دیشب داشتم فیلم troy رو میدیدم.
خیلی فیلم جالبی بود واقعاً یه شاهکار بود.از همه جهت. بازی بازیگرها،کارگردانی،فیلم برداری،جلوه های ویژه همه عالی بودن.حتماً این فیلم رو ببینیدحتماً.
داستانش رو که دیگه نگو.از من میشنوید اگه این فیلم رو تا حالا ندیدید حتماً حتماً ببینید.
آخرای فیلم یه اتفاق افتاد که اگه شما هم بدونید بد نیست.
:::شهر troy توسط یه عده خیلی زیاد از دشمنان محاصره شده بود.ولی به دلیل دیوارهای بلند شهر و یه استراتژی عالی در ابتدا پیروز شدن.(تنها راه شکست این بود که دشمنان از دیوار های شهر عبور میکردن به هر طریقی)
چشمتون روز بد نبینه یه خرفت،یه احمق(نمونه شون زياده)،اومد وسط و گفت خدایان به ما گفتن که در جنگ بعدی پیروز میشیم،پس باید حمله کنیم.هر چه قدر سران و فرماندهان نظامی سعی کردن که به پادشاه بفهمونن که این کار اشتباه محضه نشد.چون اون مبلغ مذهبی با حرفاش پادشاه رو قانع کرده بود که خدایان با اونا هستن.
خلاصه حمله کردن پیروز نشدن هیچ،پسر پادشاه Hector که از اسطوره های شهر بود نیز به خاطر اون حمله کشته شد.
داستان به همین جا ختم نمیشه.بعد از یه مدت محاصره کنندگاه دست به حرکت جالب زدن.یه اسب بزرگ و زیبا از چوب ساختن و عده ای از سربازن رو داخل اسب جا دادن تا بعد از ورود به شهر دروازه ها رو باز کنن و شهر رو تصرف کنن.
من مونده بودم که این اسب رو چطور میخوان وارد شهر کنن.حالا میگم.
واسه پادشاه خبر آوردن که دشمن فرار کرده.پادشاه هم به همرا سپاه خود به محل استقرار دشمن رفت.اونجا به جز اون اسب چیز دیگه ای ندیدن.باز هم همون خرفت احمق گفت این اسب هدیه ایست از طرف خدایان.چون ما تونستیم در جنگ پیروز بشیم.عده ای از سران و پسر دوم پادشاه سعی کردن که به پادشاه بگن که این طور نیست ولی باز هم.
بالاخره شهر فتح شد و همه جا به آتش کشیده شد.فقط به خاطر اینکه یه آدم.(نمیدونم چی بگم)دین رو وسیله ای برای حکم رانی خودش قرار داده بود و از تدین پادشاه و عده ای. استفاده کرد.این فیلم هر چی که بود واسه من یه پیام داشت.
این تیکه آخر داستان شما رو یاد چی میندازه؟این وضعیت رو کجا دیدید؟
این وضعیت واستون آشنا نیست؟