تابستان سال 76 بود. كلاس اول راهنمايي بودم فك كنم. ماجرا از اينجا شروع شد...
كه برادرم يك وانت داشت. بعد از ظهر يك جمعه ي تابستاني منم باهاش رفته بودم. "ميدان پليس/ انتهاي آذر" به اميد اينكه يه بار به تورمون بخوره. گذشت و گذشت. انگار خبري نبود. آفتاب كم كم داشت گم مي شد. و كم كم ميخواستيم برگرديم. كه دو نفر جلوئمان سبز شدند. با كت و شلوار مشكي رنگ. هيكلهاشونم در حد مجيد تلخابي !! يكيشون قدش كمي بلندتر از اون يكي بود. انگار بيشتر حاليش بود.
رو كرد به برادرم : «شازده ! مي خوايم يه باري رو تا حسن آباد قم برامون ببري، بابتش هم 30 هزار تومن .... » (30 هزارتومن اون وختا خيلي بود!)
داداشم: «بريم ! فقط سريعتر كه تا شب بتونيم برگرديم»
سه تايي جلو نشستن. يعني به زور جا شدن فك كنم! منم عقب وانت نشستم(اونوقتا هنوز جوك گوسفند وانت سوار اختراع نشده بود!!!) كه ماشين استارت خورد و به راه افتاديم ...
از شيشه ي پشت گردن يكيشون معلوم بود كه يه خال گوشتي اندازه ي نخود پشت گردنش بود. همه چي خوب يادمه. يه جفت كتوني چيني پام بود كه خوب يادمه يكي دو شماره بزرگتر از پام بود و مجبور بودم بنداشو سفت ببندم. و پيرهن تيم آرژانتين. شماره 10 – بازيكن محبوب! ميدون سعيدي و در آخر ميدان امام. تقريبا حوالي كافي نت آرمك ِ فعلي ! ترمز كرد.
اون دو نفر پياده شدن، با گوشه چشم به اين ور و اونور نگاه ميكردن. درب ِ يه خونه ي سه طبقه بود فك كنم و زدن. يه خانومه اي درو باز كرد. جوان بود و تقريبا خوشسيما. ما ام پياده شديم و يكي از اون دو نفر با يه 405 كه همون بغل پارك بود رفت. خانومه (مانتوئه مشكي داشت با روسري ملئي رنگ)ما را به سمت داخل راهنمايي كرد. خانومه منشي بود. پشت ميزش نشست سه تا مبل هم روبروش بود كه ما سه نفر روي سه مبل نشسته بوديم. با تلفن اطلاع داد:«اومدن قربان. مي فرستمشون داخل» با چشماش به سمت در اشاره كرد. بلند شديم و داخل اتاق رفتيم. برادرم يه سلام خالي كرد. يكي از اون دو نفر: سلام جناب رئيس.
رئيس مرد ميانسالي بود. قيافه اش كمي شبيه رضاكيانيان بود و شيكپوش. هيبت عجيبي داشت. ساعت 20 عصر (شب؟) بود. رو كرد به برادرم: كار ساده ايه. يه جعبه توي زير زمينه كه بايد تا ساعت 11.30 امشب ببريش تا حسن آباد قم. آدرسو نوشت و 40 هزار تومن شمرد و داد ! داشتيم در اتاق ِ رئيس رو مي بستيم كه گفت: واي به حالتون اگه بار سالم به مقصد نرسه. يا ديرتر از از وقت مقرر برسيد...
ترسيده بودم، زياد ! كه برادرم دو تا پلكاشو رو هم آورد و : خاطرت جمع!
انگار خاطر منم جمع و جور شد ! بعد رو كرد به من: - تو ! كوچولو! بيا اينجا. كشوي ميزشو باز كرد ، يه مشت بادام را فشار داد توي جيبم ! يه خنده ي تصنعي تحويلش دادم بابت تشكر. و اومديم پايين. زير زمين. يه جعبه ي بزرگ. با طول حدودا 1.5 متر و عرض يك متر، حدود 75 سانت هم ارتفاع داشت. سنگين بود.
به يه زحمتي از پله هاي زيرزمين آوردنش بالا و به زور گذاشتنش پشت وانت. رئيس از طبقه ي سوم از پشت پرده نگاه ميكرد. متوجه نگاه نامحسوسش شدم. ساعت 20:30 شد و ماشين استارت خورد. هوا تاريك بود و صداي اذان ....
به ميدان 72 تن رسيديم. از ماشين پياده شد و كمي خوراكي خريد به اضافهي اينكه فلاكس چاي را هم پر كرد. در فاصله اي كه بيرون رفت بادام ها از جيبم بيرون ريختم. بادامها بوي سيگار ميداد ! بنزين هم زديم. ليتري 50 تومن بود انوقتها. ده دوازده ساله بودم و ريزه ميزه . انگار وانت ما كل خيابان را گرفته بود. صداي شهره (دلا بي ثبات شدن... آدما ربات شدن ... توي اين شهر فرنگ.......) از وانت نمي دانم تا كجاها ميرفت. از جاده قديم رفته بوديم. تابلو كم داشت و روشنايي هم نداشت. وانت ما بود كه تاريكي را مي شكافت. ولي شب سيزدهم چهاردهم ماه بود. كاش بخت با ما يار بود آن شب. دقيقه ها پشت سرهم سپري مي شد. تا اينكه ...
تا اينكه نم نمك باراني گرفت ولي ناگهان شدت گرفت و تندتر شد. عجيب بود. تابستان بود! ساعت 22 بود و برفپاك كن ماشين خراب. تقريبا 60 كيلومتري از شهر خارج شده بوديم.
حدود دو كيلومتري روستايي در آن حوالي ترمز سيخي ....
سرم به داشبورد خورد.... ماشين از جاده منحرف شد به سمت راست. سگ زنده بود ! سرم هم خون نيامده بود. ولي جعبه از پشت وانت افتاد. همه چيز انگار همين ديروز اتفاق افتاده بود. جعبه ي امانت چند متري به زمين كشيده شده بود و در آخر افتاده بود در يك لجنزار. آب كثيف از روستا مي آمد. و لجن آن كناره را گرفته بود. قورباغه هم داشت. از شيارها، جعبه پر از كثافت و لجن شد. وزنش بيشتر شده بود. عمق لجنها سه وجب يا بيشتر بود. چراغ ماشين را به سمت جعبهي در لجن روشن كرديم. برادرم پاچهي شلوارش را بالا زد. كمي ترسيده بودم. نترسيده بود و چهرهي مصمم اش آرامشم ميداد. دو سوم جعبه در لجن فرو رفته بود. و بقيه اش هم در خشكي بود. من در خشكي و او در لجنزار. عرق كرده بود. عرق نداشتم ! هر دو زور مي زديم. با اين تفاوت كه وقتي من زور نميزدم هم جعبه حركت مي كرد. و وقتي او زور نميزد و من به تنهايي زور مي زدم هيچ تكاني نميخورد! ساعتش هم آب رفته بود. 22:15 . بالاخره جعبه آمد بيرون. در ِ جعبه دو قفل كتابي داشت. به آرامي گفت: حالا چي هس تو اين لامصب؟
مأيوسانه قفلها رو كمي لمس كرد. به سمت ماشين رفت. حواسم به لجنزار بود كه صدايي... ! صداي ضربات ِ قفل فرمان بود كه به لولاي ِ در جعبه كوبيده مي شد. سه لولا داشت. لولاي اول و دوم را با ضربات پياپي شكست. حالا در جعبه به صورت شياري، كمي باز بود. و مي شد درون آن را ديد زد. با سنگ به قورباغه اي زدم. همزمان با خوردن ِ سنگ ِ من به قورباغه، در ِ جعبه هم به شدت بسته شد. گفتم: زدمش !
گفت: برو بشين تو ماشين، بريم !
به تنهايي، جعبه را پشت وانت گذاشت. سنگين بود. نفس نفس مي زد. ترسيده بود و عرق هم داشت. دوباره ماشين استارت خورد ...
به روستايي كه آبهاي كثافت از آنجا مي آمد پيچيد. ساعتش هنوز تكان نخورده بود و هنوز 10:15 را نشان مي داد. و من مدام به محتويات جعبه فكر مي ميكردم...
در روستا:
برايم از تنها دكان ده، هنگام بسته شدنش، نوشابه و بيسكويت ترد خريد و خودش رفت.... از ماشين پياده شدم، خداي من ! زردآلو ! 6 / 7 تا چيدم كه دو تا دستم پر شد . ناگهان ياد جعبه افتادم . زردآلوها رو رها كردم و به طرف جعبه هراسان رفتم .... جعبه قفل بود ولي از سمت لولاها باز شده بود. دو لولا از سه لولا باز شده بودند. و لولاي سوم گير بود. از شيار نگاه كردم. چيزي معلوم نميشد. دستهايم لاغر بود و كوچك (الان هم!) .
توي يه دستم بيسكويت بود. دستم را داخل جعبه كردم. اولش دستم به لجنها برخورد كرد. بعدش به چيزي رسيد. چيزي شبيه جارو. ولي بعدش كه برجستگي ِبيني آدميزاد را احساس كردم زود دستم را بيرون كشيدم ! ريش بود و جارو نبود! انگار نفسم بند آمد. گريه م نمي يومد. ولي گلو م بسته شده بود. بيسكويت از دستم افتاد. برش نداشتم. از پشت وانت پريدم پايين. كه بي اختيار زمين خوردم. اولين باري نبود كه زمين ميخوردم! خودم را نتكاندم. در ماشين را باز كردم و نشتم تو . در تمام اين چند ساعت يك آدم توي صندوقچه بود! كه زنده ام نبود !!! توي ماشين اذا جاء نصرالله والفتح... را ميخواندم. تنها سوره اي بود كه خوب از بر بودم. ده يازده بار خوندم كه صدايي آمد ...
صدا، صداي برادر بود كه با پيرمردي مي آمد. پيرمرد چهرهي مرموزي داشت و خبره بنظر ميرسيد. شبيه پيرمرد خنزر پنزري در "بوف كور" بنظر مي آمد. هر سه سوار ماشين بوديم. برادرم، مشت عيسي صدايش مي كرد و حدودا ده دقيقه بعد وانت بار ايستاد. خانهي پيرمرد بود. حياط بزرگي داشت با دو اتاق. وسط حياط حوضچه كوچكي بود و گوشهي حياط هم چاه آبي بود كه بي مصرف بود گويا !(تازه لوله كشي شده بود روستا) بقيهي حياط هم پر شده بود از درختان انگور و گلابي. وارد يكي از اتاقها شديم، چراغش را روشن كرديم. دخترك 14/ 15 ساله اي در گوشهي اتاق خواب بود. پيرمرد او را نوهي خود ميخواند. روسري نداشت. چهرهي معصومي داشت . (آنوقت ها معني معصوميت را نمي دانستم. و نيز معني شهوت را) خجالت كشيدم و بي اختيار به سمت ديگري نگاه كردم.
بعد از اينكه چاي خورديم(در ليوان ِمربا) ، برادرم گفت: «بگير، بخواب.خسته شدي، هر وقت حركت كرديم بيدارت ميكنم.» از توي ماشين برايم پتو آورد. يك پتوي آشنا. روي آن عكس پلنگ داشت. خودم را به خواب زدم. پيرمرد پرده ها را جلوي پنجره كشيد. تنها لامپ ِاتاق را خاموش كرد و چن ثانيه بعد احساس كردم كه از پشت قفلي را به در زدند. و هر دو به حياط رفتند. دخترك يخ كرده بود. چون پاهايش به سمت سينه اش جمع بود. پلنگ را بر روي دخترك پهن كردم. حالا ديگر بدن و موهاي دخترك عريان نبود ! به خودم يكلحظه باليدم! وقتي كه احساس كردم ديگر به سمت اتاق نمي آيند از لاي پرده به حياط نگاه مي كردم. بيشتر نگاهم را وانت و جعبه ي لعنتي گرفته بود. ترس ترس و ترس!
صداي پچ پچ شان مي آمد.
برادرم رو به پيرمرد: مشت عيسي، ميخوام جعبه رو بشورم با هر چي توشه.
پيرمرد: فقط بايد زود بجنبيم. اگه يكي از اهالي آبادي بفهمن خيلي بد ميشه. اينجا امن نيست..
جعبه رو دوتايي از ماشين پايين كشيدن. هر دو در ِ جعبه رو گرفتن و كشيدن تا لولاي سوم هم كنده شد. جعبه رو بر عكس كردند... افتاد بيرون ....... چشمام گِرد شد. جنازه با صورت روي زمين افتاد. يك لايه لجن تمام بدنش رو گرفته بود.
پيرمرد جعبه خالي را در حوضچه كوچك انداخت. و خودش به اون يكي اتاق رفت. برادرم هاج و واج داشت جعبه را در حوضچه با لُنگ تميز ميكرد. پيرمرد چند دقيقه بعد با يه طناب قطور برگشت. بعد سر ِ طناب را حلقه كرد و سر مرده رو داخل حلقه ي طناب ! مشت عيسي به برادرم ميگفت چاه 4 متر عمق دارد. و مي تونيم خيلي سريع اينطوري بشوريمش. و بعد خشكش مي كنيم و آب هم از آب تكون نميخوره. و ميخواستند جنازه رو داخل چاه بفرستند تا با آب چاه شسته بشه، بعد با طناب فوري بكشنش بالا.
طناب را سفت به گردن ِ مرد مرده بستند، و انداختنش داخل چاه. بعد هر دو توافق كردند كه تميز شده ، پس با قدرت كشيدند بالا. مرد بالا نيامد. و فقط سرش بود كه از چاه بيرون آمد، كه به طناب متصل بود. چشمهايم پشت پرده، گِرد تر شده بود. پرده هم بوي گوسفند ميداد.
بله ! سر از تنش جدا شده بود. چشمهايم را كه باز كردم ديدم برادرم داره توي حوضچه استفراغ مي كنه. بعد يقهي مشت عيسي را چسبيد و :
همهش تقصير تو كثافته. تو گفتي اينطوري زودتر تموم ميشه شستنش. تو گفتي اينطوري صورتشو نمي بينيم. وجدانمون راحت تره.
پيرمرد دو تا دستاشو روي صورت برادرم مي فشرد و ميگفت: درستش ميكنم، بخدا درستش ميكنم....
و خلاصه برادرمو قانع كرد ...
پيرمرد رفت توي چاه. گفت طنابُ بنداز پايين. بعد ديدم برادرم دارد طناب را ميكشد و طناب دور كمر مردي كه زنده نبود ! با يه زحمتي مرد بدون سر را كشيد بالا. پيرمرد را هم كشيد بالا.
من پشت پرده، با ديدن ِ اين صحنه ها شاشبند شده بودم.
بعد از دست راست و پاي راستش برادرم گرفته بود، و از دست چپ و پاي چپش پيرمرد ! و به اتاق ديگر بردند.. سر ريش داشت. شبيه پدر ِ هاكلبرفين بود، ولي ريشهايش زرد بود. خبيث به نظر مي رسيد!! پيرمرد از اتاق بيرون امد و از ريش ِ سر گرفت و به اتاق برد، و برادرم از اتاق آمد بيرون...
سيگاري آتش زد و روي سنگي نشست... بعد از تمام شدن سيگارش به سمت اتاق من آمد... سريع از پشت پنجره روي زمين دراز كشيدم و فكر كردم كه چطور دراز بكشم كه بتونم حدا اقل 10 دقيقهاي رو تكان نخورم. صورتم را به طرف ديوار كردم و چشمانم را بستم. احساس كردم كليد داخل قفل رفت و برادرم وارد اتاق شد.
با خودش پچ پچ ميكرد. شايد ذكر مي گفت. شايد هم فحش ! نمي دانم !
پيرمرد حدود نيم ساعت بعد از اتاق بيرون آمده بود و جنازه را همراه سري كه به آن متصل بود داخل جعبه گذاشته بود. و برادرم براي مشاهدهي نتيجه به حياط رفت. پيرمرد در جعبه را باز كرد. قيافه اش شبيه آدمهاي كاردرست شده بود. برادرم از روي جعبه نگاهي به جنازه انداخت. بعد با پيرمرد پچ پچ كرد. انگار راضي بود ! از حالت چهره اش مي شد اين را فهميد.
پيرمرد به اتاق خود رفت. و برادرم به اتاق من آمد. و خوابيد ! وقتي احساس كردم هر دو خواب هستند، از جا بلند شدم و پاورچين پاورچين به سمت جعبه رفتم. با دست لرزان در جعبه را باز كردم. پارچه اي روي جنازه بود . ظاهرا سر به تن چسبيده بود مثل اولش. چشمامو بستم و با ترس و لرز پارچه را كنار زدم. چشمام باز بود و خيره به گندي كه مشت عيسي زده بود ! پيرمرد نفهم سر را وارونه دوخته بود. و حضرت برادر هم متوجه نشده بود. و از روي پارچه ok داده بود. سر برعكس خنده اي بر لب داشت. شايد به خاطر حماقت هر سه مان !
پارچه را مثل اولش تنظيم كردم و به اتاق برگشتم . خودم را به خواب زدم باز. ولي خوشبختانه يا متاسفانه اين بار خوابم برد.
وقتي بيدار شدم انگار در گهواره بودم. نه ! سوار وانت بودم و معلوم نبود چقدر خوابيده بودم. قم 3 كيلومتر ! خبري هم از جعبه نبود. يعني پيرمرد و برادرم آن را دفن كرده بودند؟ يا به حسن آباد برده بودند، و تحويلش داده بودند؟ يعني متوجه برعكس دوخته شدن ِ سَر نشدند؟
ساعت برادرم 22:15 را نشان مي دهد. ولي شب نيست...
