تقصیر خودته!

صد دفعه پرسیدی که چرا بهت نمی‌گم «دوستت دارم»؟ به جاش خودت هزاران دفعه گفتی که «دوستت دارم گلم» و انتظار داشتی که منم بگم «منم همینطور عزیزم»، اما نگفتم! هر بار هم که گفتم فقط در حد «حرف» بوده و بس! یه جور رفع تکلیف. حالا بازم هی بیا گله كن كه چرا خوب نیستم باهات... 

چی خیال کردی؟! خیال کردی آخرش میام خواستگاریت و می‌گم تو همون نیمه‌ی گم شدمی؟! نه عزیزم... من تو رو فقط واسه گذران وقتم می‌خوام، تو در اصل یه سرگرمی بودی و هستی كه باهاش لاس بزنم و از رنگ سوتین و  زمان پریودش بحث رو باز كنم تا خودم حال كنم! یعنی هنوز نفهمیدی كه من چه‌قدر سردم؟! نفهمیدی كه من اصلاً به تو فكر نمی‌كنم و زمانی یادت می‌افتم كه خودت اس ام اس می‌دی؟

بی‌خیال بابا... اگه بهت می‌گم «گلم» کاملاْ بی منظوره، اصلاْ از چرب زبونیمه. این همه به من مهربونی کردی، محبت داشتی، اما من چی؟ یه خورده احساس خرجت کردم؟ اصلاْ خواسته‌هات واسم مهم بود؟ تو از من محبت می‌خواستی اما من فقط دوشیدمت و آخرش هم مثل یه كاندوم استفاده شده می‌ندازمت دور، چیزی كه زیاده دختر... اونم دخترای ساده و احمق و گدای محبتی مثل تو!

این همه غالت گذاشتم، پیچوندمت و بهونه تراشیدم، گاهی فهمیدی و بعضی وقتا نفهمیدی، بازم اومدی چسبیدی به من و گفتی که «دوستت دارم». این‌همه زخم زبون بهت زدم، آخه اگه می‌بینی سرد و بد اخلاقم دلیلش اینه كه دخترا راحت جذبم می‌شن، تو كه می‌دونی... با یه لبخد دخترای بهتر از تو رو كه ادعای كلاسشون می‌شه سریع می‌كشونم طرف خودم.

 من قصد نداشتم فریبت بدم، تو خودت گول چرب زبونی و ظاهر جذابمو خوردی و با وجود تلخی‌هام باز گفتی كه دوسم داری، خودت داری می‌سوزی و می‌سازی، حالا هم دارم بهت می‌گم چون فكر می‌كنم كه خیلی گاگولی و تا حالا بعد این همه سرد بودن و بی‌محلی‌هام هنوزم ولم نمی‌كنی، راستش دلم واست می‌سوزه، از بس كه ساده‌ای و هنوز با وجود این همه بدی منو مرد رویاهات و سوار اسب سفید می‌دونی! حالا از این خیالاتت بیرون میای یا نه؟!


یه چیزی: حالا شما قضاوت کنین، این مشکل منه یا اون؟!
یه چیز دیگه: چند بار «شکست» تو رو ارضاء می‌كنه؟
یه چیز دیگه تر: آدم [بدجنس] قصه می‌تونه یه دختر هم باشه.

حس ششم

وقتی که آدما چیزی رو به زبون میارن؛ چیزی که حاکی از پیش‌بینی، حدس‌های غافلگیر كننده و ... باشه می‌گن «تو حس ششم داری؟!». حسی كه غیر از احساس پنج‌گانه‌ی بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی و چشایی هستش.

باید بگم كه همه‌ی آدما كم و بیش این حس رو دارن و به نظرم این یك «حس» نیست... چون چیزی نیستش که قابل حس کردن باشه... نمی‌دونم چطور توضیح بدم، اما یك حالت رویا/كابوس وار هستش كه به آدم الهام می‌شه، ممكنه توی خواب و ممكنه توی بیداری باشه.

بخشی از این حالت مربوط به هوش و ادراك طرف بستگی داره، به این صورت اتفاق‌های در حال انجام و یا اتفاقاتی كه در آینده قراره رخ بده، توسط محرك‌ها و علائم‌ كنونی در ضمیر ناخودآگاه می‌شینه و همون حس الهام رو برای آدم تداعی می‌كنه.

خدا رو فقط با حس ششم باید دید و فهمید. اصلاْ خدا خودش اینطور می‌خواد... خدا هیچ نشانه‌ی مستقیم كه بشه اونو «حس» کرد برامون نذاشته. چیزی که بشه دید، شنید، لمس کرد و بوئید یا شنید. فقط این حس ششم هستش که می‌تونه خدا رو «به طور درست» بفهمه. این چیزی نیست که با خوندن کتاب و حرفای کلیشه‌ای به طور طوطی‌وار بهش رسید.

حس ششم با «پاک بودن» نسبت مستقیم داره. آدمی که خودش رو از گناه حفظ می‌كنه و پرهیزگاره، نسبت به آدمای عادی حس ششم بیشتری داره؛ پرهیزگاری باعث افزایش قدرت روحی و ذهنی می‌شه. حس ششم باعث كمال آدم می‌شه. حس ششم مثل یه عینك عمل می‌كنه كه تموم زشت‌های قشنگ و قشنگ‌های زشت «همونطور که هستند» دیده بشن. حس ششم طاقت زیادی می‌خواد. ظرفیت بالایی می‌خواد. ظرفیتی كه طاقت درك خیلی از حقایق رو داشته باشه و بتونه هضمش كنه.

باز هم حس ششم با ایمان درگیره و كوچكترین شك در مورد این «الهام» ها باعث ضعیف شدن این حس می‌شه.


یه چیزی: علی جان یه جوری حرف می‌زنی انگار كه حس ششم داری؟! بی خیال بابا!
یه چیز دیگه: اونقدر از دخترش تعریف كرد كه نزدیك بود بگم "اونم یه گهیه مثل خودت"
یه چیز دیگه تر: بابت اون شعر خیلی خیلی خیلی ممنون. كاری رو كه اون «پست فطرت» با وجود اون همه لطفی كه در حقش كرده بودم نكرد، تو كردی. این یعنی...
یه چیز دیگه تر تر: یعنی كی می‌تونه باشه این وقت شب؟!

همبستگی - وابستگی - دلبستگی

تمامی لغات و اصطلاحات ما ایرانبا در طول سالها شکل گرفته و نسل به نسل تغییر پیدا کرده. مثلاْ «دگرگونی» شاید از «دیگر گونه» نشآت گرفته، می‌خوام بگم كه این كلمات ریشه‌ی «روانشناسی» دارن. كلمات «همبستگی» و «وابستگی» و «دلبستگی» هم از این قاعده مستثنی نیستن؛ حالا كاری نداریم كه این خارجی‌های گور به گور شده به این اصطلاحات چی می‌گن، اما احتمالاً اونها هم به همین صورت به این كلمات رسیدن.

می‌خوام در مورد این اصطلاحات و تاثیر و بازخوردشون در زندگی صحبت كنم. كه یاد بگیرین تو زندگیتون موفق باشین و زندگی با ثباتی داشته باشین، همسر سابقم هیچ وقت منو جدی نگرفت و همیشه می‌گفت "علی، عزیزم؛ تو خیلی بی شعوری" اما من اثبات می‌كنم كه اینطور نیست!

یاد روزای جهنمی افتادم... روزایی كه زنم مجبورم می‌كرد كه ظرف بشورم... خدا نصیب نكنه... فرض كنید شما می‌خواین ظرف بشورین. برای ظرف شستن می‌بایست «دست» داشته باشید و مطمئناً «دستكش» كار رو برای شما آسونتر می‌كنه و از آسیب دستها جلوگیری می‌كنه. شما برای شستن ظرف‌ها به دست‌هاتون «وابسته» هستین چون به اون «نیاز» دارین و بدون اون شستن ظرف‌ها امكان‌پذیر نیست (حالا نگو ماشین ظرف‌شویی، به اونم وابسته‌ای به هر حال) اما دستكش چیزی نیست كه بدون اون نشه ظرف شست، می‌تونم بگم كه شما به اون دستكش «هم‌بسته» هسنین، نه «وابسته».

كسی وابسته می‌شه كه «ضعف» یا «كمبود» داره، اما كسی كه «هم‌بسته» می‌شه «قدرت» داره و اشیاء یا افراد دیگه باعث «قدرتمندتر» شدنش می‌شن نه اینكه اون نیرو رو از اونها كسب كنه. وابستگی یك طرفه هستش در حالی كه همبستگی دو طرفه؛ كسانی كه با هم همبستگی دارن باعث قدرتمندتر شدن هم می‌شن، اما كسی كه وابسته می‌شه مثل یه انگل انرژی می‌گیره و زمانی كه اون انرژی بهش نرسه می‌میره!

«دلبستگی» یكی از مهمترین روابط عاطفی آدم‌هاست. تو دلبستگی ممكنه هم همبستگی وجود داشته باشه، هم وابستگی یا مخلوطی از هر دو تا. دلبستگی زمانی ارزشمند‌تره كه وابستگی كمتری در اون وجود داشته باشه و به همبستگی میل كنه. چرا به خونواده‌هامون وابسته می‌شیم كه بعد مرگ برامون عزیز شن؟ چرا به پول وابسته می‌شیم تا وقتی كه نیست احساس خلا می‌كنیم؟ چرا به جای اینكه برای پول كار كنیم، نمی‌ذاریم پول برای ما كار كنه؟ چرا وقتی دلبسته‌ی كسی هستیم با رفتنش غمگین می‌شیم؟ چون ما بیشتر وابسته بودیم تا هم‌بسته... مادری كه برای مرگ فرزندش خودخوری می‌كنه دلیلش وابستگیشه... دلیلش اینه كه می‌ترسه «بدون اون» چطور به زندگی ادامه بده، دلیلش «وابستگی» خودشه. هر چه قدر كه تو رابطه‌ی عشقی وابستگی بیشتری وجود داشته باشه، شکست عشقی سریعتر و سنگین‌تری در انتظار طرف هستش.

وابستگی نشونه‌ی خودخواهی آدماست و همبستگی نشونه‌ی نوع‌دوستی. همبستگی تعادل دو طرفه ایجاد می‌كنه و آدما با همبستگی پیشرفت می‌كنن و راهی به سوی كمال رو پیش می‌گیرین، اما وابستگی یه كفه‌ی ترازو رو سنگین می‌كنه و در آخر نابود می‌شه، مثل شخصی كه اونقدر می‌خوره و از این خوردن لذت می‌بره، اما در نهایت اونقدر چاق می‌شه تا بمیره! دلبستگی توام با وابستگی هم لذت خودش رو داره، اما در نهایت به شكست منجر خواهد شد.

به «تن» هم نباید وابسته بود، چون ممکنه فردا به دلیلی همین دستی که باهاش ظرف می‌شورم رو از دست بدم. وابستگی باید تنها به چیزهایی باشه كه ابدی هستن نه فانی و تنها و تنها چیزی كه ابدیه خداست... باید به خدا وابسته و دل‌بسته... چون مطمئنن خدا به همبستگی ما احتیاجی نداره.


یه چیزی: حالا دیگه من ماشین ظرف‌شویی دارم و از هفت دولت آزادم!
یه چیز دیگه: من قصد ازدواج دارم؛ اما از همین الان بگم كه ظرف نمی‌شورم!
یه چیز دیگه تر: علی جون تو آخرشی! تو قند و نباتی! تو عسلی، تو یه گوگولیِ به تمام معنایی! خاک تو سرت!

نوستالگوز

عنوان وبلاگ؟ آره... يه مدتی بود همه هی می‌گفتن نوستالژیک نوستالژیک... یه جورایی کلاس می‌ذاشتن که بله مام فلان... گفتیم چه کنیم؟ چه نکنیم که از غافله عقب نمونيم، گفتيم ما هم عرض اندام كنيم، مرسی دوست ابله من كه تشخيص دادی «قافله» رو اینجوری می‌نويسن!

نمی‌دونم... اين تله پاتی چیه؟ داشتم به آهنگ ابی گوش می‌دادم، دقيقاً‌ تو حال و هوای دوران قديم و خاطرات بودم كه مامانم پرسيد "هنوزم به اون فكر می‌كنی؟" دهنم وا موند که چطور فهمید؟ حالا اینجای آهنگ بود:

بهار وقتی بهاره، که بوی تو رو داره
وگرنه مثل هر سال، خزونِ انتظاره
دلم امیدواره، اگرچه گله داره
که برگردی دوباره، روزا رو می‌شماره
می‌دونم كه تو امروز، پشيمون تری‌از من
بيا كه ديره فردا، واسه به هم رسیدن
خانوم گل آی خانوم گل...


گاهی آدما فکر می‌كنن فقط يك نفر می‌تونه باشه، همون نیمه‌ی گم شده، این کاملاْ درسته (با اینکه ممکنه چند نفر شبیه به هم باشن) اما گاه آدما خیلی زود، با يه برخورد ساده فكر می‌كنن اون همون نيمه‌ی گم شدست، با اینکه حتی خیلی ها تازه بعد از ازدواج تشخیص می‌دن كه همسرشون نیمه‌ی گم شدشون نبوده!

با یه برخورد ساده شروع به رویا پردازی می‌كنن و سعی می‌كنن طرف رو به خودشون جذب كنن و به قولي نزديك شن. حتی ممکنه یه عشق آتشین هم ایجاد بشه، اما تاریخ نشون داده که تنها عاشق شدن به مرور زمان مستحکم و پایداره.

هزاران نفر تو این دنیا پیدا می‌شن كه حرف آدم رو می‌فهمن، دلنشینن، كه آدم پيششون احساس آرامش می‌كنه، كه آدم فكر می‌كنه كه عاشقشون شده، اما آيا اينها همون نيمه‌ی گم شده هستن؟ خوب باید بگم که نه، اینطور نیست.

هنوزم دوسش دارم، اما احتمالاْ نیمه‌ی گم شده‌ی من نبود. اصلاْ  خدا از قبل تعیین کرده که نیمه‌ی گم شده‌ی من کیه و چه زمانی باید به زندگیم بیاد. پس با این اوصاف بهتره که سرم تو کار خودم باشه و سعی نکنم به کسی علاقه‌مند شم يا جلب توجه كنم.

بهتره همه رو دوست داشته باشم. همونطور كه عشق خالص وجود نداره. اغلب عشق (كه عشق واقعي نيست) وسيله‌ای می‌شه واسه ارضاء نیازهای روحی و جسمی... وسیله‌ای برای خالی شدن، صرفاً براي احساس شخصی، احساس‌هایی مثل دوست داشته شدن و عشق ورزیدن. این زمانیه که طرف رو صرفاْ واسه خودت می‌خوای. دلت تنگ می‌شه چون نيست كه «نیاز خودت» برطرف بشه.

چرا وقتی که می‌شه همه آدما رو دوست داشت، وقتی که می‌شه احساس قشنگ دوستی رو بین چندین نفر تقسیم کرد، معطوف یک نفر کنیم؟ که با رفتنش انگار کل زندگیمون نابود شده؟ چرا «یک نفر» باید کل سرمایه‌ی زندگیمون باشه که بهش بگیم «بدون تو می‌ميرم» خوب... دليلش رو گفتم، چون «خودمون احساس نیاز می‌كنيم»

نه عزيزم... تو بدون اون نمی‌ميری. مطمئن باش كه اين احساس نياز تو با خيلی‌ها رفع می‌شه. همون خيلی‌هايی که صرفاْ «فکر می‌كنيم» دلنشين هستن... آره... كسانی که «شبیه» کسی هستن که عاشقش بودی، حتی بهتر از اون هم ممکنه بیاد، اما اون حتماْ نیمه‌ی گم‌شده‌ی تو نیست!

دنیا گلستونه و هر گلی یه بویی داره. چرا فکر می‌كنی که خوشبو‌تر از اين گلی که چیدی و بوئیدی وجود نداره؟ چون توجه، هوش، عواطف، احساس و... همه چیزت رو روی اون سرمایه گذاری کردی... چون غیر از اون هیچ بویی رو استشمام نمی‌كنی. اون گلی که برای تو چیده می‌شه و مطبوع ترينه رو «فقط» خدا می‌ذاره جلوت تا بچينيش و هر گلی رو که خوشبو بود دلیلش این نیست که خدا واسه چیدنش برات گذاشته.

گاهاْ بعضیا گلی رو چیدن و با اون مشغولن، اما یهو گل دیگه‌ای چشاشونو می‌گيره و سعی می‌كنن اونو هم بچينن و هر ۲ رو با هم داشته باشن. بايد بگم كه اين يك خود فروشيه! خودفروشي تنها مختص جسم نيست، دل و روح رو هم می‌شه فروخت... زمانی که «شک» کردی که گل دوم بهتره، در اصل گل اول رو لگدمال کردی و خودفروشی کردی. با یه دست نمی‌شه ۲ تا گل برداشت. در نهايت بدون كه هر دو رو از دست خواهی داد... بدون که تو «عاشق» نبودی و احساس تو فقط از روی خودخواهی و ارضاء نیازهای خودت بوده.

همه گلها برای چیدن نیستن، بعضی‌ها ظاهر زيبايی دارن اما با چیدنش خاری با یک درد عمیق تو دلت می‌شينه. بعضي از گلها رو فقط بايد ديد، از بعضی ها مراقبت کرد و بعضی‌ها رو فقط بوئيد... اگه گلی رو بچینی دیگه توجهت فقط به اونه و نمی‌تونی از گلستان رنگارنگ خدا، که پر از رنگها و عطرها و خاصیت‌های مختلفن استفاده کنی.


یه چیزی: گل من کجاست؟
یه چیز دیگه: من هنوزم دوستت دارم، حتی نمی‌دونم كجای این دنیایی... نمی‌دونم ازدواج كردی یا نه؟ اما به تو مدیونم و آرزوی خوشبختی می‌كنم برات.
يه چيز ديگه تر: اين روزها از تو «الهام» می‌گيرم...