27

۲۷ سال پیش در چنین روزی میدونید چی شد؟
نمی دونید؟
چرا؟
آلزایمر دارید؟
مهم نیست براتون؟
خوب اشکالی نداره،برای من مهم بود و یادم بود و برای شما هم از این به بعد مهم باشه!
۲۷ سال پیش در چنین روزی علـــــــــــــــــــــــی متولد گردید.
من به نمایندگی از خودم و خودش و سوسن و سوزن و اعظم این اتفاق خجسته و میمون رو تبریک میگم.

+ علی جون مخلصیم داداش.

ما آدم ها

چند روزیه که  جوان نیست و نابود شده و توی اینترنت نشونی ازش نیست.
هرچی هم میخونیم "تــــــــــو ای جوان کجایی" جوابی نمیده.
خوب حالا که چی؟
این یعنی اینکه تا وقتی علی از ۲۴ ساعت روز ۲۵ ساعتشو آنلاین بود کسی سراغشو نمیگرفت( این "کسی" که میگم منظورم خودمه و اونایی که حالا در به در دنبال پیدا کردنش هستند)
حالا علی رو بی خیال ناصر حجازی رو بچسب!
تا وقتی ناصرخان مریض نشده بود همه مثل سگ و گربه بهم میپریدن و خبری از اینهمه با مرام بازی ها نبود.
ولی حالا که ناصرخان راهی مریض خونه شده و بوی ناخوشی اش میاد همه یادش افتادن و واعظ و کاشانی و پروین و اصغرآقا! ۲۴ ساعت "مدح" و ستایش ناصر حجازی میگن و ....
خواستم به جای عنوان ما آدم ها بنویسم ما ایرانی ها!
دیدم این اخلاق توی همه آدم های زمین کم و زیاد دیده میشه،حالا توی ایران بیشتر.
نمیگم امثال جوان و ناصر حجازی و ... "نیازی" به این رفتارها و حال و احوال ها ندارن،نه!
میگم چرا انقدر مطمئنیم که فرصت هست برای خبرگرفتن از همدیگه...
چرا منتظریم یه تلنگری بهمون بخوره و یادمون بیفته مدت هاست از همدیگه بی خبریم...
چرا؟
زندگی ماشینی؟
بی خیالی؟
یا....
هرچی که هست به نظرم بهتره تکلیفمون با خودمون معلوم باشه!
یا من جوان و ناصر حجازی و ایکس و ایگرگ رو دوست دارم و برام مهم هستن یا نه،نیازی نیست که این دوست داشتن من به یه "اتفاق" فعال بشه و با یه "اتفاق" دیگه از کار بیفته.

===========================
+ برای تعجیل در حضور جوان در اینترنت ۱۴۰۰۰ صلوات بفرستید
+ حالا هی حنا بیاد اینجا بنویسه چرا فقط جوان آپدیت میکنه.اینم آپدیت.
+ جوان چقدر طرفدار داشت و ما نمیدونستیم والا!

انتخابات یا افتضاحات؟

مناظره احمدی نژاد و کروبی تموم شده... عقربه های ساعت یک ربع به یک رو نشون میده...قار قار مودم خبر از کانکت شدن میده...
فارس نیوز و رجا نیوز دیگه خبری نزدن از فتح الفتوح! کروبی عقب نکشید...کروبی نجابت نداشت...کروبی صداش نلرزید...
این ملت ایران بودن که لرزیدن!!!
از اسلام ناب آقایون...
از سیاست های بر پایه دیانت...
از این واعضان که چون به خلوت میروند...
حقیقتش دلم گرفته!
می دونم کلی گوساله و گاو توی این مملکت هستن که خیلی چیزها رو نمی فهمن و همون ها دوباره مسبب اومدن محمود کوچولو میشن...
البته عذر میخوام! عذر میخوام که هموطنم رو گاو و گوساله تشبیه می کنم...
ولی...
این بوده ثمره اینهمه نجابت مردم ایران؟
چی به سر ایران اومده یا به زبونی بهتر آوردیم!
سی سال صبر و تحمل به پای هر چیزی...
مثل همون پدر و مادری که به هزار امید و آرزو به پای بچه شون میشینن و خرجش میکنن و زحمت می کشن و کج رفتاری می بینن ولی وقتی قراره ثمره رو ببینن فقط و فقط گنده! گند پشت گند...
همه حرف از فساد اکبر و خانوادش میزدن! ولی کسی جرات بیان نداشت! چرا؟!
چون دین شده ملعبه! دین دیگه راه نیست برای سعادت...دین شده ملعبه و وسیله برای چپاول...برای اینکه حریم ممنوعه داشته باشند...و وقتی کسی بخواد حرف بزنه آقایون پشت حجت الاسلام و هزار تا الله و اسلام دیگه سنگر میگیرن و نتیجه این میشه که ازت میپرسن: تو با اسلام مشکل خاصی داری که میخوای این آقایون معصومین(!) رو زیر سئوال ببری؟!
این خانه از پایبست ویران است...
اکبر کیه؟ رئیس خبرگاه و تشخیص مصلحت! یعنی چی؟ یعنی بالاترین نهاد نظارتی این خراب شده و کسی که باید انتخابات رهبر بعدی(که احتملا خودشه!) رو ریاست کنه...
ناطق کیه؟ رئیس بازرسی دفتر رهبری!
محود کوچولو توی اردبیل و خوی توسط کیا منصوب شد؟! ناطق و اکبر!
محمود برای اینکه ۴ سال دیگه بمونه چیکار کرد؟ داد زد و به طبل رسوایی کوبید!

هر شب مناظره ها آقایون بعد جدیدی از گند هایی که زده شده رو میکنن...
کی این وسط باخته؟ محمود؟ اکبر؟ ناطق؟ رهبر؟ موسوی؟ نه!!!
بازنده اصلی ما هستیم...ما ملتی که مثل گوسفند باهامون رفتار شد و دم از دولت کریمه اهل بیت و علی وار زندگی کردن و غیره و ذالک زدن...
بغض...
سر درد...
فکر اینکه خیلی از مردم حتی شعورشون نمیرسه که بخوان توی این سطح فکر کنن( ادعای این رو ندارم که خیلی فهمیده ام!!! ولی تحلیل مردم واقعا نا امید کننده اس!)
وقتی محمود دعا میکنه:
الهم عجل ولیک الفرج...
از ته دل میگم:
آمین!!!
=================================
+ دلم راضی نمیشه...ولی باید رای بدم!... برای اینکه بعدا حسرت نخورم...برای اینکه حجت برای خودم تموم بشه...
+ خدایا!!! تو از دل بنده هات خبر داری...مردم توی این حال و اوضاع باشن و این دولت مردان چنین و چنان کنن؟...شکرت! طبق روال همیشگی...
+ ۱.۵ ماه مونده...

افکار 88

سلام سلام
صدای مرا از افکار مخفی می شنوید
من و جوان و سایر نویسندگان خوشحال هستیم که در خدمت شما هستیم و آرزوی سال خوبی برای شما و خانواده محترمتان و دختر همسایه تان دارا می باشیم.

غرض از مزاحمت تبریک سال نو بود که حاصل گردید.

و من الله توفیق!

---------------------------------------------------------------------
+ دقت کردی دیگه عید اصلا اون حال و هوا رو نداره؟ همه توی عید میرن مسافرت و عید دیدنی ها کمتر شده.سر سال تحویل دیگه موقع دعای سال تحویل اشکی توی چشم ها حلقه نمیزنه... راست میگن،هر سال دریغ از پارسال.
+ فرمایشات آقا را مبنی بر اصلاح الگوی مصرف جدی بگیرید و از مصرف بی رویه اینترنت پرهیز فرمائید.

گم شده


"توجه"
"توجه"

یک نفر آقای جوان گم شده است
از یابنده تقاضا می شود ایشان را با زبان خوش و یا با زبان ناخوش
مثل بچه آدم و یا بر عکس
به این محل باز گرداند

و من الله توفیق


+ نامبرده دچار اختلال حواس نیست ولی گم و گور شده است.گمان می رود از ترس جریمه پست قبل متواری شده است.
+ سوت و کور شدن اینجا خیلی بده ها نه؟!

درد و دل،آره یا نه؟

درد و دل،آره یا نه؟
 یه روزایی بود درد و دل میکردم و سبک می شدم. در مورد مشکلاتم حرف میزدم و نظر می خواستم.
خیلی وقت ها بعدا پشیمون شدم مثل اون عید کذایی و اون صداقت احمقانه...بگذریم!
یه چیزایی تجربه اس.

حالا به یه استراتژی جدید دست پیدا کردم از نتیجه این نو آوری و دولت کریمه مهرورز خان دیگه!
جدیدا به این نتیجه رسیدم که درد و دل کردن و بیان مشکلات(حداقل برای من) باعث وخامت اوضاع میشه و بیشتر انرژیم رو میگیره و نمی تونم راحت و درست حلش کنم. به نظرم خیلی وقت ها اصلا نیازی نیست که ما مشکلی رو بیان کنیم و نیازی به درد و دل نیست!
بعضی وقت ها فقط باید صبر داشت.
اون مشکل خودش بدون دخالت ما حل میشه.
مثال واضحش میشه همون جوش هایی که همه یه روزی یکی از نقاط بدنمون در میومد و شاید هنوزم در بیاد. اگر انگولکش کنیم و سعی کنیم تخلیه اش کنیم هم خون و خونریزی میشه هم پوست خراب میشه و هم ورم میکنه و کلی هم درد داره و دردسر. ولی وقتی دست کاریش نکنیم خودش خیلی زود فروکش میکنه و طی یه روال طبیعی از بین میره! انگار نه انگار که از اول جوشی بوده.

=========================
+ نظر تو چیه؟ درد و دل همیشه جواب میده؟ وقتی مشکلی رو بیان میکنی یعنی باورش کردی؟
+ همیشه همه جوش ها بدون دردسر از بین نمیرن و گاهی لازمه توی از بین بردنش و خوب شدنش دخالت کرد! میدونم
+ خودم خیلی وقت ها با درد و دل کردن مشکلم حل شده،چون مشکلم رو تقسیم کردم ولی خیلی وقت ها نه! گند زده شده به همه چیز و مثال اون کلاغ راه رفتنمم یادم رفته.
+ آقای جوان برو اونور کلاس وایسا و برای فردا ۱۰۰ بار توی دفترت بنویس پرتقال!
+ نمی دونم مسئولین نظام به روح اعتقاد دارن یا نه؟! ولی اگر ندارن سلام منو به همه فک و فامیلشون برسونن! از ۱۲ شهریور که ماه رمضون میرسه مملکت خراب شده ما یک ماه تموم توی کما فرو میره! و دقیقا پس لرزه های بیدار شدنش هم با کلی اینور و اونور شدن همراهه. امسال هم مثل پارسال قرار ساعت کاری ادارات از ۹ صبح تا ۲ بعدالظهر باشه! و بانک ها هم ۸:۳۰ تا ۲! یعنی رسما تعطیل! اگر کارمند باشی بهتر می فهمی!

فقر فرهنگی؟

عروسی اپيزود اول:

چند وقتيه طبقه بالاييه ما يه عروس و داماد ساكن شدن،البته فردا شب(25 تير) تازه عروسيشونه،منتهي يك ماهه كه اومدن و مشغول جهاز آوردن و تر و تميز كردن هستن.
البته باز هم منظور از هستن فقط بنده خدا عروس خانومه! خيلي وقت ها دلم به حال تنهاييش سوخته! كل تر و تميز كاري خونه با خودش بود،نه مامانش اومد كمك و نه خواهرش. خيلي وقت ها ميومد و در حالي كه از تشنگي زياد رنگ و رو براش نمونده بود طلب يه ليوان آب خنك مي كرد.
اصلا بزار برات بيشتر از عروس بگم: اسمش هدي، متولد مرداد 65 يعني از من هم كوچيكتر! يه خانوم محجبه،هميشه خندون،فوق العاده زحمت كش و با ذوق و شوق!
اين خانوم عروس خانوم ماشاا... كلي دست به آچار و دريل و اينحرفا داره! خودش كلي با دريل سوراخ كاري كرده و ما هم از صداي دريل مستفيذ(درست نوشتم؟!)
آقا داماد هم رشته من،توي شركت مترو كار مي كنه،به اندازه خانومش مذهبي نيست ولي خوب بازم سادگي و حجب و حيا حاليشه!

چند روز  پيش مادر ناراحت بود،علت ناراحتي رو كه جويا شدم ديدم بله! هدي خانوم با مادر بنده درد و دل فرمودن...
خانوم با شوهرش مشكل داره! چرا؟! چون خانواده شوهرش آهنگ گوش مي كنن! خواهراي داماد ميرن كلاس رقص! پاسور بازي ميكنن! تاااااااااااااازه! ماهواره هم مي بينن! پس حتما كلي كافر هستن!

بعد از شنيدن اين حرفا من اينجوري شدم:سبزتعجب
حسابي پيش خودم احساس متجدد بودن كردم و در مورد هدي فكر كردم كه چقدر متهجر!

عروسي اپيزود دوم:

طبقه همكف خونه جديد جون ميده واسه عروسي و اين حرفها...
از وقتي مشغول ساخت اين خونه بوديم يكي از همسايه ها به اسم خانوم مقدم هي ميومد و سر ميزد و ميرفت و هر دفعه مي گفت: ماشاا...! ماشاا...!
چند وقت بعد فهميديم كه بله! خانوم يه شازده دم بخت داره و براي حنا بندون شازده ميخوان بيان طبقه همكف خونه مارو بگيرن...القصه كه ما زياد راضي نبوديم ولي خوب سماجت خانوم مقدم و اينكه مادر ما ارادت به خانواده سيد دارن قبول كرديم.توي عالم در و همسايگي هم درست نبود زياد نه بگيم...مي فهمي كه؟!محله جديد و اين حرفا!...
امروز اومدن و شروع كردن به تميز كردن طبقه همكف،صندلي چيدن و سن اركستر و .....اووووووووووووف!
اول فكر كردم اينا فك و فاميل هاي عروس و داماد هستن،آخه بنده خدا خانوم مقدم مي گفت: خانواده عروس گفتن چون فاميلاي ماا دارن از خارج ميان بايد حتما حنا بندون بگيريم ما هم كه پول نداريم...بگذريم! القصه كه بعدا ملتفت شدم كه نه خير! اين خانوماي لخت و پتي و اين آقايون سيخ سيخونكي از خدمه شركت هستن! فكـــــــــــــــــــــر كن! خدمتكار شركت با موهاي مش!گوشي آنچناني و فوق العاده بي حيا! من اول فكر كردم متوجه نشدن من اومدم توي طبقه همكف و يه اهن و اوهوني كردم! ولي ديدم نه خير! خانوم با اون تاپ و شلواركش داره عرض اندام هم مي كنه! از اون طرف هم يه پسر با تيپ فشن و اين حرفا اومد كه ايشونم كارگر شركت بودن!
القصه كه اينا عمرا حجب و حيا حاليشون نبود(البته از نظر من!)... يه آقاي مقدم ملتمسانه گفتم:
به اين خانوم بگو وقتي در بازه با اين تيپ فضاحت بار جلوي در خونه نياد،آخه خانوم با دوست پسرشون مداااام در حال حرف زدن بودن و جايي بهتر از جلوي در چهار طاق باز هم پيدا نميكردن!
ولي كو گوش شنوا؟! اينجور آدما معمولا وقتي بهشون ميگي يه كاريو نكن هارتر ميشن! مثل همين جامعه كوفتي خودمون! وقتي اين طرح مبارزه با ب د ح ج ا بي رو الم كردن مردم بدتر شدن! برجستگي ها نمايون تر شدن! خطوط لباس زير قابل تشخيص تر! و موها سيخ سيخونكي...
ما هم بي خيال ابروي نداشته مون توي محل جديد شديم....

ساعت 8 شده بود و من از بيرون اومدم...اينجوري شدم:تعجب
توي پاركينگ جميع خدمه جمع شده بودن و در حال دود كردن سيگار بودن و با تيپ هايي كه بايد بگي : اووووووووووووووووووف!
دخترا هم بدتر از پسرا كام هاي اساسي از سيگار مي گرفتن...از پله ها اومدم بالا در و ديوار رو پر از ميخ كرده بودن...غلط كردم!كاش قبول نمي كرديم!...
بالاي پله ها مهمون ها رسيده بودن...اسلام شديدا در خطر بود! بساط رقص به پا و خانوم و آقايون برعكس و با عكس و بي عكس در حال رقص! با تيپ هايي كه من با اينمه بچه پررو بودنم چشمهامو برگردوندم!!!!

توي خونه محمد ميگه: هدي خانوم زنگ آيفون رو زد و گفت ريموت در پاركينگو ببرم پائين،رفتم پائين ديدم تنهاس و ميخواد بره توي خونه شون،بهش گفتم چرا از پله ها نرفتيد؟! بهم گفت آخه اينا خيلي لختي پختي بودن!!!!

مخ من سووووووووووووووت ميكشه! در مقابل خانواده مقدم من احساس امل بودن مي كنم! در مقابل خانواده هدي احساس متجدد بودن!....

به نظرت اينهمه تفاوت فرهنگي از كجا ناشي ميشه؟! چطور ميشه همون مردي كه الآن زنش با يه لباس توري كه حتي رنگ لباس زيرش هم معلومه داره اون وسط جولون ميده توي خيابون كسي به زنش نگاه چپ بكنه دهن طرفو سرويس ميكنه و رگ غيرتش باد مي كنه اينجا اينجوري حجب و حيا  و غيرت رو قورت داده؟!
چرا به اينشب كه ميرسه همه ياد بزك دوزك و متجدد بودن ميفتن؟
چرا هدي قبل از ازدواجش خانواده داماد رو نشناخت؟ چرا انقدر خودخواه؟

نمي دونم! تو مي دوني؟!

===========================
+خانوم مقدم اومده دم در خونه،ماشااااااااالاااااااااااااااا! اون خانوم مسني كه حتي يه تار موش هم پيدا نبود ببين چه دافي شده!!!! موهاشو چيكار كرده و چه لباسيو...... بگذريم! ميگه: پسرم نمياي پائين؟! ميگم: مرحمت عالي زياااااااااااااااااد!
من با اينهمه بچه پررو بودنم عمرا نمي تونم اينجور جاها دووم بيارم.
+ چي ميــــــــــــــــــــــــــــــگي؟!
+مثلا ميخواي بگي بچه چشم پاكي هستي؟! اااااااااااي مارمولك هفت خط! تو كه دوست داري بري ديد بزني! از ترس بابات نرفتي!

امتحانات

 

خطر!                                                                                                خطر!
امتحانات نزدیک است و ما همچنان همچون خری در گل در حال بکسوبالات هستیم.
به فرموده حضرت حق قبل از اینکه به حسابمان برسند خودمان به حسابمان می رسیم.

=============================
+ به علت امتحانات تعطیل هستم.
+ سنگر را به سردار جوان و دیگر هم سنگران می سپارم. دست آقا امام خامنه ای به همراهتان!
+ برایمان دعا کنید.
بر میگردم

The MomenT Of Thruth

 

برای فرار از غروب های دلگیر جمعه و تجدید دیدار راهی خونه خاله شدیم.همون که شوهرش همزمان با انتشار آلبوم قبلی گروه آرین از کره خاکی به سمت ابدیت پرواز کرد...بگذریم!
 بعد از شام نوبت جعبه جادویی رسید... دختر خاله گرامی با وجد زاید الوصفی کنترل رو به دست گرفت تا به شبکه MBC 4 برسه و مشغول تماشای "The MomenT Of Thruth" بشویم.

برنامه شروع شد و طبیعتا برای من که به دستور آقا جان محترم از داشتن مهپاره محروم هستم شوق و ذوق زیادی به همراه داشت! تفاوت طراحی صحنه و موزیک تیتراژ و ... همه و همه دست به دست هم داده بودند تا برنامه شدیدا جذاب باشه. بالاخره هر چقدر پول بدی آش می خوری!!!! باید نفاوت برنامه های آب دوغ خیاری( به علت گران نشدن این سه قلم جنس مورد استفاده قرار میگیره وای به حال روزی که این سه قلم هم گرون بشه و به روز برنامه ها چی بیاد!!!).

طرز کار برنامه اینه که یک نفر روی صندلی داغ جلوس میکنه و مجری برنامه ازش سئوال های خیلی خیلی خیلی خصوصی می کنه در حالی که به طرف دروغ سنج وصل شده!!!
و از همه بدتر در حضور مادر و پدر و تمااااااااااااااام اعضای خانواده که اون سئوال ها به اونا مربوط میشه پرسیده میشه. تا اینجای کار واقعا مهیج بود! و اما شرکت کننده مصاحبه یه دختر خانوم ۷-۲۶ ساله بود با تیپ و قیافه جذاب( البته به چشم خواهری نیگا کردما!) که ما اسمشو می زاریم سوزی( خوب یادم نمونده اسمشو!)

مجری: تا حالا شده شوهرتون رو به خاطر اینکه دوست های کمی داره ملامت کردین؟!
سوزی: بله!
صدای دستگاه: Thruth!

صدای سوت و دست و از این حرف ها! و مجری که میگه: شما ۱۰۰۰ دلار برنده شدید.

مجری: شما از کارهای پدرتون چیزی می دونید که مادرتون ندونه؟!
سوزی: بله!
صدای دستگاه: Thruth!

بازم صدای سوت و این حرفا و ۱۰۰۰ دلار دیگه و البته با چاشنی نگاه های چپ چپ مادر به پدر!!!!

مجری: فکر می کنید که پدر و مادرتون به شما افتخار می کنند؟!
سوزی: نه!
صدای دستگاه بازم حکایت از راست گویی سوزی داره!!! و نگاه های متعجب و بهت زده مادر و پدر!+ ۱۰۰۰ دلار دیگه....

مجری: بعد زا ازدواجتون با کس دیگه ای دوست بودید؟!
دوربین روی چهره شوهر سوزی زوم می کنه... پسرک داره عرق میکنه....
سوزی: نه!
صدای دستگاه بازم میگه سوزی دروغ نگفته...

مجری: تا حالا شده جایی با دوستاتون برید و حلقه ازدواجتون رو در بیارید  برای اینکه کسی فکر کنه مجردید؟!!!!
سوزی قرمز میشه آبی میشه و کلی خودشو روی صندلی اینور و اونور میکنه و میگه:
آره!!!!!

جمعیت تشویق می کنند و سوزی برنده ۱۰۰۰ دلار دیگه میشه و شوهرش توی فکره!

مجری: آیا شب ازدواجتون به این فکر می کردید که شما باید با دوست پسرتون که عاشقش بودید  ازدواج می کردید؟!
شوهر سوزی داره دیوونه میشه...سوزی خودشو به در و دیوار می کوبه... ولی طمع ۱۰۰۰ دلار دیگه باعث میشه حقیقت رو بگه: آره!

و باز هم صدای دستگاه که میگه:Thruth!

۱۰ سئوال مرحله اول پرسیده میشه( چند تاش یادم رفته!) و سوزی برنده ۲۵ هزار دلار میشه. مرحله بعدی باید ۳تا سئوال جواب بده تا به ۱۰۰ هزار دلار برسه.

مجری: سئوال هایی که پرسیده میشه خیلی فراتر از اونیه که فکرش رو هم بکنید.مایل هستید با ۲۵ هزار دلار از مسابقه خداحافظی کنید؟
سوزی: نه! از این بدتر نمیشه! من فقط حقیقت رو گفتم!!!!
مجری: باشه! پس وارد این مرحله میشیم.

دری که در انتهای سن مسابقه قرار گرفته باز میشه و دوست پسر قبلی سوزی وارد میشه!!!!
سوزی گر میگیره و قادر به حرف زدن نیست...
پسر جلوی سوزی وایمیسه و سئوالی که دستش از سوزی میپرسه:
اگر من ازت بخوام با هم باشیم از شوهرت طلاق می گیری؟!!!!

جمعیت منفجر میشه و شوهر سوزی دیوونه! هیچ کس انتظار همچین سئوالی نداشت! ولی خانواده و اطرافیان سوزی و خودش حق این رو دارند که یک سئوال رو ووتو کنند و نخوان جوابی بهش داده بشه. صدای بوق میپیچه و خواهر سوزی این سئوال رو ووتو میکنه و میگه:
هیچ کس دوست نداره جواب این سئوال رو بشنوه!!!!
شوهر سوزی سعی زیادی میکنه ریلکس باشه!

مجری از سوزی میپرسه مایل به ادامه هست یا نه؟ سوزی جواب میده: بله!
دوست پسر سابقش میپرسه:
آیا به نظرت من باید اون شخصی بودم که با تو ازدواج کنه؟!!!
باز آدرنالین خون به حد اعلا میرسه....
سوزی بعد از کلی اینور و اونور رفتن میگه:
بله!!!!

شوهر سوزی بغض کرده! احساس یه مرد رو که غرورش و تصوراتش له شده رو درک  می کنم!...
سئوال ۱۲ در مورد ماه عسل و اینکه خوب بوده و جوابش درست بود...

سئوال ۱۳ بدترین سئوالی بود که برای ویرانی یه زندگی ممکن بود!

مجری: شما بعد از ازدواجتون با کسی به غیر از شوهرتون صکص داشتید؟؟؟؟؟؟؟!
سوزی که انگار آب از سرش گذشته اینور و اونور میشه... ولی شوهرش له شده! پدر سوزی دست شوهرش رو گرفته...
سوزی: بله!!!!!!!!

صدای جیغ مامان و خاله و کل اهالی خونه در میاد... این وسط من و دختر خاله که نقش مترجم رو بر عهده داریم قرمز تر از همه شدیم...
شوهر سوزی مغموم و داره به سوزی نگاه می کنه....

سوزی تا اینجای کار برنده ۱۰۰ هزار دلار شده... اگر بخواد ادامه بده با دو سئوال دیگه به ۵۰۰ هزار دلار میرسه... مادر و خواهرش میگن نه!!! ولی باباش و شوهرش میگن ادامه بده... شوهرش میگه دیگه واسه من فرقی نداره! برای من همه چیز تموم شده!!!! از طرفی هم راست میگه! زنی که فکر میکرد عاشقشه دوستش نداره و یکی دیگه توی قلبشه... زنش با یکی دیگه... آیا دیگه اون زندگی زندگیه؟!

مجری: به نظرتون شما آدم خوبی هستید؟
سوزی میخنده و خیلی ریلکس میگه: بله!!!!

احساس تهوع عجیبی سر تا سر وجودمو فرا میگیره! واقعا میتونه خودش رو با گند هایی که زده آدم خوبی بدونه؟!

و در همین لحظه اوووج حساسیت مسابقه و ترکیدن سالن که صدای دستگاه رو میشنوه :

False!

دخترک گریه اش می گیره... انگاری یادش رفته چه گند هایی بالا آورده...میره سمت شوهرش... شوهرش با بی میلی سرشو توی آغوش می گیره... همه میخندن... از اون خنده های هیستوریک...
دخترک یک بازنده به تمام معناس... ۲۵۰ هزار دلارش پرید... باید به فکر یه شوهر دیگه باشه...اووووف! چه گندی!
از پای تلویزیون بلند می شیم... من توی فکرم...که زندگی بدون دروغ خیلی زشته! همه یه گندی بالا آوردن که نباید کسی ازش چیزی بدونه...

یا ستار العیوب!!!! برنامه بدی بود... حس وحشتناکی... تو حاضری برای به فرض ۵۰۰ میلیون پول خودت و زندگیتو رو کنی؟! اصلا ما آدم ها چقدر ظاهر و باطن زندگیمون فرق داره؟! یعنی آدم باید انقدر کثیف باشه که حتی بعد از ازدواج هم....؟ کسی مجبوره بدون علاقه ازدواج کنه؟... از انسانیت چی باقی مونده؟! چطور تونست با اونهمه بدی خودش رو خوب بدونه؟ توجیح؟!

========================
+ بعد از یه شکست عاطفی فقط لازمه خودت هوای خودت رو داشته باشی و احساساتی نشی تا سقوط نکنی...
+ وقتی چاره ای نداری و تنها راه فرار کاری که دوست نداری باشه چیکار می کنی؟
+ ماهواره هم چیزه خوبیه؟ بدیه؟ نمی دونم!

 

همین!

سهم من


روزی روزگاری که روزگار داشت تقسیم ارث میکرد من شدم تنها وارث درد!
حالا من می خوام تقسیم ارث کنم! لطفا همه ورثه خودشونو معرفی کنن،من هیچ سهمی نمی خوام.

===============================
* انقدر تمرین بی تو بودن کردم تا تمرینمو از بر شدم.
* اتفاق دست آخر افتاد... چرخید و چرخید و چرخید... و شکست... مثل د ل من...دل دیوونه من!
*به نظرت چرا آدم ها برداشت های شخصی خودشون رو به دیگران نسبت میدن؟ چرا به خودشون اجازه میدن از حرف طرف مقابل برداشت ۱۸۰ درجه ای داشته باشن؟ به نظرت اصلا چرا آدم ها... بی خیال!
* دست آخر این ترانه نوستالژیک شد بخشی از زندگی من! از خاطره...از سرنوشتم... از دیروز... از سردی بوسه...:
   سفر به خیر مسافر من... گریه نکن به خاطر من...
   باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب...
   آرام جان خسته ره میسپارد امشب
   در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب
   از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب
   قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن
   بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
   رنگ چشمت رنگ دریا سینه من دشت غم ها!
   یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها
   این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من
   گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من!
   رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در نگاهم
   زیر باران گریه کردم... بلکه باران شوید از جانم گناهم

* تن دادم به سر کشیدن این جام تهی!

تنهایی


- به نظرت کوچیک نیست؟
+ نه! تنهایی من انقدر بزرگ هست که توش جا بشی...

======================
* به حول و قوه الهی و خواست مسئولان نظام و دعای خیر آقا، پودر ماشین لباسشویی ۹۰۰ تومان! البته قیمت رسمی و یافت نشدنی اش! انشا ا... در طی روزهای آتی در پی نایاب شدن در بازار سیاه به قیمت خون پدرانمان فروخته خواهد شد.

* وقتی خاطره های گذشته را مرور می کردم به ارتباط عجیبی بین مرگ های شوهر خاله هام با انتشار آلبوم های موسیقی گروه آریان پی بردم... خدا کنه دیگه توی فکر آلبوم دیگه ای نباشن

* ت و ه م!

ولی من که نمی خوام برم خونه...
واسه چی برم وقتی که دلم خونه؟!...

صدای ملیجک ۱ گیگا بایتی در شب های روشن...
منم و... فکر کنم فقط منم و من!

گاهی هوس بر آن دارم که کهنه نامه هایت را بخوانم و فکر کنم که تو هنوز عاشق ترین عاشق دنیا هستی! ولی افسوس که مستی عقربه ها هشیاری را از سرم می پراند...

معشوق ابدی شاید از سیگار هم بدتر باشد! ترک معشوق ابدی از کراک  سخت تر...

ای
د
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
ا
د از غم تنهایی!

به هیچ کجا نرسد فریاد...
فریاد رسی نیست...

من لی غیرررررررررررررررررررررررررک؟!!!!

=========================
+ توی مناقصه چند روز پیش من برنده شدم...روی  تابلو نوشته:
کارفرما: آقای دیوانه
شرکت: crazy Soft
تاریخ شروع: دیروز
تاریخ خاتمه: هیچ وقت
پروژه: احداث دیوارهای بلند مابین دنیای خارجی و دنیای درون

+ خرمشهر؟ خونین شهر؟ آقا زاده؟ آقا؟ محمود کوچولو؟ تورم؟ خط فقر؟ فحشا؟ ویترین دخترک و پسرک هایی که داد می زنند: "منو نگاه کن"! تناقض! صدایی میگه: فرمانده بودم،پسر عموم یک ماه بود عروسی کرده بود، تخریب چی بود، میدون مین باز نمیشد،گفتم از یه معبر دیگه حمله می کنیم،گفت وقت نداریم!...رفت!...حتی جنازه اش هم پیدا نشد... اونشب میدون مین باز شده بود... ۹ نفر بودن... حتی پلاک هم ازشون پیدا نشد... ۳ خرداد... من ...تو ... حافظه هایی بیدار... وجدان هایی خاموش... توسعه سبک چینی...اقتصاد تزریقی... عاشق های قزوینی... و جماعتی همچون من...جماعتی که فقط خوب حرف می زنند..........

+ ملتی با گذشته ای روشن و آینده ای تاریک!

+ غم من یکی، دو تا نیست!... آخه از غریبه ها نیست!... غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر
می زند...

+ سمبل لمپنیسم برگشت... امیر قلعه نوعی برگشت...حاجی بمب ترکون ما حیثیتش رو به باد داد...حاجی رفت رئیس حزب باد شد... اشک های الکی...

+ نوشتن شاید آخرین راه برای رهایی باشه.

.

سره خط

معشوق ابدی

عقربه های ساعت از ۱۲ گذشته اند...
منم و این صفحه های سپید...
خیلی وقت بود در حسرت سیاه کردن این سپیدی ها بودم...
اعتراف می کنم اینترنت معشوقه خوبی برایم بوده!
شاید هم یک  مخدر خوب! القصه که من دچارم! دچار شاید عاشق باشد...شاید هم مجنون... شاید من آن مجنونی باشم که بدون میم شده... میدانی؟ خیلی وقت ها ما آدم ها یک جای کارمان لنگ می زند!
مثل الاغ ممد عموی پدرم که چند وقتیست فرار کرده...
این خود سانسوری ها بیشتر آزارم می دهد
وقتی یک جای کارم می لنگد...
وقتی آن "میم" مجنون نباشد من هم دچار جنون می شوم... شاید آنی و شاید غیر آنی!
عقربه ها به ۱۲:۱۰ رسیده اند...

رشته های کلامم گسیخته...
مثل شعله خسته ای که رمغی برای سوزاندن ندارد... بسوزان کهنه دیروز را! بنا کن تازه ها را...
نوستالژیک ترین بخش زندگی من همین شب بیداری های پای اینترنت است... معشوق ابدی!
رفیق من! سنگ صبور غم هام...
خیلی تنهام؟نمی دونم!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

+معتاد ها هم بعد از چند وقت که شروع به نوشتن می کنن... آخ! ببخشید! مصرف می کنن...قاطی می کنن...
+لنگیا رفتن آسیا.

همین!

 

خدا بزرگه؟!

 

میگه: تولد امام حسن(ع)...کریم اهل بیت!... هرچی که حاجت دارید...ازش بخواهید تا بهتون بده...
میگم: من از خدا می خوام ایشالا که بهم میده...
میگه: ما انقدر پیش خدا آبرو نداریم! باید یکی رو واسطه کنیم!
میگم: دوره زمونه حذف واسطه هاست!... ضمنا! مگه خوده خدا نگفته ازش نباید نا امید شد؟
میگه: وقتی می خوای بری با یه رئیس حرف بزنی اول میری پیش منشیش دیگه! نه؟!
میگم: اون واسه اینه که رئیس خودش وقت نمی کنه با همه ارباب رجوع هاش حرف بزنه! واسه اینه که انقدر بزرگ نیست تا بتونه در آن واحد با ۷ میلیارد آدم حرف بزنه! مگه خدا بزرگ نیست؟!

دیگه هیچی نمیگه!

نظر تو چیه؟ برای حرف زدن و برآورده شدن حاجاتمون باید یکی رو واسطه کرد؟ مگه خدا نگفته از من بخواهید؟ دیگه چه نیازی به ضامن تراشیدن هست؟! مگه خدا بزرگ نیست؟!!!

============================
* بیست و خورده ای سال از خدا عمر گرفتم...همیشه شب های احیا یه جا می رفتم... حسینیه لحاف دوز ها! امسال برای اولین بار... خدا کنه بباره! تو این شب کویری... یه قطره از ستاره!...
* گویند که تو در دوری... نزدیک تر از دوری...
* بازم بگید بلاگفا خوبه! نه دیگه! بگید دیگه!  هی پسورد عوض می کنم نمیشه!... آخرش مجبور شدم پاک بکنم و  دوباره آقای دیوانه بسازم... این رسمشه؟!
* بانو....میدانم هیچ وقت اینجا را نمی خوانی...شاید هم خواندی! بانو! تو بهانه ای! بهانه برای بودن... خندیدن... گریستن...و حتی نوشتن... روز میلادت مبارک...
* شاید به قول...ما آبرویی پیش خدا نداشته باشیم! هرکسی احساس کرد امشب پیش خدا آبرویی داره من رو هم دعا بکنه...
* سلیقه آهنگ من رو قبول داری؟ نداری؟! خوب پس گوش کن!:زیر چتر باروووووووووووووون