من اینجوری نبودم ...
مصوبش شهاب آشغال بود ، پسر چنگیز ، وقتی که به من گفت بابابزرگ برقی ، خون جلو چشامو گرفت و خواستم بکشمش ، آخه هر کس دیگه ای جای من بود ، با این همه شوک و قرص های اعصاب تو سن 25 سالگی بایدم دستش مثل پیرمردای 80 ساله بلرزه و موهاش سفید شه . اما این بار دیگه آقا جواد اوزی قابل تحمل نبود وقتی که با پوزخند به من گفت تو مایه ی آبرو ریزی خونوادتی ... کاش پدر و مادر و خواهر کوچیکم تو اون تصادف نمی مردن تا این وضع نمی شد ...
من می فهمم ، نگاه دیگرانو ، اینکه از من می ترسن یا اینکه به من ترحم می کنن . اینکه با دست لرزونم وقتی نونی رو به دندون می کشم و از پشت پنجره به پسر بچه ای که به من نگاه می کنه ، خیره می شم ؛ می فهمم که با بقیه فرق دارم ؛ می فهمم که من آدم نیستم ، اما بودم ... روزی مثل همون پسر بچه سرشار از کنجکاوی و شور و نشاط بودم اما حالا ...
می بینم پسرک رو که مادرش دستش رو محکم می گیره و به سرعت از اینجا دورش می کنه ، از پشت همین پنجره ی تیمارستان می فهمم که مادر پسرک چی فکر می کنه .. می فهمم که خیلی فرق دارم ، آخه همه می گن که من یه روانی ام ...
یه چیزی : فوق العاده س پسر !
یه چیز دیگه : سکوت من علامت رضا نیست ... شک نکن که جواب ابلهان خاموشیست !