تا عباس آقا این جمله رو گفت اون دو تا هیولا نگاهی به هم كردن و با هم زدن زیر خنده. همینطور می‌خندیدن و می‌خندیدن... عباس آقا زیر چشمی بهشون نگاه انداخت؛ انگار كه شهامت پیدا كرده بود و با خنده‌های اونا خیالش جمع شده بود كه لابذ بهشتیه و به زودی اون اتاق بازجویی تبدیل به بهشت می‌شه. تو این افكار بود كه یهو به عباس آقا ذول می‌زنن. عباس آقا چشاشو می‌دزده و سرشو می‌ندازه پائین.

"این خدای تو اسم نداره؟" اینو یكی از اون دو تا از عباس آقا پرسید. "چرا... الله، این اسم خدای منه" این جمله رو آقا عباس با تمام افتخار و غرور می‌گه. باز اون دو تا غول می‌خندن و عباس آقا با خودش می‌گه: حتماً اونها از اینكه من یه مسلمان واقعی هستم ذوق زده شدن!

سوالات اونا از اصول دین ادامه داشت و عباس آقا با كمال اعتماد به نفس و افتخار هر چی كه شنیده بود رو با جواب‌هاش پس می‌داد و با هر جواب اون دو نفر می‌خندیدن و عباس آقا مطمئن تر و مسلط‌‌تر می‌شد تا اینكه غول‌ها مشت‌هاشون رو با عصبانیت روی میز كوبوندن. انگار كه خودمونی شدن عباس آقا تموم شد و باز دلش لرزید.اخم‌هاش تو هم رفت و با خودش گفت: "من كه همه چی رو درست گفتم، یعنی چی؟ حتماً یه جای كار ایراد داره"

"آره! یه جای كار ایراد داره" این جمله رو غول‌ها هم‌صدا گفتن. عباس آقا با تعجب و بی اختیار به اونا نگاه كرد و تو دلش گفت: "یعنی اونا فكر منو می‌خونن؟!" دوباره صدای اون دو تا هیولا همزمان و با شدت بیشتری به گوش عباس آقا رسید: "آره!" عباس آقا روشو برگردوند. دیگه كلافه شده بود. احساس می‌كرد اینجا خودِ جهنمه. فكر می‌كرد كه یعنی كدوم حرفش درست نبوده كه باز صدای غول‌ها رو شنید: "هیچ كدوم از حرفات درست نبود!"

"الله وجود نداره" ما دو نفر خدا هستیم، این جمله رو یكی از غول‌ها گفت.

ادامه دارد...