من اینجوری نبودم ...

این بار دیگه به آقا جواد هم رحم نکردم و با شیشه ی نوشابه سرشو شکستم . آخرین بار یادمه آقا جواد بقال با اون شکم گنده ی پشمالوش ، که از زیر پیرهنش زده بود بیرون و در حالی که داشت زیر شکمشو می خواروند به من گفت چیه ؟ چی می خوای ؟ انگار که داشت با نوکر باباش حرف می زد ؛ گفتم : 2 پاکت وینستون نوار طلائی ، گفت مگه دکتر نگفته نباید بکشی ؟ چش غره رفتم و گفتم گه زیادی نخور ، حساب کار دستش اومد  ، به حالت افسوس سرشو تکون داد از قفسه ی مخصوص سیگارها 2 تا پاکت واسم آورد ، آخه دیده بود که پسر آقا چنگیز رو 4 ماه پیش چطور به قصد کشت زدم  ؛ قبل از اینکه 2 ماه رو با اون دکترای پست فطرت زیر اون همه شوک سر کنم .

 مصوبش شهاب آشغال بود ، پسر چنگیز ، وقتی که به من گفت بابابزرگ برقی ، خون جلو چشامو گرفت و خواستم بکشمش ، آخه هر کس دیگه ای جای من بود ، با این همه شوک و قرص های اعصاب تو سن 25 سالگی بایدم دستش مثل پیرمردای 80 ساله بلرزه و موهاش سفید شه . اما این بار دیگه آقا جواد اوزی قابل تحمل نبود وقتی که با پوزخند به من گفت تو مایه ی آبرو ریزی خونوادتی  ... کاش پدر و مادر و خواهر کوچیکم تو اون تصادف نمی مردن تا این وضع نمی شد ...

من می فهمم ، نگاه دیگرانو ، اینکه از من می ترسن یا اینکه به من ترحم می کنن . اینکه با دست لرزونم وقتی نونی رو به دندون می کشم و از پشت پنجره به پسر بچه ای که به من نگاه می کنه ، خیره می شم ؛ می فهمم که با بقیه فرق دارم ؛ می فهمم که من آدم نیستم ، اما بودم ... روزی مثل همون پسر بچه سرشار از کنجکاوی و شور و نشاط بودم اما حالا ...

می بینم پسرک رو که مادرش دستش رو محکم می گیره و به سرعت از اینجا دورش می کنه ، از پشت همین پنجره ی  تیمارستان می فهمم که مادر پسرک چی فکر می کنه .. می فهمم که خیلی فرق دارم ، آخه همه می گن که من یه روانی ام ...


یه چیزی : فوق العاده س پسر !
یه چیز دیگه : سکوت من علامت رضا نیست ... شک نکن که جواب ابلهان خاموشیست !

کمی خودمونی تر ...

ممنون ، از تبریکاتون ... بعد از افتتاح سایت جدید ، وقت گیر آوردم که اینجا یه مطلب متفاوت بنویسم . دوست دارم نظرم رو نسبت به اطرافیان مجازیم بگم . دوست ندارم کسی ناراحت شه ، اگه کسی ناراحت شد بگه که به سرعت اون قسمت رو حذف کنم . اگه بر حسب تصادف کسی از قلم افتاد و دوست داشت که در موردش بگم ، حتما" به من اطلاع بده .

همه ی دوست های نتی من خوب هستن ، بد و خوب به طور مطلق وجود نداره ! به حروف الفبا نام می برم :

ادامه نوشته

افکار مخفی ا د م - 5

اونقدر همه چیز از دید ادمای مختلف با هم فرق میکنه که اگه بخوای همشو بفهمی متلاشی میشی! شک میکنی!به همه چیز! دبگه به خودت و چیزیم که میبینی نمیتونی اعتماد کنی .چرا چون ممکنه اونی که تو میبینی فقط چیزیه که تو ذهنت اتفاق افتاده و ادمای دورو برت چیز دیگه ای میبینن!
که البته در صورت وجود چنین امکانی باز این سوال پیش میاد که از کجا معلوم اونام تصورات ذهنیشون نمیبینن و این مسئله اونقدر ادامه پیدا میکنی که نگاه میکنی میبینی حول یه بیضی چرخیدی فقط ،و باز برگشتی سر جای اولت!

اصلا اصولا ادما نباید زیاد فکر کنن! حالا در رابطه با هر موضوعی ،مهم نیست،مهم اینه که نباید زیاد فکر کنن. قانون افراط و تفریط در مورد فکرم صادقه!کاملا صادق!

اصلا تا حالا دقت کردی چرا میگین دیوونه ها راحتن و غم ندارن و از اینجور حرفا؟ واس خاطر همین قانونه! طرف فکرش فقط حول یه محدوده کوچیک ،که همه زندگیشم هست بر حسب اتفاق، چرخ میخوره و چیزای دیگه و ادمای دیگه همه حاشیه ان براش. خب زندگیشو میکنه دیگه .

خب، این همه حرف واس چیه؟ میگم حالا...
 یه بار یکی گیرم انداخت. سر موضوعی که نباید! یعنی قاعدش این بود که تو این یه مورد بخصوص عمرا نباس گیر میفتادم، ولی افتادم! خیلی فک کردم سرش، که چرا اینجوری شد، خیلی...
می دونی تا الان (الان نه ها اون موقع الان) این چیزی بود که همیشه تو ذهنم عقب روندمش! یعنی اصلا نمی خواستم در موردش فکر کنم که چی شد که اینتی شد و چرا و چگونه و این حرفا .(این شد همین تفریطه که بالا گفتم)
بعد از الان اون موقع هی همش دارم بهش فکر میکنم!(میبینی؟ بدجور تو دلم موند! )ولی هی دور میزنم!(اینجام اون بخش افراطشه!)
هی دور میشم هی میام نزدیک .
هی میرم جلو میام عقب.
هی میرم بالا میام پایین.
تازززه! جالبتر اینه که هنوز نتیجه هم نداده! هنوزم نمیفهمم چرا ! توجیه های بی سرو ته و اینا دارما ولی دلیل نیس برا خودم! 

پریروزا (یادم نیس دقیق کی) یکی اومد گفت تو ادم متعصبی هستی! که شاید اگه ایرانو میدادن دستت میشدی عین آقای رئیس جمهور وقت!
آقا اینم ناجور فیوزمو پروند!یعنی واقعا اینجوریم؟ حالا یه سریم افراطی نشستم رو این فکر کردم.
حالا یه چی دیگم گفته بود که نمیگم چون سواستفاده میکنن بعضیا! یعنی احتمالش هست.
ولی خب اینا باعث شد که وسط مسطای اون دوتا فکر شدید! ذهنم بره سمت مباحثات قبلیو اینا ...
خلاصه! دیدم ای داد بیداد! شدم عینهو همون مورد اولی که ذکر کردم و این دور هی می چرخه الکی الکی!
نتیجه اخلاقیشم واس بنده که این شد، که ا د م حتی ظرفیت افراط و تفریط تو فکر و هم نداره!

* فکر میکنم "هدایتم" از فکر زیاد مرد!

* اینا افکار مخفیه منه!
محض یادآوری!
 

مسابقه!!

توجه!توجه!!
يه مسابقه با مضمون زير با جوايز نفيس:
«يول كيست؟»
اين عنوان مسابقه است.
به نزديك ترين حدس يه تبريك گفته مي شود.
يه روز مهلت داريد پاسخ هاتون رو به نشوني زير پست كنيد.
دنياي به قول خيليا مجازي-شهر بلاگفا-كوي جوان-ساختمان افكار مخفي طبقه nام-پلاك 83(كامنت دوني) به نام يول

پي نوشت:با اجازه جوان مي خوام پست بعدي هم مال من باشه.
پي نوشت تر:فردا يا پس فردا همين موقع جواب مسابقه رو مي دم.

اضافه:...
...
...
با يه اشاره بعضي وقتا...
(جواب مسابقه)

غرض از معرفي...شايد...پس از اين به بعد هم...
فرقي نداشت...چه اين چه اون...هر دوش پر از ... بود... پس يول و ... يكي هستن...فقط يول يه چهره گيج بود با يه راحتي كه معلوم نيست ساختگي بود يا واقعي... اما ته هر دوش...
چه يول...چه ...

فرشته ی آدم نما

وقتی که محبت تو
اشکو داد نشون چشمام
دیگه من چیزی نخواستم
از خدا و دل و دنیام

وقتی که اون دل پاکت
با صداقت آشنام کرد
شک بودن فرشته
به یقین کیمیام کرد

وقتی که راه افتادم من
توی کوچه های قلبت
گم شدم  ؛ دیدم یه دنیا
جای چند کوچه تو قلبت

وقتی فریاد صداتو
نشنیدم اون نگاتو
من ندیدم اون هواتو
نگرفتم رد پاتو

وقتی رفتی اون صداتو
من شنیدم اون نگاتو
تازه دیدم اون هواتو
نگرفتم رد پاتو

وقتی نبودنت نبود
ترانه رو کی می سرود ؟
حالا که نیستی نازنین
خسته ام از بود و نبود

وقتی تو خوبی و خوب
واسم همیشه محبوب
تو ببخش این بد و بد
روزی شاید بشه خوب

وقتی که وقتای من
واسه از تو گفتنه
ترانه هام  می شن طلا
لحظه ی  نو سرودنه ...


یه چیزی : تقدیم به آبجی گلم ، که بی نهایت دوسش دارم .

خبری نه چندان تازه !

خبری تازه در جنگل پیچیده است ، "خبر یورش گرگها" ، کفتار ها خبر را یک کلاغ و چهل کلاغ کرده اند . لاش خورها از فرصت استفاده  کرده و به بهانه ی کمک به فرار حیوانات آنها را در میانه ی راه می خورند . شغال ها به فکر فرارند و جغد ها به فکر پناه گاه . در دل میمون ها دلهره ای افتاده و روی درخت بی قرارند . خرگوش به فکر خود و بچه هایش است .

کلاغها خیال بافی می کنند و سر هیچ و پوچ بحث و جدل . راسو ها از مقابله با گرگها می ترسند . روباه ها با دیدن این شرایط قصد کمک به گرگ ها را دارند و محیط را برای گرگها ، که مبادا آسیبی ببینند ، آماده می کنند ! فیل ها به فکر چاره هستند . خرس عین خیالش نیست و شیرها به فکر دفاع از جنگل !


به چیزی : آقا خره به گمونم جزو آدمیزاد به حساب نمیاد !
یه چیز دیگه : انگار خط بالا تو "یه چیزی" اشتباه تایپی دارم ، خودت درستش کن .
یه چیز دیگه تر : حکایت مام شد حکایت اون معتاده در حال خمیازه کشیدن که دوستش بهش گفت : اشغر جون ، تا اون دهنت باژه ، تقی رو شداش کن بیاد !