داستان تفکر  یول!!!

يول يولكي و يواشكي     اومدم تا نويسم چيزكي

بعد از مدت ها اومدم.خوش آمدم.

يه مدت نبودم كه داستان داره.
يه روز طبق معمول سرم تو خمره بود و اينا و داشتم با خودم فكر مي كردم و اينا كه يهو //مستحب منو بديد و پس گردنمو گرفت و از تو خمره در آورد.\\
منو مي گي پر رو پر رو زل زدم تو چشاش.
يكي خابوند پس گوشمون كه چي كار مي كردي؟
منم گفتم:داشتم فكر مي كردم.
يارو رو مي گي كاردش مي زدي خونش نميومد.يكي ديگه خابوند پس گوشم.
ما رو مي گي هاج و واج.طبق معمول دوباره تو عالم يوليت زدم تو پشت يارو كه:بابا بي خيال،دوربين مخفيه؟با مزه بود حالا بيا با هم فكر كنيم.
يا رو انگار سگ هار گازش گرفته.يه لگد نثار ***** كرد و گفت:دستتو بكش نجس بي****.
گفت:به موقع مچتو گرفتم در حال ارتكاب منكر.
منو مي گي خب يولم ديگه.گفتم:بابا تفكر هم رفته جز بندهاي منكري؟از كي؟فتواي كدوم مرجعه؟شايد مرجع تقليدمون يكي نباشه ها؟مرجع تقليدت كيه؟
يارو گفت:خفه شو لادينِ نجسِ كافرِ ****.
(منو مي گي،اشتباه مي كني مي گي نگو.)
گفت:داشتي شرب خمر مي كردي،//بايد برم تا حد زنندت.\\
گفتم:تفكر از كي تا حالا شده گناه؟بابا مرجع تقليدمون يكي نيست ها.مرجع من مي گه تفكر گناه نيست كه عبادته و ثواب داره.
يارو گفت:**** **** **** **** **** به چي فكر مي كردي؟ **** **** **** داشتي شرب خمر مي كردي. يك لگد ديگه نثار **** ما كرد.
منم خب گفتم: به اينكه چرا خدا آدم و حوا رو به خاطر خوردن ميوه ممنوعه انداخت بيرون؟چرا خدا گفت از اون ميوه نخورن؟
يارو تا اينو شنيد اشك تو چشاش حلقه شد شروع كرد به گريه كردن.منو مي گي احساساتي اشك تو چشام جمع شده بود يكي از اون دستمالايي كه خودم باهاش بيني مي گرفتم در آوردم دماغ يارو رو گرفتم گفتم:يه فين كن.(يارو يه فين كرد يه لحظه گفتم اين دواغ يا خرطوم فيل!!)حالا اشكال نداره خب اگه مي خواي تو هم مرجع تقليدتو عوض كن بيا با هم فكر كنيم.
يارو گريش شدت گرفت.منم نتونستم خودمو كنترل كنم با هم شروع كرديم به گريه كردن.يهو يارو شروع كرد به دويدن.گفتم:كجا مي ري؟اينجا براي فكر جا زياده ها با هم فكر مي كنيم.اگه مي خواي تنهايي هم فكر كني يه خمره ديگه هم دارم ها.
يارو مي دويد و گريه مي كرد و فرياد ميزد:من مي خوام مرجعمو عوض كنم. ان الحق!!!!!
من:


نتيجه اخلاقي:دوربين مخفيشون خيلي باحال بود آخر سرم هم نفهميدم دوربينشون كجا بود.
نتيجه اخلاقي ديگه:وقتي دارم فكر مي كنم دستمو به بقيه نزنم شايد مرجع تقليد اونا با من يكي نباشه.
نتيجه اخلاقي ديگه:خيلي احساساتي ام.
نتيجه اخلاقي تر:ديگه مرجع تقليدمو به كسي معرفي نكنم،دستي دستي قيمت****گرون مي كنم با اين كار خودم.مي بينن تقاضا زياد شده اين مرجع مام كه بي جنبه،يه وقت ديدي تقليد از خودشو پولي كرد.
نتيجه اخلاقي تر تر:بابا ملت چه بي جنبه ان تا يكم باهاشون شوخي مي كني فكر مي كنن خ* گير آوردن.فكر مي كنن من حافظ رو نمي شناسم خودشو به جاي منصور حلاج جا مي زنه.
پي نوشت:حافظ نگفته بودي با سعدي و بقيه برو بچه ها دوربين مخفي زدين.

پی نوشت تر:طبع شعرمم بد نبوداشاید تو جشنواره بین المللی شعر یولکی شرکت کنم.
پي نوشت تر تر:گاري جون(منظورم با گارسيا بود.اُ اُ اُ اُ حواستون باشه شما اينجوري صداش نكنيد ها.ما با هم راحتيم ولي شما حق نداريد راحت باشيداا) خوش اومدي.مي گم هميشه گرم استقبال مي كردنا اين دفعه نمي دونم چرا همچي گرم نبود.حالا واسه اينكه گرمش كنم استقبالتو يه شعرم واسه تو مي گم.
//دستا همه بالا خوش اومد بگين يالا   گارسيا كه اومد ولي ساكته اينجا\\

پی نوشت برای گیری: گیری جان تو کجایی؟سال نو آمد و پس چرا نمیایی؟

اولین سلام...

خب..... به پیشنهاد دوست خوبم "جوان" قراره منم اینجا گهگداری از سر ذوق یا شاید هر چیزی دیگه ای مطلبی بنویسم...اول اینکه خرده نگیرید از نوشتنم و به بزرگی خودتون قصورم رو در این امر خطیر ببخشایید چون من تجربه این نوع نوشتن رو ندارم....دوم اینکه :خیلی سخت نگیرید....

 

یه چیز دیگه ،قبول ندارم اینجا کسی بتونه افکار مخفیش رو بنویسه.... شاید بشه چیزهایی رو نوشت که نتونیم خیلی راحت به دیگران بگیم، اونم به خاطرآشنایی های کذایی ای که داریم و ترس از قضاوت کردن دیگران در مورد خودمون...چیزهایی که هیچوقت جرات گفتنشون رو نداشته باشیم...افکاری که با اشکارشدنشون شاید خیلیها از ما متنفر بشن و از خودمون فراریشون بدیم یا بالعکس.....شاید اینجور حرفها رو بشه اینجورجاهای مجازی وبا اسمهای مجازی تر زد.....اما افکار مخفی روهیچ کجاوبه هیچکس نمیشه گفت!!!....شاید چون از منظر من  افکار مخفی اونایی هستن که خودمون از وجودشون بی خبریم...افکاری که یه انسان شریف رو یک شبه به یه جنایتکار تبدیل میکنه و یه انسان فاسد رو به یه زاهد....واینا به خاطر همون افکاری هست که مثله کرم هر روز تو وجود خودمون میلوله اما به روی خودمون نمیاریمشون....وممکنه یه روز مثه آتشفشان فوران کنه...وشاید تا اخر عمر هم هیچ تغییری نکنه!!!!!!...

اگه بخوام از افکار مخفی خودم (البته در معنای ظاهری نه اون  چیزی که توضیح دادم)بگم، میشه احتمالا یه چیزی مثه همون یلدا بازی( که متاسفانه اکثر دوستامون با خاطرات وشیرین کاریهای دوران مدرسشون اشتباه گرفتن واصلاچیز جالبی از کاردرنیومد)....امادراین باب  فقط اینکه هر روز صبح با وجود تکرار مکرر روزها وشبها وسالها باز با حماقت تمام به خودم میگم" امروز حکما با بقیه روزها فرق داره"....حالا اینکه این اتفاق واین تفاوت تا حالا برای من نیفتاده، نه میتونم به پای اهمال خودم بذارم نه به پای حکمت اون بالایی....نمیدونم....شاید هم باید به پای چرخ خوردن ناکوک و نا ساز زمونه بنویسمش.....اما هرچی هست اعتقاد راسخی به این دارم که فلسفه ی ثانیه ها رفتن و رسالتشون بازنگشتنه(اینو تو یه کتابی خوندم).....

 

و اما نقطه چینها....قشنگترین و هماهنگترین نقشهایی هستن که به عمرم دیدم....که شاید فقط با اونها بشه ناگفته هارو گفت...افکار مخفی من شاید همین نقطه چینها باشند....

 

 

این چندخط زیر رو به بهانه بهار اینجا میذارم.....

 

میترسم برف تمام شود ومن وتو آغاز نشویم، میترسم مشقهایم نیمه تمام بماندو یادم برود کتابم را از زیر باران بردارم.

میترسم نخستین شکوفه ها مرا از یاد تو غافلگیر کنند.

نمیخواهم بی تو عطرگوجه سبزها را ببویم،نمیخواهم بی تو هوا را به ر یه هایم بفرستم،نمیخواهم بی تو شاعرباشم.

اگر به من اجازه داده شود که یک بار دیگر به دنیا بیایم،گنجشکی خواهم شد تا هرصبح همراه تازه ترین نورها به اتاقت سرک بکشم

میترسم برف تمام شود وهیچ اتفاقی نیفتد و هیچ کس قلب مرا برای تو معنی نکند .

میترسم برف تمام شود و حرف من نیمه تمام بماند و کلمه هایم یخ بزنند وهر گز نتوانم بگویم"دوستت دارم."

 پ.ن1 خوشحالم که باز یه عید جدید وشاید به قول بعضیها تکراری داره میاد،اما من بازم با کسی دشمنی ای ندارم...بازم جرات اینو دارم که خیلیها رو ببخشم

پ.ن 2 راستی منم متولد بهارم....بهم تبریک نمیگی؟....

پ.ن3  بیا هر کسی رو، هرجوری که دوست داری قبل اومدن عید بهش بگو...بیا حداقل امسال عیدت تکرای نباشه...

                                                                              (( گارسیا))

افکار مخفی ا د م - 4

تجارت با خدا! هه!

می دونی که خدا خودش اول شروع کرد؟

خودش برگشت گفت این کارو بکن میبرمت بهشت ٬ اگه نکنی جهنم!

خودش گفت اینجوری دعا کن اونجوری نذر کن ٬من خواستتو مستجاب میکنم!

خودش گفت اینجور نماز بخون٬ اونجور روزه بگیر ٬هواتو دارم !

خودش گفت بخوان مرا ٬تا اجابت کنم شما را!

مگه نگفت؟

مگه نگفتن که قادرترینه ٬ قهارترینه ... مگه نگفتن بزرگترینه ٬ رحیمترینه ... خب دیگه ما چیکار کنیم؟ به اون نگیم ٬به کی بگیم؟ از اون نخوایم٬ از کی بخوایم؟

وقتی توی توفان گیر میکنی ... بهت بگن بیا این طنابه... مطمئنه... به یه کشتی وصله که نجاتت میده... نمیگیریش؟...نمیگیری؟؟؟درست جواب بده!

وقتی که مثلا عزیزت داره میمیره نمیخوای هر چی داری بدی تا اونو نجاتش بدی؟... نمیخوای؟؟؟

خب معلومه که معامله است! کل زندگی معامله است... قانون سوم نیوتن! اینور معادله باید ...دقت کن!"باید"... مساویه اونطرف باشه! این غیر از معامله چی می تونه باشه؟ تو اگه میخوای به اونور چیزی اضافه یا کم کنی باید از این طرف هم برعکسشو انجام بدی!

پس این خیلی مسخرس که بگی همه تاجر شدن! خود خدا اینکارو کرده! خودش خواسته!بی چون و چرا!


* منظورم از "تو" ها تو نیستی! مخاطبم این فکره! به دل نگیر!

خودمونیم ، واقعا" تو چه مرگته ؟!!

وارد زندگی نشدی ، دهنت بوی شیر می ده ؛ نمی دونی یه من ماست چقدر کره داره . اصلا" نمی فهمی زندگی یعنی چی ؟!

مادرت نمرده ، پدرت هم نمرده ، تو بیمارستان بستری نشدی که هر 3 روز یکبار زیر دیالیز باشی و درد بکشی یا اینکه انسولین تزریق کنی ؛ معلول جسمی ، روحی و روانی نیستی . تو خونوادتون معتاد عملی یا بیمار روانی حاد نداری و اصلا" نمی دونی حرص و جوش یعنی چی .

پدر و مادر پیری نداری که مجبور باشی به خاطر اونا تا بوق سگ ، سگ دو بزنی و هم خرج کش باشی هم پول دوا دکترشونو بدی . پدر و مادرت از هم جدا نشدن ، پدرت نرفته زن دوم بگیره و از دادگاه 3 ماه مهلت نخواسته چون نامحرمی باید از اینجا بری ، بدون سرمایه ، بدون کار ؛ بدون مدرک ، آوارگی و دربه دری نکشیدی .

وقتی که خوابی ، وقتی که خبر مرگت داری می چتی و علافی توی نت یا تو خیابونا پرسه می زنی ، خودتم نمی دونی چه غلطی داری می کنی ، هیچ می دونی چه خبره ؟ چی ؟ کجا ؟ می گم بهت .

تو خیابونا ، تو روستاها ؛ تو بیمارستانا و تیمارستانا ، سر چهارراه ها ، دادگاه انقلاب ؛ دادگاه خانواده ، تو سرباز خونه ها ، تو قبرستونا ؛ وقتی جنازه ی برادرشو جلو چشمش دارن می ذارن زیر خاک ، وقتی که زوج جوون تصادف می کنن و یکیش سکته ی مغزی می کنه و اون یکی می میره . وقتی که به ناموسش اهانت و تجاوز می کنن ، تا حدی که فکر خودکشی به سرش می زنه . وقتی که از بی سرپناهی و بی غذائی زیر بارون مثل یه چوب خشک شده و قلبش از کار افتاده ، وقتی به خاطر فقر تن فروشی می کنه و هزار و یک کار دیگه ، می فهمی ؟

نه ! فقط  میاد تو این گوش و یه آخی از دهنت در میاد و از اون یکی گوش می ره بیرون ! دردت درد بی دردیه ، دردت نداشتن کمبوده ، کارت شده بخور و بخواب و خود ارضائی جسم و روحت . کارت شده شکوه و شکایت و مثل کبک سرت تو برفه . کارت شده لوس بازی و خاله زنک بازی و ولگردی .

تنها هستی ؟ دربه دری ؟ افکارت قاطیه ؟ می ترسی ؟ عشقی نداری ؟ روزگار بر وفق مرادت نیست ؟ بد شانسی میاری ؟ همش قبول ، اما قبل از اینا باید بگم تو یه آدم ضعیف و بی خیالی ! قوی باش  و صبور ، قول می دم  که همه چیز درست می شه .


یه چیزی: چشاتو وا کن ... قبل از اینکه به زور و نا غافل چشاتو وا کنن !
یه چیز دیگه: همیشه امکانش هست که وضعیت بدتر از اینی باشه که هست !
یه چیز دیگه تر: نیای بگی علی منظورت من بودم ؟ کلا" گفتم ، از اونی که کامنتای مسخره می ذاره و الکی خوشه ، تا اونی که الکی نالانه تا دوستائی که رودررو باهاشون معاشرت دارم و حتی خودم .
یه شعر: قلب تو ؛ قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیر  ، زندون تنو رها کن ، ای پرنده پر بگیر ...

تجارتگران

تجارتگران
ايروزها آدم ها تاجر شده اند...  به تجارت مي پردازند.... هر چيزي كه سود بيشتري داشته باشد...تجارت ماشين...خانه....احساس...و حتي معامله با خدا!
همه دم مي زنن از خوبي و از چيز هايي كه نيستند! نيستش! نمي دونم كجاست...آره! صداقت از دست رفته را اينجا نميشه پيدا كرد...
دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم!...
خوب! حالا كه دوستت دارم برام اينكارو بكن....حاجتم را بر آورده كن....
طرف 30 روز روزه ميگيره...نماز و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه! واسه چي؟ واسه اينكه از خدا بخواد فلان نيازش را برآورده كنه....
هيچ كس ( منظورم از هيچ كس اكثريت) خدا را براي خودش دوست نداره...
معامله و سود از نظر مادي حرف اول و آخر را توي رابطه ها و عبادت ها ميزنه....
الهي! گاهي! نگاهي! تو چقدر ماهي!

نوشته شده توسط آقاي ديوانه
9/8/85

مناظره ی Ali_javan و khar_sag

Ali_javan (4:16:17): be khoda az bachegi
Ali_javan (4:16:23): be hameye bache ha migoftam
Ali_javan (4:16:33): ye roozi goroohe orcherstre man o mibinin
Ali_javan (4:16:43): ke man rahbareshoonam o navazandeye piano ...
khar_sag (4:16:49):
Ali_javan (4:16:58): alan doostam ke zan gerefte
Ali_javan (4:17:04): mige chi shod ali ?
Ali_javan (4:17:13): eshghe music boodi chi kar kardi ?
Ali_javan (4:17:16): goftam hichi ...
Ali_javan (4:17:24): be khoda in khedmat badbakhtam kard
Ali_javan (4:17:36): mese in mimoone
Ali_javan (4:17:40): ke raftam zendoon o
khar_sag (4:17:40): musici ke emshab be man dadi ro behesh bede begoo
khar_sag (4:17:49): in orkestr mane khodam mizanam
Ali_javan (4:17:50): 2 sal az hame chiz oftadam o bi khabar boodam
khar_sag (4:17:52): minevisam minavazam
khar_sag (4:18:09): begoo ama herfeii nist
khar_sag (4:18:13): tejari nist
Ali_javan (4:18:17): no
khar_sag (4:18:19): in vase khodame
khar_sag (4:18:21): khodam
Ali_javan (4:18:22): ba kenaye nagoft
Ali_javan (4:18:25): kollan goft
khar_sag (4:18:29): midoonam
Ali_javan (4:18:29): akhe hame midoonestan man
Ali_javan (4:18:32): org mizanam
Ali_javan (4:18:38): shagerde org dashtam
Ali_javan (4:18:45): classe piano miraftam o
Ali_javan (4:18:53): kolli vasashoon class mizashtam
khar_sag (4:19:10): khaterate bachegim zende shod
khar_sag (4:19:21): roozaii ke arezooye org dashtam
Ali_javan (4:19:39): man ba org bozorg shodam o
Ali_javan (4:19:44): be piano residam
Ali_javan (4:19:53): amma in khedmat hame chizam o nabood kard
Ali_javan (4:20:07): ba'de khedmat shekaste eshghi baraye sevvomin bar ...
Ali_javan (4:20:13): hichi baram nazasht ...
Ali_javan (4:20:19): khoda ro shokr
khar_sag (4:20:23): ali
Ali_javan (4:20:24): danesh gah ghabul shodam
khar_sag (4:20:31): ye roozi be babam goftam
khar_sag (4:20:38): kesi ke nadare bayad saresho bezare bemire
khar_sag (4:20:49): nadashtan faghat midiyat nist
khar_sag (4:21:06): khayli chiza hast ke adam nadare
Ali_javan (4:21:09): are ... amma bayad hamrange jama@ shod
khar_sag (4:21:18): noch
khar_sag (4:21:24): in bache goolzanake
Ali_javan (4:21:28): ma'naviyyat o ham dige ba pool misanjan !

ادامه نوشته

ترانه ی سقوط ...

توی این زمونه ی پیر
تن من از غصه ها سیر
جوونی واسم یه زندون
توی دستاش من اسیر

پر غم هاست ؛ شب و روزم
من از آینده می سوزم
یه دونه ستاره هم نیست
تو گذشته و هنوزم

سهم من از این قفس
همش آه بود و بس
بخت همیشه با منه
اما تو یه قاب عکس !

چشمای من توی آینه
تارای سفید می بینه
خط اخم به جای خنده
روی صورتم می شینه

بغض من ؛ توی سینه
شبنم بغض ؛ روی گونه
واسه ی درک عواطف
دیگه هیچکس نمی مونه

اگه دل دلیل عشق هست
اگه راه دلیل جادست
توی کوره راه این دل
من همون مردم که زندست

یار من ، درد منه
جون من آزار منه
ترانه ی سقوط من
معنی مرگ منه ...


یه چیزی: ممنونم از سالی که باعث شد یه شبه ترانه ی سقوط جاری شه .
یه چیز دیگه: منم دل دارم ، آخه لعنتی تو که می دونی تو این نت خراب شده دختر و پسر نداره واسم ، چرا اینقدر اذیتم می کنی ؟
یه چیز دیگه تر: نمونده حالی باقی ، پژمردم ز بی قراری ...