پراکنده نوشت
می دونم یه اشتباهه
بوی عطر تو رو خواستن
با تو از معجزه گفتن
حتی از عشق شنفتن
.... اشتباه بود، اشتباه بود... دل به تو بستن گناه بود...
آنگاه كه احساس یك «مهرهی سوخته» رو داری نگران نباش، این یعنی چیزت اونقدرا هم بزرگ نشده، عقلته منظورم. هنوز كسی برای كشف هست، كسی برای یافتن و نثار كردن چیزی كه دیگران لیاقتشو نداشتن، علی جان... نا باوری رو باور كن و به عادت كردن عادت؛ تا برسی به چیزی كه باید.
دوست هموطن من، چه احساسی داری وقتی واسه اولین بار نماز جمعه میری؟ اصلاً خدائیش تو قبلاً نماز میخوندی؟! پس چرا ركوع رو «ركو» مینویسی؟!
واسه تو یه موج سبزه
به قشنگیِ گیاهه
واسه من فتنه و آشوب
رنگ دریای سیاهه
[deleted]
خیلی حرفا در مورد وقایع اخیر داشتم؛ اما با «حرف» من و تو كه اتفاقی نمیافته، جز اینكه تو به من بدبین شی و با من لج، صرفاً به این دلیل كه "افكار من با افكار تو متفاوته" پس دوست عزیز بیا با هم با لبخند چیز كنیم به این روزگار
منظورم تف بود. حالا اگه كسی بندری بلده هم میتونه بیاد وسط.
این وقایع باعث شد اطرافیانم رو بهتر بشناسم، اینکه کی چطور فکر میكنه مهم نیست، مهم اینه که چه قدر جنبهى شنیدن حرفای مخالف رو داریم. که بعضیا چه قدر کوته فکر و سطحی بینن. نه به دلیل افکارشون، به دلیل اعمالشون.
غم و تنهایی تا مغز استخونم نفوذ کرده اما راضی هستم. من بابت این غم شادم، خدا رو شکر میكنم. خدا رو شکر که این ظرفیت رو داشتم. باور کنید خیلی ها این ظرفیتها رو ندارن. خیلیها از فکر زیاد به پوچی میرسن. اما من از فكر زیاد عاشق شدم! احساس میكنم این وضع منو به خدا نزدیکتر کرد... به جای اینکه به این نتیجه برسم که دنیا چه قدر بی معنیه، دارم فکر میکنم که همه چیز سر جای خودشه و همه چیز شیرین و لذت بخشه.
فکر میکنم که تفاوت آدما عین عدالت خداست. فکر میكنم همه چیز مثل تخم مرغ شانسی بین مردم قسمت شده... ظرفیتها، دارییها، محیط زندگی، عقل و ... ممکن بود من یه سرمایه دار، یا یه آدم خیلی معروف میشدم. ممکن بود آبدارچی فلان شرکت یا فلان بازیگر و خواننده میبودم. اما اینی که هستم شانس من بود، این قسمت من بود.
بیپول باشم یا پولدار، عاقل یا مشنگ، سالم باشم یا مریض... اصلاْ اهمیت نداره. مهم اینه که با توجه به شرایط چطور فکر کنم، تصمیم بگیرم و چطور از حداکثر ظرفیتهام استفاده کنم.
خدا نیازی به آزمایش من نداره، همونطور که نیازی به عبادت کردنم نداره. خدا نمیخواد مخلوق خودش رو امتحان کنه، چون قبلاْ یه بار به خودش تبریک گفته و میدونه كه این جانور دقیقاْ چیه و قبلاْ یک بار آدم رو امتحان کرده... اون میخواد «خودم به خودم ثابت بشم» میخواد خودم بفهمم که چی هستم. که توی این آزمایشا «خودم به خودم ثابت بشم» حتی تو عبادت... میخواد كه خودم درك كنم كه چه قدر مخلصم نه اینکه به خودش ثابت بشه. چون اون تنها کسیه که از آینده هم خبر داره.
وقتى كه «خودم به خودم ثابت شدم» یعنی به خودشناسى رسیدم و این باعث شناخت بهتر خدا میشه و فکر میكنم این همون راه کماله.
خدایا! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.
خدایا! مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد، مرا رایگان ابزار قتالهی دشمن، برای حمله به دوست نسازد.
خدایا! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».
خدایا! مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیماریای شده است از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا به رعایت مصلحت، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.
یه چیزی: از کجا باید شروع کرد قصه عشقو دوباره؟ تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره...