مرگ و زندگی (2)

گاهی آدما به جای اینکه آرزوی مرگ کنن (فرار به جلو) آرزو می‌كنن كه كاش اصلاً به وجود نمی‌اومدن (فرار به عقب) اوه مای روح خبیث!

خوب، همه می‌دونن كه آدم از خاك؛ یا یه ماده‌ی پست به وجود اومده. حالا اگه فرض كنیم كه اگه آدم نبودیم، می‌بایست خاك می‌بودیم. خاكی كه زیر پای هر جانوری ممكنه باشه، ممكنه لجن بشه یا حتی آجر! شاید آدم وقتی كه خاك بود تنها آرزوش این بود كه آدم باشه.

حیفه وقتی كه این فرصت به وجود اومده، فرصتی شبیه به مسابقه، شبیه به یه كنكور از دست بره، به همین دلیله كه می‌گم كسی كه دوست داره بمی‌ره یا وجود نداشته باشه آنچنان با ایمان نیست.

اسارت مادی خیلی بده كه این افكار رو به وجود میاره. ادم اسیر چیزهای مادی می‌شن، چیزایی كه  وجودشون سنبل خوشبختی‌ان، و نبودشون سنبل بدبختی. به نظر من سلامت جسم هم مایه‌ی خوشبختی نیست چون مادیه. فقط عدم سلامتی چیزیه كه آدمو آزار می‌ده. چون آدم اسیر مادیاته. البته نه اینكه بد باشه، فكر می‌كنم فقط فرشته‌ها می‌تونن تا این حد اسیر مادیات نباشن.

جسم کامل و سالم، پول، رفاه... كسی كه نداره آرزوشو داره، كسی كه داره و از دست می‌ده افسوس می‌خوره. شاید خیلی آرمان‌گرا و شعاری صحبت می‌كنم، اما واقعاً اینا باورهایی هستن كه سعی می‌كنم بهش عمل كنم. چون فكر می‌كنم درست اینه. چون فكر می‌كنم آرامش و خوشبختی واقعی تو چیزای معنوی هستش و خوشبختی واقعی و امید به زندگی با بی توجهی به مادیات امكان‌پذیره، و معنویات دقیقاً از خود آدم و روحش شروع می‌شه.

یه مسئله‌ی حد میانه هم هست که آدما آرزو می‌کنن جای یکی دیگه بودن؛ جای فلان آدم پولدتر، مشهور یا خوشبخت... اما برخلاف ظاهر آدم خوشبخت، باطن کاملاً خوشبخت نیست، اون هم مشکلاتی داره که شاید برای من قابل تحمل نبود اما اما اون «تحمل» می‌کنه. شاید اگه جای اون بودم با همین بی‌عرضه‌گی نمی‌تونستم از فرصتای اون استفاده کنم. شاید اگه جای کسی بودم که بهش ارث رسیده همه‌ی مال رو هدر می‌دادم. اصلاً این جایگزینی‌ها اونطور نیست که تصور می‌شه؛ تصور این چیزها؛ یعنی چیزهایی که وجود ندارن شبیه تصور فضای ۱۰ بعدی هستش.

والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
تکبیر

مرگ و زندگی

انقدر با شهامت نگو كه "من از مرگ نمی‌ترسم" چون حقیقتاْ «مرگ» هیچ ترسی نداره! كلاً ترس یه احساس من‌درآوردی آدماست، كه از باور‌های اشتباهِ كابوس‌وارِ توهم گونه نشآت گرفته و مربوط به آینده هستش.

اصلاْ این تفکر که «بمیرم و راحت شم» یعنی چی؟! یه جوری می‌گی انگار كه قبلاً یه بار مُردی؛ یا اینكه فیلم مستند «مرگ آدمیزاد» رو دیدی! لابد لب استخر با ۲ تا هلو (منظورم میوه‌ی هلوئه) اینور اونورت می‌شینی و فارغ از درد و دغدغه، آرامش واقعی؟! با چی‌توز موتور سوار؟! با هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی؟ یكدستگاه پژو؟ ماهانه پنجاه‌هزار تومن؟

متاسفانه آدما بیشتر از «زندگی» می‌ترسن تا «مرگ»... جدا از ترس از مشكلات زندگی، بعضی‌ها می‌خوان فرار كنن، نباشن، بمیرن... چون فكر می‌كنن كه مرگ بهتره؛ راحت می‌شن، انگار «عدم» می‌شن، اما فی‌اواقع اینطوری نیست،‌ اوه مای خرس قطبی پیر! یكی منو بگیره!

الان كه درد می‌كشی، در اصل روحت داره درد می‌كشه، وقتی كه بمیری روحت «نمی‌میره»، پس ممكنه دردها ادامه داشته باشه و حتی شدید‌تر بشه. اون موقع دیگه «جسم» نداری كه بخواد كمكت كنه، الان لااقل می‌تونی به روحت برسی تا درد نكشه.

متاسفانه اغلب دردهای آدمی روحی هستن نه جسمی و همین باعث بیماری افسردگی و احساس پوچی و تمایل به مرگ می‌شه. دلیل دردهای روحی هم «ارضاء نشدن نیازهای روح و وابستگی به جسم» هستش. به خاطر همین آدما به دنبال یه «معجزه» یا «اتفاق» هستن.

معجزه کلمه‌ای كاملاً بی‌معنیه‌ای هستش! یعنی اینكه ما اتفاق خاصی رو «معجزه» ببینیم بی‌معنیه. به نظر من «نفس کشیدن» خودش یه معجزه هست، «دیدن» یا «تفکر» یه معجزه‌هست... آدما خودشون معجزه هستن... هر چیزی كه خدا پیش آورده و میاره یه معجزه‌هست... چرا فكر می‌كنیم مثلاً بین «قدرت شنیدن» با «شفا پیدا کردن مریض» تفاوتی هست؟ نه... تمام کارای خدا معجزه هستش، فقط چون که ما گرفتار «مادیات» شدیم تفاوت قائل می‌شیم، مادیات هم كه فقط پول نیست... از همین جسم بگیر تا احساس ترس از مرگ، تا رفاه زندگی و وابستگی به اطرافیان همه مادیات هستن، بگذریم...

بحث سر ارضاء روح بود. بعضی از واژه‌ها که تعریف خاصی نمی‌شه داشت و فقط حسی هستن می‌شه گفت كه معنوی و باعث ارضاء روح می‌شن. البته لازمه‌ش اینه كه از مادیات فاصله بگیریم، فكر نمی‌كنم تو، دوست عزیز من كه «آرزوی مرگ» می‌كنی نمازت قبول باشه، چون عملاً بی‌ایمان بودن خودتو اثبات كردی.

از ایمان گفتم... یادم میاد یه بار بحث مفصلی راجع به ایمان داشتم. گفتم كه «ایمان یعنی همه چیز» ایمان سرشار از کلمات معنوی هستش که همشون به «خدا» منتهی می‌شن... گفتم كه ایمان یعنی «عشق» یعنی «امید»... یعنی «رهایی» یعنی «همه‌‌ی چیز‌های قشنگ معنوی»

ایمان فقط ایمان به خدا نیست... ایمان به دنیا «صبر» رو حاصل می‌كنه، ایمان دلی «عشق» رو ایجاد می‌كنه. ایمان به خدا «آرامش» میاره... كلمات قشنگی كه باید بهش برسی، شاید نمی‌فهمی چی می‌گم، شاید فكر می‌كنی «قشنگ حرف زدن» آسونه... اما خوب... تو آزادی که هر طور که می‌خوای فكر كنی...

یادمه وقتی زبان انگلیسی بلد نبودم فقط می‌شنیدم... اصلاً‌ نمی‌فهمیدم یعنی چی؟! اما بعد‌ها كه فهمیدم؛ درك كردم كه اون شنیده‌ها چه قدر به من كمك كرد. تو هم بشنو و بهش فكر كن. شاید بیشتر به دیوار پیله‌وار شومی رو كه دور خودت تنیدی فكر كنی، شاید پخته ترشی... تو هم چیزایی به من بگو كه فكر می‌كنی شاید پخته‌تر شم.


یه چیزی: علی چه قدر بلایی، هنوز امید مایی
یه چیز دیگه: اگه بنا به فیلسوف بازی بود تو وبلاگ شخصیم می‌نوشتم. نه اینجا كه فقط چند تا دوست صمیمی می‌خونن.
یه چیز دیگه تر: رنگ رویا گاهی زندگی رو شیرین می‌كنه، بزنش به زندگیت.