آقای خدا!

 

سلام آقای خدا!

خوبی؟ اصل حالت چطور است؟ می بینی؟ همه اینروزها کاسه به دست شده ایم! یکی مثل من کاسه چه کنم چه کنم! یکی کاسه گدایی و یکی هم...

راستی! آقای خدا! راست می گویند تو جای حق نشسته ای؟! چرا خیلی وقت ها از همه طرف،از زمین و زمان مشکل ها به صورت ییـــــــــــــــهو! بر سرمان می ریزند؟؟؟؟
رنگ خوشبختی و آرامش چه رنگیست؟!

یادم است آن روزها... روزهای کودکی را می گویم! به رنگ ارغوانی بود... الان هیچ چیز مثل دوران کودکی نیست...
آقای خدا! اینروزها به جای کفتر از آن بالا بمب بر سر مردم دنیا می آید! دیگر هیچ چیز جای خود نیست! وقتی جای کفتر و بمب عوض می شود دخترک غرق در خون می شود...

آقای خدا! می گویند باید با تو عربی حرف زد! من می دانم! به خداوندی خودت! می دانم که همه زبانی میدانی! تو مطلقی... تو خدایی! خدای همه! خدای عاشق ها... خدای بچه ها...بزرگ ها و...
تو حتی زبان بی زبانی هم میدانی!

آقای خدا! تصدق روی ماهت بشوم! روی ماهت را می بوسم...
آهاااااااااااااااااااااااای! آقای خدا! مگر تو نزدیک نیستی؟! گویند که تو  در دوری... نزدیک تر از دوری! تو همین جایی... نزدیک تر از رگ گردن...

آقای خدا... من آغوش امن تو را می خواهم...
آقای خدا! من می ترسم... از همه!...اول از همه از خودم!
آن لحظه که از نیاز انسان...دارد نه کم از هوای حیوان...
من از تاریکی و ظلمت خود می ترسم...
دستانم را به سویت دراز کرده ام...

آقای خدا!

با تو  هستم!

من می ترسم!

از شک و یقین!

از بیراهه ها...

راستی! آقای خدا! من منم و تو تویی!...

چطور می شود عاشق تو شد؟!

ع ش ق... عشق به تو فکر کنم رنگ و بوی دیگری بدهد... بوی سیب ترش...بوی نرگس... بوی...
نمی دانم! همین می دانم که رنگ و بویش با عشق به مخلوقت فرق دارد...

تو حضرت دوستی! ته رفاقت! ته مرام! خلاصه اش که آخرشی! بابا تو دیگه کی هستی؟!

راستی! آقای خدا! تو دیگر کی هستی؟! راستی! چرا دست شیطان را نبستی؟!

دست ها را به سویت دراز می کنم... راه راست را نشانم بده...

من محتاجم!

دستانم را تو بگیر... تو ای مطلق...

عظمتت را جلال!

 

* من منم...
* ننوشتن سخته!

 

ارزش انسان

بعد آن همه كتكي كه ديشب به خاطر ۵۰ هزار تومان ناقابل (كه ديشب نتوانسته بودم بازگردانم و دو روز براي برگرداندن آن مهلت خواسته بودم) خوردم، فهميدم ارزش هر انساني به پول  اوست. اگر پول داشتم از بهترين دوستانم كتك نميخوردم. وقتي مي ديدم بهترين دوست من، آن يكي دوستش را كه الان پولش از پول من بيشتر هست چطور تحويل ميگيره از زندگي در اين روزگار نااميد شدم. چند وقت پيش منو هم اينجوري يا شايد بهتر از اين تحويل ميگرفت و اظهار دوستي ميكرد. در اين دوره زمونه دوستي دروغي بيش نيست و همه طوري رفتار ميكنند كه به نفع موقعيتشان باشد. من قبلا اينطوري نبودم ولي الان آدم ها را خيلي خوب شناختم. تازه بالغ شدم و فهميدم كه چطور مثل بقيه آدميزادها سگ و جاه طلب باشم...

من با نا خدا هستم !

كشتي در اوج امواج خروشان هر لحظه محتمل آستانه ي نابوديست . از كودكان گرسنه گرفته تا پيرمرد ها و پير زن هاي مريض و از جوانان غمگين و نا اميد تا زنان گريان همه و همه به کور سوئي از خشکی مقصود مي انديشند .

نا خداي با تجربه ؛ كشتي را تحت كنترل دارد و با لبخند به اين وضعيت مي نگرد . سعي مي كنم همراه ؛ هميار ؛ خادم و دوست نا خدا باشم تا دين خود را نسبت به زحمات نا خدا ادا كرده باشم . سعي مي كنم با نا خدا باشم ؛ سعي مي كنم غلام نا خدا باشم . زندگي من و همه ي مسافران به بستگي دارد و تا به حال بدون او غرق اين درياي پر تلاتم شده بوديم .

فريادي مي رسد ... خشكي .... خشكي  ؛ در همين حال كشتي كوبيده شده به صخره ها  در آستانه ي رسيدن به خشكي در حال شكستن است . كساني كه شنا بلدند به درون آب پريده و زير آبي مي روند ؛ و بعضي با حرص و ولع و نزاع با ديگران آماده ي رسيدن به خشكي اند ؛ 1 ثانيه اينجا حكم طلاست !

من هم شوقي دارم ؛ آرزو هائي دارم ؛ هنوز جوانم ! اما كنار نا خدا كه اكنون لبخندش تبديل به خشم شده ايستاده ام . مي ايستم تا بچه ها ؛ پيران و همه و همه به مقصود خود برسند و در آخر من با نا خدا پياده شوم . اكنون پياده مي شوم و نا خدا با تبسمي بر لب و نگاهي خيره به صورتم ناگهان محو مي شود ... خوشحالم كه "با ناخدا بودم" . من هم به مقصود خود رسيدم .

و حال به فكر فرو مي رم ؛ چطور در آن کشتی با ملاحظه بودم و چطور در اين كشتي حرص مي زنم ؛ چطور "اينجا" فقط به فكر خودم هستم . چطور بدون توجه به پيران و مريضان و كودكان گرسنه و جوانان غمگين و نا اميد مي خواهم به مقصود خود برسم . من كه "با ناخدا بودم" ؛ چطور نمي توانم "با خدا باشم" ؟!!


یه چیزی : می گم علی جون ، احیانا" کشتی تایتانیک نبود ؟!

عمیق در حماقت یا تعقل ؟!

کوچیکی ، بازی می کنی ، زمین می خوری ؛ مدرسه میری ؛ از ناظم می ترسی ، استرس واسه امتحانا ، قبول یا مردود می شی ؛ خودتو عذاب می دی ...

بزرگتر می شی ، میری دانشگاه یا میری سر کار یا می ری خدمت ...  کلی استرس میاد سراغت ، مرض ، دکتر و عمل جراحی ، فوت عزیزان ؛ ازدواج ، مشکلات زندگی کمرتو می شکنه ، شادی ، غمگینی و مضطرب ؛ دلواپسی ، داغون می شی ، اشکت در میاد و آه می کشی .. دوباره خوشی ... شکست می خوری ؛ موفق می شی ، افسرده می شی ؛ متنفر می شی ؛ زجر می کشی ...

بچه هات ؛ نوه هاتو می بینی ؛ پیر می شی و میمیری !

حالا مردی ؛ خدا بیامرزدت ! اما یه نیگا کن به گذشتت ، ارزششو داشت این همه غصه ؟ این همه تشنج و اضطراب ؟ تو شادی هاتو انتخاب می کنی یا غم ها رو ؟ بازم واسه شکستت سکته می کنی ؟ اگه دوباره بذارنت تو دنیا مطمئنم می دونی بالاخره میای اینجا و به اینکه این همه الکی خودتو عذاب می دادی می خندی ...

می خندی ؛ زمانی که به معنای واقعی داری زجر رو تجربه می کنی ؛ داری به شکل غیر قابل تصور درد می کشی . شکنجه می شی  ؛ به خاطر اینکه از عقلت ، فکرت استفاده نکردی ، از اینکه فقط تابع احساستت بودی . واسه اینکه اینقدر خودتو عذاب دادی ؛ خودی که پیش تو امانت بود ... اون لحظه است که آرزوی 1 ثانیه بودن تو این دنیا رو داری ، یک آرزوی محال !


یه چیزی: خبر رسید آرزوی محال تو شدنی شده ؛ قدرشو بدون .
یه چیز دیگه: از همه چیز می ترسی ؛ غیر از کسی که مسوب ترسته !
یه چیز دیگه تر: 20 سال پیش تو 28 سالگی ؛ زیر همین درخت آرزو می کردم که 15 ساله باشم و زندگی رو از نو بسازم ؛ الان که 48 سالمه زیر همین درخت آرزو می کنم تا 28 ساله باشم ؛ تا زندگی رو از نو بسازم !
یه چیز دیگه ترتر: هی نخ دندون ! دیروز دندون هائی رو که ندارم رو ملاقات کردی و الان داری دندونائی رو که فردا ندارم ملاقات می کنی .
یه چیز دیگه ترترتر: رویا گونه تجربه کن ؛ قبل از اینکه واقعا" تجربه کنی .
یه چیز دیگه ترترترتر: یا عمیق فکر کن یا احمق باش ؛ اگه می خوای زندگی راحتی داشته باشی .
یه چیز دیگه ترترترترتر: خدائی تا حالا اینقده تر نزده بودم !!!