تبليغاتX
افکار مخفی
Hidden Thoughts
از اون سوالا!!!...
 
این تفکر  در  سه شنبه 1386/05/09
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
مي گم!
اگه جاي اين اصحاب كهف بوديد و از خواب بيدار مي شديد چي كار مي كرديد؟
اگه يه روزي از يه خوابي بيدار شيد چي كار مي كنيد؟

نمي ترسيد يه روز از خواب بيدار شيد؟
نمي ترسيد يه روزي دچار بيداري بشيد؟
اگه اون روز بياد چي كار مي كنيد؟


امضا:...
يول= يه Silence اوشگول..
مسابقه!!
 
این تفکر  در  یکشنبه 1386/04/17
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
توجه!توجه!!
يه مسابقه با مضمون زير با جوايز نفيس:
«يول كيست؟»
اين عنوان مسابقه است.
به نزديك ترين حدس يه تبريك گفته مي شود.
يه روز مهلت داريد پاسخ هاتون رو به نشوني زير پست كنيد.
دنياي به قول خيليا مجازي-شهر بلاگفا-كوي جوان-ساختمان افكار مخفي طبقه nام-پلاك 83(كامنت دوني) به نام يول

پي نوشت:با اجازه جوان مي خوام پست بعدي هم مال من باشه.
پي نوشت تر:فردا يا پس فردا همين موقع جواب مسابقه رو مي دم.

اضافه:...
...
...
با يه اشاره بعضي وقتا...
(جواب مسابقه)

غرض از معرفي...شايد...پس از اين به بعد هم...
فرقي نداشت...چه اين چه اون...هر دوش پر از ... بود... پس يول و ... يكي هستن...فقط يول يه چهره گيج بود با يه راحتي كه معلوم نيست ساختگي بود يا واقعي... اما ته هر دوش...
چه يول...چه ...
توجه كردين؟!
 
این تفکر  در  شنبه 1386/01/18
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
نمي دونم تو اين عالم يوليت معروف چه چيزايي يهو مي بينم.
توجه كردين اين سريال هاي ايراني چقدر آبكي تموم مي شن.ظاهراً آب ريختن تو خمره براشون صرف نداشته حالا شيلنگو بستن تو سريال مريالاشون.
به يه چيز ديگه هم توجه كردين.اونم اينكه هر چي سريال اين چند وقته نشون دادن همشون يه جوري پا پليس توش وا شده.بعضياش كه ديگه خيلي فضايي مي شه.حتي وقتي بعد از سه ساعت سرم رو از تو خمره در بيارم هم چنين چيزايي رو نمي تونم ببينم تو عالم يوليت.مثلاً تريپ Love و ايناست سريال يهو يكي قاتل مي شه.اون يكي تريپ خنده است يكي دزد مي شه.موندم كه چه مي كنن اين سناريستا و كارگردانا.



پي نوشت:هيچي.واسه خالي نبودن عريضه.
پي نوشت تر:باز خوبه پاي پليس رو به خمره ها باز نكردن.
داستان تفکر یول!!!
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1385/12/24
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
يول يولكي و يواشكي     اومدم تا نويسم چيزكي

بعد از مدت ها اومدم.خوش آمدم.

يه مدت نبودم كه داستان داره.
يه روز طبق معمول سرم تو خمره بود و اينا و داشتم با خودم فكر مي كردم و اينا كه يهو //مستحب منو بديد و پس گردنمو گرفت و از تو خمره در آورد.\\
منو مي گي پر رو پر رو زل زدم تو چشاش.
يكي خابوند پس گوشمون كه چي كار مي كردي؟
منم گفتم:داشتم فكر مي كردم.
يارو رو مي گي كاردش مي زدي خونش نميومد.يكي ديگه خابوند پس گوشم.
ما رو مي گي هاج و واج.طبق معمول دوباره تو عالم يوليت زدم تو پشت يارو كه:بابا بي خيال،دوربين مخفيه؟با مزه بود حالا بيا با هم فكر كنيم.
يا رو انگار سگ هار گازش گرفته.يه لگد نثار ***** كرد و گفت:دستتو بكش نجس بي****.
گفت:به موقع مچتو گرفتم در حال ارتكاب منكر.
منو مي گي خب يولم ديگه.گفتم:بابا تفكر هم رفته جز بندهاي منكري؟از كي؟فتواي كدوم مرجعه؟شايد مرجع تقليدمون يكي نباشه ها؟مرجع تقليدت كيه؟
يارو گفت:خفه شو لادينِ نجسِ كافرِ ****.
(منو مي گي،اشتباه مي كني مي گي نگو.)
گفت:داشتي شرب خمر مي كردي،//بايد برم تا حد زنندت.\\
گفتم:تفكر از كي تا حالا شده گناه؟بابا مرجع تقليدمون يكي نيست ها.مرجع من مي گه تفكر گناه نيست كه عبادته و ثواب داره.
يارو گفت:**** **** **** **** **** به چي فكر مي كردي؟ **** **** **** داشتي شرب خمر مي كردي. يك لگد ديگه نثار **** ما كرد.
منم خب گفتم: به اينكه چرا خدا آدم و حوا رو به خاطر خوردن ميوه ممنوعه انداخت بيرون؟چرا خدا گفت از اون ميوه نخورن؟
يارو تا اينو شنيد اشك تو چشاش حلقه شد شروع كرد به گريه كردن.منو مي گي احساساتي اشك تو چشام جمع شده بود يكي از اون دستمالايي كه خودم باهاش بيني مي گرفتم در آوردم دماغ يارو رو گرفتم گفتم:يه فين كن.(يارو يه فين كرد يه لحظه گفتم اين دواغ يا خرطوم فيل!!)حالا اشكال نداره خب اگه مي خواي تو هم مرجع تقليدتو عوض كن بيا با هم فكر كنيم.
يارو گريش شدت گرفت.منم نتونستم خودمو كنترل كنم با هم شروع كرديم به گريه كردن.يهو يارو شروع كرد به دويدن.گفتم:كجا مي ري؟اينجا براي فكر جا زياده ها با هم فكر مي كنيم.اگه مي خواي تنهايي هم فكر كني يه خمره ديگه هم دارم ها.
يارو مي دويد و گريه مي كرد و فرياد ميزد:من مي خوام مرجعمو عوض كنم. ان الحق!!!!!
من:


نتيجه اخلاقي:دوربين مخفيشون خيلي باحال بود آخر سرم هم نفهميدم دوربينشون كجا بود.
نتيجه اخلاقي ديگه:وقتي دارم فكر مي كنم دستمو به بقيه نزنم شايد مرجع تقليد اونا با من يكي نباشه.
نتيجه اخلاقي ديگه:خيلي احساساتي ام.
نتيجه اخلاقي تر:ديگه مرجع تقليدمو به كسي معرفي نكنم،دستي دستي قيمت****گرون مي كنم با اين كار خودم.مي بينن تقاضا زياد شده اين مرجع مام كه بي جنبه،يه وقت ديدي تقليد از خودشو پولي كرد.
نتيجه اخلاقي تر تر:بابا ملت چه بي جنبه ان تا يكم باهاشون شوخي مي كني فكر مي كنن خ* گير آوردن.فكر مي كنن من حافظ رو نمي شناسم خودشو به جاي منصور حلاج جا مي زنه.
پي نوشت:حافظ نگفته بودي با سعدي و بقيه برو بچه ها دوربين مخفي زدين.

پی نوشت تر:طبع شعرمم بد نبوداشاید تو جشنواره بین المللی شعر یولکی شرکت کنم.
پي نوشت تر تر:گاري جون(منظورم با گارسيا بود.اُ اُ اُ اُ حواستون باشه شما اينجوري صداش نكنيد ها.ما با هم راحتيم ولي شما حق نداريد راحت باشيداا) خوش اومدي.مي گم هميشه گرم استقبال مي كردنا اين دفعه نمي دونم چرا همچي گرم نبود.حالا واسه اينكه گرمش كنم استقبالتو يه شعرم واسه تو مي گم.
//دستا همه بالا خوش اومد بگين يالا   گارسيا كه اومد ولي ساكته اينجا\\

پی نوشت برای گیری: گیری جان تو کجایی؟سال نو آمد و پس چرا نمیایی؟

یه سوال تکراری؟!
 
این تفکر  در  جمعه 1385/09/24
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
می گم یه سوال می کنم خداییش واقعت رو بگید.

"علم بهتر است یا ثروت؟"

 

 

پیش به سوی الایرانی شدن!!!
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1385/08/04
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
ميگما.آقا خوشگله.دستت درد نكنه سه روز تعطيل كردي كلي حال كنيم.صفا سيتي سرندي پيتي.
ولي آقا خوشكله،به اقتصاد و هر چي عشقته داري گند ميزني،هيچ كي هم هيچي نمي گه.اگه بگه هم مهم نيست يا سرشو مثل من مي كنين تو خمره شراب،يا مثل خيليا،زير آب.
آقا خوشكله ميگما،تاريخ و فرهنگ و غيره مونم داري به F  يو سي كي   مي ديا.
به جاي نوروز خودمون بايد عيد عربا رو جشن بگيريم.
آقا خوشكله،اينش ايراد نداره.نمي گم بده  عيد مذهبييه باشه جشن مي گيريم ولي يواش يواش داري همه چيزمونو به عصر جاهليت بر مي گردوني.عيد خودمون رو به هزار بهانه مذهبي و غير مذهبي كم رنگ مي كنين بعد عيد عربا رو بزرگ.نمي گم بزرگ نيستا هست.
آقا خوشكله،نمي گم همش تويي آ.نه يه عده ديگه هم هستن.اونايي كه افسارتو تو دست هم دارن.
آقا خوشكله منِ يول اين چيزا رو مي فهمم،ولي از سر يولي بعضي وقتا تو عالم يوليت يه چيزايي مي گم.نمي دونم بقيه كه هوشيارن و به من يول ايراد مي گيرن چرا ساكتن؟!
 
این تفکر  در  شنبه 1385/07/15
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
با چند نفر نشسته بوديم تو ماشين يكي دوستان.يكي از اون چند نفر شروع كرد به نطق كردن.
كلي در باب مخ زني و اين حرفا سخن گفت و آخر سر هم مطالبش رو چنين جمع بندي كرد كه:

اگه خواستي يه دختر 18،17 ساله رو خر كني،بهش بگو دوست دارم.

اما اگه همينو به يه دختر 25،26 ساله بگي،مي گه به***بابام.


پي نوشت: چرا اينجوري نگام مي كنين.به من چه اون يارو اينجوري گفت مگه من اينجوري گفتم.

 
این تفکر  در  یکشنبه 1385/07/09
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
 يه سوال بي ربط:
خدايي چند نفر از شما از رو قيافه و سر و وضع يه نفر در مورد شخصيتش قضاوت مي كنيد؟

پی نوشت برای گیری:هر چي فكر كردم به جايي نرسيدم چي بنويسم.
اين سوال بي ربطو پرسيدم.
بابا گيري جان يه كم سبك تر بنويس تا نفر بعدي كم نياره.ما هر چي بنويسيم جلو نوشته هاي تو لُنگ ميندازه.
بابا از يه آدم يول چه انتظاري دارين؟

آخر استارتژی!؟
 
این تفکر  در  پنجشنبه 1385/06/16
و به نام
یول
به ثبت رسیده است
دیشب داشتم فیلم troy رو میدیدم.
خیلی فیلم جالبی بود واقعاً یه شاهکار بود.از همه جهت. بازی بازیگرها،کارگردانی،فیلم برداری،جلوه های ویژه همه عالی بودن.حتماً این فیلم رو ببینیدحتماً.
داستانش رو که دیگه نگو.از من میشنوید اگه این فیلم رو تا حالا ندیدید حتماً حتماً ببینید.
آخرای فیلم یه اتفاق افتاد که اگه شما هم بدونید بد نیست.
:::شهر troy توسط یه عده خیلی زیاد از دشمنان محاصره شده بود.ولی به دلیل دیوارهای بلند شهر و یه استراتژی عالی در ابتدا پیروز شدن.(تنها راه شکست این بود که دشمنان از دیوار های شهر عبور میکردن به هر طریقی)
چشمتون روز بد نبینه یه خرفت،یه احمق(نمونه شون زياده)،اومد وسط و گفت خدایان به ما گفتن که در جنگ بعدی پیروز میشیم،پس باید حمله کنیم.هر چه قدر سران و فرماندهان نظامی سعی کردن که به پادشاه بفهمونن که این کار اشتباه محضه نشد.چون اون مبلغ مذهبی با حرفاش پادشاه رو قانع کرده بود که خدایان با اونا هستن.
خلاصه حمله کردن پیروز نشدن هیچ،پسر پادشاه Hector که از اسطوره های شهر بود نیز به خاطر اون حمله کشته شد.
داستان به همین جا ختم نمیشه.بعد از یه مدت محاصره کنندگاه دست به حرکت جالب زدن.یه اسب بزرگ و زیبا از چوب ساختن و عده ای از سربازن رو داخل اسب جا دادن تا بعد از ورود به شهر دروازه ها رو باز کنن و شهر رو تصرف کنن.
من مونده بودم که این اسب رو چطور میخوان وارد شهر کنن.حالا میگم.
واسه پادشاه خبر آوردن که دشمن فرار کرده.پادشاه هم به همرا سپاه خود به محل استقرار دشمن رفت.اونجا به جز اون اسب چیز دیگه ای ندیدن.باز هم همون خرفت احمق گفت این اسب هدیه ایست از طرف خدایان.چون ما تونستیم در جنگ پیروز بشیم.عده ای از سران و پسر دوم پادشاه سعی کردن که به پادشاه بگن که این طور نیست ولی باز هم.
بالاخره شهر فتح شد و همه جا به آتش کشیده شد.فقط به خاطر اینکه یه آدم.(نمیدونم چی بگم)دین رو وسیله ای برای حکم رانی  خودش قرار داده بود و از تدین پادشاه و عده ای. استفاده کرد.این فیلم هر چی که بود واسه من یه پیام داشت.
این تیکه آخر داستان شما رو یاد چی میندازه؟این وضعیت رو کجا دیدید؟
این وضعیت واستون آشنا نیست؟