همه ی حیوانات در مرکز جنگل جمع شده بودند.

ظهر بود. مراسم سنگسار لاکپشت پیر بود به ارتکاب زنای محصنه .

همه ی حیوانات جنگل

گرگ، شیر، خرگوش، موش، آهو

همه

زدند و زدند و زدند...

سیل سنگ بود که به سمت لاکپشت پیر می آمد.

سنگ سنگ سنگ

کم کم خلوت و خلوت تر شد

خورشید غروب کرد.

لاک پشت از لاکش بیرون آمد !

و خمیازه ای کشید و به موبایلش نگاه کرد:

اس ام اس آمده بود:

"همه چی مهیاست، زودتر بیا. قربانت: آقا پرویز"