تبليغاتX
افکار مخفی - فقر فرهنگی؟
Hidden Thoughts
فقر فرهنگی؟
 
این تفکر  در  دوشنبه 1387/04/24
و به نام
آقای دیوانه
به ثبت رسیده است
عروسی اپيزود اول:

چند وقتيه طبقه بالاييه ما يه عروس و داماد ساكن شدن،البته فردا شب(25 تير) تازه عروسيشونه،منتهي يك ماهه كه اومدن و مشغول جهاز آوردن و تر و تميز كردن هستن.
البته باز هم منظور از هستن فقط بنده خدا عروس خانومه! خيلي وقت ها دلم به حال تنهاييش سوخته! كل تر و تميز كاري خونه با خودش بود،نه مامانش اومد كمك و نه خواهرش. خيلي وقت ها ميومد و در حالي كه از تشنگي زياد رنگ و رو براش نمونده بود طلب يه ليوان آب خنك مي كرد.
اصلا بزار برات بيشتر از عروس بگم: اسمش هدي، متولد مرداد 65 يعني از من هم كوچيكتر! يه خانوم محجبه،هميشه خندون،فوق العاده زحمت كش و با ذوق و شوق!
اين خانوم عروس خانوم ماشاا... كلي دست به آچار و دريل و اينحرفا داره! خودش كلي با دريل سوراخ كاري كرده و ما هم از صداي دريل مستفيذ(درست نوشتم؟!)
آقا داماد هم رشته من،توي شركت مترو كار مي كنه،به اندازه خانومش مذهبي نيست ولي خوب بازم سادگي و حجب و حيا حاليشه!

چند روز  پيش مادر ناراحت بود،علت ناراحتي رو كه جويا شدم ديدم بله! هدي خانوم با مادر بنده درد و دل فرمودن...
خانوم با شوهرش مشكل داره! چرا؟! چون خانواده شوهرش آهنگ گوش مي كنن! خواهراي داماد ميرن كلاس رقص! پاسور بازي ميكنن! تاااااااااااااازه! ماهواره هم مي بينن! پس حتما كلي كافر هستن!

بعد از شنيدن اين حرفا من اينجوري شدم:سبزتعجب
حسابي پيش خودم احساس متجدد بودن كردم و در مورد هدي فكر كردم كه چقدر متهجر!

عروسي اپيزود دوم:

طبقه همكف خونه جديد جون ميده واسه عروسي و اين حرفها...
از وقتي مشغول ساخت اين خونه بوديم يكي از همسايه ها به اسم خانوم مقدم هي ميومد و سر ميزد و ميرفت و هر دفعه مي گفت: ماشاا...! ماشاا...!
چند وقت بعد فهميديم كه بله! خانوم يه شازده دم بخت داره و براي حنا بندون شازده ميخوان بيان طبقه همكف خونه مارو بگيرن...القصه كه ما زياد راضي نبوديم ولي خوب سماجت خانوم مقدم و اينكه مادر ما ارادت به خانواده سيد دارن قبول كرديم.توي عالم در و همسايگي هم درست نبود زياد نه بگيم...مي فهمي كه؟!محله جديد و اين حرفا!...
امروز اومدن و شروع كردن به تميز كردن طبقه همكف،صندلي چيدن و سن اركستر و .....اووووووووووووف!
اول فكر كردم اينا فك و فاميل هاي عروس و داماد هستن،آخه بنده خدا خانوم مقدم مي گفت: خانواده عروس گفتن چون فاميلاي ماا دارن از خارج ميان بايد حتما حنا بندون بگيريم ما هم كه پول نداريم...بگذريم! القصه كه بعدا ملتفت شدم كه نه خير! اين خانوماي لخت و پتي و اين آقايون سيخ سيخونكي از خدمه شركت هستن! فكـــــــــــــــــــــر كن! خدمتكار شركت با موهاي مش!گوشي آنچناني و فوق العاده بي حيا! من اول فكر كردم متوجه نشدن من اومدم توي طبقه همكف و يه اهن و اوهوني كردم! ولي ديدم نه خير! خانوم با اون تاپ و شلواركش داره عرض اندام هم مي كنه! از اون طرف هم يه پسر با تيپ فشن و اين حرفا اومد كه ايشونم كارگر شركت بودن!
القصه كه اينا عمرا حجب و حيا حاليشون نبود(البته از نظر من!)... يه آقاي مقدم ملتمسانه گفتم:
به اين خانوم بگو وقتي در بازه با اين تيپ فضاحت بار جلوي در خونه نياد،آخه خانوم با دوست پسرشون مداااام در حال حرف زدن بودن و جايي بهتر از جلوي در چهار طاق باز هم پيدا نميكردن!
ولي كو گوش شنوا؟! اينجور آدما معمولا وقتي بهشون ميگي يه كاريو نكن هارتر ميشن! مثل همين جامعه كوفتي خودمون! وقتي اين طرح مبارزه با ب د ح ج ا بي رو الم كردن مردم بدتر شدن! برجستگي ها نمايون تر شدن! خطوط لباس زير قابل تشخيص تر! و موها سيخ سيخونكي...
ما هم بي خيال ابروي نداشته مون توي محل جديد شديم....

ساعت 8 شده بود و من از بيرون اومدم...اينجوري شدم:تعجب
توي پاركينگ جميع خدمه جمع شده بودن و در حال دود كردن سيگار بودن و با تيپ هايي كه بايد بگي : اووووووووووووووووووف!
دخترا هم بدتر از پسرا كام هاي اساسي از سيگار مي گرفتن...از پله ها اومدم بالا در و ديوار رو پر از ميخ كرده بودن...غلط كردم!كاش قبول نمي كرديم!...
بالاي پله ها مهمون ها رسيده بودن...اسلام شديدا در خطر بود! بساط رقص به پا و خانوم و آقايون برعكس و با عكس و بي عكس در حال رقص! با تيپ هايي كه من با اينمه بچه پررو بودنم چشمهامو برگردوندم!!!!

توي خونه محمد ميگه: هدي خانوم زنگ آيفون رو زد و گفت ريموت در پاركينگو ببرم پائين،رفتم پائين ديدم تنهاس و ميخواد بره توي خونه شون،بهش گفتم چرا از پله ها نرفتيد؟! بهم گفت آخه اينا خيلي لختي پختي بودن!!!!

مخ من سووووووووووووووت ميكشه! در مقابل خانواده مقدم من احساس امل بودن مي كنم! در مقابل خانواده هدي احساس متجدد بودن!....

به نظرت اينهمه تفاوت فرهنگي از كجا ناشي ميشه؟! چطور ميشه همون مردي كه الآن زنش با يه لباس توري كه حتي رنگ لباس زيرش هم معلومه داره اون وسط جولون ميده توي خيابون كسي به زنش نگاه چپ بكنه دهن طرفو سرويس ميكنه و رگ غيرتش باد مي كنه اينجا اينجوري حجب و حيا  و غيرت رو قورت داده؟!
چرا به اينشب كه ميرسه همه ياد بزك دوزك و متجدد بودن ميفتن؟
چرا هدي قبل از ازدواجش خانواده داماد رو نشناخت؟ چرا انقدر خودخواه؟

نمي دونم! تو مي دوني؟!

===========================
+خانوم مقدم اومده دم در خونه،ماشااااااااالاااااااااااااااا! اون خانوم مسني كه حتي يه تار موش هم پيدا نبود ببين چه دافي شده!!!! موهاشو چيكار كرده و چه لباسيو...... بگذريم! ميگه: پسرم نمياي پائين؟! ميگم: مرحمت عالي زياااااااااااااااااد!
من با اينهمه بچه پررو بودنم عمرا نمي تونم اينجور جاها دووم بيارم.
+ چي ميــــــــــــــــــــــــــــــگي؟!
+مثلا ميخواي بگي بچه چشم پاكي هستي؟! اااااااااااي مارمولك هفت خط! تو كه دوست داري بري ديد بزني! از ترس بابات نرفتي!