز برای کسی «فیلم» بازی نکردم. همیشه شناخت خودم رو به درک طرف مقابل واگذار کردم. این خیلی هیجان انگیزه که با وجود بدی های ظاهری؛ کسی بتونه خوبی های باطنی تو رو کشف کنه. این یعنی طرف تو می فهمه و آدم ارزشمندیه.

فكر می‌كنم اگه رفتار من برای خيلی‌ها ناپسند باشه، اما اگه به نظر خودم  موجه باشه؛ حرف ديگران هيچ اهميتی نداره. دليلش غرور يا احساس عقل كل بودن نيست، دليلش ايمانيه كه به عقايدم دارم؛ ايمانی كه شايد خام باشه و رفته رفته بنا به دركم پخته خواهد شد. اگه بخوام با حرف و انتقاد اين و اون خودمو عوض كنم، مطمئنن اونی كه اين «من» رو مي‌پسنده و باهاش حال مي‌كنه رو از دست خواهم داد.

اخلاق هم جنبه‌ی ظاهری داره و هم جنبه‌ی باطنی. اخلاق خوب هميشه كليد پيشرفت و آرامشه، اما در هر صورت كمی اخلاق بد هم يه جور نمكه، چيزی شبيه به سياه و سفيد كه كش و قوس ايجاد مي‌كنن، مثل 2 تا آهنربا كه تا دفع نباشه، جذب هم معنی نخواهد داشت. كسی كه كاملاً خوب باشه حتماً يه فرشته هست و هيچ آدمی به طور مطلق خوب نيست.

جنبه‌هاي ديگه‌ی ظاهری كه به جذابيت ربط داره هم خيلی مهم نيست. تو اول بايد تكليف خودتو مشخص كني كه كه اولاً تا چه حد ظاهر واست مهمه و الويت داره و در ثاني ببينی كه آيا قراره همه ازت خوششون بياد و يا اينكه تنها يك نفر «همونطور كه هستی» تو رو بخواد. اسير ظاهر شدن هميشه پيامد‌های خطرناكی داره و باعث دردسره. اينكه می‌گی من چاقم و نچسب، اينكه زشتم و تكراری چيزيه كه مربوط به ظاهر نيست و كاملاً به اخلاق ربط داره. اين اخلاقه كه روح تو رو پرورش می‌ده و اين روح توئه كه امواج مثبت يا منفي ارسال مي‌كنه.

هیچ آدمی با خنده ی زورکی جذاب نمی شه و منشاء تموم لبخند ها اخلاق خوبه. سیاه پوست ترین آدما با لبخند دوست داشتنی به نظر میان و موزون ترین قیافه ها بدون لبخند و اخلاق خوش اصلاْ به نظر نمیان.

پس می‌شه گفت که عشق و اخلاق و جذابیت رابطه‌ی معناداری با هم دارن و آدم با اخلاق ازرش بیشتری برای عشق ورزیدن داره.


يه چيزي: اگه می‌دونستم گلی رو كه بهش آب می‌دم، خاری می‌شه تو چشمم؛ زودتر از اينها لگد مالش می‌كردم.
يه چيز ديگه: وقتی كه «ولش كن» رو تو به من می‌گی؛ نمي‌تونم كه ولش نكنم!
يه چيز ديگه تر: و باز هم زخم دوست نماهاي نامرد... اين نيز بگذرد... خودخواهی آدما كه تمومی نداره...
یه چیز دیگه تر تر
: این روزها چقدر آهنگ هیشکی مثل من نمی شه به ما فاز می دهد.

اشتباه
 
این تفکر  در  سه شنبه 1388/07/28
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
وقتی که از شادی من کسی ناراحت می‌شه، اون شادی برای من حرومه. هرگز نمی‌تونم وقتی که دوستام شاد نیستن من شاد باشم؛ چه برسه به اینکه اسباب شادی من به نحوی منجر به غم اونها بشه.

نمی‌دونم چطور انقدر سریع اتفاق افتاد، اما الان دیگه بی تفاوتم. وقتی که می‌بینم در مورد شخصیتش اشتباه کردم، وقتی که می‌‌بینم محبتی نبوده تا بخواد از بین بره، وقتی که با این رفتار ارزشش کاملاً ثابت شد و فهمیدم چه قدره... وقتی فکر می‌کنم چیزی رو از دست ندادم و به طور کلی وقتی که می‌بینم این داستان «مهم» نبود... احساس خوبی به من دست می‌ده. حس می‌کنم بار بزرگی از دوشم برداشته شد و راحت شدم. خدا رو شکر که بهش مدیون نبودم. چیزی که سراسر غم و انرژی منفی بود پایانی بهتر از این نمی‌تونست داشته باشه.

واقعاً حکمت خدا همیشه درسته... یعنی نباید شک کرد... همیشه آدما متوجه این حکمت نمی‌شن اما گاهی بعد از مدتی؛ حتی چندین سال متوجه می‌شن. حکمت خدا کاملاً عادلانه و بی نقصه. البته اگه بی عرضه‌گی و امتحان‌ الهی رو جزو حکمت و قسمت به حساب نیاریم می‌شه گفت که چشم بسته باید حکمت خدا رو قبول کرد و شاکر بود.

«اعتماد عاطفی» حسیه که تنها با چند نفر تو زندگیم داشتم و دارم. یک نفر که خیلی وقت پیش رفت که بهش مدیونم و همیشه دعاش می‌کنم؛ و ۲ نفر که هنوزم هستن. این خیلی شگفت آور و بزرگه و مایه‌ی افتخار و خوشحالیم. وقتی می‌بینم که اینا هستن و همیشه کنارم... واقعاً فکر می‌کنم که چه قدر خوشبختم...

واقعاً خدا رو شکر می‌کنم... خدا همیشه به من گفته که شناخت آدما و نزدیک شدنم بهشون به اختیار خودمه؛ اما وقتی که اشتباه کردم باز اومده کنارم و به طرز معجزه آسایی منو از نگرانی در آورده. حس می‌کنم تجربه‌هام بیشتر شده. از شناخت آدما و افکار و طرز برخوردی که لیاقتشونه. به قول آتتا "خلایق هر چه لایق".

از لحاظ کاری و مالی وضعیت صعودیه، از لحاظ روحی خیلی بهتر از قبله، از لحاظ درسی هیچ...

گل دخترم رو خیلی اذیتش می‌کنم و همیشه با بزرگواری خاص خودش منو می‌بخشه و همیشه صمیمی‌تر از قبل کنارمه... نمی‌دونم... گاهی احساس می‌کنم من به کسی که ادعا نداره ظلم می‌کنم و برعکس کسی که خیلی ادعا می‌کنه خوبی... اما این اشتباهه... چون این برعکسه... کسی که ادعا کرده در عمل هیچ غلطی نکرده و کسی که ادعایی نداشته همیشه تو تموم «سختی و مشکل»ها عملاً کنارم بوده. من آبجی گل و گل دخترم رو خیلی دوست می‌دارم.


یه چیزی: چیزی شکست، چیزی رنگ باخت، چیزی محو شد... دیگه هرگز نمی‌تونی اونی باشی که قبلاً برام بودی.
یه چیز دیگه: به فافا تبریک می‌گم؛ همین جا بهترین آرزوها رو دارم براش. لحظات صورتی که شرعی هم باشه بهترین لحظات عمره؛ از تک تک لحظه‌هاش استفاده کن. جالبه که بگم چیزی رو که تو خونه‌ی خدا واسه من ازش خواستی برآورده شده... سختی‌هام اونقدر زیاد شده؛ اما صبر و تحملم هم زیادتر... به نحوی که هیچ مشکلی برام مشکل به حساب نمیاد. شاید «سختی و مشکل» از دایره‌ی واژگان زندگی من حذف شده. ممنونم...
یه چیز دیگه تر: اعتراف به اشتباه شجاعت می‌خواد که خوشبختانه من این شجاعتو داشتم و دارم!
یه چیز دیگه تر ترسالروز ملاقات با گل دخترم مبارک  جداً که روز فراموش نشدنی و پر از نشاطی بود... یادش به‌خیر.
یه چیز دیگه تر تر تر: اگه توجیه‌های احمقانه‌ات باعث می‌شه تا عذاب وجدان نداشته باشی، ادامه بده، چون منم دلم راضی نمی‌شه به خاطر خودخواهی‌هات عذاب وجدان بگیری!
مرگ و زندگی (2)
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1388/06/26
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
گاهی آدما به جای اینکه آرزوی مرگ کنن (فرار به جلو) آرزو می‌كنن كه كاش اصلاً به وجود نمی‌اومدن (فرار به عقب) اوه مای روح خبیث!

خوب، همه می‌دونن كه آدم از خاك؛ یا یه ماده‌ی پست به وجود اومده. حالا اگه فرض كنیم كه اگه آدم نبودیم، می‌بایست خاك می‌بودیم. خاكی كه زیر پای هر جانوری ممكنه باشه، ممكنه لجن بشه یا حتی آجر! شاید آدم وقتی كه خاك بود تنها آرزوش این بود كه آدم باشه.

حیفه وقتی كه این فرصت به وجود اومده، فرصتی شبیه به مسابقه، شبیه به یه كنكور از دست بره، به همین دلیله كه می‌گم كسی كه دوست داره بمی‌ره یا وجود نداشته باشه آنچنان با ایمان نیست.

اسارت مادی خیلی بده كه این افكار رو به وجود میاره. ادم اسیر چیزهای مادی می‌شن، چیزایی كه  وجودشون سنبل خوشبختی‌ان، و نبودشون سنبل بدبختی. به نظر من سلامت جسم هم مایه‌ی خوشبختی نیست چون مادیه. فقط عدم سلامتی چیزیه كه آدمو آزار می‌ده. چون آدم اسیر مادیاته. البته نه اینكه بد باشه، فكر می‌كنم فقط فرشته‌ها می‌تونن تا این حد اسیر مادیات نباشن.

جسم کامل و سالم، پول، رفاه... كسی كه نداره آرزوشو داره، كسی كه داره و از دست می‌ده افسوس می‌خوره. شاید خیلی آرمان‌گرا و شعاری صحبت می‌كنم، اما واقعاً اینا باورهایی هستن كه سعی می‌كنم بهش عمل كنم. چون فكر می‌كنم درست اینه. چون فكر می‌كنم آرامش و خوشبختی واقعی تو چیزای معنوی هستش و خوشبختی واقعی و امید به زندگی با بی توجهی به مادیات امكان‌پذیره، و معنویات دقیقاً از خود آدم و روحش شروع می‌شه.

یه مسئله‌ی حد میانه هم هست که آدما آرزو می‌کنن جای یکی دیگه بودن؛ جای فلان آدم پولدتر، مشهور یا خوشبخت... اما برخلاف ظاهر آدم خوشبخت، باطن کاملاً خوشبخت نیست، اون هم مشکلاتی داره که شاید برای من قابل تحمل نبود اما اما اون «تحمل» می‌کنه. شاید اگه جای اون بودم با همین بی‌عرضه‌گی نمی‌تونستم از فرصتای اون استفاده کنم. شاید اگه جای کسی بودم که بهش ارث رسیده همه‌ی مال رو هدر می‌دادم. اصلاً این جایگزینی‌ها اونطور نیست که تصور می‌شه؛ تصور این چیزها؛ یعنی چیزهایی که وجود ندارن شبیه تصور فضای ۱۰ بعدی هستش.

والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
تکبیر

مرگ و زندگی
 
این تفکر  در  سه شنبه 1388/06/03
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
انقدر با شهامت نگو كه "من از مرگ نمی‌ترسم" چون حقیقتاْ «مرگ» هیچ ترسی نداره! كلاً ترس یه احساس من‌درآوردی آدماست، كه از باور‌های اشتباهِ كابوس‌وارِ توهم گونه نشآت گرفته و مربوط به آینده هستش.

اصلاْ این تفکر که «بمیرم و راحت شم» یعنی چی؟! یه جوری می‌گی انگار كه قبلاً یه بار مُردی؛ یا اینكه فیلم مستند «مرگ آدمیزاد» رو دیدی! لابد لب استخر با ۲ تا هلو (منظورم میوه‌ی هلوئه) اینور اونورت می‌شینی و فارغ از درد و دغدغه، آرامش واقعی؟! با چی‌توز موتور سوار؟! با هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی؟ یكدستگاه پژو؟ ماهانه پنجاه‌هزار تومن؟

متاسفانه آدما بیشتر از «زندگی» می‌ترسن تا «مرگ»... جدا از ترس از مشكلات زندگی، بعضی‌ها می‌خوان فرار كنن، نباشن، بمیرن... چون فكر می‌كنن كه مرگ بهتره؛ راحت می‌شن، انگار «عدم» می‌شن، اما فی‌اواقع اینطوری نیست،‌ اوه مای خرس قطبی پیر! یكی منو بگیره!

الان كه درد می‌كشی، در اصل روحت داره درد می‌كشه، وقتی كه بمیری روحت «نمی‌میره»، پس ممكنه دردها ادامه داشته باشه و حتی شدید‌تر بشه. اون موقع دیگه «جسم» نداری كه بخواد كمكت كنه، الان لااقل می‌تونی به روحت برسی تا درد نكشه.

متاسفانه اغلب دردهای آدمی روحی هستن نه جسمی و همین باعث بیماری افسردگی و احساس پوچی و تمایل به مرگ می‌شه. دلیل دردهای روحی هم «ارضاء نشدن نیازهای روح و وابستگی به جسم» هستش. به خاطر همین آدما به دنبال یه «معجزه» یا «اتفاق» هستن.

معجزه کلمه‌ای كاملاً بی‌معنیه‌ای هستش! یعنی اینكه ما اتفاق خاصی رو «معجزه» ببینیم بی‌معنیه. به نظر من «نفس کشیدن» خودش یه معجزه هست، «دیدن» یا «تفکر» یه معجزه‌هست... آدما خودشون معجزه هستن... هر چیزی كه خدا پیش آورده و میاره یه معجزه‌هست... چرا فكر می‌كنیم مثلاً بین «قدرت شنیدن» با «شفا پیدا کردن مریض» تفاوتی هست؟ نه... تمام کارای خدا معجزه هستش، فقط چون که ما گرفتار «مادیات» شدیم تفاوت قائل می‌شیم، مادیات هم كه فقط پول نیست... از همین جسم بگیر تا احساس ترس از مرگ، تا رفاه زندگی و وابستگی به اطرافیان همه مادیات هستن، بگذریم...

بحث سر ارضاء روح بود. بعضی از واژه‌ها که تعریف خاصی نمی‌شه داشت و فقط حسی هستن می‌شه گفت كه معنوی و باعث ارضاء روح می‌شن. البته لازمه‌ش اینه كه از مادیات فاصله بگیریم، فكر نمی‌كنم تو، دوست عزیز من كه «آرزوی مرگ» می‌كنی نمازت قبول باشه، چون عملاً بی‌ایمان بودن خودتو اثبات كردی.

از ایمان گفتم... یادم میاد یه بار بحث مفصلی راجع به ایمان داشتم. گفتم كه «ایمان یعنی همه چیز» ایمان سرشار از کلمات معنوی هستش که همشون به «خدا» منتهی می‌شن... گفتم كه ایمان یعنی «عشق» یعنی «امید»... یعنی «رهایی» یعنی «همه‌‌ی چیز‌های قشنگ معنوی»

ایمان فقط ایمان به خدا نیست... ایمان به دنیا «صبر» رو حاصل می‌كنه، ایمان دلی «عشق» رو ایجاد می‌كنه. ایمان به خدا «آرامش» میاره... كلمات قشنگی كه باید بهش برسی، شاید نمی‌فهمی چی می‌گم، شاید فكر می‌كنی «قشنگ حرف زدن» آسونه... اما خوب... تو آزادی که هر طور که می‌خوای فكر كنی...

یادمه وقتی زبان انگلیسی بلد نبودم فقط می‌شنیدم... اصلاً‌ نمی‌فهمیدم یعنی چی؟! اما بعد‌ها كه فهمیدم؛ درك كردم كه اون شنیده‌ها چه قدر به من كمك كرد. تو هم بشنو و بهش فكر كن. شاید بیشتر به دیوار پیله‌وار شومی رو كه دور خودت تنیدی فكر كنی، شاید پخته ترشی... تو هم چیزایی به من بگو كه فكر می‌كنی شاید پخته‌تر شم.


یه چیزی: علی چه قدر بلایی، هنوز امید مایی
یه چیز دیگه: اگه بنا به فیلسوف بازی بود تو وبلاگ شخصیم می‌نوشتم. نه اینجا كه فقط چند تا دوست صمیمی می‌خونن.
یه چیز دیگه تر: رنگ رویا گاهی زندگی رو شیرین می‌كنه، بزنش به زندگیت.

پراکنده نوشت
 
این تفکر  در  یکشنبه 1388/05/18
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

می دونم یه اشتباهه
بوی عطر تو رو خواستن
با تو از معجزه گفتن
حتی از عشق شنفتن

.... اشتباه بود، اشتباه بود... دل به تو بستن گناه بود...

آنگاه كه احساس یك «مهره‌ی سوخته» رو داری نگران نباش، این یعنی چیزت اونقدرا هم بزرگ نشده، عقلته منظورم. هنوز كسی برای كشف هست، كسی برای یافتن و نثار كردن چیزی كه دیگران لیاقتشو نداشتن، علی جان... نا باوری رو باور كن و به عادت كردن عادت؛ تا برسی به چیزی كه باید.


دوست هموطن من، چه احساسی داری وقتی واسه اولین بار نماز جمعه می‌ری؟ اصلاً خدائیش تو قبلاً نماز می‌خوندی؟! پس چرا ركوع رو «ركو» می‌نویسی؟!

واسه تو یه موج سبزه
به قشنگیِ گیاهه
واسه من فتنه و آشوب
رنگ دریای سیاهه

[deleted]

خیلی حرفا در مورد وقایع اخیر داشتم؛ اما با «حرف» من و تو كه اتفاقی نمی‌افته، جز اینكه تو به من بدبین شی و با من لج، صرفاً به این دلیل كه "افكار من با افكار تو متفاوته" پس دوست عزیز بیا با هم با لبخند چیز كنیم به این روزگار  منظورم تف بود. حالا اگه كسی بندری بلده هم می‌تونه بیاد وسط.

 این وقایع باعث شد اطرافیانم رو بهتر بشناسم، اینکه کی چطور فکر می‌كنه مهم نیست، مهم اینه که چه قدر جنبه‌ى شنیدن حرفای مخالف رو داریم. که بعضیا چه قدر کوته فکر و سطحی بینن. نه به دلیل افکارشون، به دلیل اعمالشون.


غم و تنهایی تا مغز استخونم نفوذ کرده اما راضی هستم. من بابت این غم شادم، خدا رو شکر می‌كنم. خدا رو شکر که این ظرفیت رو داشتم. باور کنید خیلی ها این ظرفیت‌ها رو ندارن. خیلی‌ها از فکر زیاد به پوچی می‌رسن. اما من از فكر زیاد عاشق شدم! احساس می‌كنم این وضع منو به خدا نزدیکتر کرد... به جای اینکه به این نتیجه برسم که دنیا چه قدر بی معنیه، دارم فکر می‌کنم که همه چیز سر جای خودشه و همه چیز شیرین و لذت بخشه.

فکر می‌کنم که تفاوت آدما عین عدالت خداست. فکر می‌كنم همه چیز مثل تخم مرغ شانسی بین مردم قسمت شده... ظرفیت‌ها، داریی‌ها، محیط زندگی، عقل و ... ممکن بود من یه سرمایه دار، یا یه آدم خیلی معروف می‌شدم. ممکن بود آبدارچی فلان شرکت یا فلان بازیگر و خواننده می‌بودم. اما اینی که هستم شانس من بود، این قسمت من بود.

بی‌پول باشم یا پولدار، عاقل یا مشنگ، سالم باشم یا مریض... اصلاْ اهمیت نداره. مهم اینه که با توجه به شرایط چطور فکر کنم، تصمیم بگیرم و چطور از حداکثر ظرفیت‌هام استفاده کنم.

خدا نیازی به آزمایش من نداره، همونطور که نیازی به عبادت کردنم نداره. خدا نمی‌خواد مخلوق خودش رو امتحان کنه، چون قبلاْ یه بار به خودش تبریک گفته و می‌دونه كه این جانور دقیقاْ چیه و قبلاْ یک بار آدم رو امتحان کرده... اون می‌خواد «خودم به خودم ثابت بشم» می‌خواد خودم بفهمم که چی هستم. که توی این آزمایشا «خودم به خودم ثابت بشم» حتی تو عبادت... می‌خواد كه خودم درك كنم كه چه قدر مخلصم نه اینکه به خودش ثابت بشه. چون اون تنها کسیه که از آینده هم خبر داره.

وقتى كه «خودم به خودم ثابت شدم» یعنی به خودشناسى رسیدم و این باعث شناخت بهتر خدا می‌شه و فکر می‌كنم این همون راه کماله.


خدایا! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

خدایا! مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد، مرا رایگان ابزار قتاله‌ی دشمن، برای حمله به دوست نسازد.

خدایا! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

خدایا! مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیماری‌ای شده است از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا به رعایت مصلحت، حقیقت را ضبح شرعی نکنم. 

 


یه چیزی: از کجا باید شروع کرد قصه عشقو دوباره؟ تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره... 
در 26 اُم، 26 ساله می شویم!
 
این تفکر  در  جمعه 1388/04/26
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
حالا این جوان هستش که با دست و سوت حضار روی سن می ره و تو روز تولدش اراجیفی رو بلغور می کنه:

ممنون.... ممنونم... [صدای دست ها قطع نمی شه] ... مرسی.... متشكرم...  [صدای دست ها و سوت ها همچنان ادامه داره] بسه خواهشاً ... ممنون...  [صداها قطع نمی شه] ای بابا... خفه شید 2 دیقه می خوام زر بزنم برم، عجبااااا !  [ناگهان صداها قطع می شه و تنها صدایی كه میاد صدای یك مورچه ی بار داره كه به شوهرش داره می گه: "دیگه وقتشه عزیزم!"]

خوشبختانه خیلی از دورنماهای پارسال اتفاق افتاد، كه "كار" مهمترینش بود، اما متاسفانه درس ها مطابق اون چیزی كه باید پیش می رفت پیش نرفت. درسم دقیقاً مثل ساختن یه ساختمون می مونه كه نصف سمت راستش رفته بالا، حتی نمای داخلیش هم طراحی شده اما نصف سمت چپش هنوز در حال پی ریزی هستش و بعد از هر پی ریزی دوباره فرو می ریزه.

[جوان با تشویق حضار روبرو می شه و جوان با یك كلمه صدا ها رو می خوابونه:] مرض! خودتون بی عرضه این، خودتون بی شعورین، خودتون بی لیاقتین! [سكوت عجیبی فضا رو فرا گرفته و تنها صدای ناله های مورچه ی باردار هستش كه سكوت فضا رو به هم می زنه و پرسش یكی از حضار كه:]

- ببخشید جناب جوان، شما قصد ازدواج ندارید؟
+ سوال خوبی رو مطرح كردین دوست عزیز؛ اتفاقاً بنده امسال رو سال ازدواج نامگذاری كردم!

ازدواج چیزی نیست كه حتی آدم "قصد" كنه یا منتظرش باشه، اما می تونه شرایط رو آماده كنه كه اگه یه روزی خدای نكرده موقعیتش پیش اومد به خاطر وضعیت مالی و شغلی، یا تحصیلی و مسكن این بد شاشی، ببخشید؛ بد شانسی رو از دست نده. امسال سال فراهم كردن لزومات ازدواجه!

البته شاید در مورد ازدواج خیلی حرف زدم كه همش شوخی بوده، خدا می دونه كه حتی ۱ بار هم به طور جدی در موردش فكر نكردم، پس حالا كه امسال سال ازدواجه از خانومایی كه صف كشیدن عاجزانه خواهش می كنم كه نوبت خودتون رو رعایت كنید، ما به روابط اهمیتی نمی دیم و به شما اطمینان می دم ضوابط جزو اولویت هامون باشه، خانوم با شمام، واسه خر كه یاسین نمی خونم؟! راستی شما چند سالتونه؟ دانشجوئین؟!

یادم میاد یه پست در مورد "ایمان" نوشتم، كه "ایمان یعنی همه چیز" یكی دیگه از چیزای ارزشمند "صبر" هستش كه اینم در دایره ی لغات و الفاظ نمی گنجه. دنیا و صبر ارتباط خاصی دارن، این یكی از مقادیر تاثیر گذار در توابعی هستش كه خدا برای دنیا نوشته.

صبر در مثل "گر صبر كنی ز غوره حلوا سازی" نمی گنجه، در "سوختن و ساختن" هم نمی گنجه، صبر با ایمان ارتباط قشنگی داره كه بعداً یه پست مفصل در موردش می نویسم، فقط همین قدر بگم كه "صبر" یعنی "تحمل توام با رضایت" و این خیلی قشنگ و انجامش خیلی سخته. بعضیا تحمل می كنن، اما غر هم می زنن و گلایه می كنن، این صبر نیست، بعضیا بالاجبار تحمل می كنن؛ این هم صبر نیست، صبر اونه كه ایمان داری كه این "فشار" حكمت خداست و با "رضایت و آْغوش باز" اونو تحمل می كنی، نه اینكه می سوزی و می سازی.

در كل برای دوستان آرزوی خوشبختی می كنم، امیدوارم دوستان ترشیده ی من هم مثل اون دختره كه دیگه داشت می ترشید زودتر به خونه ی بخت برن و پسرهای مثل من همچنان از مجرد بودنشون لذت ببرن و حالا حالا ها طعم بدبختی رو نچشن.

"برای تو ... تنها كسی هستی كه محبتت دریای شادی و دریغ لطفت رنجش منه، تو كه اولین دعای بعد از نمازمی، تو كه یادت؛ مثل الان گونه هامو خیس می كنه... با تمام وجود دوستت دارم..."

[صدای حضار كه با پچ پچ آغاز می شه: كیه؟ كییی رو می گه؟ جوان كسی رو دوست داره؟! كییی؟ فضا كم كم ساكت می شه و تنها صدایی كه شنیده می شه، صدای بچه مورچه ی ۱۷ دقیقه ای هستش كه می گه: "مامانی من زن می خوام!"]


یه چیزی: هر كی كه گوجه پرتاب كرد تو اونجاش.
یه چیز دیگه : منظورم روحش بود.
یه چیز دیگه تر: از تبریكات دوستان سپاسگزارم.
یه چیز دیگه ترتر: آهنگ وبلاگ، نگو نمی شه... 
آنلاین نوشت
 
این تفکر  در  دوشنبه 1388/04/08
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
وقتی درد تنهایی رو تا مغز استخونت حس می کنی و ظاهرت مثل کوه سرپاست، وقتی که از درون می سوزی و لبخند ملیحی تحویل این و اون می دی، وقتی نیش و کنایه های دوستات رو تحمل می کنی و برای صدمین بار نمک نشناسی آدما بهت ثابت می شه... نگران نباش عزیزم، این یعنی تو حامله ای و به زودی مادر می شی، تبریک می گم!

گلایه کردن از آدما فایده ای نداره، من فقط باید از هجوم نیش ها و بدخلقی ها و حماقت ها و خودخواهی ها و بدی ها که به طرفم پرتاب می شن جا خالی بدم. اما این جا خالی دادن ها كلی انرژی می گیره،‌ متاسفم مریض مرد.

خدا رو شکر... آدمی نیستم که آدما عوضم کنن، وگرنه با حرفای احمقانه و سطحی تا حالا می بایست صد رنگ می شدم، من به افکار عمیقم ایمان دارم، با وجود اینکه این افکار به نگاه بعضیا خیلی سطحی به نظر میاد، البته من به اندازه ی اونا که به سطحی بودن افکارم ایمان دارن به عمیق بودنش ایمان ندارم، همین احتمال ۱۰۰٪ دادن اونا به اینکه افکار من سطحیه، خودش نوعی سطحی نگریه، حالا با این تعاریف دوست من با من ازدواج می کنی؟ تو رو خدا؟؟؟


آدم جوری خلق شده که روی هر چیزی که دست بذاره طلا می شه، مگر اینکه اون آدم مرتکب اشتباه بشه.

بزرگ ترین بدی من به تو این بود که همیشه ازت می خواستم خوب ترین باشی.

اشتباه نکن! تو توی قفس نیستی، تو نای پرواز نداری!

همیشه وقت برای جبران همه چیز هست، اگه باور نداری بدون که مرگ تو همه چیز رو جبران می کنه!

گذر پوست به دباق خونه می افته، اما عزیزم دیگه نه تو اون پوستی و نه من دباق.

همیشه از قانون دل پیروی می كنم، اگه بد پیش اومد ایمان دارم كه اون عین خوبی و به صلاحمه.

تو خیلی قشنگ بودی، دقیقاً شبیه یه توالت فرنگی لوكس... متاسفم كه حالا زشت شدی!

شانس همیشه در حال در زدنه، اما آدما معمولاً صدای در رو نمی شنون؛ یا اینكه در رو روی چیزی باز می كنن كه شانس نیست. 


یه چیزی: می دونم "دباغ" رو اینجوری می نویسن، بی سواد خودتی.
یه چیز دیگه: به درك كه ...
دیدگاه جوان
 
این تفکر  در  شنبه 1388/03/23
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
م‌م: اين چيزا به اصطلاح آمارا اشتباست، 32 درصد؟ مردم! اينا به شما دروغ مي گن.
م‌ا: چرا اسم منو نوشتين "م‌ا" يعني چي؟ من دكتراي جدي دارم، دكتراي واقعي نه از اين كيلويي ها.
م‌ك: من از حالا حمايت خودم رو از دكتر م‌ا اعلام مي كنم.
م‌ر: چرا همه ي ما "م" داريم؟!
م‌ا: بگم كي راي مياره؟؟؟ بگممممم؟؟؟؟
م‌م: تو نمي خواد چیز بگي، تورم باز بيشتر مي شه، چيزبرگر 500 تومني شده 5000 تومن!
م‌ك: من از حالا حمايت خودم رو از دكتر م‌ا اعلام مي كنم.
م‌ر: ما بايد انقلاب مي كرديم! اگه خدا بخواد 4 سال ديگه مي كنيم.
م‌م: نه دكتر نقل اين حرفا نيست،‌ اينا ممكت رو به چيز مي دن؛ به اصطلاح اجانب و بيگانگان.
م‌ر: مهندس زياد حرفاي چيز دار مي زنيا!
م‌ك: من از حالا حمايت خودم رو از دكتر م‌ا اعلام مي كنم.
م‌ا: مردم؛ اينا مي گن تقلب شده، واقعاً تقلب شده؟ ما كه اونجا بوديم ناظر بوديم؛ يعني من دروغ مي گم؟! از قيافه ي مظلوم من مشخص نيست؟
م‌م: تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها!

نظرات، شایعات یه طرف و واقعیت یه طرف دیگه، البته می گن که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، اما مردم هم دیگه با یک کلاغ و چهل کلاغ همیشه گندشو درآوردن.

هرکی یه چیزی می گه اما اگه شایعه "تقلب" رو نادیده بگیریم، می شه چیزهایی گفت!

اینکه نردیک به ۶۰ درصد مردم روشنفکر هستن و بقیه ابله، یا برعکس؟ یا طرفدارای اون امل و عوام اما طرافدارای اون یکی مدرن و یا برعکس؟

طرفدارای اون درد کشیده هستن یا برعکس؟

اما چیزی که هست و من می بینم این شادی مردمه، نمی دونم اون ۷۰ درصد که غمگین نیستن مطمئناْ و صد در صد اون ۳۰ درصد هم همه شون غمگین نیستن و فحش نمی دن.

دیگه به آتیش کشیدن نقشه ی ایرانتون چیه؟ کی می گه ایران نابود شد؟ من طرفدار هیچ کدوم نبودم و نیستم، اما وقتی یه سری توهین ها و غیبت ها و تهمت ها رو که فقط زائیده ی "شنیدن" هست رو می شنوم واقعاْ نمی تونم که چیزی نگم.

هر چی که هست "ایران" هست، بدون دخالت خارجی ها، هنوز "مردم" هستن، ایرانی های بی غیرت که حرفهای دشمن رو تکرار می کنید، شما با اون احمقایی که اونور آب شبکه الم کردن و فقط "زر" می زنن هیچ فرقی ندارین، شما "ایرانی" نیستین.

همیشه گفتم و باز هم می گم، اگه "ظلم" باشه، نظام "نابود" می شه، پس تا وقتی که هست "ظلم" به اون صورت نیست، نه که اصلاْ نباشه، اما عدالت تا وقتی که می چربه ظلم کمرنگه.

خدا می دونه که من از این دولت خیری ندیدم، اما وقتی جنگی نیست، وقتی غریبه ای نیست، وقتی کسی نمی تونه به راحتی تجاوز کنه، وقتی که "ایران" هست و با هم زبون هام نسبتاْ شادم، راضی ام.

همه چیز "نسبی" هستش، هیچ مطلقی جز خدا نیست، نسبت به کشورهای دیگه، نسبت به روزگار قدیم ایران، نسبت به انتظارات قبلی مردم... انتظارات مردم هم که سر به فلک کشیده.... کاش برای یک روز هم که شده تو کشور دیگه ای می بودن تا درک کنن که اینجا "نسبتاْ" خوبه!

این چند وقته یه آزمایش بود، واسه خیلی ها که خیلی ها رو بیشتر و بهتر بشناسن، که خیلی ها به دروغ متوسل بشن، که شایعه سازی کنن و تهمت بزنن، که باج بگیرن و باج بدن... و خیلی کارهای خلاف اخلاق و خلاف دین و خلاف میهن پرستی... خدا رحم کنه...


یه چیزی: کجایی علی جون؟ تابلوئه که طرفدار احمدی نژادی!
یه چیز دیگه: اگه ۴ سال دیگه کروبی کاندید بشه فقط و فقط به خاطر پشتکارش بهش رای می دم
یه چیز دیگه تر: هاشمی رفسنجانی قلب منه
چند چیزی...
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1387/10/18
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
به جرات اعتراف می کنم که من یه آدم غیر طبیعی هستم، اگه این آدمای دور و برم طبیعی باشن.

وقتی که من برات می میرم، انتظار زیادیه که بخوام واسم تب کنی؟!

اونقدر سردی که دوست داشتن تو مثل هم خوابی با یه آدم مرده هست, یا چیزی شبیه به بت پرستی...

تو خیلی احمقی و من احمق تر از تو که فکر نمی کردم تا این حد احمق باشی!

کلثوم خانوم! ریش هاتو از دید نا محرم مخفی کن یا اینکه صورتتو زود به زود اصلاح کن!

وقتی که لباس هاتون رو با مانکن ها تبلیغ می کنین، هنر نکردین، اگه لباس هاتون منو با هیکل قناسم خوش تیپ جلوه داد، اونوقت بیاین و پز بدین.

صداقت همون حماقت نیست، اما مطمئناْ صداقت بدون ملاحظه گری عین حماقته!

روزگار به من یاد داد که محبت و مهربونی (اکثر) آدما محدود و تحت تاثیر خواسته های خودشونه.

نمی دونم چرا عالم و آدم با من بد شده، احتمالاْ می خوان بگن که تنها کسی که به من خوبه خداست.

من اصلاْ نمی فهمم که تو چرا اصلاْ نمی فهمی؟!

آخرین زجه
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1387/09/28
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

قصه ی شب و هوای سوت و کور
من و تنهایی و راه بی عبور

یه نگاه نا امید و غم زده
یه صدای تار و از شادی زده

نه سرابی که بهانه جستجو
نه یه آیینه برای گفتگو

همه جا رنگ گلای پرپره
شمع و پروانه شدن دردسره

نور سایه های سایه پر فروغ
آدمک ها و صداقت دروغ

شک به ادعای ربّ خیر و شر
کز نگفته های دل داره خبر

دل تب دار و پر از گدازه سوخت
قطره ای مرهم آه من ندوخت

دیگه سیرم از یه جون نیمه جون
آخرین زجه رو با دلم بخون

تنم از یورش زخمه ها کبود
لایق مرگی که حقه هم نبود

جوان - آذر ۸۷

دلبر
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1387/09/07
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

اين پسره پشت دره
اون يكي پشت پنجره
با چشمك و يه دسته گل
مي خواد بگه دوست داره!

ميس كالتو نگاه نكن
اينجوري خيلي بهتره
دونه به دونه بشمري
تا خود شب وقت مي گيره!

مسنجرو وا مي كني
اون پسره یه بوس مي ده
با خنده و قلب و یه نیش
آي لاو يو رو بهت مي گه

محل نمي دي بهشون
مي گي كه گم شن همشون
مي گي همه مزاحم و
از يه قماشن ، ولشون

پشت سر اين پسرا
صفحه مي ذاري ناقلا
مي خندي با مسخرگي
دختر شيطون و بلا

نمي دونن كه خنده هات
فقط ، فقط مال منه
شيرين زبونيات كلك
دوای دردای منه

.............................
همون كه از همه سره
هميشه بي ناز و ادا
دلا رو يك جا مي بره

قر مي دم و كنار تو
با ريتم شيش و هشت ميام
داد مي زنم كه بشنون
يكي مث تو رو مي خوام!

جوان - آذر 87


یه چیزی: آهنگ وبلاگ ، یواش یواش ... فاصله بهونه نیست ، وقتی هستی پا به پاش ...
آنلاین
 
این تفکر  در  دوشنبه 1387/09/04
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
آنلاین نوشتن هم خوبی هایی داره ، روتین ؛ بدون ویرایش یا بازنگری ، البته گاهی فکر می کنم افکار مخفی دیگه افکار مخفی نیست ، چون ممکنه افکارم اونجای بعضیا رو خدشه دار کنه (اتفاقاً این بار منظور داشتم!) ، بعضی ها هم نه ... اگه بدونن و بفهمن که ازشون می گم ؛ حتی اگه فحش باشه ، خیلی منطقی عمل می کنم ، بگذریم.

اون دختره که شوهر کرد ، اونم که بچه زایید ، اون یکی دانشگاه قبول شد و اخلاقش گه شد ، اونی هم که رفته خارج اصلاً ثبات نداشت از اول ، که بگیم تغییر کرد ، اون یکی هم که هر وقت کارش به ما می خوره سراغی می گیره و اون که که هنوز تکلیفشو با نت اومدن و چتیدنش مشخص نکرده ؛ اصلاً اینا دختر و پسر نیستن ، اونی هم که زایید منظورم اینه که بچه دار شد! خدایی کسی هست که بگه من تو طول این ۲ تا ۷ سال تغییر کردم؟ مطمئناْ همه می دونن من همونی بودم که هستم ، این شما بودی که عوض شدی دوست عزیز.

واقعاً گاهی می مونم ، که اون کیه؟ اونی که باس باشه ، اونی که با من مچه ، اونی که طبق سلیقه ام نمی خوام باشه ؛ اورژینال طبق سلیقه ام هست ، نمی تونم بگم که این کمبود رو احساس نمی کنم ، اما خوب جوری نیست که زندگیم رو مختل کنه ، بزرگترین دقدقه ی من درسه (می دونم دغدغه اینجوریه ابله ، عشقم کشید اشتباه بنویسم) خوب ، شعری هم در این مورد گفتم که چند قسمتشو می ذارم :

كسي نبوده با من
تا كنه همچو پيرهن
شب تولد عشق
تنو بپوشه با تن

كسي كه اسم شب رو
رنگ خدا ببينه
نگاه عاشقم رو
از ته دل بچينه

رنگ قريب شادی
بپاشه بی بهانه
اومدنش دلیل,
مرگ همین ترانه

............................
............................

ولي مياد به تن
اونكه نت صدامه
چتر نجات اشکام
قلب ترانه هامه

یکی می گه احساس کمبود ، خلع ، وابستگی نباس باشه ، (خلا اینجوریه ، خودت خری) اما خوب ... مهم نیست اسمش چی باشه ، مهم نیست هر چی صفات یا برچسب رو من گذاشته شه ، مهم اینه که دلم خودش می دونه چی می خواد ، و تو ... و تویی که داری این متن رو می خونی ، با من ازدواج می کنی آیا؟

خوب ، نیش ها بسته ، سعی می کنم زود به زود به روز کنم.


یه چیزی: من در سلامت کامل عقلانی به سر می برم.
یه چیز دیگه: این پست به معنای نیازمند بودن من نیست ، نیاز نشونه ی ضعفه.
یه چیز دیگه تر: مممم هیچی ، بیا بچه دار شیم!

یک سال بعد... این جوان است ...!
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1387/08/08
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
من مطمئنم که قبل از مرگ به تنها آرزوی زندگیم هم نمی رسم ، چون تنها آرزوی من مرگه!  

آب جوش رو بردار و هر چه سریعتر یه قهوه ی داغ درست کن تا لذت ببری و به آرامش برسی ، وگرنه اونقدر می جوشه تا بخار شه ، دقیقاْ مثل احساسات من که برای تو می جوشه.

خوب... مسلماْ آمریکا هیچ غلطی نمی تونه بکنه ، زمانی که همه ی غلط ها رو شما به نام خودتون ثبت کردین!

 وقتی که دیدم هیچی نداری ، نه تیپ ، نه قیافه ، نه شعور ... به دلیل کلاس گذاشتن ها و خالی بستن ها و قیافه گرفتن هات پی بردم ، حق داری ...

با دیدن لاک دخترک اون رو به نا مسلمونی متهم نکن ، شاید در حال گذروندن دوره ی ماهانش باشه.

چرا غصه ی "نداشته ها" رو می خوری در صورتی که روزی غصه ی همین "داشته ها" رو می خوردی؟

عزیزم ، من نمی خوام همونی باشی که می خوام ، می خوام همونی که می خوام باشی. نمی خوام 1% هم عوض شی ، همیشه همونی باشی که هستی.

مثل گربه نباش که چون آدما بهش توجه دارن فکر می کنه خداست ، مثل سگ باش که آدمی رو که بهش توجه داره خدای خودش می دونه!


یه چیزی: تولد گل دخترم رو با بهترین آرزوها تبریک می گم.
گل دختر
 
این تفکر  در  شنبه 1387/08/04
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

عطر صداقت و صفاش
از يخ و لاله بهتره
هميشه سبز و پر اميد
گلي به نام دختره

طعم هواي قصه هاش
رنگ دل يه دفتره
شبو چه آسون مي بينه
همون گلي كه دختره

يه چيزي: از ديدار گل دخترم كلي شاد شدم ، مرسي كه اومدي.
يه چيز ديگه: ببخشيد واقعاً ؛ مشغله ام زياد شده ، نمي تونم بگم كه ديگه اينجا چيزي نمي نويسم ولي خوب ...
يه چيز ديگه تر: خوب... آقاي ديوانه دوست وفاداريه كه باس قدرشو بيشتر بدونم.
يه چيز ديگه ترتر: حالا من نيستم ؛ شما هام مگه چند قلو زائيدين؟!

sms khoshgel
 
این تفکر  در  سه شنبه 1387/05/29
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

» man daghighan roberooye sahn Emam Reza neshastam, yadet oftadam doat kardam.

> mercy mehrabun :-* do'aa kon khoda ye khanoome khoshmel behem bede :D

» Doa mikonam khoda yeki joore khodet behet bede hala khoshgel ham nabood eshkal nadare, hamin ke to ro ghabool kone khodesh kolliye

> man khoshgel mikham :(( to mehrabuni che ghade :-*

» Man har chi mehraboon basham mojeze nemishe kard ke, khoshgel nemishe keee, zesht zeshte

> nakone khodet mikhay zanam shi? :D :D :D

» Man khoshgelam ke :-) nakone to man o mikhay ke hey migi khoshgel bashe

> =)) ajab balaE hasti to :D khob age khoshgeli ok :D vali khoshgel tar bashe che behtar :D

» Khoshgel tar az man ke bayad montazere hoorol eyne beheshti bashi ounam age nasibet beshe :D


يه چيزي: پيدا كنيد پرتغال فروش را.
يه چيز ديگه: قبل از اينكه مثل ابله ها بري كامنت بذاري "پرتقال" رو اينجوري مي نويسن ، بذار ابله بودنتو بهت ثابت كنم !
يه چيز ديگه تر: اصلاً مگه كسي كامنت هم مي ذاره اين روزا ؟! خيلي ها ميومدن اينجا قبلاً ، ولي ديگه نميان ، اكثراً ميان ولي كامنت نمي ذارن ، والا نمدونم باس خوشحال باشم يا ناراحت؟! ولي به درك كلاً ! فداي اونجاي آقا فيله (سرشو مي گم بابا !)
يه چيز ديگه ترتر: عزيزم ، دل كندن از تو مثل آب خوردنه ، اما خوردن آب جوش !

سوال - جواب
 
این تفکر  در  شنبه 1387/05/26
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
مهربونه؟
خيلي كم

به فكرته؟
نه اصلاً

خوش اخلاقه؟
گاهي

به حرفات توجه مي كنه؟
نه زياد

دركت مي كنه؟
مممم ، نه !

خودخواهه؟
فكر كنم آره

یکی ديگه رو دوست داره؟
آره

خوشگله؟
نسبتاً

به خواهش هات اهميت مي ده؟
نه زياد

واست احترام قائله؟
شايد !

دلش واست تنگ مي شه؟
فكر نمي كنم ...

قدر محبتاتو مي دونه؟
نه ، حواسش به هيچي نيست !

با ادبه؟
آره

به دلت راه مياد؟
نه !

شادت مي كنه؟ آرامش مي ده‌؟
جديداً اصلاً

دلتو مي شكنه؟
اوهوم ...

با حياست؟
آره

آدم خوبيه؟
ظاهراً

دوسش داري؟
ديگه نمي خوام داشته باشم !


يه چيزي: پس چه مرگته الاغ؟! بي خيالش ، گور باباي سگ پدرش ! بهت قول مي دم بهترش رو پيدا كني !
يه چيز ديگه: كسي نيست ، ولي خوب ... خيالي هم نيست ...!
يه چيز ديگه تر: نمي دونم چرا هميشه يادم مي ره كه همه جنبه و ظرفيت شنيدن شوخي هاي منو ندارن !
يه چيز ديگه ترتر: من خيلي نفهمم كه انتظار دارم "تو" احساساتمو بفهمي !
يه چيز ديگه ترترتر: اون سيب كه يه زماني خوشمزه و با طراوت بود الان گنديده ، بهتره هر چه زودتر از قلبت بيرونش كني ، وگرنه دلت هم مي گنده .
يه چيز ديگه ترترترتر: اگه مي خواي تو زندگي موفق باشي ، به جاي اينكه مثل اين ابله هاي بي اعتماد به نفس بري مجله ي موفقيت و اينجور مذخرفاتو بگيري و سر خودتو گول بمالي ، كاراي نيمه تمومت رو هر چي زودتر تموم كن و تصميماي عملي نشده ات رو عملي كن.
اوه ! چه قده تر زدم ، تقصير آقاي ديوانه بود !

» چندین چیزی !
 
این تفکر  در  یکشنبه 1387/05/20
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
» وقتي كه مي خواي از فكر كسي كه دوسش داري بياي بيرون ، بايد به بقيه نزديك شي و به اونا فكر كني ولي عزيزم ؛ معنيش اين نيست كه اگه تو مي خواي از فكر اون پسره بياي بيرون به من فكر كني ؛ چون خودمم مي خوام از فكر تو بيام بيرون و با دختراي ديگه گرم بگيرم !

» هي دختر ! تو كه تو روياهات اون صحنه هاي رومانتيك رو مجسم مي كني و با خودت ور مي ري ، ديگه چرا اينقدر از مردا بد مي گي؟!

» انتظار نداشته باش وقتي كه دلت گرفت كسي بفهمه و سبكت كنه ، چون هر كي به فكر دل گرفته ي خودشه ، بهتره تو هم به فكر دل گرفته ي خودت باشي .

» من هنوزم بيسكوييت كرم دار رو نصف مي كنم و شروع به خوردن كرمش مي كنم ، هنوزم آدامسمو باد مي كنم و مي تركونم تا صدا بده ، هنوزم اول كاكائوي بستني چوبيم رو مي خورم و بعد مي رم سراغ بستنيش ، هنوزم با داداشم مسخره بازي در ميارم و به شوخي هاي بچه گانه بلند بلند مي خندم . هنوزم مثل دوران كودكيم موهاي بلندمو نمي بندم ، من هنوز به پسر بچه ي مظلوم و پليس سر چهار راه يه جور چشمك مي زنم ، من يه بچه ي بزرگم !

» تو كه به خوشبختي طرف فكر نمي كني و فقط مي خواي مال تو باشه ، گه مي خوري اسم عاشق رو رو خودت مي ذاري .

» مي دونم ، دردهايي هست ، كمبود هايي هست كه فقط خودت مي دوني و خداي خودت ، ولي بالاخره مي ميري ، زياد غصه نخور !

» محبت آميز ترين كلمه اي كه فقط ۱ بار به من گفتي "عزيزم" بود ؛ كه اونم به همه مي گي !

» حالا با حماقتت مي تونم بسازم ، ولي با پافشاري روي حرف هاي احمقانه ات چي كار كنم ؟!

» اينكه يه دختر تو سن 24 سالگي ندونه مفهوم "..." يعني چي ، به نظر تو معني خوبي داره يا بد‌ ؟!

» تو ديگه داري از زندگيم محو مي شي ، خوب ، پس كاري كن كه از فكر و قلبم هم محو بشي .

» كامنت دوني پست قبلي فقط تو روز 26 ماه آزاد بود و بعد از اون بستمش ؛ يادم مي مونه كه تنها كامنتش مال گل دخترم بود.

» خدا ، فكر نمي كنم چيزايي رو كه ازت بخوام بهم بدي معادلاتت به هم بريزه ، بالاخره همه چي دست خودته ، اگه به ضررم هم باشه ، باز مي توني كاري كني كه به ضررم نباشه.

» هيچ دقت كردي وقتي كه اينقدر تو ذوقم مي زني و نمي ذاري خودم باشم ، ديگه زورم مياد بهت بگم دوست داشتني‌؟!

» واقعاً در اوج دانايي خودت خر بزرگي هستي رفيق !


يه چيز ديگه: فعلا" وقت متن نوشتن ندارم با وجود حرفهاي زيادم ، فعلا" به همين چندین چيزي ها اكتفا كنيد بچه هاي من !
يه چيز ديگه تر: برای بار دوم خواهش می کنم کامنت خصوصی نذارین ، ما اینجا عمومی و خصوصی نداریم ، راحت فحش بدین خیالی نیست !

میلاد علی

این تفکر  در  چهارشنبه 1387/04/26
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
روز تولد هر كسي يك روز خاص به حساب مياد ؛ چه از نظر مثبت و چه منفي ، حالا از هر قشري باشه ؛ حالا كه تولد ما خاص در خاص شده ؛ شايد بشه گفت امروز تو كل زندگي من نقطه ي عطفي بوده ؛ انگار كه از خواب بيدار شدم !

سعي مي كنم كه نظم رو رعايت كنم و از افراط و تفريط ها دوري كنم . سعي مي كنم جمله ي انساني "هر چي واسه خودت مي پسندي ؛ واسه بقيه هم بپسند" رو بيش از پيش رعايت كنم .

زندگي نكبت وار ديگه نكبت وار نيست ، هر چه قدر هم نكبت باشه بازم عاديه ، ديگه سفيدي موها و دندوناي خرابم خيلي مهم نيستن ، ديگه به بختك هايي كه تو اين خواب 70-60 ساله ميان زياد اهميت نمي دم . بايد با سرما ساخت ، به اميد گرما ، بايد به تاريكي قانع شد تا به نور رسيد ، بايد ترشي رو تحمل كرد ، به اميد شيريني . تحمل سختي هاي زندگي شيرينه !

از دوستاني كه به هر نحو به من تبريك گفتن ممنونم ، از اونهايي هم كه نگفتن ممنونم ، من خودمم زياد تولد ها يادم نمي مونه و كلا" تو بند اين چيزا نيستم ؛ شايد تولد خانومم رو از ترس حفظ كنم !

چه خوبه به جاي اينكه بگم "امسال" چطور بايد باشه يا پارسال چطور بود ؛ بگم "فردا" چطور باس باشه يا ديروز چطور بود ؛ من ديگه نمي خوام 2 روزم شبيه به هم باشه ؛ ديگه سال ها مهم نيستن ؛ اين روز ها هستن كه اهميت دارن .

واسه همه دعا كردم ، هر كسي كه اسمش اومد تو ذهنم ، از دوستاي صميمي گرفته تا دشمناي صميمي ! با بهترين آرزوهامو نثار تو مي كنم ، تويي كه الان اين متن رو مي خوني .


يه چيزي: تولد حميد (آقاي ديوانه) و سونيا رو تبريك مي گم (27 تير)
يه چيز ديگه: در ۲۶ تیر وارد 26 سالگي مي شويم !
یه چیز دیگه: میلاد پارسال رو می تونید از اینجا بخونید !
عظمت بی پاسخ
 
این تفکر  در  یکشنبه 1387/04/23
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايی را هم اجابت كند همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری (تجارت) را به اين مبادله راهی نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع مي شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت». 



یه چیزی : یه چیزی و مرگ !
یه چیز دیگه : این پست توسط گل دخترم آپ شده !

دل ارتجاعی
 
این تفکر  در  سه شنبه 1387/04/11
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
والا دیگه نمی شه گفت دلمون می شکنه ، دیگه دل ما مثل غضروف شده که هر کی اومد و یه تلنگر زد و رفت ، می فهمی که ؟! حالت ارتجاعی ؛ خم می شه و دوباره میاد سر جاش ؛ مثل اونجای آدم (گوشو می گم بابا !)

نمدونم ؛ یکی اون یکی رو می خواد ؛ این یکی اون یکی رو نمی خواد ؛ بعدش یکی اون یکی رو نمی خواد ولی اون یکی این یکی رو می خواد ؛ حالا فرقی نداره کدوم یکی اون یکی رو می خواد ، این یکی یا اون یکی اما چه خوب می شد که همونطور که این یکی اون یکی رو می خواد ، اون یکی هم این یکی رو بخواد ؛ زکی ! یکی منو بگیره !

شاید دل غضروف وار ما واسه این ارتجاعی می شه که دلای زیادی رو شکستیم . اون دختره که ما رو ... صدا می کرد واسه اینکه حس عاطفی شدید داشت پیدا می کرد بی خیالش شدیم یا اونی که از چت می گفت منو می شناسه رو پیچوندم و بی محلی کردم . یا اون تو کلاس طراحی وب به هر بهونه ای چندین قرار گذاشت ولی بعد با برخورد خشن من مواجه شد . یا اونی که واسه مامانم پیشنهاد ازدواج فرستاده بود و گفتم بهش بگو فلان ... یا اونی که تو کلاس پیانو بود ... یا اینی که الان می خواد صمیمی شه ...

امروز احساس کردم دلم شکست اما در اصل غضروف دلم یه تکونی خورد ؛ بعد از 3 سال آرزو کردم که کاش اون دختره هنوزم بود ؛ با همون لوس بازیا و قربون صدقه رفتناش ، با همون علی عاشقتم گفتناش و مهربونی های الکیش . با همون ناز کشیدنا و گلم گلم گفتناش ؛ ولی خوب احساس احساسی و زود گذری بود .

شاید از گفتن جملات "شکست مهم نیست ، من دوباره عاشق می شم" 3 سال می گذره ولی نشدم که نشدم ! دیگه نباس شد ؛ باس ببینی کی می شه و تو هم تا تنور داغه بچسبونی . همونطور که تو جملات سرشار از این یکی و اون یکی گفتم ؛ اونی که ازش خوشت میاد ؛ از تو خوشش نمیاد و اونی که از تو خوشش میاد ، تو ازش خوشت نمیاد ! منظور از این جملات ازدواج یا دوستی نیست ، منظور ارتباط عشقی - عاطفی هستش .

این شعرمو هنوز جائی نذاشتم ولی این تیکش که مربوطه رو اینجوری گفتم :

می گی عاشقی دروغه
دلبری کشکه و دوغه
ولی تو دوسش نداشتی
گفتی که سرت شلوغه

باز هم می شه گفت از ماست که بر ماست و خودت کردی که لعنت بر خودت باد !


اضافه شد: ممنون از نگرانی هاتون ، من هیچیم نیست ، عاشق نشدم و دل شکستن من دلیل عشقی نداره .


یه چیزی: دیگه از من گذشته که بخوام کلاس بذارم ، مگه کی افکار رو می خونه و چند نفر منو می شناسن ؟!
یه چیز دیگه: اونی که دوسش دارم بیاد دوسم داشته باشه .
یه چیز دیگه تر: علی جان واقعا" از تو بعیده !
شکست عشقی
 
این تفکر  در  یکشنبه 1387/04/02
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
[دنیا وارونه نیست ؛ من وارونه می بینمش]

عاشقی تو دوره ی ما ؛ والا سر و ته نداره
چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره
کویر خشک دلمون ؛ دیگه زده هزار ترک
غم دیگه بسه نازنین ، هر کی نموندش به درک !

اگه شکست خوردی ؛ مقصر خودتی و توئی که شعرای نفرت انگیز می گی و تو خواننده ای که آوازشو می خونی ، فقط و فقط از روی نفرته و دل خوش خنک خودت !

آی دختره ، آی بی وفا
آی تو که تنهام می ذاری
تو قاب عکست جای من
عکس کیو می خوای بذاری ؟

فکر نکن من عند بی احساسم ؛ از درجات جگر سوزی و شکستن و اشک و آه و ناله مدت هاست که گذشتم . شعرهای عاشقی ، افسوس ، کنایه و گلایه ، قهر و آشتی ؛ نفرت ؛ ساده لوحی و ....

اگه گولت زد یا نامردی کرد ، اگه هر وقت دستش تو دست یکی بود و بهتر از تو گیرش اومد ، اگه اشکت رو درآورد ؛ یا مقصر قسمته یا خود تو ! اگه شناخت کافی نسبت به اون نداشتی ، اگه نتونستی عشقتو تمام و کمال بهش ثابت کنی ، اگه انگیزه ای برای با هم بودن نداشتی ؛ باز هم مقصر خودتی .

باید مقصر باشی ؛ تا تجربه کسب کنی ؛ و می بایست تجربه کسب کنی تا پخته شی ؛ و پخته شی تا مقصر نباشی و درک کنی عشق و عشق ورزیدن فراتر از دوست بازیهای کودکانست !

همه ی منفیهائی (بدی ها مثل شکست) که بهت می رسه ؛ واسه اینه که مثبتت (خوبی ها مثل تجربه) قوی تر شه ، مثبتت که زیادتر شد ؛ منفی های قوی تری رو می تونه دفع کنه ؛ قدرت بیشتر برابر مردونگی بیشتره و راهی به سوی کمال و مردونگی تنها مختص مرد نیست .

این سوال خیلی سطح پائینه که " اصلا" عشق وجود داره ؟!! " متاسفانه آدما از این سوالات بهانه ای می سازن برای قانع کردن خودشون . چرا نیازمند عشقی ؛ در حالی که خودت می تونی عشق بورزی ؟ چرا از خودت نمی پرسی "من چه قدر عاشق بودم ؟" این کار یه عاشق نیست اگه عشقش بذارتش و بره ؛ فردائیش به یادش شعرای نفرت انگیز بخونه ، همون کسی که تا دیروز شعرای عاشقی واسش می خوند .

تو عاشق نبودی ؛ ببینی تلخه روزای جدائی
چه سخته ، بشینم بی تو با چشمای گریون

بعله ... تو رو شکست ، خردت کرد ، اشکتو درآورد  ؛ به جای عشق نفرتو تو دلت کاشت ... اما همه ی اینا از خودت به خودت رسیده ، از خودخواهی های خودت که فقط اون رو "مال" خودت می دیدی با برچسب "عشق" ! از شناخت اشتباهت در مورد اون و تکیه کردن بیش از اندازه ات به اون . به خاطر افکار سطح پائین و عدم درک لیاقت خودت !

دیگه واست عادی شده بود که بعله اینم مثل ماشین همیشه باهاته ؛ یا مثلا" مثل تلفن همراهت .
یه بار شد به جای نفرین ؛ دعاش کنی  و بگی با هر کی که هست شاد باشه؟!! نه ! شده کاری کنی "متنفرم" تبدیل بشه به "می بخشمت" ؟!! نه ؛ نشده ... تو واقعا" عاشق بودی یا هوس باز ؟!

می بخشمت به خاطر ترانه های صادقم
به خاطر سخاوت قلب همیشه عاشقم

اگه کمی دقت کنیم ، می بینیم که دنیا وارونه نیست ، این مائیم که صورت مسئله رو تغییر می دیم ، این مائیم که نادرست تعبیر می کنیم و به نتیجه ی نادرست می رسیم . این ما هستیم که گول خوردن ها و بازیچه شدن هامون رو گردن بی رحم یا نامرد بودن طرف می اندازیم !

امیدوارم همه به اونائی که لیاقتشونو دارن برسن .

راه تاریک ، راه روشن ؛ راه از پا ننشستن
نرسیدن و رسیدن ، توی طوفان نشکستن
گرچه شب تار و سیاهه ، جستجو دلیل راهه
خودتو نباز یکی هست که همیشه جون پناهه ...


یه چیزی: خودت چرت می گی الاغ !
یه چیز دیگه: علی جان ؛ دیگه زیادی بابابزرگ بازی در آوردیا ، اونجاتو می برما ! (ریش سفیدتو می گم بابا !)
یه چیز دیگه تر: یکی بیاد قربون صدقم بره !
یه چیز دیگه ترتر: اینو تقریبا" 1 سال پیش نوشتم ولی الان تو آرشیوم دیدم نذاشتم !!!

یه چیز قشنگ: تولدت مبارک با یه عالمه آرزوهای قشنگ از جوان به کاکتوس ؛ الو صدا میاد ؟!

دل سپرده
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1387/03/22
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

غصه هاتو بده من
توی شادی غم نیار
شب نیلوفری تو
باز دوباره کم نیار

غصه های دل من
با تو بی نشون می شه
شعف روح و تنم
قد کهکشون می شه

تن من بدون تو
خسته و در به دره
روح افسرده ی من
عمریه بی سحره

به سپیده ها قسم
تو خود اون سحری
تو دل سیاه شب
دل من رو می بری

دلمو سپردمش
به تو تنها نازنین
یا به ابرا ببرش
یا به اعماق زمین


جوان - خرداد ماه ۸۷

حرف دل
 
این تفکر  در  دوشنبه 1387/03/13
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
خوب ؛ می دونم اینا رو 100 بار بهت گفتم ، ولی خوب ... بذار اینجا هم بگم .

ممنونم خدا . واسه همه چیز ؛ واسه بدبیاری هام ، واسه بدبختیام . واسه شادی ها و خوشی هام . من که می دونم این دنیا یه خوابه و یه روزی بیدار می شم ، ولی خوب عمل و رفتارم تو خواب تاثیر زیادی بعد از بیدار شدنم داره . مبادا وقتی که بیدار شدم با خودم بگم که وای من چه قدر احمق بودم ، چرا اونطور فکر کردم ، چرا اونطور عمل کردم ، اینکه ارزششو نداشت . این گناه ها هیچ سودی واسم نداشت و همش ضرر بود .

خدای من ؛ دنیات در عین خیالی بودن ، خیلی واقعیه . مثل یه خواب ، توش کابوس می بینم یا اینکه از خوشحالی هیجان زده می شم ، می دونم هیچ کدومشو نباید زیاد جدی بگیرم ، ولی بعضی وقتا می گیرم ، کمکم کن که به خوشی ها دل نبندم و از غصه ها نشکنم .

خدای بزرگ ؛ من می دونم همه چیز تو این دنیا ، تو این خواب ؛ موقتیه . من خودمم موقتیم . وقتی دوستامو بردی پیش خودت اینو فهمیدم . تو حتی پدر و مادرم رو هم موقتا" به من دادی ؛ این جای زندگی رو ؛ این سلامتی رو ، این تن و ....

کمکم کن ، هدایتم کن که اونطور که شایستته بپرستمت . من که لبخندتو ، قهر کردناتو ، خشم و اخمتو می بینم . تو که مثل هوا همه جا هستی ؛ البته نه مثل هوا ، هوا خیلی جاها نیست ولی تو هستی . من می دونم تو خودخواهی و این صفت فقط مخصوص توئه ، واسه همین آدما رو منع کردی که نباشن ، مثل غرور ؛ که فقط و فقط شایسته ی توئه و فقط برای تو قشنگه . اما خوب این آدمای ابله به قول خودشون تعصبی درکشون پائینه !

خوب می دونی که من آدم خوبی نیستم ، آدم خیلی بدی هم نیستم ، ولی کمکم کن که بهتر از این باشم . تو خودت می دونی که من به هیچ چیز دنیا دلبسته نیستم . ممنون از شکست هائی که به من وارد کردی ؛ همین شکست ها به من فهموندن که جز به تو و خودم تکیه نکنم . من سعی می کنم به پدر و مادرم هم تکیه نکنم .

شکر می کنم  تو رو ، واسه غمام ؛ غصه هام ، نداری هام ، تنهائی هام . تو که می دونی من "هرگز" به تو شک نمی کنم . تو می دونی که من متظاهر نیستم و دوست ندارم که باشم . تو می دونی که اینا افکار مخفی نیست ! اینا چیزای مخفی ای هستش که از دلم میاد . باز هم شکرت می کنم ، واسه آه کشیدن هام . منو ببخش ؛ اگه گاهی خودمو لوس می کنم و می گم دوسم نداری ، یا اینکه می گم کاش مهربون تر بودی ، منو ببخش ...

کاری کن من همیشه ی همیشه تو رو داشته باشم ، این غمو دوست دارم ، شاید اگه خیلی شاد بودم ، شاید اگه غم و غصه ای نداشتم کمتر به تو فکر می کردم ؛ خدایا این کمبود ها رو از من نگیر . بذار تا روز مرگ مثل هر شب با تو حرف بزنم . درسته که تو نمی تونی جای معشوق زمینی رو واسم پر کنی ، ولی ازت می خوام اگه روزی کسی رو نصیبم کردی ؛ نذار ذره ای از توجهم نسبت به تو کم بشه .

من درک ندارم ، خودت می دونی منم یه ابله هستم ، خیلی از کاراتو درک نمی کنم ولی کاملا" به تو اعتماد دارم . اگه بد ترین شرایط ممکن رو واسم پیش بیاری من به تو "شک" نمی کنم . می دونم الان پیش خودت می گی باشه ، امتحان می کنیم . منم می گم باشه ، ولی یادتو از من نگیر و هر بلائی می خوای سرم بیار ، من باز هم تو رو دارم . من که ازت طلب ندارم ، از هیچکس طلب ندارم . من نوکرتم ؛ یه بنده . گوه می خورم اگه بگم چون شاد نیستم تقصیر توئه یا اگه فلان چیز رو ندارم تو بد هستی . نه !‌ مطمئنم اگه صلاح باشه تو می تونی منو پولدارترین آدم دنیا کنی و یا اینکه مثل یه فقیر مفلوک گوشه ی خیابونم بندازی ، البته تلاش و اراده ی خودم هم مهمه ، چون این قانون رو هم تو خودت گذاشتی .

من می دونم ، الان که دارم باهات حرف می زنم ؛ داری لبخند می زنی ؛ من می دونم تو همه جا هستی ؛ همه ی آدما تو  یه زمان واحد با تو حرف نمی زنن ؛ ولی باز هم اگه اینطوری بود تو همه رو ساپورت می کردی . من فکر می کنم ؛ راجع به تو ؛ دنیا و کارهات . من در مورد تو قضاوت نمی کنم ؛ چون می دونم که همه ی کارات درسته ؛ من آدم چاپلوسی نیستم ولی اگرم باشم فقط چاپلوس توام .

اعتقاد هرکس تو دلشه ، از ظاهر ساده یا غلط انداز یه نفر نمی شه گفت که آدم بد یا خوبیه ؛ شاید به قول تو از من با تقوا تر باشه ، ولی خوب اینم تفکرات منه ، شاید کسی با حرفای من دیدگاهش کمی تغییر کنه و ثوابش رو به نام من ثبت کنی .

من دوستت دارم ، کمکم کن که از تو بترسم ، اونطور که خودت می خوای . می دونم که خیلی به من قدرت دادی ؛ از نظر روحی ، من اینو درک کردم که اگه از قدرتم سوء استفاده کنم اونو ازم می گیری و اگه استفاده ی درست کنم روز به روز زیادش می کنی .


یه چیزی: نه! این جوان نبود !
یه چیز دیگه: وقتی که نماز می خونیم چشامونو می بندیم ، وقتی که گریه می کنیم ، وقتی که رویا پردازی می کنیم یا وقتی که معشوقمون رو می بوسیم . دلیلش اینه که اکثراحساسات شگفت انگیز آدمی قابل دیدن نیست و فقط با دل لمس و احساس می شن ...

لبخند تلخ
 
این تفکر  در  دوشنبه 1387/03/06
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
مگه تو این دنیا چند نفر هستن که تمام و کمال به دلت بشینه ؟
چند نفرن که یه چیزو نخوای دوباره واسشون توضیح بدی ؟
مگه چند نفرن که از نگاهت بفهمن چی تو دلته ؟
کیا هستن که ازت نرنجن و بهت شک نکنن ؟
چند نفر می تونن توی برهه ای از زمان فکرتو مشغول کنن ؟
چند نفر رو دیدی که معصوم باشه ؛ مثل یه فرشته ؟
پاک ، ذلال ، خالص و صادق و دلنشین ؟
مگه چند نفر رو می شه از ته دل دوست داشت ؟
چند نفر می تونه کاملا" با روحیاتت مطابقت داشته باشه ؟
تو به چند نفر می تونی از خصوصی ترین مسائل زندگیت یا از راز هات بگی ؟
چند نفر می تونن حتی با حرف زدنشون شادت کنن ؟
مگه چند نفر می تونن خیلی خوب بشناسنت ؛ همونطور که هستی .
چند نفر هستن که همیشه برچسب "آدم خوب" رو داشتن و اون برچسب کوچکترین خدشه ای بر نداشته باشه ؟
چند نفر به نظرت خوشگلن ؟ ظاهری نه ؛ باطنی .
چند نفر به نظرت "بهترین" می تونه باشه ؟
مگه چند نفر همه ی موارد بالا شاملشون می شه ؟
چند نفر ...

فقط 1 نفر ! همون یه نفرو هم باید شادش کنی و مراقبش باشی ؛ منتظر خوشبخت شدنش ؛ تا روزی که یه لبخند تلخ به لبات میاد ؛ لبخند از اینکه خوشبخت شده و تلخ چون دیگه پیش تو نیست ...


یه چیزی‌‌: چند نفر می تونه مثل تو ابله باشه علی جان ؟!
یه چیز دیگه: این دفعه بیا با هم تانگو برقصیم !
یه چیز دیگه تر: تو چه خوش رنگ و عزیزی ، مثل یک نت لب گیتار ؛ مثل فکر شعر تازه ، حدس یک گل پشت دیوار ...

ابهام نامه !
 
این تفکر  در  جمعه 1387/02/27
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
خوب ، واسه دومین بار می خواهیم به طور آنلاین و روتین همین جوری افکار مخفی و پریشامنون رو بریزیم بیرون ؛ پس خوب گوش کنید بچه های عزیزم .

مممم ؛ این دختره از دوست چتی و نتی گفته بود ، قرار شدش یه پست بزنم در مورد این قضیه ؛ اما یه چیزی دیدم که با حال بید ! منی که همیشه می گم پسر و دختر نداره تو نت ؛ نمی دونم چرا اد لیست های مسنجرم 2 دسته ی girls و boys دارن ! جالب بود واسم . بعد گفتم بعضی از سند تو‌ آل ها به درد خانوم ها نمی خوره و فقط واسه پسرا می فرستم ! اما باز قانع نشدم ؛ اما دسته ی دیگه ای دارم که شاگردها و اقوامم هستن که واسه اونا زیاد چیزی سند نمی کنم ؛ قانع تر شدم ! بگذریم ؛ حالا بعدا" یه پست مفصل می زنم ؛ البته ببخشید اینجوری می نویسم ؛ بقیه ی بچه ها انگار دیگه اینجا رو ترک کردن و مثل اوائل خودمم فقط !

همین اد لیست رو یه گرد گیری حسابی کردیم ، ما که 24 ساعته اینویزیبلیم ؛ ولی خوب باز دوست نما های جدیدی رو حذف نمودیم ؛ مثال اون دختر بچه ی ابله دهن لق ؛ یا اون الاغی که سال تا سال وقتی کار داره پی ام می ده ، یا اونی که حالش از من به هم می خوره اما نمی دونم چرا همش پی ام می ده و می گه جی اف پیدا کردی علی جون ؟! و اون پسره ی کره خر ...

آخه یه آدم چه قدر می تونه دوست داشتنی باشه ؟ هان ؟ نمی دونم ، یه دوس داشتنی باهوش شیطون محجوب شوخ طبع ، موندم چه جوری همه ی اینا کنار هم جمع شده ! حالا بعدا" یه پست حرومش می کنم ! اولین کسی بود که به این سرعت باهاش صمیمی شدم ؛ انگار چند ساله که همدیگه رو می شناسیم !

[دوستت دارم]

گل دخترم ، خوشحالم که تو هم شروع به وبلاگ نویسی کردی ، می خونمت همیشه .

این درس هم که دیگه ... چی بگم . واسه هیچی آدم سگ دو بزنه ؛ آخرشم هیچی ... لعنت به این مردم که عقلشون به چشمشونه . این دختره هم رفت .... ؛ موندم این که ری به ری می ره اونجا ؛ دیگه چرا اینجوری فکر می کنه ؛ شاید سفر سیاحتی باشه ؛ با خداست !

حالا چیه همین جوری مثل ابله ها داری این شر و ورای منو می خونی ؟! نیشتو ببند ! عجبا ! تو هم انگار مثل من بیکاری ؛ راستی ... هیچی ، می خواستم بگم بوسم کن ؛ یادم اومد دیگه دارم متاهل می شم !


یه چیزی : مممم ، چی بگم والا ؟! امشب خیلی دلم گرفته ...
نون خشك بيار ، ايرانسل ببر !
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1387/02/05
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
جشنواره ي پائيزه ي ايرانسل ! فقط تا آخر تابستان (!) مهلت داريد از سيم كارت هاي حامله ي ايرانسل استفاده نمائيد ؛ سيم كارت هاي ما مي زايند ! همانطور كه در تصوير ديديد ، اما گاهي اوقات 2 قلو هم مي زان ! بشتابيد مردم ، گول تبليغات ما رو بخوريد ، ايرانسل ، جادوي ترك هاي تركيه !!!


كار واجبي با داداشم داشتم ، حدود 1 ساعت تموم گرفتم ! هي بوق اشغال ؛ هي مشترك مورد نظر گور به گور مي باشد ، بوق دام ديم دوووم ، بعضي وقتا اصلا" بوق نمي زد ، بعد بوقي هم كه گرفت حالا صدا نمي ره !!! حالا خوبه خونمون وسط شهره ! اين اولين بار بود كه خط مزدور ايرانسل به محيط خونوادگي ما وارد شد !

گاهي عدو سبب خير شود (ربط داشت ؟) ؛ تا حالا ايرانسل رو نديده بوديم كه اينم ديديم و فهميديم چه مذخرفيه . فقط يه اينترنت داره كه اونم هميشه شلوغه ، فقط نيمه شب راه مي ده .  از من به همه نصيحت ، ايرانسل نخريد ، حالا كه خودش شروع كرده پس :

ايرانسل - رايگان - سيم كارت - اعتباري - دايمي - دائمي - رمزهای مخفی ایرانسل - gprs ایرانسل - چت مجانی با ایرانسل - تعرفه - sms - mms - ترفند مخفی ایرانسل - کد مخفی ایرانسل - ایران سل - اينترنت - نصب - راه اندازي - گوشي - ايرانسل بميري ؟  - فروش آنلاین کارت شارژ ایرانسل - ايرانسل گور به گور شي ؟ - ايرانسل بري تو اتاق تمساح ها ؟ خونمون ؟ خونشون ؟ مديران ايرانسل ... هستن ، همچنين خيلي هم ... هستن .

اينا رو نوشتم اگه كسي از سرچ بياد ، بخونه . به شما هم توصيه "اكيد" مي كنم (اكيدا" صعودي !) كه دور ايرانسل رو خط بكشيد ، اگه یه چیزی دستی هم بهتون دادن قبول نکنین ! حالا واسه كلاه برداري عيبي نداره يا اگه مي خوايد صداي اون خانومه رو كه مي گه : "مشترك مورد نظر گور به گور مي باشد" رو بشنويد ، اما نشنويد ، چون مي خوام باهاش ازدواج كنم !


يه چيزي: از كي تا حالا‌ ؟ از وقتي كه جوان ايرانسل رو به عينه تست كرد !
يه چيز ديگه: عقده تكاني مي كنيم ، عقده هاي شما را هم مي تكانيم ،‌ حتي شما دوست عزيز !
يه چيز ديگه تر: هر كي بياد شايعه پراكني كنه و كامنت كذب بذاره كه ايرانسل به درد بخوره ، به طور قطع باهاش برخورد مي شه ، از طريق مراجع ذيصلاح !
گیرایی
 
این تفکر  در  شنبه 1387/01/31
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
اگه گيرایيت خوبه ، ممكنه تو يه سگ باشي ! چون سگ هم خيلي خوب پاچه مي گيره و مي شه گفت از گيرايي قابل توجهي برخورداره ! البته ؛ شايد يه گيرنده باشي ، كه اطلاعات رو از فرسنتنده مي گيره . جو گير شدن هم ممكنه تو ذاتت باشه ، چون آدم جو گير ، جو رو خوب مي گيره و اصولا" زود جوگير مي شه ! شايد گيرایيت اونقدر خوبه كه با خودت هم درگيري داري ! يا شايدم اصلا" مچ گير باشي و عشقت اين باشه كه مچ ديگرانو بگيري ؟ نكنه اصلا" خودتو مي گيري و خيال مي كني يه پخي هستي ؟! نکنه به هر کی می رسی گیر می دی ؟

وقتي سگ مي شي ؛ بهتره زياد پاچه نگيري ، وقتي كه گيرنده اي ، بهتره امواج مثبت رو بگيري و منفي ها رو دفع كني . وقتي  جو گير مي شي ، بهتره اونقدر جو گير نشي كه گاگول ترين آدما هم بفهمن كه تو جو گير شدي ! بهتره با خودت درگير نشي ، چون يه حلقه ي پر تكرار مي سازي كه بيرون اومدن از اون سخته . مچ گيري هم كار خوبي نيست ، چون همه اشتباه مي كنن ، اما ابله ! تو اگه رئيس جمهورم باشي دليلي نيست كه خودتو بگيري ! اینقدر هم گیر نده نکبت ! اصلا" گیر دادن و تکرار کردن یه چیزی کار آدمای بی شعوره .

اما هر چي هستي ، خيال نكن كه گيرایيت خيلي خوبه ، چون اون موقع هست كه به عقلت شك مي كنم !


يه چيزي: همه ي آدما به نوعي گيرائيشون خوبه !
يه چيز ديگه: هر كي كامنت بذاره خره !
دين برتر نداريم !
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1387/01/22
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
من نه به عنوان يك مسلمان ؛ بلكه به عنوان يك انسان با شما سخن مي گويم (زرشك !)

دين برتر نداريم ، از اين جهت كسي كه ديني رو براي خودش انتخاب كرده ، اون دين دين برتره . چون "انتخاب" كرده . "انتخاب" نه تنها يك كلمه معني دار ؛ بلكه چندين جمله ي با معني رو شامل مي شه . وقتي ديني رو انتخاب مي كنم ، به اين معني نيست كه چون پدر و مادرم اون دين رو داشتن ، من هم به صورت موروثي تحت عنوان اون مذهب قرار مي گيرم . انتخاب يعني من تحقيق كردم ، چندين دين رو مقايسه كردم و اوني كه به نظرم "برتر" بوده رو برگزيدم . حالا كاري نداريم كه من چه غلطي كردم ، بحث من اينه كه تا حالا دين رو انتخاب كردم .

من هر ديني رو كه انتخاب كرده باشم ؛ حتي اينكه كافر باشم ، "اگه" حساب و كتابي برقرار باشه ، تمام حساب و كتاب من بر اساس "دين" ، "شرايط محيط زندگي" ، "عقل" و "وجدان" من محاسبه خواهد شد .

اگه من ديني نداشته باشم ، با توجه به موارد حساب و كتاب (دين ، شرايط محيط زندگي ، عقل و وجدان) ، بازخواست من تحت اين موارد انجام خواهد شد . "هيچ" ديني كه ندارم ، شرايط محيط زندگي من اينطور بوده كه "همه" خانواده كافر بودن و در زندگي "هيچ" نشونه اي از دين نديدم و اگر هم ديدم عقل من "هيچ" كدوم رو قبول نكرده و وجدانم "هيچ" واكنشي نشون نداده ، خوب مي تونم بگم كه من از هر مومني ، مومن تر بودم ، چون با توجه به "شرايط محيط زندگي" به فرمان "عقل" و تابع "وجدان" بودم . من مي تونم بگم كه اين كفر ، براي من دين برتر بوده !

حالا ، قضيه اونجائي خطرناك مي شه كه من طوطي وار "دين" رو قبول كردم و برچسب مسلموني (يا به طور كلي دينداري) رو به خودم زدم ،‌اما مومن نيستم ! "شرايط محيط زندگي" براي من طوري بوده كه اين "دين" بغل گوشم بوده ؛ همين اطراف ؛ اما من از "عقل" استفاده نكردم و بدون اينكه در موردش فكر و تحقيق كنم ، اونو ميمون وار قبول كردم ! به همين دليل خيلي از قوانينش رو نمي دونم و خيلي جاها رو اشتباه مي رم ! خيلي وقت هام كه اشتباه مي كنم ، "وجدان" به صدا در مياد ، من حتي صداي اونو هم نشنيده مي گيرم !

من به عنوان يك مسلمان با شما سخن مي گويم ؛ فردا بهت نمي گن تو مسلمون بودي ، بيا برو بهشت ، تو بهائي بودي ، بيا برو جهم ! تو رو با توجه به  "دين" ، "شرايط محيط زندگي" ، "عقل" و "وجدان" مي سنجن . كه با توجه به شرايط زندگي چطور دين برتر رو انتخاب و بر مبناي اون زندگي  كردي ، چقدر از عقلي كه بهت داده بودن توي انتخاب ها و راه هاي زندگيت  بهره گرفتي و چقدر به نداي وجدانت گوش دادي تا از كج روي دست برداري و راه درست رو انتخاب كني ! فردا ایمان داشتن به دین و عقل و وجدانت رو ازت می خوان . فردا مومن بودنتو می خوان ...

مطمئن باش ديني رو كه با توجه به شرايط محيط زندگي ، عقل و وجدان انتخاب كردي و فوت و فن اون رو خوب ياد گرفتي و به اون عمل مي كني ، همون دين برتر خواهد بود !


يه چيزي: همه ي دين ها برتر هستن !
- بالاخره دين برتر داریم یا نداريم؟!
يه چيز ديگه تر: به دين ، عقل و وجدانت رجوع كن !

افتخار (...) ايراني بودن !
 
این تفکر  در  یکشنبه 1387/01/18
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
آقا ببخشيد ، شما ايراني هستين ؟
بله ! افتخار مي كنيم !
به كجاتون ؟! يعني به چه چيزتون ؟
ما داريوش داشتيم ! منشور حقوق بشر و كوروش داشتيم !
ديگه چي داشتي عزيزم ؟
حافظ ، سعدي ، خيام ! ابن سينا ! چهل ستون ، بيستون ، سي و سه پل !
خوب عزيز ماماني ، اينا رو داشتي ، الان چي داري ؟
خوب چيزه ... ممم
چي جانم ؟
ببخشيد من جيش دارم ، الان ميام !


هميشه وقتي اسمي از ايراني بودن و تعصب و اين جور چيزا مياد ، همه رو حواله مي كنيم به اونجا ؛ يعني گذشته ها ، گذشتگان و تاريخ ... بله ... ما كشور متمدني هستيم و فلان قدر سابقه داريم و نمي دونم از بناهاي تاريخي بگير تا شاعرا و دانشمنداي گذشته . اما نسل هاي آينده چي ؟ اونها هم بايد به همين ها افتخار كنند ؟! مطمئنا" نسل هاي قرون آينده به برج ميلاد و يا احمدي نژاد نمي بالن !

مي خوام بگم كه چرا هميشه مي گيم داشتيم ؟ نمي گيم چي داريم ؟ خوب البته ... گذشته ي تمدن و فرهنگ ما افتخار هم داره ، اما چرا همش رجوع مي كنيم به گذشته ؟ چرا نمي گيم الان چي داريم ؟ الان چقدر مغز فراري داريم ؟ چند تا دكتر و مهندس و پروفسور داريم كه اكثرا" خارج از كشور هستن . چند تا انسان محبوب و عامه پسند داريم كه براي كل ملت الگو و سمبل هستن ؟ تا كي افتخارات رو بايد به گذشته پاس بديم ؟ تا كي افتخارات جعلي مثل اتومبيل و موشك ساخت وطن (!) رو بايد به دوش بكشيم ؟ افراد محبوب ما چرا بايد چند تا هنرپيشه يا خواننده باشن ؟! چرا عكس روي پيراهن ما به جاي يك ايراني ، چگوارا يا فلان خواننده ي غربيه ؟ ما الان چند تا كوروش كبير داريم ؟ چند تا ابن سينا و خيام داريم ؟

جوكي بود كه مي گفت شما تو شهرتون آثار باستاني داريد ؟ بعد يارو مي گفتش نه ، اما دارن مي سازن . اين دقيقا" براي آمريكا داره اتفاق مي افته . كشور تازه به دوران رسيده اي كه داره جاي فرهنگ و تمدنش رو محكم مي كنه ، تا براي نسل هاي قرون آتي افتخاري باشه . اگه ما به جاي گذشته ، با حالمون افتخار مي كرديم ، اون الاغ جرات مي كرد در مورد حالمون فيلم 300 بسازه ؟!

من بالشخصه تعصب خاصي نسبت به گذشتگان ندارم ، خيلي افتخار نمي كنم كه چي داشتيم ... چون هم نسل من نبودند و هر جاي دنيا كه بودم باز هم چيزهائي از گذشتگان و حال براي افتخار كردن وجود داشت و از هر كشوري كه بودم ، باز هم دوست داشتم كه تو همون كشور به دنيا بيام و به ابن سينا و مولانا كه شهرت جهاني دارن افتخار كنم . اگه تو يه آمريكائي بودي ، هرگز آرزو نمي كردي كه ايران به دنيا بياي ؛ همونطور كه الان اگه ازت بپرسن ؛ اگه قرار بود دوباره متولد شي ، دوست داشتي اونجا كجا باشه ؟ حتما" مي گفتي ايران !

من دوست دارم به داشته هاي حالم افتخار كنم و اگه به ايراني بودنم افتخار مي كنم ، دليلش هم نسل ها و داشته هاي حالم باشن ، نه تاريخ و گذشته ي غير قابل بازگشت !


يه چيزي: اي خائن ! وطن فروش ! بگيرين اين پدر سوخته رو !
هي بلاگر ! تو يه قهرماني !
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1387/01/08
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
داشتم مصاحبه ي كذائي رو مي خوندم . به سوالي رسيدم كه مخاطب رو يك بلاگر قلمداد مي كرد . وقتي به اصل وبلاگ نويسي رجوع كردم و به اين سوال رسيدم كه "بلاگر كيست‌ ؟" ، به اين نتيجه رسيدم كه اكثر مخاطبان مصاحبه ي كذائي يك "بلاگر" نبودند ! اما به راستي چرا ؟! نه ببخشيد اين اصطلاح مال پست هاي قبلي بود !

يكي از بدبختيا و بدشاشي هاش ، ببخشيد ، بد شانسي هاش گفته بود ، اون يكي گفته من تا بعد عيد نيستم ! انگار كه زبانت لال بقالي يا دكون وا كرده  ! يكي كه از بس از خودش و كارشناسي ارشدش تعريف كرده ، گويي از آنجاي فيل سقوط همي نموده (دماغو مي گم بابا !) اين يكي هم از سال تحويل گفته كه ما اونجا بوديم و فلان و بهمان ؛ گويي بي نظير بوتو همي مي باشد (يادش گرامي) ! اون يكي هم با تبليغات درشت آدمو ياد قشر مستضعف جامعه مي انداخت ! اين هم تو "بازي وبلاگي" شركت كرده ؛ واقعا" چه مبتكران مقلدي ! يكي هم كليپ فلشي به عنوان تبريك سال نو با يك صدايي گذاشته كه انكرالاصوات را گفته است زكي !

يك بلاگر از طرز تفكرش مي گه ، از عقايدش مي گه . اون با تفكر تحليل گرانه پيرامون زندگيشو با زيركي خاص و به طور هوشمندانه نقد مي كنه . اون نمي نويسه تا بگه پس من هستم ! اون مي نويسه تا بگه چي هست و چي نيست . اين نوشته ها ، همانند نوشته هاي يك روزنامه نگار ، مولف يا نويسنده ي كتاب و يا يك منتقد و هنرمند سبك ها و انواع مختلفي دارن ، از وبلاگ شخصي گرفته تا نقد سياسي ؛ از آموزش گرفته تا داستان نويسي ، از ارائه ي هنر تا طنز اجتماعي ...

همه ي ما مطالب وبلاگها رو مي خونيم ، يا نصفه نيمه رها مي كنيم و يا تا آخرش مي خونيم و لذت مي بريم . اما اينها خودشون به چندين دسته تقسيم مي شن ؛ يكي اينكه براي سرگرمي مي خونيم  و كهنه نمي شن ، و يا اينكه اون مطلب محدود به تاريخ خاصي هستش و تاريخ انقضاء دارند . اين 2 مورد مواردي هستن كه خيلي سطحي ازشون مي گذريم و يا بهتره بگم مرور مي كنيم ؛ اما موارد ديگري وجود دارن كه حاكي از هنر نويسنده هستش و بيان نويسنده و موضوعاتش فكر آدم رو قلقلك مي ده و به عبارتي آدم رو به تفكر وا مي داره و مي تونه تلنگري باشه . اينطور متن ها ، زيرك ترين و چيره دست ترين نويسنده ها رو دارن و محدود به دوره ي خاصي نيستن و به نظر من بهترين وبلاگها همين ها هستن .

اما متاسفانه روي خيلي از وبلاگ ها نامي جز وبلاگ مي شه گذاشت ، مثل دفترچه ي خاطرات ، وسيله ي اهداف شوم ، ابزار تبليغاتي ، زباله دان عقده هاي دروني ، ابراز وجود رايگان ، پارك جبران كمبود ها ، ابراز عشق در ملاء عام ، بازيچه ي مجازي ، وب چت ، وب سايت !!! و ...

خيلي از وبلاگ هاي خارجي كه خيلي هم پربازديد بودند ، به صورت كتاب چاپ شده و نويسنده هاشون هميشه شخصيتي مثل روزنامه نگار ها ، نويسندگان يا متفكران داشتن و دارن  ، گرچه صحبت من در مورد وبلاگ هست ، نه فتوبلاگ يا لينك بلاگ و آرت بلاگ و وي بلاگ و ... بعضي از افراد گم نام با وبلاگ نويسي ايده آل محبوب و مشهور شدن و تاثيرات زيادي روي خيلي ها داشتن .

كامنتينگ هاي ما هم داستان خاص خودشون رو دارن ! از ناسزاهاي كودكانه و سرشار از غرض گرفته تا تبليغات و تو رو خدا به من سر بزن و تعريف و تمجيد هاي الكي و خوشمزگي هاي پاچه خوارانه و حرف هاي قلدرانه !

حالا كه مجانيه و كسي ازت ماليات نمي خواد ، مشكلي نيست ، تو هم هر چي كه مي خواي بنويس و هر كاري مي خواي بكن ، اما جون داداش لقب بلاگر رو به خودت نده !


يه چيزي: انكرالاصوات خودتي !
يه چيز ديگه: هر چي فحش هم دادي خودتي !
يه چيز ديگه تر: بازم خودتي !
سال نو مبارک !
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1387/01/01
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

 

 

http://bonyanalam.persiangig.com/flash/bahar_techno.swf

 

 

Game over
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1386/12/22
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
از زندگي خسته شدم ، كاش هر چي زودتر راحت شم ، بميرم . بميرم كه ديگه روز و شب آه نكشم و حسرت اين و اونو نخورم ، بميرم تا اين وضع فلاكت بار و بد شاشي ، ببخشید ، بد شانسی و بدبختي رو نبينم ؛ آخه من به چه درد مي خورم ؟

جملات بالا ، جملاتي تكراري و حاكي از نااميدي خيلي از ماهاست ؛ اما به راستي چرا ؟ (لفظ قلممو شخصا" بخورم !)


بايد بگم كه دلايل بازگو كردن جملات بالا فقط تو "داشتن عقل" ما آدما و اشتراكش با "عاقلانه فكر نكردن" خلاصه مي شه ، به عبارت ديگه ما قدرت تفكر و تجزيه  تحليل رو داريم ؛ اما اونطور منطقي كه بايد به زندگي نگاه كنيم ، نگاه نمي كنيم . قصد ندارم پروفسور بازي در بيارم ؛ چون خودتون مي دونيد كه من يه پروفسورم !

مشكل از كجاست ؟ با خودت رو راست باش ، واقعا" مشكل از تنبلي و سستي خودت نيست ؟! واقعا" مشكل از طرز فكر احمقانه ي خودت نيست ؟ واسه چيزي كه مي خواستي و مي خواي چه قدر و چطور تلاش كردي ؟ درسته كه خيلي چيزا رو نمي شه تغيير داد ؛ مثلا" عزيزي رو كه ديگه بين ما نيست نمي شه زنده كرد ؛ ولي مي شه به طور منطقي باهاش كنار اومد .

دلتو خوش كردي به چيزي كه آيا مي شود آيا نمي شود ؟! به باد تكيه دادي و هر از گاهي سرابي رو تو روياهات مجسم مي كني . از واقعيت فرار مي كني و سر خودتو شيره مي مالي كه بالاخره يه روزي ، يه جائي ، به يه نحوي كارات درست مي شه يا مي ميري و راحت مي شي ؟ خاك عالم ! فلاني چندين ميليارد بهش ارث رسيده ، حسوديت مي شه و مي گي اون خوش شاشه و ، ببخشيد ؛ خوش شانسه و تو بد شانس ؟ به باباي اون پسره هم ارث رسيده بود آيا ؟ به پدر بزرگش چي ؟! بالاخره يكي جون كنده كه اونقدر پولدار شده نكبت !

خوب واقعا" من چي مي خوام ؟ آيا واقعا" تموم چيزائي رو كه داشته باشم ، تموم آرزوهام برآورده شه ، بازم آه نمي كشم ؟ بازم احساس كمبود و افسردگي نمي كنم ؟ چرا ، مطمئنا" همه ي آدما كمبوهائي دارن و از اونجائي كه حريصن ، هيچ وقت چيزائي رو كه دارن رو نمي بينن و چيزاي بيشتري مي خوان . مطمئني كه به احساس غم و غصه خوردن و آه كشيدن عادت نكردي ؟ اگه عادت كردي دنيا رو هم بهت بدن بازم همينه كه هست ، چون هنوز قوي نشدي و باز با كوچكترين نا ملايمتي آرزوي مرگ مي كني و چيزاي بيشتري مي خواي ، اينو بدون كه هيچ آدمي بدون كمبود وجود نداره !

فرض كن مردي ، چطور اينقدر مطمئني كه راحت مي شي ؟ چه طور فكر مي كني وقتي كه مردي انگار خوابيدي و هيچي رو حس نمي كني ؟ فكر نمي كني شايد بري جاي ديگه كه از اينجا بدتر باشه و با التماس و اشك و زاري بخواي كه برت گردونن ، حتي با مشكلات بيشتر ؟! چطور مطمئني كه اگه مردي ، دوباره آرزوي مرگ نكني و غصه نخوري ؟!!

وقتي آدم اومد روي زمين لخت بود ، زير آسمون بود و زير پاش زمين . كنار طبيعت بود و دريا و آسمون آبي و هوا . وقتي احساس بدي داري ، وقتي درد مي كشي ، اين روحته كه درد مي كشه ، اين روحته كه آزرده و غمگين مي شه و باعث مي شه آه سوزناك و غمگيني بكشي . آخرين باري كه رفتي به دل طبيعت كي بود ؟ آخرين باري كه دريا و جنگل و كوه رو ديد كي بود ؟ يادته آخرين بار به كجا مسافرت رفتي ؟! روح آدم با در آهني و ديوار سيماني و گچي سازگار نيست . آدم اولين بار روي طبيعت اومد ، ‌نه توي خونه ي بتني !

همش كاراي تكراري ، افكار مسموم منفي ، فكر كردن به كمبودا و نداري و داشته هاي ديگران . شده تا به حال ريسك كني و دلتو بزني به دريا و كاري كه ازش وحشت داري ؛ اما خوشحالت مي كنه و به نفعته رو انجام بدي ؟! خب ، تا كي مي خواي منتظر معجزه بموني ؟ چرا خودت نمي خواي معجزه گر باشي ؟ چرا يه كار تكراري بي هدف رو كه تا به حال هيچ سودي ازش نبردي رو تكرار مي كني ؟  كتك مي خواي نه ؟!

تو بازي هاي كامپيوتري ، وقتي جاي شخصيت اول بازي قرار مي گيريم ، خيلي احساس شور و هيجان بهمون دست مي ده . حتي وقتي تير مي خوريم ، شكست مي خوريم ، زخمي مي شيم ، مي بازيم و كشته مي شيم ! اما دوباره از اول شروع مي كنيم . چرا نمي خوايم خود واقعيمون رو بازي كنيم ؟ وقتي كه تير روزگار رو مي خوريم چرا از زندگي سير مي شيم ؟ چرا وقتي شكست مي خوريم و زخمي مي شيم يا مي بازيم از اول بازي نمي كنيم ؟ دليلش اينه كه ما اين بازي رو خيلي خيلي جدي گرفتيم و ازش مي ترسيم !

طراحان بازي هاي كامپيوتري دارن جون مي كنن كه يه بازي اي بسازن كه بيشتر به واقعيت نزديك باشه و ملموس تر ، از طرفي كل زندگي ما آدما يه بازيه ، يه سرگرمي . هيچ بازي اي به اين ملموسيت (كلمه جديده) وجود نداره و نخواهد داشت ! بازي اي كه مرگ نشونه ي پايان بازي نيست ، مرگ فقط رفتن به مرحله ي بعديه . پس سعي كن اين مرحله رو ببري ، چون بعد از مرحله ي بعد ، ديگه نمي توني از اول بازي  كني و اونجاست كه بهت مي گن Game over !


يه چيزي: چه غلطا !
يه چيز ديگه:  متن رو يه بار ديگه ؛ بدون غرور بخون ، توهم ورت نداره كه عقل كلي‌ !

ارزش
 
این تفکر  در  یکشنبه 1386/12/12
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
تو زندگي آدما واسه هر كسي چيزهائي ارزش و چيزهائي ضد ارزش وجود دارن ، به عبارت ديگه چيزهائي واسه آدم ارزشمند و چيزهائي بي ارزش هستند . خصيصه هاي ارزشمند ، موجب اهميت و خصيصه هاي بي ارزش موجب بي اهميت شدن شي مي شه ، البته بستگي داره كه ديد ما بر اساس وجدان ، ظاهري هستش يا عميق تا چه خصوصياتي رو ارزشمند يا بي ارزش بدونيم .

 حالا ؛ اين چيزها كه همه اجسام مادي هستن (جنبه هاي معنوي هميشه ارزشمندن) ، از شير مرغ تا جون آدميزاد  ، بر اساس داشته ها لقب ارزشمند و يا بي ارزش به خودشون گرفتن ، در صورت داشته هاي ارزشمند ، يك شي با ارزش و در صورت داشته هاي بي ارزش يك شي ارزشمند تلقي مي شن .

هر شخص بنا به ديدگاهش ، چيزي رو ارزشمند و چيزي رو بي ارزش تلقي مي كنه ؛ از طرفي هر چيزي ممكنه هم بي ارزش باشه هم ارزشمند ، مثلا" مدارك دانشگاهي ايران به طور كل بي ارزش يا كم ارزش هستن ، اما براي كسي كه وقت گذاشته و مدرك رو گرفته ممكنه خيلي با ارزش بياد ، آدما به طور كل موجودات ارزشمندي هستن ، اما آدماي متقلب ، احمق و كوته فكر خيلي بي ارزشن !

از اونجائي كه حقيقت يكيه و اجتماع نقيضين غير ممكن ، پس مي شه نتيجه گرفت كه اون آبجكت حتما" يا بي ارزشه يا حتما" ارزشمند .

پس اگه كسي در جهت منفي تلاش كرده ، حتما" كارش بي ارزش بوده و بي ارزش بودن اون كار از بي ارزش بودن بار منفي استناد مي شه ؛ در صورتي كه اون بار منفي براي اون شخص ، بار مثبت و به عبارتي اون كار بي ارزش ارزشمند تلقي مي شد . آدماي مشهور هم ارزشمند و هم بي ارزشند ! آدمائي كه از جهات مثبت مشهورند ، با ارزش و اونائي كه از جهات منفي مشهورن ، بي ارزش هستن .

خصيصه هاي خوب انساني كه معنوي هستند ، هميشه با ارزشند و هميشه اينها هستن كه به آدم ارزش مي بخشن و احساس مهم بودن رو القاء مي كنن ، اما متاسفانه به علت ظاهر بيني آدما چيزهاي پست مادي و بي ارزشي (مثل پول يا مقام يا مدرك) باعث به ظاهر ارزشمند شدن شخصي مي شن كه در واقع اين نوع ارزشمند بودن عينا" نشونه ي بي ارزش بودن اون آدمه و اينطور آدما كه هنر و خصيصه ي معنوي جز ماديات ندارن ، تنها چيزاي با ارزش براشون ، همون چيزهاي بي ارزش مادي هستش .


يه چيزي: سرت گيج رفته ، مي دونم !
يه چيز ديگه: به نظرت آدم ارزشمندي هستي يا بي ارزش ؟

دوستی خاله ماره !
 
این تفکر  در  جمعه 1386/12/03
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

قصه ی گزیدن و مار
از تو روزنه به یک بار
توی آئین یه هوشیار
نا رواست سنت تکرار

حالا این رفیق هوشیار
دستخوش زخمه به صد بار
توی آستین رفاقت
پرورونده ارتش  مار

دوستي با اين خاله ماره
به غم و بدي دچاره
دست اون به دور گردن
مثل يك طناب داره

همه شون خوش خط و خالن
به مرامشون شون می بالن
اما نیش ها زدن از پشت
گاهی حال ، گاهي بی حالن

هر کدوم تاج سرم شد
مونس و عزیز ترم شد
نیشش از همه قوی تر
مایه ی درد سرم شد

بعضی ظاهرا" بی آزار
خيلي معصوم بودن انگار
ولي پوستشون عوض شد
طبق اون غريضه ي مار

من همونم كه دوباره
چاكر هر چی  که ماره
زندگيش جاي شيريني
خيلي تلخه ، زهر ماره

طفلكي  مار بيچاره
ارزش بخشش نداره
اما من بازم گذشتم
حقم آرامشه ؛ آره !

این ترانه هم بالاجبار
قافیه اش ست شده با "آر"
بپا ای جوان بيدار !
توی انتخاب یک یار


يه چيزي : چه خوش گفت آن جوان نامدار ؛ هم اكنون بده يك ماچ آبدار
اشک شوق
 
این تفکر  در  جمعه 1386/11/19
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
ناگهان شور و شعف خاصي در دلم موج مي زند . احساس شادي درون قلبم ؛ آهي از روي رضايت و شكر خدا . شكر خدا بابت خوشبخت بودنم و افتخار داشتن اين حس .

نا خود آگاه اين احساس قشنگ اشكي را به روي گونه هايم سرازير مي كند و زمزمه اي از اين فضا به صورت ملودي به همراه آهي شيرين و احساس غرور در ذهنم متولد مي شود . اينك منم و كاغذ و ملودي اشك شوق با ضرب ميزان سه چهارم : مي . . مي - فا . . فا - مي . . رِ - مي . .

سراغ سازم مي روم و با چشماني بسته شروع به نواختن اين نوزاد زيبا مي كنم ، اما اين نوزاد چنان بزرگ است كه يك اركستر بزرگ مي تواند آن را به تصوير صدا بكشد ... اركستري با چندين ساز آرشه اي و بادي و ضربي و گروه كر و ... پيانو  ...

اكنون كه روي سن و پشت پيانو نشستم ؛ باز همان احساس افتخار است و اشك شوق ...

با چشماني بسته و اشك هائي روي گونه و سكوت سنگين انتظار نوازندگان دستم روي كلاويه هاي پيانو مي لغزد و باز هم  مي . . مي - فا . . فا ... و چه با احساسي شروع و با چه افتخاري تمام مي شود !

بعد از نمايش اشك شوق ؛ لبخند ويلنيست شماره 1 توجهم را جلب مي كند ؛ او هم اشكي حاكي از افتخار و شوق بر گونه داشت ...

متن کامل را بخوانید ...
سلامی دوباره !
 
این تفکر  در  سه شنبه 1386/10/18
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
سلام .

بعد از چندي از خواب زمستاني بيدار گشتيم (خرس قطبي خودتي !) . روزاي خفقان بار برفي و بخاري و در و ديوار خونه و كتاب و درس و خستگي و بي حوصلگي و مستراح سرد .

از دور بوي بهار مياد و قدم نوي در حال رسيدن (اصلا" منظورم اون نبود !) سال نو و از نزديك بوي لاشه ي پرنده اي كه از سوز سرما و بي غذائي جان به جان آفرين تسليم كرده . بوي افسردگي آدم ها شديد تر شده و رنگ كودك درون كم رنگ تر (برو سونو مي بيني) بوي گندي اينجا مياد كه نمي دونم از چيه ؟! آهي گرم و لبخدي تلخ و سوال ساده كه ديروز ناهار چي خوردي حسن ؟! مغرور تر و خودخواه تر و خود پسند تر ؛ به كجا چنين شتابان حسن ؟ خطرناكه ...

تولد بهمني ها رو واسه اولين و آخرين بار تبريك عرض مي كنم ، گرچه دوست دارم بهمن اوار شه سرشون و فلج اطفال بگيرن ؛ اما خوب ... شايد زنم متولد بهمن باشه ! از ساغر كوچولو و فافا بي نهايت سپاسگزارم ؛ چراش به تو مربوط نيست . نمي خوام زياد وراجي كنم گرچه می دونم کمتر کسی سر می زنه ، پس فكر مخفيم رو مي نويسم .


زماني جووناي قديم ترانه هائي رو با خودشون زمزمه مي كردن ، ترانه هاي  دلنشين و سرشار از احساس و معنا ، ترانه هائي كه شاعر با تمام وجودش اونو مي سرود ، آهنگساز احساس شاعر رو لمس مي كرد و احساس خودش رو با آهنگ دخيل شعر مي كرد و خواننده هم با صداش كار رو تكميل مي كرد .

ترانه زمزمه مي شد ، زمان غم يه ترانه ، وقت شادي يه ترانه ي ديگه . ترانه ها توي دفتر ها نوشته مي شدن ، به جاي نامه فرستاده مي شدن و ترانه ها به يادگار آرشيو مي شدن :

بذار قسمت كنيم تنهائيمونو
ميون سفره ي شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
فائقه آتشين (گوگوش)

اما ديگه از اون ترانه هاي هميشه تازه خبري نيست ، ترانه تبديل شده به يه مشت كلمات بي ربط كه با قافيه اي آهنگين كنار هم چيده شدن . ميوزيك تبديل شده به ريتم هاي تكنو ي كليشه اي و كپي برداري شده غربي و صدا و احساس خواننده هم با افكت هاي كامپيوتري تبديل شده به صداي روبات :

آدم بده حالم بده عشقم رفته نيومده
نه سر زده نه زنگ زده نه كسي جاشو بلده
آخه خيلي وقته دلم براي گريه لك زده
قلبي كه از آهن باشه انگار تو حبس ابده

(بنيامين بهادري)


آهنگساز بزرگي مي گه مردم گوش موسيقي ندارن ، من فكر مي كنم اين حرف تا حدي درسته . شايد بشه اينطور تعبير كرد كه وقتي غذاي مقوي و سالمي در دسترس نباشه ، آدم ناچاره واسه گرسنگي چاره كنه حتي با غذا هاي به درد نخور و ارزون . ديگه كسي واسه دلش ترانه نمي گه ، موسيقي نمي سازه ، نمي خونه . همه به نرخ روز كار مي كنن ! مردم چي گوش مي دن ؟! چي فروش داره ، همونو كار مي كنيم !

نمي دونم مثالم تا چه حد در مورد ميوزيك درسته ، اما كاراي جديد شايد در وهله ي اول جذاب و زيبا باشن ، اما دقيقا" مثل يه ساندويچ و ليوان نوشابه ، حاضري و يك بار مصرف هستن . اكثرا" ميان و مي رن ، بدون اينكه يك اثر موندگار به حساب بيان با يك موزيك جديد از همين سبك آهنگ و شعر سريعا" از ياد آدم مي ره .

ابتذال در موسيقي معناي جديدي به خودش گرفته و اون موسيقي حاضري ، بي ربط ، مصنوعي و بي احساس هستش . بله ! هر كسي يه سليقه اي داره ، اما اگه انتخابت چند تا گزينه شبيه به هم باشه انتخاب معنائي نداره !

پاپ يعني احساس ، وقتي پاپ به ايران اومد ، كنار اومدن با اون خيلي سخت بود ، چون موسيقي سنتي رواج داشت . پاپ به صداي خواننده ، چه چه و ... كاري نداشت ، پاپ فقط احساس مي خواست و گام هاي غربي . اما موزيك هاي جديد حاضر اصلا" قابل مقايسه با اون زمان نيست . نه احساسي نه معنا و مفهومي نه ... رپ (؟!!) تكنو (؟!!) پاپ (؟!!)

البته صحبتم كاملا" عمويت نداره و خيلي از هنرمندا و شنونده ها چه داخل و چه خارج از ايران هستند كه هنوزم اصولي كار مي كنن و فرق ميوزيك ناب با موزيك مصنوعي بي محتوا رو تشخيص مي دن :

اي كه تو باغچه ي چشمات
گل صد رنگ بهونست
تو بهار دل سبزت
نفس سبز جوونست

نم نم بارون چشمات
گريه ي سرخ شقايق
تو همون قصه ي عشقي
تو كتاب دل عاشق

(عليرضا عصار)

اما ترانه هاي قديمي هنوز هم زنده و جوونن . هنوز هم آهنگ هاي قديمي حس و حال ديگه اي دارن :

نگاه كن ؛ من چه بي پروا ، چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم
نگاه كن ؛ با چه سرسختي تو اين سرما
براي عشق ، يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك ، يه فصل امن و بي وحشت
براي تو كه يه گلبرگ زود رنجي
يه فصل گرم و راحت زير پوست من
براي تو ؛ كه با ارزش ترين گنجي

فائقه آتشين (گوگوش)


يه چيزي : برو علي جان به فكر نان باش كه خربزه آب است !
يه چيز ديگه : مگه نگفتم يه با كمالاتشو مي خوام ؟!
يه چيز جديد : بيا با هم برقصيم ؛ تكنو !
ايمان ، يعني همه چيز ...
 
این تفکر  در  سه شنبه 1386/08/01
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
با شنيدن لفظ ايمان ؛ نا خود آگاه فكر انسان به سمت كلماتي چون دين ، اسلام و ... سوق داده مي شود . علي جون چه اصراري داري قلنبه سلمبه (املاش درسته ؟!) بحرفي ، مث آدم بگو ديگه ، باشه !

خب ... تا مي گي ايمان طرف ياد اسلام و دين و اينجور چيزا مي افته ، اما به نظر من ايمان فرا تر از يك كلمه هست و خودش به تنهائي شامل خيلي از افعال ؛ حالات و الفاظ مي شه . يكي از الفاظي كه من بهش رسيدم ؛‌ لفظ اهميت و فعل مهم بودنه ، وقتي به چيزي ايمان داري يعني اون چيز برات مهمه . يعني واست ارزشمنده و اونو با هيچ چيزي عوض نمي كني ، يعني اينكه اون قانونه ، يعني دوسش داري ، عاشقشي ، يعني اگه همه بگن روزه ، اما اون بگه شبه ، تو بدون شك مطمئني كه شبه ؛ يعني اينكه بهش شك نمي كني ، يعني برات مهمه .

ايمان يعني آنچه خدا خواسته است ، يعني تعصب ، يعني اعتقاد ، يعني باور ، خواستن ، اطمينان ؛ بودن ، داشتن ، اعتماد ، شاد بودن ، ايمان يعني زندگي . ايمان يعني دوستي ، محبت ، عشق ... ايمان يعني هر چي اون بگه ؛ بدون سوال ، بدون غفلت ، بدون استثنا ، بدون خطا . ايمان يعني احساس قدرت ؛ ايمان يعني آزادي ، يعني يك قدم به جلو ، يعني اميد .

 ايمان يعني همه چيز .

ايمان فراتر از لفظه ، فراتر از كلامه ، ايمان خدائيه ، ايمان از عالم بالا مياد ، ايمان يعني احساس قشنگ ، يعني اعمال خوب ، ايمان يعني رايحه ي خوش پاك بودن . اگه عاشقي فقط در يك صورت مي شه گفت كه واقعا" عاشقي  ؛ در صورتي كه ايمان داشته باشي . خودتو بسپري به دست معشوقت ، مثل باد ، خواه به اعماق آسمونا ببردت ، خواه به ته لجن ها ؛ مهم نيست ، مهم اينه كه تو ايمان داري . اگه شك كردي ، حتي كوچكترين شكي ، بدون كه ايمانت ضعيفه . زندگي بدون ايمان يعني هيچي ؛ نمي دونم معني واقعي اين كلمه چيه ،‌اما دركش كردم و بهش رسيدم . ايمان يعني همه چيز ...


ايمان: من كه قصد ندارم !
يه چيزي: از دوستان نا شناس خواهش مي كنم كه افكار كمتر از 2 پاراگراف رو منعكس نكنن .

قدیم ندیما
 
این تفکر  در  سه شنبه 1386/07/24
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

مي گن كه اون قديما
تو اون قديم نديما
قلبا مي زد يك صدا
تو سينه ي عاشقا

عاشقا ، معشوقه ها
پر بودن تو شهر ما
براي هم مي مردن
از ته دل ، بي ريا

اما حالا ... خدايا
ببين حال و روز ما
گرد و خاك دو رنگي
نشسته رو قلب ما

جوونا عاشق مي شن
به قربون هم مي رن
تا روز خواستگاري
به هم آي لاو يو مي گن !

اما يهو مي شه جنگ
ميان با توپ و تفنگ !
برعكس مي شه حرفاشون
هر دو مي شن رنگ به رنگ

يكي مي گه دروغه
دوستت دارم كدومه ؟!
كي مي گه تو نباشي
بي تو عمرم حرومه ؟!


یه چیزی :
خدای آسمونا
خدای کهکشونا
کاری بکن دوباره
عاشق بشن جوونا
کاکتوس ، رفیقی برای تمام فصول !
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1386/07/12
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
خوب ... مي خوام در مورد يه دوست "خوب" نتي بنويسم ، كاكتوس . راستش چيز خاصي به نظرم نمياد كه ازش انتقاد كنم ، اما مطمئنم اگه ازش انتقاد هم بكنم ، اونقدر جنبه شو داره كه مثل بعضي ها (!) غير معقولانه برخورد نكنه .

كاكتوس ... شايد زياد منو نشناسه ، شايد تو اين 2-3 سالي كه مي شناسمش به نسبت بقيه باهاش صحبت نكردم و ارتباطي نداشتم ، اما تو همين مدت كم اونقدر خاكي ، صبور و دوستانه با من رفتار كرده كه واسه من افتخاريه كه ازش بنويسم .

كاكتوس آدمي منطقي ، آروم ، صبور ، گاها" عصبي ، درونگرا و تا حدي مرموز (!) هستش . مثل همه ي آدما دنياي خودش رو داره و برعكس دريا مواج و خروشان نيست ، البته ممكنه مثل آتشفشاني خاموش گاها" فعال شه ! سعي مي كنه سرش تو لاك خودش باشه و در مواقع جنگ جبهه ي آتش بس مي گيره و سعي ميكنه بعد از زدن حرفاش موقعيت رو به درك طرف واگذار كنه و بكشه كنار . از تنهائي لذت مي بره و مثل من از دوست نما ها بيزاره .

حقيقتش من هيچ بدي ، سوء رفتار ، حركت نا معقولي ازش نديدم و با وجود وضعيت اجتماعي خوبش هميشه متواضعانه و دوستانه با من برخورد داشته ؛ به خاطر همين من احتمال مي دم مشكلاتي رو از اين دوستمون با ديگران ديدم ؛ از جانب ديگران بوده باشه ، البته در كل انتظار داشتن از دوستان تو اين زمونه ي دوست نما ها ، كار درستي نيست .

اما .. كاكتوس بدون انتظار و در كمال فروتني ، هيچ كدوم از درخواست هامو رد نكرده و دوستانه تو کارهاي وب همكار و هميار من بوده كه اينجا هم كمال تشكر رو ازش دارم .

دوست داشتم كه بدون اينكه به خودش بگم ، به صورت افكار مخفي اينجا بروز داده بشه ، در مورد خيلي ها مي تونم بنويسم و انتقاد كنم ... اما متاسفانه همونطور كه گفتم همه جنبه شنيدن ندارن و باعث دلخوري و رنجش خواهد شد !

Ali_Javan: goftam ghablesh khodet bekhunish
Ali_Javan: age fek mikoni chizi o bas kam konam begi
CaCTuS: na, man hich dekhalati toosh nemikonam ...


يه چيزي: تو جنبشو داري ازت در حضور جمع بنويسم ؟ عمرا" !
يه چيز ديگه تر: سخت پيش مياد من به دوستي برچسب "خوب" رو بزنم .
يه چيز ديگه ترتر: اين نوشته ممکن است تاريخ انقضا داشته باشد !
يه چيز ديگه ترترتر: هيچي ! سر كارت گذاشتم !
صبر
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1386/07/04
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
پسر خالم Xbox مي خواست (دستگاهي شبيه play station) كه قيمتش حدودا" 400 تومن بود . با توجه به تحقيقاتم و پشتيباني ضعيفش تو ايران به مامان باباش توصيه كردم كه بهتره نخرن ؛ كلي نصيحتش كردم كه با بالا رفتن سن علايق آدم هم تغيير مي كنه و اگه 5 سال صبر كني به سن قانوني مي رسي و واست ماشين مي خرن . كلي ناراحت شد و بي خيال شد .

امروز تو بانك بودم ؛ پسري رو ديدم 4-5 سال كوچيكتر از خودم ؛ مسئول قسمت حواله و اين جور چيزا بود ؛ مقايسه اش كردم با خودم (هميشه نهي مي كنم ديگرانو از مقايسه خودشون با ديگران چون از نظر روانشناسي تاثير خوبي نداره)


كاري با ماهي حدود 300 هزار تومن حقوق + مزايا + شعبه ي مركزي ملي + 5 سال كوچيكتر ، اما من با اين سن و سال في الواقع هيچ چيز از اون كم نداشتم و بلكه زيادترم داشتم جز همين شرايط شغلي و ... ؛ اما شانس ... شايدم پارتي نمي دونم ؛ اما مطمئنا" از بي عرضه گي و عدم تلاشم نيست .

فكر كردم كه بايد همينطور تلاشم رو ادامه بدم و صبر كنم . خدا حتما" واسم نقشه داره و اگه امسال Xbox نصيبم نكنه ، حتما" چند سال ديگه واسم ماشين مي خره .


يه چيزي : علي جون خيلي سوسولي !
يه چيز ديگه : منم مي رم كه واسه خدا نقشه بكشم !
يه چيز ديگه تر : باروت هائي كه ذخيره كردم ؛ روزي منفجر مي شن .
يه چيز ديگه ترتر : اين Bonyanalam کیه ؟ چیه ؟ ۲-۳ روزه اعصابمونو به هم ریخته با این صفحه ای که باز می شه  ، اگه كسي مي شناسدش بگه مي خوام بتركونمش !

من با نا خدا هستم !
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1386/06/22
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
كشتي در اوج امواج خروشان هر لحظه محتمل آستانه ي نابوديست . از كودكان گرسنه گرفته تا پيرمرد ها و پير زن هاي مريض و از جوانان غمگين و نا اميد تا زنان گريان همه و همه به کور سوئي از خشکی مقصود مي انديشند .

نا خداي با تجربه ؛ كشتي را تحت كنترل دارد و با لبخند به اين وضعيت مي نگرد . سعي مي كنم همراه ؛ هميار ؛ خادم و دوست نا خدا باشم تا دين خود را نسبت به زحمات نا خدا ادا كرده باشم . سعي مي كنم با نا خدا باشم ؛ سعي مي كنم غلام نا خدا باشم . زندگي من و همه ي مسافران به بستگي دارد و تا به حال بدون او غرق اين درياي پر تلاتم شده بوديم .

فريادي مي رسد ... خشكي .... خشكي  ؛ در همين حال كشتي كوبيده شده به صخره ها  در آستانه ي رسيدن به خشكي در حال شكستن است . كساني كه شنا بلدند به درون آب پريده و زير آبي مي روند ؛ و بعضي با حرص و ولع و نزاع با ديگران آماده ي رسيدن به خشكي اند ؛ 1 ثانيه اينجا حكم طلاست !

من هم شوقي دارم ؛ آرزو هائي دارم ؛ هنوز جوانم ! اما كنار نا خدا كه اكنون لبخندش تبديل به خشم شده ايستاده ام . مي ايستم تا بچه ها ؛ پيران و همه و همه به مقصود خود برسند و در آخر من با نا خدا پياده شوم . اكنون پياده مي شوم و نا خدا با تبسمي بر لب و نگاهي خيره به صورتم ناگهان محو مي شود ... خوشحالم كه "با ناخدا بودم" . من هم به مقصود خود رسيدم .

و حال به فكر فرو مي رم ؛ چطور در آن کشتی با ملاحظه بودم و چطور در اين كشتي حرص مي زنم ؛ چطور "اينجا" فقط به فكر خودم هستم . چطور بدون توجه به پيران و مريضان و كودكان گرسنه و جوانان غمگين و نا اميد مي خواهم به مقصود خود برسم . من كه "با ناخدا بودم" ؛ چطور نمي توانم "با خدا باشم" ؟!!


یه چیزی : می گم علی جون ، احیانا" کشتی تایتانیک نبود ؟!

عمیق در حماقت یا تعقل ؟!
 
این تفکر  در  یکشنبه 1386/06/04
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
کوچیکی ، بازی می کنی ، زمین می خوری ؛ مدرسه میری ؛ از ناظم می ترسی ، استرس واسه امتحانا ، قبول یا مردود می شی ؛ خودتو عذاب می دی ...

بزرگتر می شی ، میری دانشگاه یا میری سر کار یا می ری خدمت ...  کلی استرس میاد سراغت ، مرض ، دکتر و عمل جراحی ، فوت عزیزان ؛ ازدواج ، مشکلات زندگی کمرتو می شکنه ، شادی ، غمگینی و مضطرب ؛ دلواپسی ، داغون می شی ، اشکت در میاد و آه می کشی .. دوباره خوشی ... شکست می خوری ؛ موفق می شی ، افسرده می شی ؛ متنفر می شی ؛ زجر می کشی ...

بچه هات ؛ نوه هاتو می بینی ؛ پیر می شی و میمیری !

حالا مردی ؛ خدا بیامرزدت ! اما یه نیگا کن به گذشتت ، ارزششو داشت این همه غصه ؟ این همه تشنج و اضطراب ؟ تو شادی هاتو انتخاب می کنی یا غم ها رو ؟ بازم واسه شکستت سکته می کنی ؟ اگه دوباره بذارنت تو دنیا مطمئنم می دونی بالاخره میای اینجا و به اینکه این همه الکی خودتو عذاب می دادی می خندی ...

می خندی ؛ زمانی که به معنای واقعی داری زجر رو تجربه می کنی ؛ داری به شکل غیر قابل تصور درد می کشی . شکنجه می شی  ؛ به خاطر اینکه از عقلت ، فکرت استفاده نکردی ، از اینکه فقط تابع احساستت بودی . واسه اینکه اینقدر خودتو عذاب دادی ؛ خودی که پیش تو امانت بود ... اون لحظه است که آرزوی 1 ثانیه بودن تو این دنیا رو داری ، یک آرزوی محال !


یه چیزی: خبر رسید آرزوی محال تو شدنی شده ؛ قدرشو بدون .
یه چیز دیگه: از همه چیز می ترسی ؛ غیر از کسی که مسوب ترسته !
یه چیز دیگه تر: 20 سال پیش تو 28 سالگی ؛ زیر همین درخت آرزو می کردم که 15 ساله باشم و زندگی رو از نو بسازم ؛ الان که 48 سالمه زیر همین درخت آرزو می کنم تا 28 ساله باشم ؛ تا زندگی رو از نو بسازم !
یه چیز دیگه ترتر: هی نخ دندون ! دیروز دندون هائی رو که ندارم رو ملاقات کردی و الان داری دندونائی رو که فردا ندارم ملاقات می کنی .
یه چیز دیگه ترترتر: رویا گونه تجربه کن ؛ قبل از اینکه واقعا" تجربه کنی .
یه چیز دیگه ترترترتر: یا عمیق فکر کن یا احمق باش ؛ اگه می خوای زندگی راحتی داشته باشی .
یه چیز دیگه ترترترترتر: خدائی تا حالا اینقده تر نزده بودم !!!

نماز ؟!
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1386/05/24
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
وقتی که از بچه گی ، طوطی وار بهت تحمیل کردن که نماز بخونی ؟!

وقتی که نماز می خونی ، اما معنیشو نمی فهمی !

یه روز می خونی ؛ یه روز نمی خونی .

اصلا" نمی دونی چرا باس خوند ؟!

وقتی که نماز می خونی ، اما حواست همه جا هست غیر از نماز !

وقتی که عادت کردی همش نماز صبحت قضا شه .

فقط ماه رمضونا یا وقتی حسش هست می خونی .

اینکه اصلا" نمی دونی نماز چی چی هستش ؟!

اینکه بعضی از موارد بالا شامل خودم بشه و بیام این چیزا رو بنویسم !


یه چیزی: بد ، خوب یا زشت ؟!
یه چیز دیگه: علی جان تو رو چه به این چیزا ، برو کشکتو بساب !
یه چیز دیگه تر: ممنونم از اونائی که به راحتی می تونستن افکار مخفی رو حذف کنن ، اما سوء استفاده نکردن .

من اینجوری نبودم ...
 
این تفکر  در  جمعه 1386/04/29
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
این بار دیگه به آقا جواد هم رحم نکردم و با شیشه ی نوشابه سرشو شکستم . آخرین بار یادمه آقا جواد بقال با اون شکم گنده ی پشمالوش ، که از زیر پیرهنش زده بود بیرون و در حالی که داشت زیر شکمشو می خواروند به من گفت چیه ؟ چی می خوای ؟ انگار که داشت با نوکر باباش حرف می زد ؛ گفتم : 2 پاکت وینستون نوار طلائی ، گفت مگه دکتر نگفته نباید بکشی ؟ چش غره رفتم و گفتم گه زیادی نخور ، حساب کار دستش اومد  ، به حالت افسوس سرشو تکون داد از قفسه ی مخصوص سیگارها 2 تا پاکت واسم آورد ، آخه دیده بود که پسر آقا چنگیز رو 4 ماه پیش چطور به قصد کشت زدم  ؛ قبل از اینکه 2 ماه رو با اون دکترای پست فطرت زیر اون همه شوک سر کنم .

 مصوبش شهاب آشغال بود ، پسر چنگیز ، وقتی که به من گفت بابابزرگ برقی ، خون جلو چشامو گرفت و خواستم بکشمش ، آخه هر کس دیگه ای جای من بود ، با این همه شوک و قرص های اعصاب تو سن 25 سالگی بایدم دستش مثل پیرمردای 80 ساله بلرزه و موهاش سفید شه . اما این بار دیگه آقا جواد اوزی قابل تحمل نبود وقتی که با پوزخند به من گفت تو مایه ی آبرو ریزی خونوادتی  ... کاش پدر و مادر و خواهر کوچیکم تو اون تصادف نمی مردن تا این وضع نمی شد ...

من می فهمم ، نگاه دیگرانو ، اینکه از من می ترسن یا اینکه به من ترحم می کنن . اینکه با دست لرزونم وقتی نونی رو به دندون می کشم و از پشت پنجره به پسر بچه ای که به من نگاه می کنه ، خیره می شم ؛ می فهمم که با بقیه فرق دارم ؛ می فهمم که من آدم نیستم ، اما بودم ... روزی مثل همون پسر بچه سرشار از کنجکاوی و شور و نشاط بودم اما حالا ...

می بینم پسرک رو که مادرش دستش رو محکم می گیره و به سرعت از اینجا دورش می کنه ، از پشت همین پنجره ی  تیمارستان می فهمم که مادر پسرک چی فکر می کنه .. می فهمم که خیلی فرق دارم ، آخه همه می گن که من یه روانی ام ...


یه چیزی : فوق العاده س پسر !
یه چیز دیگه : سکوت من علامت رضا نیست ... شک نکن که جواب ابلهان خاموشیست !

کمی خودمونی تر ...
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1386/04/27
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
ممنون ، از تبریکاتون ... بعد از افتتاح سایت جدید ، وقت گیر آوردم که اینجا یه مطلب متفاوت بنویسم . دوست دارم نظرم رو نسبت به اطرافیان مجازیم بگم . دوست ندارم کسی ناراحت شه ، اگه کسی ناراحت شد بگه که به سرعت اون قسمت رو حذف کنم . اگه بر حسب تصادف کسی از قلم افتاد و دوست داشت که در موردش بگم ، حتما" به من اطلاع بده .

همه ی دوست های نتی من خوب هستن ، بد و خوب به طور مطلق وجود نداره ! به حروف الفبا نام می برم :

متن کامل را بخوانید ...
فرشته ی آدم نما
 
این تفکر  در  یکشنبه 1386/04/10
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

وقتی که محبت تو
اشکو داد نشون چشمام
دیگه من چیزی نخواستم
از خدا و دل و دنیام

وقتی که اون دل پاکت
با صداقت آشنام کرد
شک بودن فرشته
به یقین کیمیام کرد

وقتی که راه افتادم من
توی کوچه های قلبت
گم شدم  ؛ دیدم یه دنیا
جای چند کوچه تو قلبت

وقتی فریاد صداتو
نشنیدم اون نگاتو
من ندیدم اون هواتو
نگرفتم رد پاتو

وقتی رفتی اون صداتو
من شنیدم اون نگاتو
تازه دیدم اون هواتو
نگرفتم رد پاتو

وقتی نبودنت نبود
ترانه رو کی می سرود ؟
حالا که نیستی نازنین
خسته ام از بود و نبود

وقتی تو خوبی و خوب
واسم همیشه محبوب
تو ببخش این بد و بد
روزی شاید بشه خوب

وقتی که وقتای من
واسه از تو گفتنه
ترانه هام  می شن طلا
لحظه ی  نو سرودنه ...


یه چیزی : تقدیم به آبجی گلم ، که بی نهایت دوسش دارم .
خبری نه چندان تازه !
 
این تفکر  در  دوشنبه 1386/04/04
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
خبری تازه در جنگل پیچیده است ، "خبر یورش گرگها" ، کفتار ها خبر را یک کلاغ و چهل کلاغ کرده اند . لاش خورها از فرصت استفاده  کرده و به بهانه ی کمک به فرار حیوانات آنها را در میانه ی راه می خورند . شغال ها به فکر فرارند و جغد ها به فکر پناه گاه . در دل میمون ها دلهره ای افتاده و روی درخت بی قرارند . خرگوش به فکر خود و بچه هایش است .

کلاغها خیال بافی می کنند و سر هیچ و پوچ بحث و جدل . راسو ها از مقابله با گرگها می ترسند . روباه ها با دیدن این شرایط قصد کمک به گرگ ها را دارند و محیط را برای گرگها ، که مبادا آسیبی ببینند ، آماده می کنند ! فیل ها به فکر چاره هستند . خرس عین خیالش نیست و شیرها به فکر دفاع از جنگل !


به چیزی : آقا خره به گمونم جزو آدمیزاد به حساب نمیاد !
یه چیز دیگه : انگار خط بالا تو "یه چیزی" اشتباه تایپی دارم ، خودت درستش کن .
یه چیز دیگه تر : حکایت مام شد حکایت اون معتاده در حال خمیازه کشیدن که دوستش بهش گفت : اشغر جون ، تا اون دهنت باژه ، تقی رو شداش کن بیاد ! 

اعتماد به نفس
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1386/03/24
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
اعتماد به نفس زشت ترین قیافه ها رو تبدیل به چهره های سرشناس کرده و بدترین صداها رو به خواننده ی معروف بخشیده ! و شلخته ترین آدما رو تبدیل به دانشمند  ..... و کور و لال و کرها رو به هنرمند و ورزشکار و ...

اعتماد به نفس  ؛ تفکر منطقی رو پرورش می ده و غرور کاذب رو نابود می کنه . واسه همینه که آدمائی که دچار غرور کاذب و خود بزرگ بینی هستن ؛ با رویدادی کوچیک خودشونو می بازن . و بر عکس ، نداشتن اعتماد به نفس تفکر منطقی رو از طرف سلب می کنه . واسه عدم اعتماد به نفسه که تفکر احساسی به آدما غلبه می کنه و اونا ترد و شکننده می شن . این نبود اعتماد به نفسه که باعث می شه آدما شخصیت پایداری نداشته باشن و هر بار با شخصیتی جدید ظاهر شن و به زبان ساده عوض می شن .

بنا به قانون حد میانه یا تعادل ؛ اعتماد به نفس بیش از حد در مورد مسئله ای که هیچ سر رشته یا اطلاعاتی نداریم مضحکه ! همونطور که طبق این قانون اعتماد به نفس پائین آدمو بی دست و پا و امل نشون می ده . برای مثال آدمی که از شغلی که مصرانه دنبالشه و هیچ تخصصی در موردش نداره تمسخر دیگرانو واسه خودش می خره و یا عکسش ؛ کسی که با وجود تخصص کافی هنوز اونقدر به خودش ایمان نداره و عدم اعتماد به نفس ؛ با وجود تبحر شغلی ؛ این آدم رو بی دست و پا نشون می ده .

حالا چه کنیم که اعتماد به نفس رو در خودمون تقویت کنیم ؛ به نظر من بهترین و موثر ترین روش تکیه به اعتقادات مذهبی هستش و واسه ما مسلمونا نماز . فقط اینجاست که آدم هر چه قدر مغرور ؛ قدرتی رو می بینه که می تونه بهش تکیه کنه و مطمئنه که هواشو داره . با انجام کارای مذهبی آرامش تو قلب آدم رخنه می کنه و آرامش لازمه ی داشتن اعتماد به نفسه .

شک و ترس رو از خودتون دور کنید ! وقتی که کاری رو انجام می دین با قدرت و قاطعیت کارتون رو انجام بدین و از رویاروئی با هر چیزی که فکرش شما رو آزار می ده نهراسید ! بهتره به جای فرار کردن از افکار مزاحم و استرس ها ؛ به طور منطقی با اونا کنار بیاییم و حلشون کنیم .

تو فعالیتهای اجتماعی شرکت کنید و همونطور که واسه خودتون آدم مثبت و اجتماعی و عامه پسندی هستین ، به دیگران هم اینو ثابت کنید  ؛ یعنی درونگرا نباشید و احساس و طرز فکرتون رو به بیرون و اطرافیانتون بروز بدین ! این اطرافیان منظورم اطرافیان واقعی هستن وگرنه تو اینترنت و وبلاگ نویسی ، بی اعتماد به نفس ترین آدما هم مشغول ابراز عقیده هستن !

خودتون رو با هیچ کس مقایسه نکنین ، تضعیف روحیه و تفکرات منفی با افت اعتماد به نفس رابطه ی مستقیم داره . باور کنین که هر گلی یه بوئی داره و مدت زمان ثمره ی هر گل با دیگری متفاوته ! خودتون رو باور کنین و باور کنین که همه ی آدما از یه خاکن .


یه چیزی: علی جون ، اعتماد به نفستو موش بخوره !
یه چیز دیگه: این متنم (با کمی ویرایش) قراره تو مجله موفقیت چاپ شه .

بنا به کامنت دوستان اضافه شد :

۱ - اگه قراره ارزش متنهای کسی با چاپ تو یه مجله محاسبه بشه ، صد سال سیاه چاپ نشه بهتره و همچنین کسی تبریک نگه بهتر تره !
۲ - از دوستانی که کامنت نمی ذارن بی نهایت سپاسگزارم ، اینو جدی گفتم .

آزادی !
 
این تفکر  در  جمعه 1386/03/04
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است
می گه بگیر بگیره ، موهای دختره رو می گیره (اوا شعر گفتم خواهر !) می ندازه تو ماشین ، با باتوم می زنه تو سرش و ...

می گه آزادی اینه اگه شوهره کاری به کار زنه نداره تو هم نداشته باش ، می گه یعنی بی خیال ماهواره ما شو ، نرو تو کوک موها و مانتوی تنگ و کوتاه و روسری بند انگشتیمون .
می گه خارجی ها واسه این پیشرفت می کنن که آزادن ، واسه اینه که سایتاشون فیلتر نیست ! می گه ارشاد که زوری نمی شه ، بالاخره بعضیا باس باشن که جهنمو جارو کنن !

من می گم ، خشونتو قبول ندارم ، اما اینو هم قبول ندارم هر کی هر کی باشه ، کلمه ی قانون عین محدودیته و مشخص کردن حد و مرز ها ، و آزادی تام هم به هیچ وجه توش جائی نداره . اصلا" به بهشت و جهنم هم هیچ ربطی نداره .

اگه تو دانشگاه های فرانسه حجاب ممنوعه ، یعنی برای همه ممنوعه ! یعنی اگه خلاف قوانین عمل کردی ، به عنوان یه مجرم باهات برخورد می شه ، یعنی باید جریمه شی ، تنبیه شی ، مجازات شی .

اینجا هم ایرانه ! داری توش زندگی می کنی ، پس مجبوری طبق قوانین ، هر چند به نظر تو بی رحمانه و بر خلاف آزادی باشه . تو با چه پشتوانه ای می گی رژیم اسلامی چیه و یا چی نیست ! اگه اونی که تو می خوای باشه خوبه ، اما اگه نه ، بده ؟!!

فکر کن ، توئی که از رژیم اسلامی انتقاد می کنی ، اگه قرار باشه قانون بذاری ، چطور قانون می ذاری ؟ چطور اسلام رو با رژیم تطبیق می دی ؟ اگه فکر کنی می بینی که کار تو نیست ، هیچ ، کار باباتم نیست !

متاسفانه ما ایرانیا فقط انتقاد کردنو بلدیم ، فقط ایراد گرفتن ، شد به همراه ایرادت یه پیشنهاد منطقی ، درست و عامه پسند بدی ؟  نه ! چون تو عمق ماجرا نرفتی و خیلی سطحی و به قول معروف مثل قوم باد فقط انتقاد می کنی !

منطق به من می گه ، اگه کاری نمی تونم بکنم و حرف حسابی واسه گفتن ندارم ، بهتره آسته برم و آسته بیام تا گربه شاخم نزنه ، و اینو می دونم که مملکتی با کفر پایدار می مونه ، اما با ظلم نه ! مطمئن باش اگه ظلمی در کار باشه ، نابود خواهد شد .


یه چیزی : علی جون دختر هم بودی همینو می گفتی ؟!!
یه چیز دیگه : من نظرمو گفتم ، اصلا" خوشم نمیاد مثل شما ها فکر کنم و دهن این و اونو  ببینم .

مادرم مرد ...
 
این تفکر  در  چهارشنبه 1386/02/19
و به نام
جوان
به ثبت رسیده است

من در این ذوق چنین
پی سرگرمی و بازی بودم
بی خبر از آرامش قبل از طوفان
لب خندان ، دلی شادان
در اوج شور و هیجان من گم بودم

سر نگون باد آن دم که نوشت
این چنین با قلم بی رحم قضا

من در این لحظه چنین
پی ناباوری و غم بودم
با خبر از طوفان بلایا و قدر
چشم گریان ، دلی نالان
در اوج تفکر پی این فاجعه من گم بودم

سر نگون باد آن لحظه که گفت
مادرت مرد ... مادرت مرد ...

من در این فکر چنین
پی یادبود قدیمی درشدم
بی خبر از لحظه ی پر ماتم فوت
چه ندانم کاری ها
و چه سان غافل و نادان بودم

سرنگون باد مردم آزاری من
آن زجر ها که به او مفروضم

سرنگون باد خودم
که این چنین شرمسارم
که چنین دست به شیطان دادم
که در این  عمر محقر
نشدم آن ثمر باروری که او می خواست

گفت او که چنین سنت تکریم نباشد هرگز
گفت زیر پای او فرش زدند فردوس را
و من دیوانه ، از برای سخره ی این کلام  ...
یاد نمی آوردم این لحظه ی افسوس وداعی ها را

من در این باب چنین
پی افکار گران کردن بابا بودم
با خبر از آینده ی موت پدر
لب بسته ، دلی غمگین
در موج فرو بسته ی دلداری بابا بودم

زنده بادا پدر
تکریم ها ئی که به او مقروضم ...


یه چیزی: من فقط آینده رو واسه خودم پیش بینی کردم .
یه چیز دیگه: چند هفته نیستم .