آخرین زجه
قصه ی شب و هوای سوت و کور
من و تنهایی و راه بی عبور
یه نگاه نا امید و غم زده
یه صدای تار و از شادی زده
نه سرابی که بهانه جستجو
نه یه آیینه برای گفتگو
همه جا رنگ گلای پرپره
شمع و پروانه شدن دردسره
نور سایه های سایه پر فروغ
آدمک ها و صداقت دروغ
شک به ادعای ربّ خیر و شر
کز نگفته های دل داره خبر
دل تب دار و پر از گدازه سوخت
قطره ای مرهم آه من ندوخت
دیگه سیرم از یه جون نیمه جون
آخرین زجه رو با دلم بخون
تنم از یورش زخمه ها کبود
لایق مرگی که حقه هم نبود
جوان - آذر ۸۷

