دل سپرده

غصه هاتو بده من
توی شادی غم نیار
شب نیلوفری تو
باز دوباره کم نیار

غصه های دل من
با تو بی نشون می شه
شعف روح و تنم
قد کهکشون می شه

تن من بدون تو
خسته و در به دره
روح افسرده ی من
عمریه بی سحره

به سپیده ها قسم
تو خود اون سحری
تو دل سیاه شب
دل من رو می بری

دلمو سپردمش
به تو تنها نازنین
یا به ابرا ببرش
یا به اعماق زمین


جوان - خرداد ماه ۸۷

امتحانات

 

خطر!                                                                                                خطر!
امتحانات نزدیک است و ما همچنان همچون خری در گل در حال بکسوبالات هستیم.
به فرموده حضرت حق قبل از اینکه به حسابمان برسند خودمان به حسابمان می رسیم.

=============================
+ به علت امتحانات تعطیل هستم.
+ سنگر را به سردار جوان و دیگر هم سنگران می سپارم. دست آقا امام خامنه ای به همراهتان!
+ برایمان دعا کنید.
بر میگردم

The MomenT Of Thruth

 

برای فرار از غروب های دلگیر جمعه و تجدید دیدار راهی خونه خاله شدیم.همون که شوهرش همزمان با انتشار آلبوم قبلی گروه آرین از کره خاکی به سمت ابدیت پرواز کرد...بگذریم!
 بعد از شام نوبت جعبه جادویی رسید... دختر خاله گرامی با وجد زاید الوصفی کنترل رو به دست گرفت تا به شبکه MBC 4 برسه و مشغول تماشای "The MomenT Of Thruth" بشویم.

برنامه شروع شد و طبیعتا برای من که به دستور آقا جان محترم از داشتن مهپاره محروم هستم شوق و ذوق زیادی به همراه داشت! تفاوت طراحی صحنه و موزیک تیتراژ و ... همه و همه دست به دست هم داده بودند تا برنامه شدیدا جذاب باشه. بالاخره هر چقدر پول بدی آش می خوری!!!! باید نفاوت برنامه های آب دوغ خیاری( به علت گران نشدن این سه قلم جنس مورد استفاده قرار میگیره وای به حال روزی که این سه قلم هم گرون بشه و به روز برنامه ها چی بیاد!!!).

طرز کار برنامه اینه که یک نفر روی صندلی داغ جلوس میکنه و مجری برنامه ازش سئوال های خیلی خیلی خیلی خصوصی می کنه در حالی که به طرف دروغ سنج وصل شده!!!
و از همه بدتر در حضور مادر و پدر و تمااااااااااااااام اعضای خانواده که اون سئوال ها به اونا مربوط میشه پرسیده میشه. تا اینجای کار واقعا مهیج بود! و اما شرکت کننده مصاحبه یه دختر خانوم ۷-۲۶ ساله بود با تیپ و قیافه جذاب( البته به چشم خواهری نیگا کردما!) که ما اسمشو می زاریم سوزی( خوب یادم نمونده اسمشو!)

مجری: تا حالا شده شوهرتون رو به خاطر اینکه دوست های کمی داره ملامت کردین؟!
سوزی: بله!
صدای دستگاه: Thruth!

صدای سوت و دست و از این حرف ها! و مجری که میگه: شما ۱۰۰۰ دلار برنده شدید.

مجری: شما از کارهای پدرتون چیزی می دونید که مادرتون ندونه؟!
سوزی: بله!
صدای دستگاه: Thruth!

بازم صدای سوت و این حرفا و ۱۰۰۰ دلار دیگه و البته با چاشنی نگاه های چپ چپ مادر به پدر!!!!

مجری: فکر می کنید که پدر و مادرتون به شما افتخار می کنند؟!
سوزی: نه!
صدای دستگاه بازم حکایت از راست گویی سوزی داره!!! و نگاه های متعجب و بهت زده مادر و پدر!+ ۱۰۰۰ دلار دیگه....

مجری: بعد زا ازدواجتون با کس دیگه ای دوست بودید؟!
دوربین روی چهره شوهر سوزی زوم می کنه... پسرک داره عرق میکنه....
سوزی: نه!
صدای دستگاه بازم میگه سوزی دروغ نگفته...

مجری: تا حالا شده جایی با دوستاتون برید و حلقه ازدواجتون رو در بیارید  برای اینکه کسی فکر کنه مجردید؟!!!!
سوزی قرمز میشه آبی میشه و کلی خودشو روی صندلی اینور و اونور میکنه و میگه:
آره!!!!!

جمعیت تشویق می کنند و سوزی برنده ۱۰۰۰ دلار دیگه میشه و شوهرش توی فکره!

مجری: آیا شب ازدواجتون به این فکر می کردید که شما باید با دوست پسرتون که عاشقش بودید  ازدواج می کردید؟!
شوهر سوزی داره دیوونه میشه...سوزی خودشو به در و دیوار می کوبه... ولی طمع ۱۰۰۰ دلار دیگه باعث میشه حقیقت رو بگه: آره!

و باز هم صدای دستگاه که میگه:Thruth!

۱۰ سئوال مرحله اول پرسیده میشه( چند تاش یادم رفته!) و سوزی برنده ۲۵ هزار دلار میشه. مرحله بعدی باید ۳تا سئوال جواب بده تا به ۱۰۰ هزار دلار برسه.

مجری: سئوال هایی که پرسیده میشه خیلی فراتر از اونیه که فکرش رو هم بکنید.مایل هستید با ۲۵ هزار دلار از مسابقه خداحافظی کنید؟
سوزی: نه! از این بدتر نمیشه! من فقط حقیقت رو گفتم!!!!
مجری: باشه! پس وارد این مرحله میشیم.

دری که در انتهای سن مسابقه قرار گرفته باز میشه و دوست پسر قبلی سوزی وارد میشه!!!!
سوزی گر میگیره و قادر به حرف زدن نیست...
پسر جلوی سوزی وایمیسه و سئوالی که دستش از سوزی میپرسه:
اگر من ازت بخوام با هم باشیم از شوهرت طلاق می گیری؟!!!!

جمعیت منفجر میشه و شوهر سوزی دیوونه! هیچ کس انتظار همچین سئوالی نداشت! ولی خانواده و اطرافیان سوزی و خودش حق این رو دارند که یک سئوال رو ووتو کنند و نخوان جوابی بهش داده بشه. صدای بوق میپیچه و خواهر سوزی این سئوال رو ووتو میکنه و میگه:
هیچ کس دوست نداره جواب این سئوال رو بشنوه!!!!
شوهر سوزی سعی زیادی میکنه ریلکس باشه!

مجری از سوزی میپرسه مایل به ادامه هست یا نه؟ سوزی جواب میده: بله!
دوست پسر سابقش میپرسه:
آیا به نظرت من باید اون شخصی بودم که با تو ازدواج کنه؟!!!
باز آدرنالین خون به حد اعلا میرسه....
سوزی بعد از کلی اینور و اونور رفتن میگه:
بله!!!!

شوهر سوزی بغض کرده! احساس یه مرد رو که غرورش و تصوراتش له شده رو درک  می کنم!...
سئوال ۱۲ در مورد ماه عسل و اینکه خوب بوده و جوابش درست بود...

سئوال ۱۳ بدترین سئوالی بود که برای ویرانی یه زندگی ممکن بود!

مجری: شما بعد از ازدواجتون با کسی به غیر از شوهرتون صکص داشتید؟؟؟؟؟؟؟!
سوزی که انگار آب از سرش گذشته اینور و اونور میشه... ولی شوهرش له شده! پدر سوزی دست شوهرش رو گرفته...
سوزی: بله!!!!!!!!

صدای جیغ مامان و خاله و کل اهالی خونه در میاد... این وسط من و دختر خاله که نقش مترجم رو بر عهده داریم قرمز تر از همه شدیم...
شوهر سوزی مغموم و داره به سوزی نگاه می کنه....

سوزی تا اینجای کار برنده ۱۰۰ هزار دلار شده... اگر بخواد ادامه بده با دو سئوال دیگه به ۵۰۰ هزار دلار میرسه... مادر و خواهرش میگن نه!!! ولی باباش و شوهرش میگن ادامه بده... شوهرش میگه دیگه واسه من فرقی نداره! برای من همه چیز تموم شده!!!! از طرفی هم راست میگه! زنی که فکر میکرد عاشقشه دوستش نداره و یکی دیگه توی قلبشه... زنش با یکی دیگه... آیا دیگه اون زندگی زندگیه؟!

مجری: به نظرتون شما آدم خوبی هستید؟
سوزی میخنده و خیلی ریلکس میگه: بله!!!!

احساس تهوع عجیبی سر تا سر وجودمو فرا میگیره! واقعا میتونه خودش رو با گند هایی که زده آدم خوبی بدونه؟!

و در همین لحظه اوووج حساسیت مسابقه و ترکیدن سالن که صدای دستگاه رو میشنوه :

False!

دخترک گریه اش می گیره... انگاری یادش رفته چه گند هایی بالا آورده...میره سمت شوهرش... شوهرش با بی میلی سرشو توی آغوش می گیره... همه میخندن... از اون خنده های هیستوریک...
دخترک یک بازنده به تمام معناس... ۲۵۰ هزار دلارش پرید... باید به فکر یه شوهر دیگه باشه...اووووف! چه گندی!
از پای تلویزیون بلند می شیم... من توی فکرم...که زندگی بدون دروغ خیلی زشته! همه یه گندی بالا آوردن که نباید کسی ازش چیزی بدونه...

یا ستار العیوب!!!! برنامه بدی بود... حس وحشتناکی... تو حاضری برای به فرض ۵۰۰ میلیون پول خودت و زندگیتو رو کنی؟! اصلا ما آدم ها چقدر ظاهر و باطن زندگیمون فرق داره؟! یعنی آدم باید انقدر کثیف باشه که حتی بعد از ازدواج هم....؟ کسی مجبوره بدون علاقه ازدواج کنه؟... از انسانیت چی باقی مونده؟! چطور تونست با اونهمه بدی خودش رو خوب بدونه؟ توجیح؟!

========================
+ بعد از یه شکست عاطفی فقط لازمه خودت هوای خودت رو داشته باشی و احساساتی نشی تا سقوط نکنی...
+ وقتی چاره ای نداری و تنها راه فرار کاری که دوست نداری باشه چیکار می کنی؟
+ ماهواره هم چیزه خوبیه؟ بدیه؟ نمی دونم!

 

همین!

حرف دل

خوب ؛ می دونم اینا رو 100 بار بهت گفتم ، ولی خوب ... بذار اینجا هم بگم .

ممنونم خدا . واسه همه چیز ؛ واسه بدبیاری هام ، واسه بدبختیام . واسه شادی ها و خوشی هام . من که می دونم این دنیا یه خوابه و یه روزی بیدار می شم ، ولی خوب عمل و رفتارم تو خواب تاثیر زیادی بعد از بیدار شدنم داره . مبادا وقتی که بیدار شدم با خودم بگم که وای من چه قدر احمق بودم ، چرا اونطور فکر کردم ، چرا اونطور عمل کردم ، اینکه ارزششو نداشت . این گناه ها هیچ سودی واسم نداشت و همش ضرر بود .

خدای من ؛ دنیات در عین خیالی بودن ، خیلی واقعیه . مثل یه خواب ، توش کابوس می بینم یا اینکه از خوشحالی هیجان زده می شم ، می دونم هیچ کدومشو نباید زیاد جدی بگیرم ، ولی بعضی وقتا می گیرم ، کمکم کن که به خوشی ها دل نبندم و از غصه ها نشکنم .

خدای بزرگ ؛ من می دونم همه چیز تو این دنیا ، تو این خواب ؛ موقتیه . من خودمم موقتیم . وقتی دوستامو بردی پیش خودت اینو فهمیدم . تو حتی پدر و مادرم رو هم موقتا" به من دادی ؛ این جای زندگی رو ؛ این سلامتی رو ، این تن و ....

کمکم کن ، هدایتم کن که اونطور که شایستته بپرستمت . من که لبخندتو ، قهر کردناتو ، خشم و اخمتو می بینم . تو که مثل هوا همه جا هستی ؛ البته نه مثل هوا ، هوا خیلی جاها نیست ولی تو هستی . من می دونم تو خودخواهی و این صفت فقط مخصوص توئه ، واسه همین آدما رو منع کردی که نباشن ، مثل غرور ؛ که فقط و فقط شایسته ی توئه و فقط برای تو قشنگه . اما خوب این آدمای ابله به قول خودشون تعصبی درکشون پائینه !

خوب می دونی که من آدم خوبی نیستم ، آدم خیلی بدی هم نیستم ، ولی کمکم کن که بهتر از این باشم . تو خودت می دونی که من به هیچ چیز دنیا دلبسته نیستم . ممنون از شکست هائی که به من وارد کردی ؛ همین شکست ها به من فهموندن که جز به تو و خودم تکیه نکنم . من سعی می کنم به پدر و مادرم هم تکیه نکنم .

شکر می کنم  تو رو ، واسه غمام ؛ غصه هام ، نداری هام ، تنهائی هام . تو که می دونی من "هرگز" به تو شک نمی کنم . تو می دونی که من متظاهر نیستم و دوست ندارم که باشم . تو می دونی که اینا افکار مخفی نیست ! اینا چیزای مخفی ای هستش که از دلم میاد . باز هم شکرت می کنم ، واسه آه کشیدن هام . منو ببخش ؛ اگه گاهی خودمو لوس می کنم و می گم دوسم نداری ، یا اینکه می گم کاش مهربون تر بودی ، منو ببخش ...

کاری کن من همیشه ی همیشه تو رو داشته باشم ، این غمو دوست دارم ، شاید اگه خیلی شاد بودم ، شاید اگه غم و غصه ای نداشتم کمتر به تو فکر می کردم ؛ خدایا این کمبود ها رو از من نگیر . بذار تا روز مرگ مثل هر شب با تو حرف بزنم . درسته که تو نمی تونی جای معشوق زمینی رو واسم پر کنی ، ولی ازت می خوام اگه روزی کسی رو نصیبم کردی ؛ نذار ذره ای از توجهم نسبت به تو کم بشه .

من درک ندارم ، خودت می دونی منم یه ابله هستم ، خیلی از کاراتو درک نمی کنم ولی کاملا" به تو اعتماد دارم . اگه بد ترین شرایط ممکن رو واسم پیش بیاری من به تو "شک" نمی کنم . می دونم الان پیش خودت می گی باشه ، امتحان می کنیم . منم می گم باشه ، ولی یادتو از من نگیر و هر بلائی می خوای سرم بیار ، من باز هم تو رو دارم . من که ازت طلب ندارم ، از هیچکس طلب ندارم . من نوکرتم ؛ یه بنده . گوه می خورم اگه بگم چون شاد نیستم تقصیر توئه یا اگه فلان چیز رو ندارم تو بد هستی . نه !‌ مطمئنم اگه صلاح باشه تو می تونی منو پولدارترین آدم دنیا کنی و یا اینکه مثل یه فقیر مفلوک گوشه ی خیابونم بندازی ، البته تلاش و اراده ی خودم هم مهمه ، چون این قانون رو هم تو خودت گذاشتی .

من می دونم ، الان که دارم باهات حرف می زنم ؛ داری لبخند می زنی ؛ من می دونم تو همه جا هستی ؛ همه ی آدما تو  یه زمان واحد با تو حرف نمی زنن ؛ ولی باز هم اگه اینطوری بود تو همه رو ساپورت می کردی . من فکر می کنم ؛ راجع به تو ؛ دنیا و کارهات . من در مورد تو قضاوت نمی کنم ؛ چون می دونم که همه ی کارات درسته ؛ من آدم چاپلوسی نیستم ولی اگرم باشم فقط چاپلوس توام .

اعتقاد هرکس تو دلشه ، از ظاهر ساده یا غلط انداز یه نفر نمی شه گفت که آدم بد یا خوبیه ؛ شاید به قول تو از من با تقوا تر باشه ، ولی خوب اینم تفکرات منه ، شاید کسی با حرفای من دیدگاهش کمی تغییر کنه و ثوابش رو به نام من ثبت کنی .

من دوستت دارم ، کمکم کن که از تو بترسم ، اونطور که خودت می خوای . می دونم که خیلی به من قدرت دادی ؛ از نظر روحی ، من اینو درک کردم که اگه از قدرتم سوء استفاده کنم اونو ازم می گیری و اگه استفاده ی درست کنم روز به روز زیادش می کنی .


یه چیزی: نه! این جوان نبود !
یه چیز دیگه: وقتی که نماز می خونیم چشامونو می بندیم ، وقتی که گریه می کنیم ، وقتی که رویا پردازی می کنیم یا وقتی که معشوقمون رو می بوسیم . دلیلش اینه که اکثراحساسات شگفت انگیز آدمی قابل دیدن نیست و فقط با دل لمس و احساس می شن ...

سهم من


روزی روزگاری که روزگار داشت تقسیم ارث میکرد من شدم تنها وارث درد!
حالا من می خوام تقسیم ارث کنم! لطفا همه ورثه خودشونو معرفی کنن،من هیچ سهمی نمی خوام.

===============================
* انقدر تمرین بی تو بودن کردم تا تمرینمو از بر شدم.
* اتفاق دست آخر افتاد... چرخید و چرخید و چرخید... و شکست... مثل د ل من...دل دیوونه من!
*به نظرت چرا آدم ها برداشت های شخصی خودشون رو به دیگران نسبت میدن؟ چرا به خودشون اجازه میدن از حرف طرف مقابل برداشت ۱۸۰ درجه ای داشته باشن؟ به نظرت اصلا چرا آدم ها... بی خیال!
* دست آخر این ترانه نوستالژیک شد بخشی از زندگی من! از خاطره...از سرنوشتم... از دیروز... از سردی بوسه...:
   سفر به خیر مسافر من... گریه نکن به خاطر من...
   باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب...
   آرام جان خسته ره میسپارد امشب
   در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب
   از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب
   قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن
   بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
   رنگ چشمت رنگ دریا سینه من دشت غم ها!
   یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها
   این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
   گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من!
   رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در نگاهم
   زیر باران گریه کردم... بلکه باران شوید از جانم گناهم

* تن دادم به سر کشیدن این جام تهی!

تنهایی


- به نظرت کوچیک نیست؟
+ نه! تنهایی من انقدر بزرگ هست که توش جا بشی...

======================
* به حول و قوه الهی و خواست مسئولان نظام و دعای خیر آقا، پودر ماشین لباسشویی ۹۰۰ تومان! البته قیمت رسمی و یافت نشدنی اش! انشا ا... در طی روزهای آتی در پی نایاب شدن در بازار سیاه به قیمت خون پدرانمان فروخته خواهد شد.

* وقتی خاطره های گذشته را مرور می کردم به ارتباط عجیبی بین مرگ های شوهر خاله هام با انتشار آلبوم های موسیقی گروه آریان پی بردم... خدا کنه دیگه توی فکر آلبوم دیگه ای نباشن

* ت و ه م!

لبخند تلخ

مگه تو این دنیا چند نفر هستن که تمام و کمال به دلت بشینه ؟
چند نفرن که یه چیزو نخوای دوباره واسشون توضیح بدی ؟
مگه چند نفرن که از نگاهت بفهمن چی تو دلته ؟
کیا هستن که ازت نرنجن و بهت شک نکنن ؟
چند نفر می تونن توی برهه ای از زمان فکرتو مشغول کنن ؟
چند نفر رو دیدی که معصوم باشه ؛ مثل یه فرشته ؟
پاک ، ذلال ، خالص و صادق و دلنشین ؟
مگه چند نفر رو می شه از ته دل دوست داشت ؟
چند نفر می تونه کاملا" با روحیاتت مطابقت داشته باشه ؟
تو به چند نفر می تونی از خصوصی ترین مسائل زندگیت یا از راز هات بگی ؟
چند نفر می تونن حتی با حرف زدنشون شادت کنن ؟
مگه چند نفر می تونن خیلی خوب بشناسنت ؛ همونطور که هستی .
چند نفر هستن که همیشه برچسب "آدم خوب" رو داشتن و اون برچسب کوچکترین خدشه ای بر نداشته باشه ؟
چند نفر به نظرت خوشگلن ؟ ظاهری نه ؛ باطنی .
چند نفر به نظرت "بهترین" می تونه باشه ؟
مگه چند نفر همه ی موارد بالا شاملشون می شه ؟
چند نفر ...

فقط 1 نفر ! همون یه نفرو هم باید شادش کنی و مراقبش باشی ؛ منتظر خوشبخت شدنش ؛ تا روزی که یه لبخند تلخ به لبات میاد ؛ لبخند از اینکه خوشبخت شده و تلخ چون دیگه پیش تو نیست ...


یه چیزی‌‌: چند نفر می تونه مثل تو ابله باشه علی جان ؟!
یه چیز دیگه: این دفعه بیا با هم تانگو برقصیم !
یه چیز دیگه تر: تو چه خوش رنگ و عزیزی ، مثل یک نت لب گیتار ؛ مثل فکر شعر تازه ، حدس یک گل پشت دیوار ...

ولی من که نمی خوام برم خونه...
واسه چی برم وقتی که دلم خونه؟!...

صدای ملیجک ۱ گیگا بایتی در شب های روشن...
منم و... فکر کنم فقط منم و من!

گاهی هوس بر آن دارم که کهنه نامه هایت را بخوانم و فکر کنم که تو هنوز عاشق ترین عاشق دنیا هستی! ولی افسوس که مستی عقربه ها هشیاری را از سرم می پراند...

معشوق ابدی شاید از سیگار هم بدتر باشد! ترک معشوق ابدی از کراک  سخت تر...

ای
د
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
د از غم تنهایی!

به هیچ کجا نرسد فریاد...
فریاد رسی نیست...

من لی غیرررررررررررررررررررررررررک؟!!!!

=========================
+ توی مناقصه چند روز پیش من برنده شدم...روی  تابلو نوشته:
کارفرما: آقای دیوانه
شرکت: crazy Soft
تاریخ شروع: دیروز
تاریخ خاتمه: هیچ وقت
پروژه: احداث دیوارهای بلند مابین دنیای خارجی و دنیای درون

+ خرمشهر؟ خونین شهر؟ آقا زاده؟ آقا؟ محمود کوچولو؟ تورم؟ خط فقر؟ فحشا؟ ویترین دخترک و پسرک هایی که داد می زنند: "منو نگاه کن"! تناقض! صدایی میگه: فرمانده بودم،پسر عموم یک ماه بود عروسی کرده بود، تخریب چی بود، میدون مین باز نمیشد،گفتم از یه معبر دیگه حمله می کنیم،گفت وقت نداریم!...رفت!...حتی جنازه اش هم پیدا نشد... اونشب میدون مین باز شده بود... ۹ نفر بودن... حتی پلاک هم ازشون پیدا نشد... ۳ خرداد... من ...تو ... حافظه هایی بیدار... وجدان هایی خاموش... توسعه سبک چینی...اقتصاد تزریقی... عاشق های قزوینی... و جماعتی همچون من...جماعتی که فقط خوب حرف می زنند..........

+ ملتی با گذشته ای روشن و آینده ای تاریک!

+ غم من یکی، دو تا نیست!... آخه از غریبه ها نیست!... غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر
می زند...

+ سمبل لمپنیسم برگشت... امیر قلعه نوعی برگشت...حاجی بمب ترکون ما حیثیتش رو به باد داد...حاجی رفت رئیس حزب باد شد... اشک های الکی...

+ نوشتن شاید آخرین راه برای رهایی باشه.

.

سره خط