تبليغاتX
افکار مخفی
Hidden Thoughts
برف
 
این تفکر  در  جمعه 1386/12/17
و به نام
ناشناس
به ثبت رسیده است

هوس کردم دوباره برف بياد و منو بيرون ببري. صدای پاهامون رو توی برفا فراموش نمی‌کنم. شاید چند بار، ـ فقط برای لوس بازی ـ، لیز بخورم که تو دستمو بگیری و بلندم كني.بعد بهم بگي: "مواظب باش ديگه نيفتي" منم بگم اين جا چرا برفاش آب نشده، من مي‌ترسم دوباره بيفتم. و تو منو محكم بگيري بعدش بگي: "نترس من گرفتمت، ديگه نمي‌افتي".
کاش این زمستون به این زودیا تموم نمی‌شد. کاش دوباره هوا سرد می‌شد و برف می‌بارید. و یه بار فرصت ديگه فرصت مي‌شد که با هم تو برفا بيرون بريم. چي مي‌شد این دفعه دیگه جایی کار نداشتی. چه خوب بود كه اون موقع، تو موبایلتو فراموش می کردی که برداری که هیچ کسی بهت زنگ نزنه.