مطلق یا نسبی؟

اخلاق...مطلق یا نسبی؟

سکانس یک:

- من از دروغ بدم میاد! از آدم دروغگو هم همین طور!
- اوهوم!

سکانس دو:

-نه! من بهت گفتم قضیه چی بود! حالا چرا تهدید میکنی؟؟؟ من که کل حقیقت رو خودم بهت گفتم! تو لیاقت صداقت رو نداری! چی می خوای از جونم؟؟؟؟

سکانس سه:

- صبر کن ببین چه جوری حالشو میگیرم! خودش دوست داره دروغ بشنوه! منم همین کارو می کنم!فقط تو از حرف هام شوکه نشو! اصلا هم تعجب نکن! اینهمه منو اذیت کرد! حالا من هم یه بار اذیتش می کنم!
-

سکانس چهار:

- سلام! خوبی! چی میگی تو؟! ما با هم نامزد کردیم! شوهر قانونیمه! به تو هم ربطی نداره!و....
-

++++++++++++++++++++++++++++++

 اخلاق نسبیه یا مطلق؟
آیا ما اجازه داریم برای اینکه از صداقت به نتیجه دلخواه نرسیدیم رو به دروغ بیاریم؟ و آیا دروغ در اون حالت خوبه؟ یا در همه حال دروغ گفتم کار بدیه؟
آیا این درسته که برای رسیدن به اون چیزی که می خوایم از راه های نادرست استفاده بکنیم؟
آیا باید با همه  و در همه حال صداقت داشت؟ یا صداقت رو فقط باید با کسی که لایقشه و منطق داره داشت؟
آیا در شرایط مختلف کار هایی مثل دروغ،دزدی،تهمت و... جنبه + پیدا می کنن؟

آقای دیوانه
روزی از همین روزهای خاکستری

=================================

* سالروز میلاد یگانه اختر تابناک "ذهن زیبا" مهدی عزیز را به همه دوستدارانش تبریک عرض می نمایم! 
* امتحان ها نزدیکه...راه دوریست و پایی خسته!

* از علی عزیز بابت آهنگ قشنگی که روی وبلاگ گذاشته ممنونم!

همین

تا بعد...

 

مادرم مرد ...

من در این ذوق چنین
پی سرگرمی و بازی بودم
بی خبر از آرامش قبل از طوفان
لب خندان ، دلی شادان
در اوج شور و هیجان من گم بودم

سر نگون باد آن دم که نوشت
این چنین با قلم بی رحم قضا

من در این لحظه چنین
پی ناباوری و غم بودم
با خبر از طوفان بلایا و قدر
چشم گریان ، دلی نالان
در اوج تفکر پی این فاجعه من گم بودم

سر نگون باد آن لحظه که گفت
مادرت مرد ... مادرت مرد ...

من در این فکر چنین
پی یادبود قدیمی درشدم
بی خبر از لحظه ی پر ماتم فوت
چه ندانم کاری ها
و چه سان غافل و نادان بودم

سرنگون باد مردم آزاری من
آن زجر ها که به او مفروضم

سرنگون باد خودم
که این چنین شرمسارم
که چنین دست به شیطان دادم
که در این  عمر محقر
نشدم آن ثمر باروری که او می خواست

گفت او که چنین سنت تکریم نباشد هرگز
گفت زیر پای او فرش زدند فردوس را
و من دیوانه ، از برای سخره ی این کلام  ...
یاد نمی آوردم این لحظه ی افسوس وداعی ها را

من در این باب چنین
پی افکار گران کردن بابا بودم
با خبر از آینده ی موت پدر
لب بسته ، دلی غمگین
در موج فرو بسته ی دلداری بابا بودم

زنده بادا پدر
تکریم ها ئی که به او مقروضم ...


یه چیزی: من فقط آینده رو واسه خودم پیش بینی کردم .
یه چیز دیگه: چند هفته نیستم .

زندگی سگی من ... !

با سلام. یکی از مطالب "جوان" باعث شد منم بخوام اینجا بنویسم. به عنوان یه غریبه!  میخوام از زندگیم بگم . جالبه ! تمام چیزهایی که جوان گفته بود رو من همشو دارم، ولی مطمئنم هیچکدومتون زندگیتون اینجوری نیست! آره ما تو خونوادمون معتاد داریم!  داداشمه . اما این داداش با همه داداشام فرق داره. داداش من یک متر و نود و سه قدش بود، نود و چهار کیلو وزنش! تو محلمون کمتر کسی بود که وقتی بهش میرسید جلوش دولا نمیشد! یه پسر با معرفت. همه بچه محلامون حسرت داشتن همچین قد و هیکلی رو میخوردن، یه صورت نورانی! اما چی شد ؟! واقعا چی شد ؟! خودش مقصر بود یا کس دیگه ای ؟ مامانم ؟ بابام ؟ خودش یا دوستاش ؟! به جرات میگم بابام!!!

زندگی داداشم تباه شد! کدومتون همچین داداشی دارین!

کدومتون یه بابایی مثل بابای من دارین ؟ پدری که فقط منافع خودش براش مهمه. یه مادر مریض دارم که هر شب باید فحشای بابامو تحمل کنه! یه مادر مریض دارم که هرچند وقت یه بار صورتش باید با جای سیلی آقام (بابام) قرمز بشه! اگه از خدا نمیترسیدم انقد بابامو میزدم که یه ماه بخوابه تو رختخواب! مطمئنم میخواین بگین به خدا توکل کن. وقتی خیلی بچه بودم، می دیدم مادرم بعد از نمازش سرشو میذاشت رو مهرو ده دقیقه گریه میکرد، صداشو خوب نمیشنیدم ولی متوجه میشدم داره یه چیزی از خدا میخواد، متوجه میشدم که به خاطر یه چیزی داره به خدا التماس میکنه اما حالا که بزرگتر شدم معنی اون کارای مادرمو خوب میدونم، هنوز اون گریه های بعد از نماز ادامه داره! از وقتی یادمه هنوز یه شب با خیال راحت چشمامونو رو هم نذاشتیم. هرشب سر یه چیز بیخود دعوا میشه! نمیخوام از خودم بگم ، میخوام از زندگیم بگم! کدومتون (تو سن نوزده سالگی) ساعت پنج صبح میرین سرکار و شش و هفت عصر برمیگردین ؟! من میرم فقط واسه چندرغاز! فقط به خاطر اینکه خرج خودمو بدم! فقط به خاطر اینکه جلو دوستام کم نیارم! هر وقت یه انگیزه پیدا میکردم برا درس خوندن بابام طوری میزد تو ذوقم که از هرچی کتاب و دفتره حالم به هم میخورد. خیلی بده وقتی تو یه جمع نشستی بابات طوری ضایعت کنه که مثل لبو قرمز بشی! کدومتون شبا از شدت درد قلب تا صبح خوابتون نمیبره و به کسی چیزی نمیگین ؟! هان ؟ کدومتون ؟! آره من این کارو میکنم چون اگه به مامانم بگم اون خودش از من مریضتره  و اگه به بابام بگم مطمئنم بی اعتنایی میکنه! خیلی حرفا داشتم اما مثل همیشه تا میخوام بنویسمشون همش یادم میره.

از جوان عزیز ممنونم که اجازه دادن من اینجا بنویسم و از شماها هم ممنونم که حرفامو خوندین.

التماس دعا. یاعلی ...

..............................  غـــریبــــه ...