ناگهان شور و شعف خاصي در دلم موج مي زند . احساس شادي درون قلبم ؛ آهي از روي رضايت و شكر خدا . شكر خدا بابت خوشبخت بودنم و افتخار داشتن اين حس .

نا خود آگاه اين احساس قشنگ اشكي را به روي گونه هايم سرازير مي كند و زمزمه اي از اين فضا به صورت ملودي به همراه آهي شيرين و احساس غرور در ذهنم متولد مي شود . اينك منم و كاغذ و ملودي اشك شوق با ضرب ميزان سه چهارم : مي . . مي - فا . . فا - مي . . رِ - مي . .

سراغ سازم مي روم و با چشماني بسته شروع به نواختن اين نوزاد زيبا مي كنم ، اما اين نوزاد چنان بزرگ است كه يك اركستر بزرگ مي تواند آن را به تصوير صدا بكشد ... اركستري با چندين ساز آرشه اي و بادي و ضربي و گروه كر و ... پيانو  ...

اكنون كه روي سن و پشت پيانو نشستم ؛ باز همان احساس افتخار است و اشك شوق ...

با چشماني بسته و اشك هائي روي گونه و سكوت سنگين انتظار نوازندگان دستم روي كلاويه هاي پيانو مي لغزد و باز هم  مي . . مي - فا . . فا ... و چه با احساسي شروع و با چه افتخاري تمام مي شود !

بعد از نمايش اشك شوق ؛ لبخند ويلنيست شماره 1 توجهم را جلب مي كند ؛ او هم اشكي حاكي از افتخار و شوق بر گونه داشت ...