عقربه های ساعت از ۱۲ گذشته اند...
منم و این صفحه های سپید...
خیلی وقت بود در حسرت سیاه کردن این سپیدی ها بودم...
اعتراف می کنم اینترنت معشوقه خوبی برایم بوده!
شاید هم یک  مخدر خوب! القصه که من دچارم! دچار شاید عاشق باشد...شاید هم مجنون... شاید من آن مجنونی باشم که بدون میم شده... میدانی؟ خیلی وقت ها ما آدم ها یک جای کارمان لنگ می زند!
مثل الاغ ممد عموی پدرم که چند وقتیست فرار کرده...
این خود سانسوری ها بیشتر آزارم می دهد
وقتی یک جای کارم می لنگد...
وقتی آن "میم" مجنون نباشد من هم دچار جنون می شوم... شاید آنی و شاید غیر آنی!
عقربه ها به ۱۲:۱۰ رسیده اند...

رشته های کلامم گسیخته...
مثل شعله خسته ای که رمغی برای سوزاندن ندارد... بسوزان کهنه دیروز را! بنا کن تازه ها را...
نوستالژیک ترین بخش زندگی من همین شب بیداری های پای اینترنت است... معشوق ابدی!
رفیق من! سنگ صبور غم هام...
خیلی تنهام؟نمی دونم!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

+معتاد ها هم بعد از چند وقت که شروع به نوشتن می کنن... آخ! ببخشید! مصرف می کنن...قاطی می کنن...
+لنگیا رفتن آسیا.

همین!