آغاز 28 سالگی!

۲۴ سال پیش در چنین روزی میدونید چی شد؟
نمی دونید؟
چرا؟
جیش دارید؟!
می‌دونم اصلاً مهم نیست،اما تولد حمیده. حمیده جون نه "حمید" یا همون آقای دیوانه كه منم همین جا بهش تبریك می‌گم!


تو سالی كه گذشت خیلی پولدار شدم! یعنی كارم خیلی زیاد بود و این خیلی خوب نیست. همیشه چیزی رو به دست میاری و چیز دیگه‌ای رو از دست می‌دی. هر چه قدر بیشتر چیزی عایدت بشه؛ چیز دیگه‌ای از زندگیت كم می‌شه. باز اینجا هم باید تعادل رعایت بشه.

یكی از چیزهایی كه از دست دادم همین نوشتن بود؛ منی كه از دوران ابتدایی افكارم رو یادداشت می‌كردم... رابطه‌هام خیلی كم شدن؛ و درس‌هام هم موندن و خیلی چیزای دیگه. اما به اهدافی كه پارسال در نظر گرفته بودم رسیدم.

هدف امسال سلامتی و آرامشه. البته سلامت كامل دارم؛ ولی می‌دونم این نشستن‌های طولانی پشت میز كار بالاخره كار دستم می‌ده. آرامش هم دارم، فقط باید خودمو واسه اتفاقای ناگوار آماده كنم؛ یعنی اگه اتفاق بدی افتاد قوی باشم و آرامشمو حفظ كنم.

همونطور كه می‌بینید وقت نوشتن هم ندارم وگرنه می‌بایست یه پست مخصوص می‌نوشتم.
از دوستانی كه تبریك گفتن ممنونم.

اسم تازه

منو مهربون نگا کن
تا نلرزه دل و دستم
اسم تازه مو صدا کن
تو بگو که من کی هستم؟

منو مهربون نگا کن
یه نگاهی عاشقونه
یه نگاهی که همیشه
ته قلب من بمونه

منو مهربون نگا کن
تا نیفتم از سرودن
بهترین فصل کتابه
لحظه های با تو بودن

کی به جز من مث سایه
می درخشه با نفسهات
اون کیه که غصه داره
واسه شبنم دو چشمات

اون کیه که حتی تو خواب
تو همیشه روبروشی
اون اسیر جاده هاست و
تو جواب جستجوشی

منو مهربون نگا کن
از همیشه تا همیشه
آخه تو بارون عشقی
رو تن خسته ی بیشه

دل بی تابمو بسپار
به یه آواز صمیمی
مث خاطرات دیدار
پای اون سرو قدیمی

تو همون كوچه ی بن بست
كه گذر گاه  غزل شد
اونجا كه اسم  من و  تو
مثل يه ضرب المثل شد

سال نو مبارک

باز هم نوروز اومد و حس و حال خاصی که میگه قراره نسل جدیدی از اتفاقات پیش بیاد. اتفاقاتی که ظاهراً شادی بخشه. چند سالی هست که شور و شوق نوروز، مثل دوران بچگی وجود نداره. اما هنوز یه ته خوشی وجود داره. یه شادی کوچولو که از اعماق روحیه ی خسته و افسرده و صورت لبخند روی صورت خشکمون می شینه.

بزرگ شدیم. فهمیدیم که زندگی سخته. فهمیدیم که بار سختی ها تو این دنیا خیلی بیشتر از شادیهاشه. فهمیدیم که باید جنگید و مقاومت کرد. که صبر داشت و گاهی سکان زندگی رو به زمان سپرد.

فکر می کنم هنوز هم آدمایی هستن که خودخواه نیستن. که اسیر پول نیستن و برای منفعت شخصی حریص نیستن. آدمایی که ظاهرشون عین باطنشونه. آدمایی که می مونن و مهربونن. آدمایی که به خاطر پول و مقامت، به خاطر سودی که از تو نصیبشون می شه کنارت نیستن. آدمایی که ذاتاً نوع دوستن و خوب... از خدا می خوام که همچین آدمایی رو همیشه سر راهمون بذاره.

برای همه ی دوستان و دشمنان، چه اونایی که موندنی بودن، چه اونایی که رفتن و چه اونایی که خودم ترکشون کردم آرزوی آرامش دارم. آرزو می کنم که موقعیتی نصیبشون شه که که بتونن به اندازه ای که به جسمشون می رسن، به فکر روحشون هم باشن. امیدوارم روح کسی مریض نشه که این بدترین درده.

از طرف دوستان افکار مخفی سال نو رو با بهترین آرزوها تبریک می گم.


یه چیزی: خدا بیامرز خسرو شکیبایی بعد مرگش چه قدر فیلم بازی کرد!
یه چیز دیگه: داستان عباس آقا رو به دلیل مشغله نتونستم ادامه بدم، ببخشید.
یه چیز دیگه تر: من صاحب یک ماشین صفر شدم. نمی گم چی

مومن واقعی (قسمت سوم)

تا عباس آقا این جمله رو گفت اون دو تا هیولا نگاهی به هم كردن و با هم زدن زیر خنده. همینطور می‌خندیدن و می‌خندیدن... عباس آقا زیر چشمی بهشون نگاه انداخت؛ انگار كه شهامت پیدا كرده بود و با خنده‌های اونا خیالش جمع شده بود كه لابذ بهشتیه و به زودی اون اتاق بازجویی تبدیل به بهشت می‌شه. تو این افكار بود كه یهو به عباس آقا ذول می‌زنن. عباس آقا چشاشو می‌دزده و سرشو می‌ندازه پائین.

"این خدای تو اسم نداره؟" اینو یكی از اون دو تا از عباس آقا پرسید. "چرا... الله، این اسم خدای منه" این جمله رو آقا عباس با تمام افتخار و غرور می‌گه. باز اون دو تا غول می‌خندن و عباس آقا با خودش می‌گه: حتماً اونها از اینكه من یه مسلمان واقعی هستم ذوق زده شدن!

سوالات اونا از اصول دین ادامه داشت و عباس آقا با كمال اعتماد به نفس و افتخار هر چی كه شنیده بود رو با جواب‌هاش پس می‌داد و با هر جواب اون دو نفر می‌خندیدن و عباس آقا مطمئن تر و مسلط‌‌تر می‌شد تا اینكه غول‌ها مشت‌هاشون رو با عصبانیت روی میز كوبوندن. انگار كه خودمونی شدن عباس آقا تموم شد و باز دلش لرزید.اخم‌هاش تو هم رفت و با خودش گفت: "من كه همه چی رو درست گفتم، یعنی چی؟ حتماً یه جای كار ایراد داره"

"آره! یه جای كار ایراد داره" این جمله رو غول‌ها هم‌صدا گفتن. عباس آقا با تعجب و بی اختیار به اونا نگاه كرد و تو دلش گفت: "یعنی اونا فكر منو می‌خونن؟!" دوباره صدای اون دو تا هیولا همزمان و با شدت بیشتری به گوش عباس آقا رسید: "آره!" عباس آقا روشو برگردوند. دیگه كلافه شده بود. احساس می‌كرد اینجا خودِ جهنمه. فكر می‌كرد كه یعنی كدوم حرفش درست نبوده كه باز صدای غول‌ها رو شنید: "هیچ كدوم از حرفات درست نبود!"

"الله وجود نداره" ما دو نفر خدا هستیم، این جمله رو یكی از غول‌ها گفت.

ادامه دارد...

مومن واقعی (قسمت دوم)

عباس آقا كلافه شده بود و التماس كنان می‌گفت: "از جون من چی می‌خواین آخه؟" تا حالا از بدبختی‌های روزگار اشك نریخته بود، اما حالا انگار داشت گریه می‌كرد... خم شده بود و زجه می‌زد كه یه دفعه صدایی شبیه به رعد و برق شنید. گوشاش درد گرفت و اونا رو با دو تا دستش محكم  گرفت و چشاشو بست. اما انگار اون صدا آروم‌تر و آروم تر توی مغزش تكرار می‌شد. اونقدر تكرار شد كه صدای رعد شبیه حرف زدن به نظرش اومد. اما واضح نبود. گوشاشو تیز كرد و اشكاشو از رو گونه‌هاش پاك كرد. منتظر بود بازم اون صدا رو بشنوه. هنوز سرش پائین بود و جرات اینكه به اون دو تا غول‌های بی شاخ و دم نگاه كنه رو نداشت.

دوباره همون صدای شبیه به رعد رو شنید، اما این‌بار بلندتر و واضح تر. شوك بزرگی به آقا عباس وارد شد و تكون شدیدی خورد. گوشش از شدت صدای برق درد گرفته بود، با ترس و لرز گوشش رو گرفت، ترسی كه آمیخته با كنجكاوی بود. با خودش گفت از این هیولاها بعید نیست كه صداشون اینطوری باشه. صدا تكرار می‌شد، حالا دیگه اون جمله‌ی برق آسا واضح تر شده بود. انگار كه یه جمله‌ی فارسی بود... آره اون یه سوال بود كه می‌پرسید "خدای تو كیست؟".

عباس آقا با خودش فكر كرد "این جمله چه‌قدر آشناست" انگار این وضعیت قبلاً براش اتفاق افتاده، اما یادش نمی‌اومد كه كی و كجا؟ بی حركت بود و سرش پائین، چشماشو به زمین دوخته بود. دستاش می‌لرزید و پر از تشویش بود؛ اما این چیزا دیگه واسش مهم نبود. به تنها چیزی كه فكر می‌كرد این بود كه انگار این ماجرا رو قبلاً تجربه كرده یا فیلمش رو دیده. تو همین فكرا بود كه یهو به خودش اومد، چشاش درشت شد و دستاشو گذاشت رو سرش. می‌لرزید. دیگه مطمئن شده بود كه جریان از چه قراره. یاد حرفای مادرش افتاد كه هیچ‌وقت اون حرفا رو جدی نمی‌گرفت:

"عباس جان؛‌ پسرم... نمازتو بخون. كارای خوب انجام بده؛ با خدا باش. وقتی‌ كه آدم می‌میره  دو تا فرشته میان تو قبرش و در مورد ایمانش سوال می‌پرسن. اگه به سوال‌هاشون جواب درست بدی قبرت تبدیل به بهشت می‌شه، اما اگه به خدا ایمان نداشته باشی قبرت ترسناك و جهنمی می‌شه"

عباس آقا مطمئن شد که مرده و اینجا قبرشه اما به این فكر می‌كرد كه این دو تا شبیه همه چی هستن جز فرشته! كمی آروم شده بود كه همه‌ی جوابا رو می‌دونه و بعد از چند تا سوال ساده می‌ره بهشت. با كمی تردید و من و من كردن گفت: " خدای من خداست"

ادامه دارد...

مومن واقعی (قسمت اول)

عباس آقا با صداهای عجیب و غریبی از خواب بیدار می‌شه،‌ هنوز هوا تاریكه و انگار كه نیمه‌شبه. خمیازه‌ای می‌كشه اما در کمال تعجب می‌بینه كه انگار نفسش بیرون نمیاد. سراسیمه پا می‌شه. اصلاً چیزی شبیه به نفس كشیدن رو تجربه نمی‌كنه. با خودش فكر می‌كنه لابد مریض شده. اما چرا نوری رو كه از پنجره می‌اومد رو نمی‌بینه؟ چرا رختخوابش غیب شده؟! چرا سقف انقدر كوتاه شده؟ آره... اینجا بود كه عباس آقا فهمید مرده و الان تو قبرشه...

استرس و دلهره تموم وجودشو فرا گرفته بود. مرتب ذکر می‌گفت. ذكرهایی كه مادرش می‌گفت و هیچوقت به اون اعتقادی نداشت... كمی آروم شد و فكر كرد شاید كسی دزدیده باشدش. شاید اینجا زندونی شده و اصلاً زنده هست... اما چرا نفس نمی‌كشید حتی وقتی كه سعی می‌كرد هوا رو تو سینش بده یا فوت كنه. انگار اصلاً هوایی وجود نداره. آقا عباس با خودش فكر كرد آخرین بار كجا بوده و كی خوابیده اما چیزی یادش نمی‌اومد. حتی یادش نمیاد که الان چه ماهیه و حتی چه فصلیه...

یک آن فضا عوض می‌شه. دیگه از تاریكی خبری نیست. هر چی كه هست نوره و نور. چشماش و می‌بنده و از شدت نور دستش رو جلو چشاش می‌گیره. حس می‌كنه رو یه صندلی نشسته. از شدت دلهره نمی‌دونست چی كار كنه. حتی فكرش هم دیگه كار نمی‌كرد. فكر می‌كرد روانی شده و اونجا تیمارستانه. چشماشو به زور باز می‌كنه. ۲ نفر رو با لباس سفید می‌بینه كه جلوش نشستن. دیگه اطمینان پیدا می‌كنه كه توی تیمارستانه و ۲ تا دكتر یا پرستار كه می‌خوان درمونش كنن.

عباس آقا احساس می‌كنه داره سكته می‌كنه. لال می‌شه و مثل احمق‌ها به اون ۲ نفر زول می‌زنه. با دیدن اونا می‌خواد از جاش بلند شه و فرار كنه اما نمی‌تونه. انگار كه نیروی جاذبه‌ی زمین ۱۰۰۰ برابر شده. انگار به صندلیش میخ شده. صورتشو بر می‌گردونه تا اون دو تا قیافه‌های ترسناكی رو كه دیده بود نبینه. دلش می‌خواد زودتر از تیمارستان مرخص شه. با خودش می‌گه لابد بیماریش خیلی پیشرفت كرده و دچار توهم خیلی زیادی شده تا این حد كه او قیافه ها رو مثل هیولای توی فیلم‌ها می‌بینه. جرات پیدا می‌كنه و حرف می‌زنه. با دستها و صدایی لرزون... "از جون من چی می‌خواین؟ به خدا من روانی نیستم"

ادامه دارد...

خصلت‌های بد و ضعف شخصیت

سلام دوستان.

با یكی از برنامه‌های «افکار مخفی» در خدمت شما هستیم. باز هم می‌خواهیم زری چند زده و مخ شما را گاز بگیریم. پس با ما همراه باشید، «جوان» هستم از شبکه‌ی بلاگفا!

امروز می‌خواهیم در مورد خصلت‌های خبیثه‌ی انسانی با شما سخن بگوییم. می‌خواهیم بگوییم كه تمامی خصلت‌های بد آدمی‌زادی از «ضعف شخصیتی/روحی» انسانها نشات می‌گیره. ما تا جایی مثال‌هایی می‌زنیم و بقیه رو به عهده‌ی خودتون می‌ذاریم. مواد لازم رو در آخر براتون تشریح می‌كنیم، حالا همین مواد رو با هم مخلوط می‌كنیم و با درجه ۱۴۰ فارنهایت می‌ذاریم تو فر. واقعاً خیلی باید ابله باشم كه با این حرف‌ها احساس بامزگی كنم  خوشمزگیمو شخصاً به طور اصولی و با كمی ولع بخورم!

تمام خصلت‌های بد برای برطرف كردن ضعف ها و كمبودهای شخص پا به عرصه می‌ذارن، اوه  دقیقاً خصلت‌های خوب هم همین كار رو انجام می‌دن، یعنی باعث برطرف شدن ضعف‌های روحی/شخصیتی می‌شن؛ اما به شیوه‌ی درست.

دروغگویی
ساده ترین و خطرناکترین خصلت بد «دروغ‌گویی» هستش كه مادر گناهانه و كم و بیش همه‌‌ی ما این صفت رو داریم. تمام خصلت‌های بد شبیه به همین هستند، با تفاوت‌های خاص. تیر دروغ‌گویی خیلی سریع از كمان تصمیم رها می‌شه تا به مركز سیبل آسودگی برسه، غافل از اینكه تیر راستی و درستی دیر از كمان خارج می‌شه اما بعد از شتاب از تیر دروغ سبقت می‌گیره؛ با این حال این تیر به نقطه‌ی مركز سیبل می‌خوره اگر چه دیر رها شده. آدم دروغگو «ترسو» هستش که این یک ضعف شخصیتی به حساب میاد. بعضی از صفات بد مثل تهمت از همین دروغه.

غرور
من از «غرور» و «آدم مغرور» متنفرم. همیشه اولین و مهمترین فاکتوری که برای انتخاب دوست داشتم نداشتن غرور طرف بود. به نظرم اگه فقط یه خصلت بد تو دنیا باشه همین غروره که خودش ایجاد مسبب خصلت‌های بد دیگه هستش. ضعف شخصیتی آدم مغرور «خود کم بینی» هستش که می‌خواد خودش رو بالا و بعضاً اونطور كه نیست نشون بده. كسی كه تواضع داره به خودش ایمان داره و بدون غرور پیش همه بزرگه. آدم با شعور کسی رو پست نمی بینه. آدم مغرور کلکسیونی از صفات بد رو داره، مثل خودخواهی، خود رائی، از خود راضی بودن و خودشیفته بودن و...

 خشم
آدم عصبانی حتی اختیار رفتار خودش رو هم نداره و «بی اختیاری» یک ضعفه. آدم عصبانی هرگز نمی‌تونه سیاستمدار بشه، منظورم سیاست تو همه‌ی زمینه‌هاست، منظورم مشی درست زندگی و كار و... هستش. آدم عصبانی كه از روی عصبانیت گناه می‌كنه آدم با ایمانی نمی‌تونه باشه.

حسادت
به نظرم حسادت سه نوعه. یکی اینکه طرف چیزهای خوب دیگران رو می‌بینه و فقط افسوس می‌خوره، یكی اینكه ضمن اینكه افسوس می‌خوره آرزو می‌كنه كه چیزهایی رو كه دیگران دارن نصیب اون هم بشه، نوع سوم حسادت كه گناهه طرف آرزو می‌كنه كه چیزهایی رو كه دیگران دارن از دست بدن و حتی واسه این هدف تلاش می‌كنه. آدم حسود ذره‌ای مهر و عاطفه نداره و به نظرم ضعف شخصیتی «بدبینی» باعث این صفت می‌شه و ارتباط معنا داری با صفت «غرور» از نظر «روحی» داره. آدم حسود همیشه كینه به دل داره و غیبت می‌كنه.

 ریا
کسی که فیلم بازی می‌كنه، چه فیلم مستند و چه فیلم دروغ در اصل ریا كرده. آدم ۲ رو خودش رو جوری نشون می‌ده كه نیست. به نظرم «ریا» همون «غرور نرم همراه با دروغ» هستش. آدم مغرور غرورش رو نشون می‌ده اما آدم ریاكار غرور رو مخفی می‌كنه و كاملاً نامردانه بروز می‌ده. آدم ریاكار هم دچار ضعف شخصیتی «خود کم بینی» هستش که سیاست رفتاری شبیه و متفاوتی با آدم مغرور داره.

اینها پایه‌ی اكثر بیماری‌های روانی-شخصیتی هستن. همه‌ی اینها به هم ربط دارن. همه‌ی اینها نوعی از بیماری روحی هستن. خصلت‌های بد زیادی هست اما اینها به ذهنم اومد. اینها گناه هستن.


یه چیزی: باید خدمت دختر خانم‌هایی كه تو پست قبل برای آقای دیوانه كامنت خصوصی گذاشتن و گروپ گروپ اظهار لاو نمودند عرض كنم كه اینجا همه كامنت‌های خصوصی رو می‌خونن. خانوم عزیز «جیگرتو بخورم» یعنی چی آخه؟!

فکر و اختیار

من فكر می‌كنم كه «فکر» بزرگترین نعمتیه که خدا به بشر داده. [دست، سوت ... ایول به این کشف بزرگ، آفرین...] این «معجزه‌ی بزرگ» نتایج مثبت و منفی رو به دنبال داره. یعنی فکر کردن تبدیل به چیزهای مثبت و بی‌فكری نتایج نا مطلوبی رو به دنبال داره.

بزرگترین ظلمی كه بشر می‌تونه در حق خودش بكنه فكر نكردنه و بزرگ‌ترین لطف فكر كردن. فكر كردن از سالها عبادت ارزشمندتره، می‌شه نتیجه گرفت كه فكر كردن نوعی عبادت و از انواع برتر عبادت هستش. البته فكر كردن درست، فكری كه گناه نیست؛ مطمئنن فكر كردن و نقشه كشیدن برای یك دزدی نمی‌تونه عبادت باشه. منظور از فكر كردن درست، فكر كردن به خودمون، خدامون، كائنات، زندگی و راه كمال هستش.

فکر کردن آسون‌ترین و در عین حال سخت‌ترین كاریه كه آدما انجام می‌دن. منفی‌بافی و منفی یابی خیلی آسون و فكر به راستی و حقیقت جویی خیلی سخته. چیز‌های منفی و دروغین خیلی ساده و چیزهای مثبت و حقیقی خیلی پیچیده هستن. هرگز آدمایی رو كه منفی‌بافی می‌كردن و می‌كنن رو نمی‌تونم بپذیرم. آدمایی مثل صادق هدایت كه حتی خیلی هم معروف شدن، اما همیشه تو منفیات و پوچی سیر می‌كنن و آخرش كارشون به خودكشی می‌كشه. مطمئنن منفی بافی به مرور زمان نوعی اعتیاد رو پدید میاره که رهایی از اون خیلی سخته. فکر کردن درست «بصیرت» هستش که «علم» رو پدید میاره. بصیرت ارزشمندتره، چون خلاقیت فکری خودمون هستش، اما علم خلاقیت فکری دیگران.

خیلی خوبه كه هر چیزی (چه مثبت، چه منفی) رو راحت قبول نكنیم و قبلش خودمون فكر كنیم تا بهش برسیم، هر چیزی رو كه آدم با استدلال و فكر و منطق بهش برسه (چه مثبت، چه منفی) ارزشمنده. اگه تو دین و خداشناسی هم استدلال و درك فلسفه وجود نداشته باشه،‌ مطمئنن ارزش واقعی خودش رو از دست می‌ده و تبدیل می‌شه به یه كار طوطی وار الكی. فکر و تفکر دو نمونه‌ی جبر و اختیار هستن، همه‌ی آدما بدون اختیار «فکر» دارن، اما اکثر اونها با اختیار «تفکر» ندارن.

تمام چیزهای دنیا «مجازی» هستند، این «فکر» ماست که به اونها جون می ده و اونا رو طبیعی یا واقعی تصور می کنه، تمامی این مادی های مجازی بی ارزشن، این فکر ماست که به اونها ارزش می ده و می گه که چی مهم و چی غیر مهم هستش که این اهمیت یا عدم اهمیت یه موضوع در افراد مختلف به دلیل افکار مختلف کاملاْ متفاوت هستش.

به نظرم تنها چیزی که دست خدا نیست همین فکر کردن ماست، فکر کردن اختیار رو پدید میاره و این تنها چیزیه که خدا دخالتی توش نداره. تو «فکر» می کنی و «با اختیار» تصمیم می گیری که خود کشی کنی، خدا هیچ دخالتی نداره، اما اینکه خودکشی تو موفق یا نا موفق باشه رو خدا تصمیم می گیره.


یه چیزی: علی جون فکرتو ساندویچ کنم بخورم!
یه چیز دیگه: آقا یه نوشابه هم بدین. 

تقصیر خودته!

صد دفعه پرسیدی که چرا بهت نمی‌گم «دوستت دارم»؟ به جاش خودت هزاران دفعه گفتی که «دوستت دارم گلم» و انتظار داشتی که منم بگم «منم همینطور عزیزم»، اما نگفتم! هر بار هم که گفتم فقط در حد «حرف» بوده و بس! یه جور رفع تکلیف. حالا بازم هی بیا گله كن كه چرا خوب نیستم باهات... 

چی خیال کردی؟! خیال کردی آخرش میام خواستگاریت و می‌گم تو همون نیمه‌ی گم شدمی؟! نه عزیزم... من تو رو فقط واسه گذران وقتم می‌خوام، تو در اصل یه سرگرمی بودی و هستی كه باهاش لاس بزنم و از رنگ سوتین و  زمان پریودش بحث رو باز كنم تا خودم حال كنم! یعنی هنوز نفهمیدی كه من چه‌قدر سردم؟! نفهمیدی كه من اصلاً به تو فكر نمی‌كنم و زمانی یادت می‌افتم كه خودت اس ام اس می‌دی؟

بی‌خیال بابا... اگه بهت می‌گم «گلم» کاملاْ بی منظوره، اصلاْ از چرب زبونیمه. این همه به من مهربونی کردی، محبت داشتی، اما من چی؟ یه خورده احساس خرجت کردم؟ اصلاْ خواسته‌هات واسم مهم بود؟ تو از من محبت می‌خواستی اما من فقط دوشیدمت و آخرش هم مثل یه كاندوم استفاده شده می‌ندازمت دور، چیزی كه زیاده دختر... اونم دخترای ساده و احمق و گدای محبتی مثل تو!

این همه غالت گذاشتم، پیچوندمت و بهونه تراشیدم، گاهی فهمیدی و بعضی وقتا نفهمیدی، بازم اومدی چسبیدی به من و گفتی که «دوستت دارم». این‌همه زخم زبون بهت زدم، آخه اگه می‌بینی سرد و بد اخلاقم دلیلش اینه كه دخترا راحت جذبم می‌شن، تو كه می‌دونی... با یه لبخد دخترای بهتر از تو رو كه ادعای كلاسشون می‌شه سریع می‌كشونم طرف خودم.

 من قصد نداشتم فریبت بدم، تو خودت گول چرب زبونی و ظاهر جذابمو خوردی و با وجود تلخی‌هام باز گفتی كه دوسم داری، خودت داری می‌سوزی و می‌سازی، حالا هم دارم بهت می‌گم چون فكر می‌كنم كه خیلی گاگولی و تا حالا بعد این همه سرد بودن و بی‌محلی‌هام هنوزم ولم نمی‌كنی، راستش دلم واست می‌سوزه، از بس كه ساده‌ای و هنوز با وجود این همه بدی منو مرد رویاهات و سوار اسب سفید می‌دونی! حالا از این خیالاتت بیرون میای یا نه؟!


یه چیزی: حالا شما قضاوت کنین، این مشکل منه یا اون؟!
یه چیز دیگه: چند بار «شکست» تو رو ارضاء می‌كنه؟
یه چیز دیگه تر: آدم [بدجنس] قصه می‌تونه یه دختر هم باشه.

حس ششم

وقتی که آدما چیزی رو به زبون میارن؛ چیزی که حاکی از پیش‌بینی، حدس‌های غافلگیر كننده و ... باشه می‌گن «تو حس ششم داری؟!». حسی كه غیر از احساس پنج‌گانه‌ی بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی و چشایی هستش.

باید بگم كه همه‌ی آدما كم و بیش این حس رو دارن و به نظرم این یك «حس» نیست... چون چیزی نیستش که قابل حس کردن باشه... نمی‌دونم چطور توضیح بدم، اما یك حالت رویا/كابوس وار هستش كه به آدم الهام می‌شه، ممكنه توی خواب و ممكنه توی بیداری باشه.

بخشی از این حالت مربوط به هوش و ادراك طرف بستگی داره، به این صورت اتفاق‌های در حال انجام و یا اتفاقاتی كه در آینده قراره رخ بده، توسط محرك‌ها و علائم‌ كنونی در ضمیر ناخودآگاه می‌شینه و همون حس الهام رو برای آدم تداعی می‌كنه.

خدا رو فقط با حس ششم باید دید و فهمید. اصلاْ خدا خودش اینطور می‌خواد... خدا هیچ نشانه‌ی مستقیم كه بشه اونو «حس» کرد برامون نذاشته. چیزی که بشه دید، شنید، لمس کرد و بوئید یا شنید. فقط این حس ششم هستش که می‌تونه خدا رو «به طور درست» بفهمه. این چیزی نیست که با خوندن کتاب و حرفای کلیشه‌ای به طور طوطی‌وار بهش رسید.

حس ششم با «پاک بودن» نسبت مستقیم داره. آدمی که خودش رو از گناه حفظ می‌كنه و پرهیزگاره، نسبت به آدمای عادی حس ششم بیشتری داره؛ پرهیزگاری باعث افزایش قدرت روحی و ذهنی می‌شه. حس ششم باعث كمال آدم می‌شه. حس ششم مثل یه عینك عمل می‌كنه كه تموم زشت‌های قشنگ و قشنگ‌های زشت «همونطور که هستند» دیده بشن. حس ششم طاقت زیادی می‌خواد. ظرفیت بالایی می‌خواد. ظرفیتی كه طاقت درك خیلی از حقایق رو داشته باشه و بتونه هضمش كنه.

باز هم حس ششم با ایمان درگیره و كوچكترین شك در مورد این «الهام» ها باعث ضعیف شدن این حس می‌شه.


یه چیزی: علی جان یه جوری حرف می‌زنی انگار كه حس ششم داری؟! بی خیال بابا!
یه چیز دیگه: اونقدر از دخترش تعریف كرد كه نزدیك بود بگم "اونم یه گهیه مثل خودت"
یه چیز دیگه تر: بابت اون شعر خیلی خیلی خیلی ممنون. كاری رو كه اون «پست فطرت» با وجود اون همه لطفی كه در حقش كرده بودم نكرد، تو كردی. این یعنی...
یه چیز دیگه تر تر: یعنی كی می‌تونه باشه این وقت شب؟!

همبستگی - وابستگی - دلبستگی

تمامی لغات و اصطلاحات ما ایرانبا در طول سالها شکل گرفته و نسل به نسل تغییر پیدا کرده. مثلاْ «دگرگونی» شاید از «دیگر گونه» نشآت گرفته، می‌خوام بگم كه این كلمات ریشه‌ی «روانشناسی» دارن. كلمات «همبستگی» و «وابستگی» و «دلبستگی» هم از این قاعده مستثنی نیستن؛ حالا كاری نداریم كه این خارجی‌های گور به گور شده به این اصطلاحات چی می‌گن، اما احتمالاً اونها هم به همین صورت به این كلمات رسیدن.

می‌خوام در مورد این اصطلاحات و تاثیر و بازخوردشون در زندگی صحبت كنم. كه یاد بگیرین تو زندگیتون موفق باشین و زندگی با ثباتی داشته باشین، همسر سابقم هیچ وقت منو جدی نگرفت و همیشه می‌گفت "علی، عزیزم؛ تو خیلی بی شعوری" اما من اثبات می‌كنم كه اینطور نیست!

یاد روزای جهنمی افتادم... روزایی كه زنم مجبورم می‌كرد كه ظرف بشورم... خدا نصیب نكنه... فرض كنید شما می‌خواین ظرف بشورین. برای ظرف شستن می‌بایست «دست» داشته باشید و مطمئناً «دستكش» كار رو برای شما آسونتر می‌كنه و از آسیب دستها جلوگیری می‌كنه. شما برای شستن ظرف‌ها به دست‌هاتون «وابسته» هستین چون به اون «نیاز» دارین و بدون اون شستن ظرف‌ها امكان‌پذیر نیست (حالا نگو ماشین ظرف‌شویی، به اونم وابسته‌ای به هر حال) اما دستكش چیزی نیست كه بدون اون نشه ظرف شست، می‌تونم بگم كه شما به اون دستكش «هم‌بسته» هسنین، نه «وابسته».

كسی وابسته می‌شه كه «ضعف» یا «كمبود» داره، اما كسی كه «هم‌بسته» می‌شه «قدرت» داره و اشیاء یا افراد دیگه باعث «قدرتمندتر» شدنش می‌شن نه اینكه اون نیرو رو از اونها كسب كنه. وابستگی یك طرفه هستش در حالی كه همبستگی دو طرفه؛ كسانی كه با هم همبستگی دارن باعث قدرتمندتر شدن هم می‌شن، اما كسی كه وابسته می‌شه مثل یه انگل انرژی می‌گیره و زمانی كه اون انرژی بهش نرسه می‌میره!

«دلبستگی» یكی از مهمترین روابط عاطفی آدم‌هاست. تو دلبستگی ممكنه هم همبستگی وجود داشته باشه، هم وابستگی یا مخلوطی از هر دو تا. دلبستگی زمانی ارزشمند‌تره كه وابستگی كمتری در اون وجود داشته باشه و به همبستگی میل كنه. چرا به خونواده‌هامون وابسته می‌شیم كه بعد مرگ برامون عزیز شن؟ چرا به پول وابسته می‌شیم تا وقتی كه نیست احساس خلا می‌كنیم؟ چرا به جای اینكه برای پول كار كنیم، نمی‌ذاریم پول برای ما كار كنه؟ چرا وقتی دلبسته‌ی كسی هستیم با رفتنش غمگین می‌شیم؟ چون ما بیشتر وابسته بودیم تا هم‌بسته... مادری كه برای مرگ فرزندش خودخوری می‌كنه دلیلش وابستگیشه... دلیلش اینه كه می‌ترسه «بدون اون» چطور به زندگی ادامه بده، دلیلش «وابستگی» خودشه. هر چه قدر كه تو رابطه‌ی عشقی وابستگی بیشتری وجود داشته باشه، شکست عشقی سریعتر و سنگین‌تری در انتظار طرف هستش.

وابستگی نشونه‌ی خودخواهی آدماست و همبستگی نشونه‌ی نوع‌دوستی. همبستگی تعادل دو طرفه ایجاد می‌كنه و آدما با همبستگی پیشرفت می‌كنن و راهی به سوی كمال رو پیش می‌گیرین، اما وابستگی یه كفه‌ی ترازو رو سنگین می‌كنه و در آخر نابود می‌شه، مثل شخصی كه اونقدر می‌خوره و از این خوردن لذت می‌بره، اما در نهایت اونقدر چاق می‌شه تا بمیره! دلبستگی توام با وابستگی هم لذت خودش رو داره، اما در نهایت به شكست منجر خواهد شد.

به «تن» هم نباید وابسته بود، چون ممکنه فردا به دلیلی همین دستی که باهاش ظرف می‌شورم رو از دست بدم. وابستگی باید تنها به چیزهایی باشه كه ابدی هستن نه فانی و تنها و تنها چیزی كه ابدیه خداست... باید به خدا وابسته و دل‌بسته... چون مطمئنن خدا به همبستگی ما احتیاجی نداره.


یه چیزی: حالا دیگه من ماشین ظرف‌شویی دارم و از هفت دولت آزادم!
یه چیز دیگه: من قصد ازدواج دارم؛ اما از همین الان بگم كه ظرف نمی‌شورم!
یه چیز دیگه تر: علی جون تو آخرشی! تو قند و نباتی! تو عسلی، تو یه گوگولیِ به تمام معنایی! خاک تو سرت!

نوستالگوز

عنوان وبلاگ؟ آره... يه مدتی بود همه هی می‌گفتن نوستالژیک نوستالژیک... یه جورایی کلاس می‌ذاشتن که بله مام فلان... گفتیم چه کنیم؟ چه نکنیم که از غافله عقب نمونيم، گفتيم ما هم عرض اندام كنيم، مرسی دوست ابله من كه تشخيص دادی «قافله» رو اینجوری می‌نويسن!

نمی‌دونم... اين تله پاتی چیه؟ داشتم به آهنگ ابی گوش می‌دادم، دقيقاً‌ تو حال و هوای دوران قديم و خاطرات بودم كه مامانم پرسيد "هنوزم به اون فكر می‌كنی؟" دهنم وا موند که چطور فهمید؟ حالا اینجای آهنگ بود:

بهار وقتی بهاره، که بوی تو رو داره
وگرنه مثل هر سال، خزونِ انتظاره
دلم امیدواره، اگرچه گله داره
که برگردی دوباره، روزا رو می‌شماره
می‌دونم كه تو امروز، پشيمون تری‌از من
بيا كه ديره فردا، واسه به هم رسیدن
خانوم گل آی خانوم گل...


گاهی آدما فکر می‌كنن فقط يك نفر می‌تونه باشه، همون نیمه‌ی گم شده، این کاملاْ درسته (با اینکه ممکنه چند نفر شبیه به هم باشن) اما گاه آدما خیلی زود، با يه برخورد ساده فكر می‌كنن اون همون نيمه‌ی گم شدست، با اینکه حتی خیلی ها تازه بعد از ازدواج تشخیص می‌دن كه همسرشون نیمه‌ی گم شدشون نبوده!

با یه برخورد ساده شروع به رویا پردازی می‌كنن و سعی می‌كنن طرف رو به خودشون جذب كنن و به قولي نزديك شن. حتی ممکنه یه عشق آتشین هم ایجاد بشه، اما تاریخ نشون داده که تنها عاشق شدن به مرور زمان مستحکم و پایداره.

هزاران نفر تو این دنیا پیدا می‌شن كه حرف آدم رو می‌فهمن، دلنشینن، كه آدم پيششون احساس آرامش می‌كنه، كه آدم فكر می‌كنه كه عاشقشون شده، اما آيا اينها همون نيمه‌ی گم شده هستن؟ خوب باید بگم که نه، اینطور نیست.

هنوزم دوسش دارم، اما احتمالاْ نیمه‌ی گم شده‌ی من نبود. اصلاْ  خدا از قبل تعیین کرده که نیمه‌ی گم شده‌ی من کیه و چه زمانی باید به زندگیم بیاد. پس با این اوصاف بهتره که سرم تو کار خودم باشه و سعی نکنم به کسی علاقه‌مند شم يا جلب توجه كنم.

بهتره همه رو دوست داشته باشم. همونطور كه عشق خالص وجود نداره. اغلب عشق (كه عشق واقعي نيست) وسيله‌ای می‌شه واسه ارضاء نیازهای روحی و جسمی... وسیله‌ای برای خالی شدن، صرفاً براي احساس شخصی، احساس‌هایی مثل دوست داشته شدن و عشق ورزیدن. این زمانیه که طرف رو صرفاْ واسه خودت می‌خوای. دلت تنگ می‌شه چون نيست كه «نیاز خودت» برطرف بشه.

چرا وقتی که می‌شه همه آدما رو دوست داشت، وقتی که می‌شه احساس قشنگ دوستی رو بین چندین نفر تقسیم کرد، معطوف یک نفر کنیم؟ که با رفتنش انگار کل زندگیمون نابود شده؟ چرا «یک نفر» باید کل سرمایه‌ی زندگیمون باشه که بهش بگیم «بدون تو می‌ميرم» خوب... دليلش رو گفتم، چون «خودمون احساس نیاز می‌كنيم»

نه عزيزم... تو بدون اون نمی‌ميری. مطمئن باش كه اين احساس نياز تو با خيلی‌ها رفع می‌شه. همون خيلی‌هايی که صرفاْ «فکر می‌كنيم» دلنشين هستن... آره... كسانی که «شبیه» کسی هستن که عاشقش بودی، حتی بهتر از اون هم ممکنه بیاد، اما اون حتماْ نیمه‌ی گم‌شده‌ی تو نیست!

دنیا گلستونه و هر گلی یه بویی داره. چرا فکر می‌كنی که خوشبو‌تر از اين گلی که چیدی و بوئیدی وجود نداره؟ چون توجه، هوش، عواطف، احساس و... همه چیزت رو روی اون سرمایه گذاری کردی... چون غیر از اون هیچ بویی رو استشمام نمی‌كنی. اون گلی که برای تو چیده می‌شه و مطبوع ترينه رو «فقط» خدا می‌ذاره جلوت تا بچينيش و هر گلی رو که خوشبو بود دلیلش این نیست که خدا واسه چیدنش برات گذاشته.

گاهاْ بعضیا گلی رو چیدن و با اون مشغولن، اما یهو گل دیگه‌ای چشاشونو می‌گيره و سعی می‌كنن اونو هم بچينن و هر ۲ رو با هم داشته باشن. بايد بگم كه اين يك خود فروشيه! خودفروشي تنها مختص جسم نيست، دل و روح رو هم می‌شه فروخت... زمانی که «شک» کردی که گل دوم بهتره، در اصل گل اول رو لگدمال کردی و خودفروشی کردی. با یه دست نمی‌شه ۲ تا گل برداشت. در نهايت بدون كه هر دو رو از دست خواهی داد... بدون که تو «عاشق» نبودی و احساس تو فقط از روی خودخواهی و ارضاء نیازهای خودت بوده.

همه گلها برای چیدن نیستن، بعضی‌ها ظاهر زيبايی دارن اما با چیدنش خاری با یک درد عمیق تو دلت می‌شينه. بعضي از گلها رو فقط بايد ديد، از بعضی ها مراقبت کرد و بعضی‌ها رو فقط بوئيد... اگه گلی رو بچینی دیگه توجهت فقط به اونه و نمی‌تونی از گلستان رنگارنگ خدا، که پر از رنگها و عطرها و خاصیت‌های مختلفن استفاده کنی.


یه چیزی: گل من کجاست؟
یه چیز دیگه: من هنوزم دوستت دارم، حتی نمی‌دونم كجای این دنیایی... نمی‌دونم ازدواج كردی یا نه؟ اما به تو مدیونم و آرزوی خوشبختی می‌كنم برات.
يه چيز ديگه تر: اين روزها از تو «الهام» می‌گيرم...

تولد دوست خوب مبارك!

امروز تولد گل دخترمه و بدون مقدمه چینی و لوس بازی می‌گم كه تولدت مبارك!

دوستی راهیه كه ممكنه به عشق منتهی بشه، اما عاشقی كردن خیلی سخته، منظورم عشق واقعیه، عشق خالص... پس می‌شه گفت كه وقتی كه نمی‌تونیم عاشق باشیم بهتره كه دوستی كنیم. دوستی خالص و نا خالص نداره، یا طرف واقعاً دوسته، یا اصلاً دوست نیست. دوستی‌های آبكی و الكی هم كه بهش می‌گن آشنا و نه دوست...

باید بگم كه گل دختر یكی از اون دوست‌های واقعیه كه تو خیلی از شرایط عكس‌العمل‌هایی رو نشون داده كه می‌شه گفت یك آزمایش دوستی بوده. من سعی می‌كنم ویژگی‌های این دوست رو اینجا بنویسم؛ بلكه یادم بمونه كه دوست خوب چه ویژگی‌هایی داره.

بزرگترین ویژگی یه دوست خوب اینه كه فداكار و از خود گذشته هست... یه دوست خوب از خودش، از خوشی‌هاش، از فرصت‌های خوبش می‌زنه و اونو برای دوستش خرج می‌كنه. یه دوست واقعی حتی كارهایی رو انجام می‌ده كه واسه خودش انجام نداده و حتی ممكنه از اعتقادات و یا حقش برای شادی دوستش بزنه.

خودخواهی چیزیه كه دوستی رو نابود می‌كنه. این هم با گزینه‌ی بالا ارتباط داره. كسی كه دوست رو صرفاً برای شادی و نشاط خودش می‌خواد نمی‌تونه دوست ارزشمندی باشه. یه دوست خوب قبل از اینكه شرایط خودش مهم باشه، شرایط تو واسش مهمه.

دوست خوب خواهش‌های معقول تو رو سریعاً و حتی بدون اینكه گفته بشه برطرف می‌كنه و همیشه بهت احترام می‌ذاره. اون خیلی زود می‌فهمه كه تو چی می‌خوای و ذهنتو می‌خونه.

یك دوست، یك همرازه. كسی كه قابل اعتماده و می‌شه خصوصی‌ترین مسائل زندگیتو باهاش در میون بذاری و از غمها و درد دلت بگی.

یه دوست خوب اگه حس می‌كنه نمی‌تونه دوستش رو درك كنه، اقلاً همدلی و همدردی می‌كنه كه این خودش یه نوع دركه.

یه دوست صادقه... اما نه اینكه هر حرف راستی رو بگه. یه دوست خوب می‌دونه كه گاهی باید دروغ گفت. دروغی كه ممكنه شاد كننده باشه و یا دروغی كه از ناراحتی جلوگیری می‌كنه. صداقت بدون درك كردن شرایط یه نوع حماقته.

یه دوست خوب همیشه مدافع توئه، یه حامی. چه پشت سرت و چه جلو روت. از اینكه كسی حرف ناروایی در موردت می‌زنه ناراحت می‌شه.

یه دوست واقعی مهربونه، این مهربونی با گزینه‌ی اول یعنی از خودگذشتگی بی ارتباط نیست. مهربونی بدون انتظار و بدون منت. پرستار مهربونی كه خوبت می‌كنه.

دوست خوب حسود نیست... چه حسادت به دوست‌های دیگه، چه حسادت به موفقیت‌ها... یك دوست خوب همیشه بهترین‌ها رو برای دوستش می‌خواد، بهترین‌هایی رو كه شاید خودش نداشته و نداره.

یه دوست خوب پیش تو مغرور نیست. نه تو رفتار، نه تو گفتار و نه تو فكر خودش. هرگز خودش رو بالاتر نمی‌بینه و كوتاه میاد. همیشه جایگاه خودش و دوستش رو می‌دونه؛ جایگاهی كه بالا و پایین نیست. یه دوست خوب لجبازی نمی‌کنه، لجبازی از یه نوع غرور بچه‌گونه نشآت می‌گيره.

یك دوست همیشه خدا رو در نظر می‌گیره... رضایت و خشم خدا رو تو رفتار و گفتارش در نظر می‌گیره. كه چه اعمالی باعث شادی خدا می‌شه كه اونو برای دوست انجام بده و برعكس.

یه دوست خوب الگوی خوبی هم هست. الگویی كه باعث می‌شه آدم زودتر به كمال برسه. یه دوست خوب به موقع انتقاد می‌كنه، به موقع تشویق می‌كنه، نصیحت می‌كنه... یه دوست خوب مثل یه چراغ راهنماست. یه دوست خوب تلاش می‌كنه كه تو پیشرفت كنی، كه شاد و سلامت باشی و احساس خوشبختی كنی.

یه دوست خوب هرگز از تو دلخور نمی‌شه و بدی‌های تو رو خیلی زود فراموش می‌كنه و چیزی كه به یادشه خوبی‌های توئه.

یه دوست خوب صاف و ساده هست... كلاس نمی‌ذاره و همه چیزو معمولی می‌بینه. یه دوست خوب بیشتر به فكر معنویات رابطه‌هست نه مادیات.

البته... مهمترین مسئله اینه كه تو خودت باید لایق یه دوست خوب باشی... اگه كسی بهت توجه نمی‌كنه، اگه از همه بدی دیدی... اگه دوست خوبی نداشتی بدون كه خودت هم آنچنان خوب نبودی... تا خوب نباشی هرگز نمی‌تونی یك دوست خوب داشته باشی. نمی‌خوام بگم كه من خوبم، روی صحبتم با اونایی هستش كه از عالم و آدم گله دارن و به دلیل رفتار ناشایست خودشون منزوی شدن.دوستی رو باید مراقبت كرد، مثل یه ساختمون كه به مرور خراب می‌شه... باید جلا داد؛ باید شست و گه‌گاهی گرد و غبار رو كنار زد و تازش كرد.

گل دختر با اینكه ممكنه از بعضی از دوستاش زخم خورده باشه؛ هرگز نگفت... اما بعضی‌ها اونقدر از نامردی و زخم زدن دوست‌ها شكایت دارن كه می‌بایست یك دوست به تمام معنا باشن! در صورتی كه خودشون دست كمی از اونایی كه ازشون بد می‌گن ندارن!


اما... بزرگترین خصلت یه دوست خوب اینه كه روز تولدتو هیچوقت یادش نمی‌ره و بهت تبریك می‌گه!

بگو با منی که نبضِ
روزگارو دست بگیرم
بگو تا از این زمونه
خنده هامو پس بگیرم

بگو هستی که بمونم
پشت زندگی نمیرم
تو که تو قصه نباشی
از تموم غصه سیرم

ترانه ی سکوتم‌و
تنها تو می شنوی عزیز!
عطر زلال غزل‌و
رو تنِ واژه‌هام بریز...



يه چيزی: با بهترین دعا‌ها تولدت مبارك...
يه چيز ديگه
: از سردنویس عزبز عذر می‌خوام كه به این سرعت به روز كردم... چون مختص امروز بود. قول می‌دم كه بعد از چند روز این پست رو به حالت موقت در بیارم تا پست شما چندین روز باقی بمونه.

اخلاق عشقی!

می‌خواستم از رزالت‌های يك آدم پست فطرت و بی‌خانواده بنويسم، بلكه تجربه‌ای مفيد باشه برای دوستان، از چگونگي برخورد با اين جور آدما؛ بعد ديدم كه بهتره كه ننويسم، چون اينجا حرمت داره و حيفه كه با كلمات نامربوط مربوط به اين جور آدما حروم بشه.


عشق چیزی نیست که با جلب توجه کردن بتونی به دستش بیاری. یعنی اگه حس کردی عاشق کسی شدی اولاً لزومی نداره که اونم عاشقت باشه؛ ثانیاً اگه فکر می کنی «لزومی داره» سعی نکن که جلب توجه کنی. مخاطب من خودمم؛ یعنی با خودم حرف می زنم، پس اگه کسی ذره ای غرور داره و فکر می کنه دارم نصیحت می کنم می تونه همین الان روی این نگرش جیش کنه.

همیشه سعی کردم خودم باشم، با علم به بدی های ظاهری و باطنی؛ هرگز برای کسی «فیلم» بازی نکردم. همیشه شناخت خودم رو به درک طرف مقابل واگذار کردم. این خیلی هیجان انگیزه که با وجود بدی های ظاهری؛ کسی بتونه خوبی های باطنی تو رو کشف کنه. این یعنی طرف تو می فهمه و آدم ارزشمندیه.

فكر می‌كنم اگه رفتار من برای خيلی‌ها ناپسند باشه، اما اگه به نظر خودم  موجه باشه؛ حرف ديگران هيچ اهميتی نداره. دليلش غرور يا احساس عقل كل بودن نيست، دليلش ايمانيه كه به عقايدم دارم؛ ايمانی كه شايد خام باشه و رفته رفته بنا به دركم پخته خواهد شد. اگه بخوام با حرف و انتقاد اين و اون خودمو عوض كنم، مطمئنن اونی كه اين «من» رو مي‌پسنده و باهاش حال مي‌كنه رو از دست خواهم داد.

اخلاق هم جنبه‌ی ظاهری داره و هم جنبه‌ی باطنی. اخلاق خوب هميشه كليد پيشرفت و آرامشه، اما در هر صورت كمی اخلاق بد هم يه جور نمكه، چيزی شبيه به سياه و سفيد كه كش و قوس ايجاد مي‌كنن، مثل 2 تا آهنربا كه تا دفع نباشه، جذب هم معنی نخواهد داشت. كسی كه كاملاً خوب باشه حتماً يه فرشته هست و هيچ آدمی به طور مطلق خوب نيست.

جنبه‌هاي ديگه‌ی ظاهری كه به جذابيت ربط داره هم خيلی مهم نيست. تو اول بايد تكليف خودتو مشخص كني كه كه اولاً تا چه حد ظاهر واست مهمه و الويت داره و در ثاني ببينی كه آيا قراره همه ازت خوششون بياد و يا اينكه تنها يك نفر «همونطور كه هستی» تو رو بخواد. اسير ظاهر شدن هميشه پيامد‌های خطرناكی داره و باعث دردسره. اينكه می‌گی من چاقم و نچسب، اينكه زشتم و تكراری چيزيه كه مربوط به ظاهر نيست و كاملاً به اخلاق ربط داره. اين اخلاقه كه روح تو رو پرورش می‌ده و اين روح توئه كه امواج مثبت يا منفي ارسال مي‌كنه.

هیچ آدمی با خنده ی زورکی جذاب نمی شه و منشاء تموم لبخند ها اخلاق خوبه. سیاه پوست ترین آدما با لبخند دوست داشتنی به نظر میان و موزون ترین قیافه ها بدون لبخند و اخلاق خوش اصلاْ به نظر نمیان.

پس می‌شه گفت که عشق و اخلاق و جذابیت رابطه‌ی معناداری با هم دارن و آدم با اخلاق ازرش بیشتری برای عشق ورزیدن داره.


يه چيزي: اگه می‌دونستم گلی رو كه بهش آب می‌دم، خاری می‌شه تو چشمم؛ زودتر از اينها لگد مالش می‌كردم.
يه چيز ديگه: وقتی كه «ولش كن» رو تو به من می‌گی؛ نمي‌تونم كه ولش نكنم!
يه چيز ديگه تر: و باز هم زخم دوست نماهاي نامرد... اين نيز بگذرد... خودخواهی آدما كه تمومی نداره...
یه چیز دیگه تر تر
: این روزها چقدر آهنگ هیشکی مثل من نمی شه به ما فاز می دهد.

اشتباه

وقتی که از شادی من کسی ناراحت می‌شه، اون شادی برای من حرومه. هرگز نمی‌تونم وقتی که دوستام شاد نیستن من شاد باشم؛ چه برسه به اینکه اسباب شادی من به نحوی منجر به غم اونها بشه.

نمی‌دونم چطور انقدر سریع اتفاق افتاد، اما الان دیگه بی تفاوتم. وقتی که می‌بینم در مورد شخصیتش اشتباه کردم، وقتی که می‌‌بینم محبتی نبوده تا بخواد از بین بره، وقتی که با این رفتار ارزشش کاملاً ثابت شد و فهمیدم چه قدره... وقتی فکر می‌کنم چیزی رو از دست ندادم و به طور کلی وقتی که می‌بینم این داستان «مهم» نبود... احساس خوبی به من دست می‌ده. حس می‌کنم بار بزرگی از دوشم برداشته شد و راحت شدم. خدا رو شکر که بهش مدیون نبودم. چیزی که سراسر غم و انرژی منفی بود پایانی بهتر از این نمی‌تونست داشته باشه.

واقعاً حکمت خدا همیشه درسته... یعنی نباید شک کرد... همیشه آدما متوجه این حکمت نمی‌شن اما گاهی بعد از مدتی؛ حتی چندین سال متوجه می‌شن. حکمت خدا کاملاً عادلانه و بی نقصه. البته اگه بی عرضه‌گی و امتحان‌ الهی رو جزو حکمت و قسمت به حساب نیاریم می‌شه گفت که چشم بسته باید حکمت خدا رو قبول کرد و شاکر بود.

«اعتماد عاطفی» حسیه که تنها با چند نفر تو زندگیم داشتم و دارم. یک نفر که خیلی وقت پیش رفت که بهش مدیونم و همیشه دعاش می‌کنم؛ و ۲ نفر که هنوزم هستن. این خیلی شگفت آور و بزرگه و مایه‌ی افتخار و خوشحالیم. وقتی می‌بینم که اینا هستن و همیشه کنارم... واقعاً فکر می‌کنم که چه قدر خوشبختم...

واقعاً خدا رو شکر می‌کنم... خدا همیشه به من گفته که شناخت آدما و نزدیک شدنم بهشون به اختیار خودمه؛ اما وقتی که اشتباه کردم باز اومده کنارم و به طرز معجزه آسایی منو از نگرانی در آورده. حس می‌کنم تجربه‌هام بیشتر شده. از شناخت آدما و افکار و طرز برخوردی که لیاقتشونه. به قول آتتا "خلایق هر چه لایق".

از لحاظ کاری و مالی وضعیت صعودیه، از لحاظ روحی خیلی بهتر از قبله، از لحاظ درسی هیچ...

گل دخترم رو خیلی اذیتش می‌کنم و همیشه با بزرگواری خاص خودش منو می‌بخشه و همیشه صمیمی‌تر از قبل کنارمه... نمی‌دونم... گاهی احساس می‌کنم من به کسی که ادعا نداره ظلم می‌کنم و برعکس کسی که خیلی ادعا می‌کنه خوبی... اما این اشتباهه... چون این برعکسه... کسی که ادعا کرده در عمل هیچ غلطی نکرده و کسی که ادعایی نداشته همیشه تو تموم «سختی و مشکل»ها عملاً کنارم بوده. من آبجی گل و گل دخترم رو خیلی دوست می‌دارم.


یه چیزی: چیزی شکست، چیزی رنگ باخت، چیزی محو شد... دیگه هرگز نمی‌تونی اونی باشی که قبلاً برام بودی.
یه چیز دیگه: به فافا تبریک می‌گم؛ همین جا بهترین آرزوها رو دارم براش. لحظات صورتی که شرعی هم باشه بهترین لحظات عمره؛ از تک تک لحظه‌هاش استفاده کن. جالبه که بگم چیزی رو که تو خونه‌ی خدا واسه من ازش خواستی برآورده شده... سختی‌هام اونقدر زیاد شده؛ اما صبر و تحملم هم زیادتر... به نحوی که هیچ مشکلی برام مشکل به حساب نمیاد. شاید «سختی و مشکل» از دایره‌ی واژگان زندگی من حذف شده. ممنونم...
یه چیز دیگه تر: اعتراف به اشتباه شجاعت می‌خواد که خوشبختانه من این شجاعتو داشتم و دارم!
یه چیز دیگه تر ترسالروز ملاقات با گل دخترم مبارک  جداً که روز فراموش نشدنی و پر از نشاطی بود... یادش به‌خیر.
یه چیز دیگه تر تر تر: اگه توجیه‌های احمقانه‌ات باعث می‌شه تا عذاب وجدان نداشته باشی، ادامه بده، چون منم دلم راضی نمی‌شه به خاطر خودخواهی‌هات عذاب وجدان بگیری!

مرگ و زندگی (2)

گاهی آدما به جای اینکه آرزوی مرگ کنن (فرار به جلو) آرزو می‌كنن كه كاش اصلاً به وجود نمی‌اومدن (فرار به عقب) اوه مای روح خبیث!

خوب، همه می‌دونن كه آدم از خاك؛ یا یه ماده‌ی پست به وجود اومده. حالا اگه فرض كنیم كه اگه آدم نبودیم، می‌بایست خاك می‌بودیم. خاكی كه زیر پای هر جانوری ممكنه باشه، ممكنه لجن بشه یا حتی آجر! شاید آدم وقتی كه خاك بود تنها آرزوش این بود كه آدم باشه.

حیفه وقتی كه این فرصت به وجود اومده، فرصتی شبیه به مسابقه، شبیه به یه كنكور از دست بره، به همین دلیله كه می‌گم كسی كه دوست داره بمی‌ره یا وجود نداشته باشه آنچنان با ایمان نیست.

اسارت مادی خیلی بده كه این افكار رو به وجود میاره. ادم اسیر چیزهای مادی می‌شن، چیزایی كه  وجودشون سنبل خوشبختی‌ان، و نبودشون سنبل بدبختی. به نظر من سلامت جسم هم مایه‌ی خوشبختی نیست چون مادیه. فقط عدم سلامتی چیزیه كه آدمو آزار می‌ده. چون آدم اسیر مادیاته. البته نه اینكه بد باشه، فكر می‌كنم فقط فرشته‌ها می‌تونن تا این حد اسیر مادیات نباشن.

جسم کامل و سالم، پول، رفاه... كسی كه نداره آرزوشو داره، كسی كه داره و از دست می‌ده افسوس می‌خوره. شاید خیلی آرمان‌گرا و شعاری صحبت می‌كنم، اما واقعاً اینا باورهایی هستن كه سعی می‌كنم بهش عمل كنم. چون فكر می‌كنم درست اینه. چون فكر می‌كنم آرامش و خوشبختی واقعی تو چیزای معنوی هستش و خوشبختی واقعی و امید به زندگی با بی توجهی به مادیات امكان‌پذیره، و معنویات دقیقاً از خود آدم و روحش شروع می‌شه.

یه مسئله‌ی حد میانه هم هست که آدما آرزو می‌کنن جای یکی دیگه بودن؛ جای فلان آدم پولدتر، مشهور یا خوشبخت... اما برخلاف ظاهر آدم خوشبخت، باطن کاملاً خوشبخت نیست، اون هم مشکلاتی داره که شاید برای من قابل تحمل نبود اما اما اون «تحمل» می‌کنه. شاید اگه جای اون بودم با همین بی‌عرضه‌گی نمی‌تونستم از فرصتای اون استفاده کنم. شاید اگه جای کسی بودم که بهش ارث رسیده همه‌ی مال رو هدر می‌دادم. اصلاً این جایگزینی‌ها اونطور نیست که تصور می‌شه؛ تصور این چیزها؛ یعنی چیزهایی که وجود ندارن شبیه تصور فضای ۱۰ بعدی هستش.

والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
تکبیر

مرگ و زندگی

انقدر با شهامت نگو كه "من از مرگ نمی‌ترسم" چون حقیقتاْ «مرگ» هیچ ترسی نداره! كلاً ترس یه احساس من‌درآوردی آدماست، كه از باور‌های اشتباهِ كابوس‌وارِ توهم گونه نشآت گرفته و مربوط به آینده هستش.

اصلاْ این تفکر که «بمیرم و راحت شم» یعنی چی؟! یه جوری می‌گی انگار كه قبلاً یه بار مُردی؛ یا اینكه فیلم مستند «مرگ آدمیزاد» رو دیدی! لابد لب استخر با ۲ تا هلو (منظورم میوه‌ی هلوئه) اینور اونورت می‌شینی و فارغ از درد و دغدغه، آرامش واقعی؟! با چی‌توز موتور سوار؟! با هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی؟ یكدستگاه پژو؟ ماهانه پنجاه‌هزار تومن؟

متاسفانه آدما بیشتر از «زندگی» می‌ترسن تا «مرگ»... جدا از ترس از مشكلات زندگی، بعضی‌ها می‌خوان فرار كنن، نباشن، بمیرن... چون فكر می‌كنن كه مرگ بهتره؛ راحت می‌شن، انگار «عدم» می‌شن، اما فی‌اواقع اینطوری نیست،‌ اوه مای خرس قطبی پیر! یكی منو بگیره!

الان كه درد می‌كشی، در اصل روحت داره درد می‌كشه، وقتی كه بمیری روحت «نمی‌میره»، پس ممكنه دردها ادامه داشته باشه و حتی شدید‌تر بشه. اون موقع دیگه «جسم» نداری كه بخواد كمكت كنه، الان لااقل می‌تونی به روحت برسی تا درد نكشه.

متاسفانه اغلب دردهای آدمی روحی هستن نه جسمی و همین باعث بیماری افسردگی و احساس پوچی و تمایل به مرگ می‌شه. دلیل دردهای روحی هم «ارضاء نشدن نیازهای روح و وابستگی به جسم» هستش. به خاطر همین آدما به دنبال یه «معجزه» یا «اتفاق» هستن.

معجزه کلمه‌ای كاملاً بی‌معنیه‌ای هستش! یعنی اینكه ما اتفاق خاصی رو «معجزه» ببینیم بی‌معنیه. به نظر من «نفس کشیدن» خودش یه معجزه هست، «دیدن» یا «تفکر» یه معجزه‌هست... آدما خودشون معجزه هستن... هر چیزی كه خدا پیش آورده و میاره یه معجزه‌هست... چرا فكر می‌كنیم مثلاً بین «قدرت شنیدن» با «شفا پیدا کردن مریض» تفاوتی هست؟ نه... تمام کارای خدا معجزه هستش، فقط چون که ما گرفتار «مادیات» شدیم تفاوت قائل می‌شیم، مادیات هم كه فقط پول نیست... از همین جسم بگیر تا احساس ترس از مرگ، تا رفاه زندگی و وابستگی به اطرافیان همه مادیات هستن، بگذریم...

بحث سر ارضاء روح بود. بعضی از واژه‌ها که تعریف خاصی نمی‌شه داشت و فقط حسی هستن می‌شه گفت كه معنوی و باعث ارضاء روح می‌شن. البته لازمه‌ش اینه كه از مادیات فاصله بگیریم، فكر نمی‌كنم تو، دوست عزیز من كه «آرزوی مرگ» می‌كنی نمازت قبول باشه، چون عملاً بی‌ایمان بودن خودتو اثبات كردی.

از ایمان گفتم... یادم میاد یه بار بحث مفصلی راجع به ایمان داشتم. گفتم كه «ایمان یعنی همه چیز» ایمان سرشار از کلمات معنوی هستش که همشون به «خدا» منتهی می‌شن... گفتم كه ایمان یعنی «عشق» یعنی «امید»... یعنی «رهایی» یعنی «همه‌‌ی چیز‌های قشنگ معنوی»

ایمان فقط ایمان به خدا نیست... ایمان به دنیا «صبر» رو حاصل می‌كنه، ایمان دلی «عشق» رو ایجاد می‌كنه. ایمان به خدا «آرامش» میاره... كلمات قشنگی كه باید بهش برسی، شاید نمی‌فهمی چی می‌گم، شاید فكر می‌كنی «قشنگ حرف زدن» آسونه... اما خوب... تو آزادی که هر طور که می‌خوای فكر كنی...

یادمه وقتی زبان انگلیسی بلد نبودم فقط می‌شنیدم... اصلاً‌ نمی‌فهمیدم یعنی چی؟! اما بعد‌ها كه فهمیدم؛ درك كردم كه اون شنیده‌ها چه قدر به من كمك كرد. تو هم بشنو و بهش فكر كن. شاید بیشتر به دیوار پیله‌وار شومی رو كه دور خودت تنیدی فكر كنی، شاید پخته ترشی... تو هم چیزایی به من بگو كه فكر می‌كنی شاید پخته‌تر شم.


یه چیزی: علی چه قدر بلایی، هنوز امید مایی
یه چیز دیگه: اگه بنا به فیلسوف بازی بود تو وبلاگ شخصیم می‌نوشتم. نه اینجا كه فقط چند تا دوست صمیمی می‌خونن.
یه چیز دیگه تر: رنگ رویا گاهی زندگی رو شیرین می‌كنه، بزنش به زندگیت.

پراکنده نوشت

می دونم یه اشتباهه
بوی عطر تو رو خواستن
با تو از معجزه گفتن
حتی از عشق شنفتن

.... اشتباه بود، اشتباه بود... دل به تو بستن گناه بود...

آنگاه كه احساس یك «مهره‌ی سوخته» رو داری نگران نباش، این یعنی چیزت اونقدرا هم بزرگ نشده، عقلته منظورم. هنوز كسی برای كشف هست، كسی برای یافتن و نثار كردن چیزی كه دیگران لیاقتشو نداشتن، علی جان... نا باوری رو باور كن و به عادت كردن عادت؛ تا برسی به چیزی كه باید.


دوست هموطن من، چه احساسی داری وقتی واسه اولین بار نماز جمعه می‌ری؟ اصلاً خدائیش تو قبلاً نماز می‌خوندی؟! پس چرا ركوع رو «ركو» می‌نویسی؟!

واسه تو یه موج سبزه
به قشنگیِ گیاهه
واسه من فتنه و آشوب
رنگ دریای سیاهه

[deleted]

خیلی حرفا در مورد وقایع اخیر داشتم؛ اما با «حرف» من و تو كه اتفاقی نمی‌افته، جز اینكه تو به من بدبین شی و با من لج، صرفاً به این دلیل كه "افكار من با افكار تو متفاوته" پس دوست عزیز بیا با هم با لبخند چیز كنیم به این روزگار  منظورم تف بود. حالا اگه كسی بندری بلده هم می‌تونه بیاد وسط.

 این وقایع باعث شد اطرافیانم رو بهتر بشناسم، اینکه کی چطور فکر می‌كنه مهم نیست، مهم اینه که چه قدر جنبه‌ى شنیدن حرفای مخالف رو داریم. که بعضیا چه قدر کوته فکر و سطحی بینن. نه به دلیل افکارشون، به دلیل اعمالشون.


غم و تنهایی تا مغز استخونم نفوذ کرده اما راضی هستم. من بابت این غم شادم، خدا رو شکر می‌كنم. خدا رو شکر که این ظرفیت رو داشتم. باور کنید خیلی ها این ظرفیت‌ها رو ندارن. خیلی‌ها از فکر زیاد به پوچی می‌رسن. اما من از فكر زیاد عاشق شدم! احساس می‌كنم این وضع منو به خدا نزدیکتر کرد... به جای اینکه به این نتیجه برسم که دنیا چه قدر بی معنیه، دارم فکر می‌کنم که همه چیز سر جای خودشه و همه چیز شیرین و لذت بخشه.

فکر می‌کنم که تفاوت آدما عین عدالت خداست. فکر می‌كنم همه چیز مثل تخم مرغ شانسی بین مردم قسمت شده... ظرفیت‌ها، داریی‌ها، محیط زندگی، عقل و ... ممکن بود من یه سرمایه دار، یا یه آدم خیلی معروف می‌شدم. ممکن بود آبدارچی فلان شرکت یا فلان بازیگر و خواننده می‌بودم. اما اینی که هستم شانس من بود، این قسمت من بود.

بی‌پول باشم یا پولدار، عاقل یا مشنگ، سالم باشم یا مریض... اصلاْ اهمیت نداره. مهم اینه که با توجه به شرایط چطور فکر کنم، تصمیم بگیرم و چطور از حداکثر ظرفیت‌هام استفاده کنم.

خدا نیازی به آزمایش من نداره، همونطور که نیازی به عبادت کردنم نداره. خدا نمی‌خواد مخلوق خودش رو امتحان کنه، چون قبلاْ یه بار به خودش تبریک گفته و می‌دونه كه این جانور دقیقاْ چیه و قبلاْ یک بار آدم رو امتحان کرده... اون می‌خواد «خودم به خودم ثابت بشم» می‌خواد خودم بفهمم که چی هستم. که توی این آزمایشا «خودم به خودم ثابت بشم» حتی تو عبادت... می‌خواد كه خودم درك كنم كه چه قدر مخلصم نه اینکه به خودش ثابت بشه. چون اون تنها کسیه که از آینده هم خبر داره.

وقتى كه «خودم به خودم ثابت شدم» یعنی به خودشناسى رسیدم و این باعث شناخت بهتر خدا می‌شه و فکر می‌كنم این همون راه کماله.


خدایا! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

خدایا! مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد، مرا رایگان ابزار قتاله‌ی دشمن، برای حمله به دوست نسازد.

خدایا! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

خدایا! مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیماری‌ای شده است از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا به رعایت مصلحت، حقیقت را ضبح شرعی نکنم. 

 


یه چیزی: از کجا باید شروع کرد قصه عشقو دوباره؟ تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره... 

در 26 اُم، 26 ساله می شویم!

حالا این جوان هستش که با دست و سوت حضار روی سن می ره و تو روز تولدش اراجیفی رو بلغور می کنه:

ممنون.... ممنونم... [صدای دست ها قطع نمی شه] ... مرسی.... متشكرم...  [صدای دست ها و سوت ها همچنان ادامه داره] بسه خواهشاً ... ممنون...  [صداها قطع نمی شه] ای بابا... خفه شید 2 دیقه می خوام زر بزنم برم، عجبااااا !  [ناگهان صداها قطع می شه و تنها صدایی كه میاد صدای یك مورچه ی بار داره كه به شوهرش داره می گه: "دیگه وقتشه عزیزم!"]

خوشبختانه خیلی از دورنماهای پارسال اتفاق افتاد، كه "كار" مهمترینش بود، اما متاسفانه درس ها مطابق اون چیزی كه باید پیش می رفت پیش نرفت. درسم دقیقاً مثل ساختن یه ساختمون می مونه كه نصف سمت راستش رفته بالا، حتی نمای داخلیش هم طراحی شده اما نصف سمت چپش هنوز در حال پی ریزی هستش و بعد از هر پی ریزی دوباره فرو می ریزه.

[جوان با تشویق حضار روبرو می شه و جوان با یك كلمه صدا ها رو می خوابونه:] مرض! خودتون بی عرضه این، خودتون بی شعورین، خودتون بی لیاقتین! [سكوت عجیبی فضا رو فرا گرفته و تنها صدای ناله های مورچه ی باردار هستش كه سكوت فضا رو به هم می زنه و پرسش یكی از حضار كه:]

- ببخشید جناب جوان، شما قصد ازدواج ندارید؟
+ سوال خوبی رو مطرح كردین دوست عزیز؛ اتفاقاً بنده امسال رو سال ازدواج نامگذاری كردم!

ازدواج چیزی نیست كه حتی آدم "قصد" كنه یا منتظرش باشه، اما می تونه شرایط رو آماده كنه كه اگه یه روزی خدای نكرده موقعیتش پیش اومد به خاطر وضعیت مالی و شغلی، یا تحصیلی و مسكن این بد شاشی، ببخشید؛ بد شانسی رو از دست نده. امسال سال فراهم كردن لزومات ازدواجه!

البته شاید در مورد ازدواج خیلی حرف زدم كه همش شوخی بوده، خدا می دونه كه حتی ۱ بار هم به طور جدی در موردش فكر نكردم، پس حالا كه امسال سال ازدواجه از خانومایی كه صف كشیدن عاجزانه خواهش می كنم كه نوبت خودتون رو رعایت كنید، ما به روابط اهمیتی نمی دیم و به شما اطمینان می دم ضوابط جزو اولویت هامون باشه، خانوم با شمام، واسه خر كه یاسین نمی خونم؟! راستی شما چند سالتونه؟ دانشجوئین؟!

یادم میاد یه پست در مورد "ایمان" نوشتم، كه "ایمان یعنی همه چیز" یكی دیگه از چیزای ارزشمند "صبر" هستش كه اینم در دایره ی لغات و الفاظ نمی گنجه. دنیا و صبر ارتباط خاصی دارن، این یكی از مقادیر تاثیر گذار در توابعی هستش كه خدا برای دنیا نوشته.

صبر در مثل "گر صبر كنی ز غوره حلوا سازی" نمی گنجه، در "سوختن و ساختن" هم نمی گنجه، صبر با ایمان ارتباط قشنگی داره كه بعداً یه پست مفصل در موردش می نویسم، فقط همین قدر بگم كه "صبر" یعنی "تحمل توام با رضایت" و این خیلی قشنگ و انجامش خیلی سخته. بعضیا تحمل می كنن، اما غر هم می زنن و گلایه می كنن، این صبر نیست، بعضیا بالاجبار تحمل می كنن؛ این هم صبر نیست، صبر اونه كه ایمان داری كه این "فشار" حكمت خداست و با "رضایت و آْغوش باز" اونو تحمل می كنی، نه اینكه می سوزی و می سازی.

در كل برای دوستان آرزوی خوشبختی می كنم، امیدوارم دوستان ترشیده ی من هم مثل اون دختره كه دیگه داشت می ترشید زودتر به خونه ی بخت برن و پسرهای مثل من همچنان از مجرد بودنشون لذت ببرن و حالا حالا ها طعم بدبختی رو نچشن.

"برای تو ... تنها كسی هستی كه محبتت دریای شادی و دریغ لطفت رنجش منه، تو كه اولین دعای بعد از نمازمی، تو كه یادت؛ مثل الان گونه هامو خیس می كنه... با تمام وجود دوستت دارم..."

[صدای حضار كه با پچ پچ آغاز می شه: كیه؟ كییی رو می گه؟ جوان كسی رو دوست داره؟! كییی؟ فضا كم كم ساكت می شه و تنها صدایی كه شنیده می شه، صدای بچه مورچه ی ۱۷ دقیقه ای هستش كه می گه: "مامانی من زن می خوام!"]


یه چیزی: هر كی كه گوجه پرتاب كرد تو اونجاش.
یه چیز دیگه : منظورم روحش بود.
یه چیز دیگه تر: از تبریكات دوستان سپاسگزارم.
یه چیز دیگه ترتر: آهنگ وبلاگ، نگو نمی شه... 

آنلاین نوشت

وقتی درد تنهایی رو تا مغز استخونت حس می کنی و ظاهرت مثل کوه سرپاست، وقتی که از درون می سوزی و لبخند ملیحی تحویل این و اون می دی، وقتی نیش و کنایه های دوستات رو تحمل می کنی و برای صدمین بار نمک نشناسی آدما بهت ثابت می شه... نگران نباش عزیزم، این یعنی تو حامله ای و به زودی مادر می شی، تبریک می گم!

گلایه کردن از آدما فایده ای نداره، من فقط باید از هجوم نیش ها و بدخلقی ها و حماقت ها و خودخواهی ها و بدی ها که به طرفم پرتاب می شن جا خالی بدم. اما این جا خالی دادن ها كلی انرژی می گیره،‌ متاسفم مریض مرد.

خدا رو شکر... آدمی نیستم که آدما عوضم کنن، وگرنه با حرفای احمقانه و سطحی تا حالا می بایست صد رنگ می شدم، من به افکار عمیقم ایمان دارم، با وجود اینکه این افکار به نگاه بعضیا خیلی سطحی به نظر میاد، البته من به اندازه ی اونا که به سطحی بودن افکارم ایمان دارن به عمیق بودنش ایمان ندارم، همین احتمال ۱۰۰٪ دادن اونا به اینکه افکار من سطحیه، خودش نوعی سطحی نگریه، حالا با این تعاریف دوست من با من ازدواج می کنی؟ تو رو خدا؟؟؟


آدم جوری خلق شده که روی هر چیزی که دست بذاره طلا می شه، مگر اینکه اون آدم مرتکب اشتباه بشه.

بزرگ ترین بدی من به تو این بود که همیشه ازت می خواستم خوب ترین باشی.

اشتباه نکن! تو توی قفس نیستی، تو نای پرواز نداری!

همیشه وقت برای جبران همه چیز هست، اگه باور نداری بدون که مرگ تو همه چیز رو جبران می کنه!

گذر پوست به دباق خونه می افته، اما عزیزم دیگه نه تو اون پوستی و نه من دباق.

همیشه از قانون دل پیروی می كنم، اگه بد پیش اومد ایمان دارم كه اون عین خوبی و به صلاحمه.

تو خیلی قشنگ بودی، دقیقاً شبیه یه توالت فرنگی لوكس... متاسفم كه حالا زشت شدی!

شانس همیشه در حال در زدنه، اما آدما معمولاً صدای در رو نمی شنون؛ یا اینكه در رو روی چیزی باز می كنن كه شانس نیست. 


یه چیزی: می دونم "دباغ" رو اینجوری می نویسن، بی سواد خودتی.
یه چیز دیگه: به درك كه ...

دیدگاه جوان

م‌م: اين چيزا به اصطلاح آمارا اشتباست، 32 درصد؟ مردم! اينا به شما دروغ مي گن.
م‌ا: چرا اسم منو نوشتين "م‌ا" يعني چي؟ من دكتراي جدي دارم، دكتراي واقعي نه از اين كيلويي ها.
م‌ك: من از حالا حمايت خودم رو از دكتر م‌ا اعلام مي كنم.
م‌ر: چرا همه ي ما "م" داريم؟!
م‌ا: بگم كي راي مياره؟؟؟ بگممممم؟؟؟؟
م‌م: تو نمي خواد چیز بگي، تورم باز بيشتر مي شه، چيزبرگر 500 تومني شده 5000 تومن!
م‌ك: من از حالا حمايت خودم رو از دكتر م‌ا اعلام مي كنم.
م‌ر: ما بايد انقلاب مي كرديم! اگه خدا بخواد 4 سال ديگه مي كنيم.
م‌م: نه دكتر نقل اين حرفا نيست،‌ اينا ممكت رو به چيز مي دن؛ به اصطلاح اجانب و بيگانگان.
م‌ر: مهندس زياد حرفاي چيز دار مي زنيا!
م‌ك: من از حالا حمايت خودم رو از دكتر م‌ا اعلام مي كنم.
م‌ا: مردم؛ اينا مي گن تقلب شده، واقعاً تقلب شده؟ ما كه اونجا بوديم ناظر بوديم؛ يعني من دروغ مي گم؟! از قيافه ي مظلوم من مشخص نيست؟
م‌م: تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها!

نظرات، شایعات یه طرف و واقعیت یه طرف دیگه، البته می گن که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، اما مردم هم دیگه با یک کلاغ و چهل کلاغ همیشه گندشو درآوردن.

هرکی یه چیزی می گه اما اگه شایعه "تقلب" رو نادیده بگیریم، می شه چیزهایی گفت!

اینکه نردیک به ۶۰ درصد مردم روشنفکر هستن و بقیه ابله، یا برعکس؟ یا طرفدارای اون امل و عوام اما طرافدارای اون یکی مدرن و یا برعکس؟

طرفدارای اون درد کشیده هستن یا برعکس؟

اما چیزی که هست و من می بینم این شادی مردمه، نمی دونم اون ۷۰ درصد که غمگین نیستن مطمئناْ و صد در صد اون ۳۰ درصد هم همه شون غمگین نیستن و فحش نمی دن.

دیگه به آتیش کشیدن نقشه ی ایرانتون چیه؟ کی می گه ایران نابود شد؟ من طرفدار هیچ کدوم نبودم و نیستم، اما وقتی یه سری توهین ها و غیبت ها و تهمت ها رو که فقط زائیده ی "شنیدن" هست رو می شنوم واقعاْ نمی تونم که چیزی نگم.

هر چی که هست "ایران" هست، بدون دخالت خارجی ها، هنوز "مردم" هستن، ایرانی های بی غیرت که حرفهای دشمن رو تکرار می کنید، شما با اون احمقایی که اونور آب شبکه الم کردن و فقط "زر" می زنن هیچ فرقی ندارین، شما "ایرانی" نیستین.

همیشه گفتم و باز هم می گم، اگه "ظلم" باشه، نظام "نابود" می شه، پس تا وقتی که هست "ظلم" به اون صورت نیست، نه که اصلاْ نباشه، اما عدالت تا وقتی که می چربه ظلم کمرنگه.

خدا می دونه که من از این دولت خیری ندیدم، اما وقتی جنگی نیست، وقتی غریبه ای نیست، وقتی کسی نمی تونه به راحتی تجاوز کنه، وقتی که "ایران" هست و با هم زبون هام نسبتاْ شادم، راضی ام.

همه چیز "نسبی" هستش، هیچ مطلقی جز خدا نیست، نسبت به کشورهای دیگه، نسبت به روزگار قدیم ایران، نسبت به انتظارات قبلی مردم... انتظارات مردم هم که سر به فلک کشیده.... کاش برای یک روز هم که شده تو کشور دیگه ای می بودن تا درک کنن که اینجا "نسبتاْ" خوبه!

این چند وقته یه آزمایش بود، واسه خیلی ها که خیلی ها رو بیشتر و بهتر بشناسن، که خیلی ها به دروغ متوسل بشن، که شایعه سازی کنن و تهمت بزنن، که باج بگیرن و باج بدن... و خیلی کارهای خلاف اخلاق و خلاف دین و خلاف میهن پرستی... خدا رحم کنه...


یه چیزی: کجایی علی جون؟ تابلوئه که طرفدار احمدی نژادی!
یه چیز دیگه: اگه ۴ سال دیگه کروبی کاندید بشه فقط و فقط به خاطر پشتکارش بهش رای می دم
یه چیز دیگه تر: هاشمی رفسنجانی قلب منه

چند چیزی...

به جرات اعتراف می کنم که من یه آدم غیر طبیعی هستم، اگه این آدمای دور و برم طبیعی باشن.

وقتی که من برات می میرم، انتظار زیادیه که بخوام واسم تب کنی؟!

اونقدر سردی که دوست داشتن تو مثل هم خوابی با یه آدم مرده هست, یا چیزی شبیه به بت پرستی...

تو خیلی احمقی و من احمق تر از تو که فکر نمی کردم تا این حد احمق باشی!

کلثوم خانوم! ریش هاتو از دید نا محرم مخفی کن یا اینکه صورتتو زود به زود اصلاح کن!

وقتی که لباس هاتون رو با مانکن ها تبلیغ می کنین، هنر نکردین، اگه لباس هاتون منو با هیکل قناسم خوش تیپ جلوه داد، اونوقت بیاین و پز بدین.

صداقت همون حماقت نیست، اما مطمئناْ صداقت بدون ملاحظه گری عین حماقته!

روزگار به من یاد داد که محبت و مهربونی (اکثر) آدما محدود و تحت تاثیر خواسته های خودشونه.

نمی دونم چرا عالم و آدم با من بد شده، احتمالاْ می خوان بگن که تنها کسی که به من خوبه خداست.

من اصلاْ نمی فهمم که تو چرا اصلاْ نمی فهمی؟!

آخرین زجه

قصه ی شب و هوای سوت و کور
من و تنهایی و راه بی عبور

یه نگاه نا امید و غم زده
یه صدای تار و از شادی زده

نه سرابی که بهانه جستجو
نه یه آیینه برای گفتگو

همه جا رنگ گلای پرپره
شمع و پروانه شدن دردسره

نور سایه های سایه پر فروغ
آدمک ها و صداقت دروغ

شک به ادعای ربّ خیر و شر
کز نگفته های دل داره خبر

دل تب دار و پر از گدازه سوخت
قطره ای مرهم آه من ندوخت

دیگه سیرم از یه جون نیمه جون
آخرین زجه رو با دلم بخون

تنم از یورش زخمه ها کبود
لایق مرگی که حقه هم نبود

جوان - آذر ۸۷

آنلاین

آنلاین نوشتن هم خوبی هایی داره ، روتین ؛ بدون ویرایش یا بازنگری ، البته گاهی فکر می کنم افکار مخفی دیگه افکار مخفی نیست ، چون ممکنه افکارم اونجای بعضیا رو خدشه دار کنه (اتفاقاً این بار منظور داشتم!) ، بعضی ها هم نه ... اگه بدونن و بفهمن که ازشون می گم ؛ حتی اگه فحش باشه ، خیلی منطقی عمل می کنم ، بگذریم.

اون دختره که شوهر کرد ، اونم که بچه زایید ، اون یکی دانشگاه قبول شد و اخلاقش گه شد ، اونی هم که رفته خارج اصلاً ثبات نداشت از اول ، که بگیم تغییر کرد ، اون یکی هم که هر وقت کارش به ما می خوره سراغی می گیره و اون که که هنوز تکلیفشو با نت اومدن و چتیدنش مشخص نکرده ؛ اصلاً اینا دختر و پسر نیستن ، اونی هم که زایید منظورم اینه که بچه دار شد! خدایی کسی هست که بگه من تو طول این ۲ تا ۷ سال تغییر کردم؟ مطمئناْ همه می دونن من همونی بودم که هستم ، این شما بودی که عوض شدی دوست عزیز.

واقعاً گاهی می مونم ، که اون کیه؟ اونی که باس باشه ، اونی که با من مچه ، اونی که طبق سلیقه ام نمی خوام باشه ؛ اورژینال طبق سلیقه ام هست ، نمی تونم بگم که این کمبود رو احساس نمی کنم ، اما خوب جوری نیست که زندگیم رو مختل کنه ، بزرگترین دقدقه ی من درسه (می دونم دغدغه اینجوریه ابله ، عشقم کشید اشتباه بنویسم) خوب ، شعری هم در این مورد گفتم که چند قسمتشو می ذارم :

كسي نبوده با من
تا كنه همچو پيرهن
شب تولد عشق
تنو بپوشه با تن

كسي كه اسم شب رو
رنگ خدا ببينه
نگاه عاشقم رو
از ته دل بچينه

رنگ قريب شادی
بپاشه بی بهانه
اومدنش دلیل,
مرگ همین ترانه

............................
............................

ولي مياد به تن
اونكه نت صدامه
چتر نجات اشکام
قلب ترانه هامه

یکی می گه احساس کمبود ، خلع ، وابستگی نباس باشه ، (خلا اینجوریه ، خودت خری) اما خوب ... مهم نیست اسمش چی باشه ، مهم نیست هر چی صفات یا برچسب رو من گذاشته شه ، مهم اینه که دلم خودش می دونه چی می خواد ، و تو ... و تویی که داری این متن رو می خونی ، با من ازدواج می کنی آیا؟

خوب ، نیش ها بسته ، سعی می کنم زود به زود به روز کنم.


یه چیزی: من در سلامت کامل عقلانی به سر می برم.
یه چیز دیگه: این پست به معنای نیازمند بودن من نیست ، نیاز نشونه ی ضعفه.
یه چیز دیگه تر: مممم هیچی ، بیا بچه دار شیم!

یک سال بعد... این جوان است ...!

من مطمئنم که قبل از مرگ به تنها آرزوی زندگیم هم نمی رسم ، چون تنها آرزوی من مرگه!  

آب جوش رو بردار و هر چه سریعتر یه قهوه ی داغ درست کن تا لذت ببری و به آرامش برسی ، وگرنه اونقدر می جوشه تا بخار شه ، دقیقاْ مثل احساسات من که برای تو می جوشه.

خوب... مسلماْ آمریکا هیچ غلطی نمی تونه بکنه ، زمانی که همه ی غلط ها رو شما به نام خودتون ثبت کردین!

 وقتی که دیدم هیچی نداری ، نه تیپ ، نه قیافه ، نه شعور ... به دلیل کلاس گذاشتن ها و خالی بستن ها و قیافه گرفتن هات پی بردم ، حق داری ...

با دیدن لاک دخترک اون رو به نا مسلمونی متهم نکن ، شاید در حال گذروندن دوره ی ماهانش باشه.

چرا غصه ی "نداشته ها" رو می خوری در صورتی که روزی غصه ی همین "داشته ها" رو می خوردی؟

عزیزم ، من نمی خوام همونی باشی که می خوام ، می خوام همونی که می خوام باشی. نمی خوام 1% هم عوض شی ، همیشه همونی باشی که هستی.

مثل گربه نباش که چون آدما بهش توجه دارن فکر می کنه خداست ، مثل سگ باش که آدمی رو که بهش توجه داره خدای خودش می دونه!


یه چیزی: تولد گل دخترم رو با بهترین آرزوها تبریک می گم.

گل دختر

عطر صداقت و صفاش
از يخ و لاله بهتره
هميشه سبز و پر اميد
گلي به نام دختره

طعم هواي قصه هاش
رنگ دل يه دفتره
شبو چه آسون مي بينه
همون گلي كه دختره

يه چيزي: از ديدار گل دخترم كلي شاد شدم ، مرسي كه اومدي.
يه چيز ديگه: ببخشيد واقعاً ؛ مشغله ام زياد شده ، نمي تونم بگم كه ديگه اينجا چيزي نمي نويسم ولي خوب ...
يه چيز ديگه تر: خوب... آقاي ديوانه دوست وفاداريه كه باس قدرشو بيشتر بدونم.
يه چيز ديگه ترتر: حالا من نيستم ؛ شما هام مگه چند قلو زائيدين؟!

sms khoshgel

» man daghighan roberooye sahn Emam Reza neshastam, yadet oftadam doat kardam.

> mercy mehrabun :-* do'aa kon khoda ye khanoome khoshmel behem bede :D

» Doa mikonam khoda yeki joore khodet behet bede hala khoshgel ham nabood eshkal nadare, hamin ke to ro ghabool kone khodesh kolliye

> man khoshgel mikham :(( to mehrabuni che ghade :-*

» Man har chi mehraboon basham mojeze nemishe kard ke, khoshgel nemishe keee, zesht zeshte

> nakone khodet mikhay zanam shi? :D :D :D

» Man khoshgelam ke :-) nakone to man o mikhay ke hey migi khoshgel bashe

> =)) ajab balaE hasti to :D khob age khoshgeli ok :D vali khoshgel tar bashe che behtar :D

» Khoshgel tar az man ke bayad montazere hoorol eyne beheshti bashi ounam age nasibet beshe :D


يه چيزي: پيدا كنيد پرتغال فروش را.
يه چيز ديگه: قبل از اينكه مثل ابله ها بري كامنت بذاري "پرتقال" رو اينجوري مي نويسن ، بذار ابله بودنتو بهت ثابت كنم !
يه چيز ديگه تر: اصلاً مگه كسي كامنت هم مي ذاره اين روزا ؟! خيلي ها ميومدن اينجا قبلاً ، ولي ديگه نميان ، اكثراً ميان ولي كامنت نمي ذارن ، والا نمدونم باس خوشحال باشم يا ناراحت؟! ولي به درك كلاً ! فداي اونجاي آقا فيله (سرشو مي گم بابا !)
يه چيز ديگه ترتر: عزيزم ، دل كندن از تو مثل آب خوردنه ، اما خوردن آب جوش !

سوال - جواب

مهربونه؟
خيلي كم

به فكرته؟
نه اصلاً

خوش اخلاقه؟
گاهي

به حرفات توجه مي كنه؟
نه زياد

دركت مي كنه؟
مممم ، نه !

خودخواهه؟
فكر كنم آره

یکی ديگه رو دوست داره؟
آره

خوشگله؟
نسبتاً

به خواهش هات اهميت مي ده؟
نه زياد

واست احترام قائله؟
شايد !

دلش واست تنگ مي شه؟
فكر نمي كنم ...

قدر محبتاتو مي دونه؟
نه ، حواسش به هيچي نيست !

با ادبه؟
آره

به دلت راه مياد؟
نه !

شادت مي كنه؟ آرامش مي ده‌؟
جديداً اصلاً

دلتو مي شكنه؟
اوهوم ...

با حياست؟
آره

آدم خوبيه؟
ظاهراً

دوسش داري؟
ديگه نمي خوام داشته باشم !


يه چيزي: پس چه مرگته الاغ؟! بي خيالش ، گور باباي سگ پدرش ! بهت قول مي دم بهترش رو پيدا كني !
يه چيز ديگه: كسي نيست ، ولي خوب ... خيالي هم نيست ...!
يه چيز ديگه تر: نمي دونم چرا هميشه يادم مي ره كه همه جنبه و ظرفيت شنيدن شوخي هاي منو ندارن !
يه چيز ديگه ترتر: من خيلي نفهمم كه انتظار دارم "تو" احساساتمو بفهمي !
يه چيز ديگه ترترتر: اون سيب كه يه زماني خوشمزه و با طراوت بود الان گنديده ، بهتره هر چه زودتر از قلبت بيرونش كني ، وگرنه دلت هم مي گنده .
يه چيز ديگه ترترترتر: اگه مي خواي تو زندگي موفق باشي ، به جاي اينكه مثل اين ابله هاي بي اعتماد به نفس بري مجله ي موفقيت و اينجور مذخرفاتو بگيري و سر خودتو گول بمالي ، كاراي نيمه تمومت رو هر چي زودتر تموم كن و تصميماي عملي نشده ات رو عملي كن.
اوه ! چه قده تر زدم ، تقصير آقاي ديوانه بود !

» چندین چیزی !

» وقتي كه مي خواي از فكر كسي كه دوسش داري بياي بيرون ، بايد به بقيه نزديك شي و به اونا فكر كني ولي عزيزم ؛ معنيش اين نيست كه اگه تو مي خواي از فكر اون پسره بياي بيرون به من فكر كني ؛ چون خودمم مي خوام از فكر تو بيام بيرون و با دختراي ديگه گرم بگيرم !

» هي دختر ! تو كه تو روياهات اون صحنه هاي رومانتيك رو مجسم مي كني و با خودت ور مي ري ، ديگه چرا اينقدر از مردا بد مي گي؟!

» انتظار نداشته باش وقتي كه دلت گرفت كسي بفهمه و سبكت كنه ، چون هر كي به فكر دل گرفته ي خودشه ، بهتره تو هم به فكر دل گرفته ي خودت باشي .

» من هنوزم بيسكوييت كرم دار رو نصف مي كنم و شروع به خوردن كرمش مي كنم ، هنوزم آدامسمو باد مي كنم و مي تركونم تا صدا بده ، هنوزم اول كاكائوي بستني چوبيم رو مي خورم و بعد مي رم سراغ بستنيش ، هنوزم با داداشم مسخره بازي در ميارم و به شوخي هاي بچه گانه بلند بلند مي خندم . هنوزم مثل دوران كودكيم موهاي بلندمو نمي بندم ، من هنوز به پسر بچه ي مظلوم و پليس سر چهار راه يه جور چشمك مي زنم ، من يه بچه ي بزرگم !

» تو كه به خوشبختي طرف فكر نمي كني و فقط مي خواي مال تو باشه ، گه مي خوري اسم عاشق رو رو خودت مي ذاري .

» مي دونم ، دردهايي هست ، كمبود هايي هست كه فقط خودت مي دوني و خداي خودت ، ولي بالاخره مي ميري ، زياد غصه نخور !

» محبت آميز ترين كلمه اي كه فقط ۱ بار به من گفتي "عزيزم" بود ؛ كه اونم به همه مي گي !

» حالا با حماقتت مي تونم بسازم ، ولي با پافشاري روي حرف هاي احمقانه ات چي كار كنم ؟!

» اينكه يه دختر تو سن 24 سالگي ندونه مفهوم "..." يعني چي ، به نظر تو معني خوبي داره يا بد‌ ؟!

» تو ديگه داري از زندگيم محو مي شي ، خوب ، پس كاري كن كه از فكر و قلبم هم محو بشي .

» كامنت دوني پست قبلي فقط تو روز 26 ماه آزاد بود و بعد از اون بستمش ؛ يادم مي مونه كه تنها كامنتش مال گل دخترم بود.

» خدا ، فكر نمي كنم چيزايي رو كه ازت بخوام بهم بدي معادلاتت به هم بريزه ، بالاخره همه چي دست خودته ، اگه به ضررم هم باشه ، باز مي توني كاري كني كه به ضررم نباشه.

» هيچ دقت كردي وقتي كه اينقدر تو ذوقم مي زني و نمي ذاري خودم باشم ، ديگه زورم مياد بهت بگم دوست داشتني‌؟!

» واقعاً در اوج دانايي خودت خر بزرگي هستي رفيق !


يه چيز ديگه: فعلا" وقت متن نوشتن ندارم با وجود حرفهاي زيادم ، فعلا" به همين چندین چيزي ها اكتفا كنيد بچه هاي من !
يه چيز ديگه تر: برای بار دوم خواهش می کنم کامنت خصوصی نذارین ، ما اینجا عمومی و خصوصی نداریم ، راحت فحش بدین خیالی نیست !

میلاد علی

روز تولد هر كسي يك روز خاص به حساب مياد ؛ چه از نظر مثبت و چه منفي ، حالا از هر قشري باشه ؛ حالا كه تولد ما خاص در خاص شده ؛ شايد بشه گفت امروز تو كل زندگي من نقطه ي عطفي بوده ؛ انگار كه از خواب بيدار شدم !

سعي مي كنم كه نظم رو رعايت كنم و از افراط و تفريط ها دوري كنم . سعي مي كنم جمله ي انساني "هر چي واسه خودت مي پسندي ؛ واسه بقيه هم بپسند" رو بيش از پيش رعايت كنم .

زندگي نكبت وار ديگه نكبت وار نيست ، هر چه قدر هم نكبت باشه بازم عاديه ، ديگه سفيدي موها و دندوناي خرابم خيلي مهم نيستن ، ديگه به بختك هايي كه تو اين خواب 70-60 ساله ميان زياد اهميت نمي دم . بايد با سرما ساخت ، به اميد گرما ، بايد به تاريكي قانع شد تا به نور رسيد ، بايد ترشي رو تحمل كرد ، به اميد شيريني . تحمل سختي هاي زندگي شيرينه !

از دوستاني كه به هر نحو به من تبريك گفتن ممنونم ، از اونهايي هم كه نگفتن ممنونم ، من خودمم زياد تولد ها يادم نمي مونه و كلا" تو بند اين چيزا نيستم ؛ شايد تولد خانومم رو از ترس حفظ كنم !

چه خوبه به جاي اينكه بگم "امسال" چطور بايد باشه يا پارسال چطور بود ؛ بگم "فردا" چطور باس باشه يا ديروز چطور بود ؛ من ديگه نمي خوام 2 روزم شبيه به هم باشه ؛ ديگه سال ها مهم نيستن ؛ اين روز ها هستن كه اهميت دارن .

واسه همه دعا كردم ، هر كسي كه اسمش اومد تو ذهنم ، از دوستاي صميمي گرفته تا دشمناي صميمي ! با بهترين آرزوهامو نثار تو مي كنم ، تويي كه الان اين متن رو مي خوني .


يه چيزي: تولد حميد (آقاي ديوانه) و سونيا رو تبريك مي گم (27 تير)
يه چيز ديگه: در ۲۶ تیر وارد 26 سالگي مي شويم !
یه چیز دیگه: میلاد پارسال رو می تونید از اینجا بخونید !

عظمت بی پاسخ

من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايی را هم اجابت كند همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری (تجارت) را به اين مبادله راهی نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع مي شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت». 



یه چیزی : یه چیزی و مرگ !
یه چیز دیگه : این پست توسط گل دخترم آپ شده !

دل ارتجاعی

والا دیگه نمی شه گفت دلمون می شکنه ، دیگه دل ما مثل غضروف شده که هر کی اومد و یه تلنگر زد و رفت ، می فهمی که ؟! حالت ارتجاعی ؛ خم می شه و دوباره میاد سر جاش ؛ مثل اونجای آدم (گوشو می گم بابا !)

نمدونم ؛ یکی اون یکی رو می خواد ؛ این یکی اون یکی رو نمی خواد ؛ بعدش یکی اون یکی رو نمی خواد ولی اون یکی این یکی رو می خواد ؛ حالا فرقی نداره کدوم یکی اون یکی رو می خواد ، این یکی یا اون یکی اما چه خوب می شد که همونطور که این یکی اون یکی رو می خواد ، اون یکی هم این یکی رو بخواد ؛ زکی ! یکی منو بگیره !

شاید دل غضروف وار ما واسه این ارتجاعی می شه که دلای زیادی رو شکستیم . اون دختره که ما رو ... صدا می کرد واسه اینکه حس عاطفی شدید داشت پیدا می کرد بی خیالش شدیم یا اونی که از چت می گفت منو می شناسه رو پیچوندم و بی محلی کردم . یا اون تو کلاس طراحی وب به هر بهونه ای چندین قرار گذاشت ولی بعد با برخورد خشن من مواجه شد . یا اونی که واسه مامانم پیشنهاد ازدواج فرستاده بود و گفتم بهش بگو فلان ... یا اونی که تو کلاس پیانو بود ... یا اینی که الان می خواد صمیمی شه ...

امروز احساس کردم دلم شکست اما در اصل غضروف دلم یه تکونی خورد ؛ بعد از 3 سال آرزو کردم که کاش اون دختره هنوزم بود ؛ با همون لوس بازیا و قربون صدقه رفتناش ، با همون علی عاشقتم گفتناش و مهربونی های الکیش . با همون ناز کشیدنا و گلم گلم گفتناش ؛ ولی خوب احساس احساسی و زود گذری بود .

شاید از گفتن جملات "شکست مهم نیست ، من دوباره عاشق می شم" 3 سال می گذره ولی نشدم که نشدم ! دیگه نباس شد ؛ باس ببینی کی می شه و تو هم تا تنور داغه بچسبونی . همونطور که تو جملات سرشار از این یکی و اون یکی گفتم ؛ اونی که ازش خوشت میاد ؛ از تو خوشش نمیاد و اونی که از تو خوشش میاد ، تو ازش خوشت نمیاد ! منظور از این جملات ازدواج یا دوستی نیست ، منظور ارتباط عشقی - عاطفی هستش .

این شعرمو هنوز جائی نذاشتم ولی این تیکش که مربوطه رو اینجوری گفتم :

می گی عاشقی دروغه
دلبری کشکه و دوغه
ولی تو دوسش نداشتی
گفتی که سرت شلوغه

باز هم می شه گفت از ماست که بر ماست و خودت کردی که لعنت بر خودت باد !


اضافه شد: ممنون از نگرانی هاتون ، من هیچیم نیست ، عاشق نشدم و دل شکستن من دلیل عشقی نداره .


یه چیزی: دیگه از من گذشته که بخوام کلاس بذارم ، مگه کی افکار رو می خونه و چند نفر منو می شناسن ؟!
یه چیز دیگه: اونی که دوسش دارم بیاد دوسم داشته باشه .
یه چیز دیگه تر: علی جان واقعا" از تو بعیده !

شکست عشقی

[دنیا وارونه نیست ؛ من وارونه می بینمش]

عاشقی تو دوره ی ما ؛ والا سر و ته نداره
چیز به این بی ارزشی چه چه و به به نداره
کویر خشک دلمون ؛ دیگه زده هزار ترک
غم دیگه بسه نازنین ، هر کی نموندش به درک !

اگه شکست خوردی ؛ مقصر خودتی و توئی که شعرای نفرت انگیز می گی و تو خواننده ای که آوازشو می خونی ، فقط و فقط از روی نفرته و دل خوش خنک خودت !

آی دختره ، آی بی وفا
آی تو که تنهام می ذاری
تو قاب عکست جای من
عکس کیو می خوای بذاری ؟

فکر نکن من عند بی احساسم ؛ از درجات جگر سوزی و شکستن و اشک و آه و ناله مدت هاست که گذشتم . شعرهای عاشقی ، افسوس ، کنایه و گلایه ، قهر و آشتی ؛ نفرت ؛ ساده لوحی و ....

اگه گولت زد یا نامردی کرد ، اگه هر وقت دستش تو دست یکی بود و بهتر از تو گیرش اومد ، اگه اشکت رو درآورد ؛ یا مقصر قسمته یا خود تو ! اگه شناخت کافی نسبت به اون نداشتی ، اگه نتونستی عشقتو تمام و کمال بهش ثابت کنی ، اگه انگیزه ای برای با هم بودن نداشتی ؛ باز هم مقصر خودتی .

باید مقصر باشی ؛ تا تجربه کسب کنی ؛ و می بایست تجربه کسب کنی تا پخته شی ؛ و پخته شی تا مقصر نباشی و درک کنی عشق و عشق ورزیدن فراتر از دوست بازیهای کودکانست !

همه ی منفیهائی (بدی ها مثل شکست) که بهت می رسه ؛ واسه اینه که مثبتت (خوبی ها مثل تجربه) قوی تر شه ، مثبتت که زیادتر شد ؛ منفی های قوی تری رو می تونه دفع کنه ؛ قدرت بیشتر برابر مردونگی بیشتره و راهی به سوی کمال و مردونگی تنها مختص مرد نیست .

این سوال خیلی سطح پائینه که " اصلا" عشق وجود داره ؟!! " متاسفانه آدما از این سوالات بهانه ای می سازن برای قانع کردن خودشون . چرا نیازمند عشقی ؛ در حالی که خودت می تونی عشق بورزی ؟ چرا از خودت نمی پرسی "من چه قدر عاشق بودم ؟" این کار یه عاشق نیست اگه عشقش بذارتش و بره ؛ فردائیش به یادش شعرای نفرت انگیز بخونه ، همون کسی که تا دیروز شعرای عاشقی واسش می خوند .

تو عاشق نبودی ؛ ببینی تلخه روزای جدائی
چه سخته ، بشینم بی تو با چشمای گریون

بعله ... تو رو شکست ، خردت کرد ، اشکتو درآورد  ؛ به جای عشق نفرتو تو دلت کاشت ... اما همه ی اینا از خودت به خودت رسیده ، از خودخواهی های خودت که فقط اون رو "مال" خودت می دیدی با برچسب "عشق" ! از شناخت اشتباهت در مورد اون و تکیه کردن بیش از اندازه ات به اون . به خاطر افکار سطح پائین و عدم درک لیاقت خودت !

دیگه واست عادی شده بود که بعله اینم مثل ماشین همیشه باهاته ؛ یا مثلا" مثل تلفن همراهت .
یه بار شد به جای نفرین ؛ دعاش کنی  و بگی با هر کی که هست شاد باشه؟!! نه ! شده کاری کنی "متنفرم" تبدیل بشه به "می بخشمت" ؟!! نه ؛ نشده ... تو واقعا" عاشق بودی یا هوس باز ؟!

می بخشمت به خاطر ترانه های صادقم
به خاطر سخاوت قلب همیشه عاشقم

اگه کمی دقت کنیم ، می بینیم که دنیا وارونه نیست ، این مائیم که صورت مسئله رو تغییر می دیم ، این مائیم که نادرست تعبیر می کنیم و به نتیجه ی نادرست می رسیم . این ما هستیم که گول خوردن ها و بازیچه شدن هامون رو گردن بی رحم یا نامرد بودن طرف می اندازیم !

امیدوارم همه به اونائی که لیاقتشونو دارن برسن .

راه تاریک ، راه روشن ؛ راه از پا ننشستن
نرسیدن و رسیدن ، توی طوفان نشکستن
گرچه شب تار و سیاهه ، جستجو دلیل راهه
خودتو نباز یکی هست که همیشه جون پناهه ...


یه چیزی: خودت چرت می گی الاغ !
یه چیز دیگه: علی جان ؛ دیگه زیادی بابابزرگ بازی در آوردیا ، اونجاتو می برما ! (ریش سفیدتو می گم بابا !)
یه چیز دیگه تر: یکی بیاد قربون صدقم بره !
یه چیز دیگه ترتر: اینو تقریبا" 1 سال پیش نوشتم ولی الان تو آرشیوم دیدم نذاشتم !!!

یه چیز قشنگ: تولدت مبارک با یه عالمه آرزوهای قشنگ از جوان به کاکتوس ؛ الو صدا میاد ؟!

دل سپرده

غصه هاتو بده من
توی شادی غم نیار
شب نیلوفری تو
باز دوباره کم نیار

غصه های دل من
با تو بی نشون می شه
شعف روح و تنم
قد کهکشون می شه

تن من بدون تو
خسته و در به دره
روح افسرده ی من
عمریه بی سحره

به سپیده ها قسم
تو خود اون سحری
تو دل سیاه شب
دل من رو می بری

دلمو سپردمش
به تو تنها نازنین
یا به ابرا ببرش
یا به اعماق زمین


جوان - خرداد ماه ۸۷

حرف دل

خوب ؛ می دونم اینا رو 100 بار بهت گفتم ، ولی خوب ... بذار اینجا هم بگم .

ممنونم خدا . واسه همه چیز ؛ واسه بدبیاری هام ، واسه بدبختیام . واسه شادی ها و خوشی هام . من که می دونم این دنیا یه خوابه و یه روزی بیدار می شم ، ولی خوب عمل و رفتارم تو خواب تاثیر زیادی بعد از بیدار شدنم داره . مبادا وقتی که بیدار شدم با خودم بگم که وای من چه قدر احمق بودم ، چرا اونطور فکر کردم ، چرا اونطور عمل کردم ، اینکه ارزششو نداشت . این گناه ها هیچ سودی واسم نداشت و همش ضرر بود .

خدای من ؛ دنیات در عین خیالی بودن ، خیلی واقعیه . مثل یه خواب ، توش کابوس می بینم یا اینکه از خوشحالی هیجان زده می شم ، می دونم هیچ کدومشو نباید زیاد جدی بگیرم ، ولی بعضی وقتا می گیرم ، کمکم کن که به خوشی ها دل نبندم و از غصه ها نشکنم .

خدای بزرگ ؛ من می دونم همه چیز تو این دنیا ، تو این خواب ؛ موقتیه . من خودمم موقتیم . وقتی دوستامو بردی پیش خودت اینو فهمیدم . تو حتی پدر و مادرم رو هم موقتا" به من دادی ؛ این جای زندگی رو ؛ این سلامتی رو ، این تن و ....

کمکم کن ، هدایتم کن که اونطور که شایستته بپرستمت . من که لبخندتو ، قهر کردناتو ، خشم و اخمتو می بینم . تو که مثل هوا همه جا هستی ؛ البته نه مثل هوا ، هوا خیلی جاها نیست ولی تو هستی . من می دونم تو خودخواهی و این صفت فقط مخصوص توئه ، واسه همین آدما رو منع کردی که نباشن ، مثل غرور ؛ که فقط و فقط شایسته ی توئه و فقط برای تو قشنگه . اما خوب این آدمای ابله به قول خودشون تعصبی درکشون پائینه !

خوب می دونی که من آدم خوبی نیستم ، آدم خیلی بدی هم نیستم ، ولی کمکم کن که بهتر از این باشم . تو خودت می دونی که من به هیچ چیز دنیا دلبسته نیستم . ممنون از شکست هائی که به من وارد کردی ؛ همین شکست ها به من فهموندن که جز به تو و خودم تکیه نکنم . من سعی می کنم به پدر و مادرم هم تکیه نکنم .

شکر می کنم  تو رو ، واسه غمام ؛ غصه هام ، نداری هام ، تنهائی هام . تو که می دونی من "هرگز" به تو شک نمی کنم . تو می دونی که من متظاهر نیستم و دوست ندارم که باشم . تو می دونی که اینا افکار مخفی نیست ! اینا چیزای مخفی ای هستش که از دلم میاد . باز هم شکرت می کنم ، واسه آه کشیدن هام . منو ببخش ؛ اگه گاهی خودمو لوس می کنم و می گم دوسم نداری ، یا اینکه می گم کاش مهربون تر بودی ، منو ببخش ...

کاری کن من همیشه ی همیشه تو رو داشته باشم ، این غمو دوست دارم ، شاید اگه خیلی شاد بودم ، شاید اگه غم و غصه ای نداشتم کمتر به تو فکر می کردم ؛ خدایا این کمبود ها رو از من نگیر . بذار تا روز مرگ مثل هر شب با تو حرف بزنم . درسته که تو نمی تونی جای معشوق زمینی رو واسم پر کنی ، ولی ازت می خوام اگه روزی کسی رو نصیبم کردی ؛ نذار ذره ای از توجهم نسبت به تو کم بشه .

من درک ندارم ، خودت می دونی منم یه ابله هستم ، خیلی از کاراتو درک نمی کنم ولی کاملا" به تو اعتماد دارم . اگه بد ترین شرایط ممکن رو واسم پیش بیاری من به تو "شک" نمی کنم . می دونم الان پیش خودت می گی باشه ، امتحان می کنیم . منم می گم باشه ، ولی یادتو از من نگیر و هر بلائی می خوای سرم بیار ، من باز هم تو رو دارم . من که ازت طلب ندارم ، از هیچکس طلب ندارم . من نوکرتم ؛ یه بنده . گوه می خورم اگه بگم چون شاد نیستم تقصیر توئه یا اگه فلان چیز رو ندارم تو بد هستی . نه !‌ مطمئنم اگه صلاح باشه تو می تونی منو پولدارترین آدم دنیا کنی و یا اینکه مثل یه فقیر مفلوک گوشه ی خیابونم بندازی ، البته تلاش و اراده ی خودم هم مهمه ، چون این قانون رو هم تو خودت گذاشتی .

من می دونم ، الان که دارم باهات حرف می زنم ؛ داری لبخند می زنی ؛ من می دونم تو همه جا هستی ؛ همه ی آدما تو  یه زمان واحد با تو حرف نمی زنن ؛ ولی باز هم اگه اینطوری بود تو همه رو ساپورت می کردی . من فکر می کنم ؛ راجع به تو ؛ دنیا و کارهات . من در مورد تو قضاوت نمی کنم ؛ چون می دونم که همه ی کارات درسته ؛ من آدم چاپلوسی نیستم ولی اگرم باشم فقط چاپلوس توام .

اعتقاد هرکس تو دلشه ، از ظاهر ساده یا غلط انداز یه نفر نمی شه گفت که آدم بد یا خوبیه ؛ شاید به قول تو از من با تقوا تر باشه ، ولی خوب اینم تفکرات منه ، شاید کسی با حرفای من دیدگاهش کمی تغییر کنه و ثوابش رو به نام من ثبت کنی .

من دوستت دارم ، کمکم کن که از تو بترسم ، اونطور که خودت می خوای . می دونم که خیلی به من قدرت دادی ؛ از نظر روحی ، من اینو درک کردم که اگه از قدرتم سوء استفاده کنم اونو ازم می گیری و اگه استفاده ی درست کنم روز به روز زیادش می کنی .


یه چیزی: نه! این جوان نبود !
یه چیز دیگه: وقتی که نماز می خونیم چشامونو می بندیم ، وقتی که گریه می کنیم ، وقتی که رویا پردازی می کنیم یا وقتی که معشوقمون رو می بوسیم . دلیلش اینه که اکثراحساسات شگفت انگیز آدمی قابل دیدن نیست و فقط با دل لمس و احساس می شن ...

لبخند تلخ

مگه تو این دنیا چند نفر هستن که تمام و کمال به دلت بشینه ؟
چند نفرن که یه چیزو نخوای دوباره واسشون توضیح بدی ؟
مگه چند نفرن که از نگاهت بفهمن چی تو دلته ؟
کیا هستن که ازت نرنجن و بهت شک نکنن ؟
چند نفر می تونن توی برهه ای از زمان فکرتو مشغول کنن ؟
چند نفر رو دیدی که معصوم باشه ؛ مثل یه فرشته ؟
پاک ، ذلال ، خالص و صادق و دلنشین ؟
مگه چند نفر رو می شه از ته دل دوست داشت ؟
چند نفر می تونه کاملا" با روحیاتت مطابقت داشته باشه ؟
تو به چند نفر می تونی از خصوصی ترین مسائل زندگیت یا از راز هات بگی ؟
چند نفر می تونن حتی با حرف زدنشون شادت کنن ؟
مگه چند نفر می تونن خیلی خوب بشناسنت ؛ همونطور که هستی .
چند نفر هستن که همیشه برچسب "آدم خوب" رو داشتن و اون برچسب کوچکترین خدشه ای بر نداشته باشه ؟
چند نفر به نظرت خوشگلن ؟ ظاهری نه ؛ باطنی .
چند نفر به نظرت "بهترین" می تونه باشه ؟
مگه چند نفر همه ی موارد بالا شاملشون می شه ؟
چند نفر ...

فقط 1 نفر ! همون یه نفرو هم باید شادش کنی و مراقبش باشی ؛ منتظر خوشبخت شدنش ؛ تا روزی که یه لبخند تلخ به لبات میاد ؛ لبخند از اینکه خوشبخت شده و تلخ چون دیگه پیش تو نیست ...


یه چیزی‌‌: چند نفر می تونه مثل تو ابله باشه علی جان ؟!
یه چیز دیگه: این دفعه بیا با هم تانگو برقصیم !
یه چیز دیگه تر: تو چه خوش رنگ و عزیزی ، مثل یک نت لب گیتار ؛ مثل فکر شعر تازه ، حدس یک گل پشت دیوار ...

ابهام نامه !

خوب ، واسه دومین بار می خواهیم به طور آنلاین و روتین همین جوری افکار مخفی و پریشامنون رو بریزیم بیرون ؛ پس خوب گوش کنید بچه های عزیزم .

مممم ؛ این دختره از دوست چتی و نتی گفته بود ، قرار شدش یه پست بزنم در مورد این قضیه ؛ اما یه چیزی دیدم که با حال بید ! منی که همیشه می گم پسر و دختر نداره تو نت ؛ نمی دونم چرا اد لیست های مسنجرم 2 دسته ی girls و boys دارن ! جالب بود واسم . بعد گفتم بعضی از سند تو‌ آل ها به درد خانوم ها نمی خوره و فقط واسه پسرا می فرستم ! اما باز قانع نشدم ؛ اما دسته ی دیگه ای دارم که شاگردها و اقوامم هستن که واسه اونا زیاد چیزی سند نمی کنم ؛ قانع تر شدم ! بگذریم ؛ حالا بعدا" یه پست مفصل می زنم ؛ البته ببخشید اینجوری می نویسم ؛ بقیه ی بچه ها انگار دیگه اینجا رو ترک کردن و مثل اوائل خودمم فقط !

همین اد لیست رو یه گرد گیری حسابی کردیم ، ما که 24 ساعته اینویزیبلیم ؛ ولی خوب باز دوست نما های جدیدی رو حذف نمودیم ؛ مثال اون دختر بچه ی ابله دهن لق ؛ یا اون الاغی که سال تا سال وقتی کار داره پی ام می ده ، یا اونی که حالش از من به هم می خوره اما نمی دونم چرا همش پی ام می ده و می گه جی اف پیدا کردی علی جون ؟! و اون پسره ی کره خر ...

آخه یه آدم چه قدر می تونه دوست داشتنی باشه ؟ هان ؟ نمی دونم ، یه دوس داشتنی باهوش شیطون محجوب شوخ طبع ، موندم چه جوری همه ی اینا کنار هم جمع شده ! حالا بعدا" یه پست حرومش می کنم ! اولین کسی بود که به این سرعت باهاش صمیمی شدم ؛ انگار چند ساله که همدیگه رو می شناسیم !

[دوستت دارم]

گل دخترم ، خوشحالم که تو هم شروع به وبلاگ نویسی کردی ، می خونمت همیشه .

این درس هم که دیگه ... چی بگم . واسه هیچی آدم سگ دو بزنه ؛ آخرشم هیچی ... لعنت به این مردم که عقلشون به چشمشونه . این دختره هم رفت .... ؛ موندم این که ری به ری می ره اونجا ؛ دیگه چرا اینجوری فکر می کنه ؛ شاید سفر سیاحتی باشه ؛ با خداست !

حالا چیه همین جوری مثل ابله ها داری این شر و ورای منو می خونی ؟! نیشتو ببند ! عجبا ! تو هم انگار مثل من بیکاری ؛ راستی ... هیچی ، می خواستم بگم بوسم کن ؛ یادم اومد دیگه دارم متاهل می شم !


یه چیزی : مممم ، چی بگم والا ؟! امشب خیلی دلم گرفته ...

نون خشك بيار ، ايرانسل ببر !

جشنواره ي پائيزه ي ايرانسل ! فقط تا آخر تابستان (!) مهلت داريد از سيم كارت هاي حامله ي ايرانسل استفاده نمائيد ؛ سيم كارت هاي ما مي زايند ! همانطور كه در تصوير ديديد ، اما گاهي اوقات 2 قلو هم مي زان ! بشتابيد مردم ، گول تبليغات ما رو بخوريد ، ايرانسل ، جادوي ترك هاي تركيه !!!


كار واجبي با داداشم داشتم ، حدود 1 ساعت تموم گرفتم ! هي بوق اشغال ؛ هي مشترك مورد نظر گور به گور مي باشد ، بوق دام ديم دوووم ، بعضي وقتا اصلا" بوق نمي زد ، بعد بوقي هم كه گرفت حالا صدا نمي ره !!! حالا خوبه خونمون وسط شهره ! اين اولين بار بود كه خط مزدور ايرانسل به محيط خونوادگي ما وارد شد !

گاهي عدو سبب خير شود (ربط داشت ؟) ؛ تا حالا ايرانسل رو نديده بوديم كه اينم ديديم و فهميديم چه مذخرفيه . فقط يه اينترنت داره كه اونم هميشه شلوغه ، فقط نيمه شب راه مي ده .  از من به همه نصيحت ، ايرانسل نخريد ، حالا كه خودش شروع كرده پس :

ايرانسل - رايگان - سيم كارت - اعتباري - دايمي - دائمي - رمزهای مخفی ایرانسل - gprs ایرانسل - چت مجانی با ایرانسل - تعرفه - sms - mms - ترفند مخفی ایرانسل - کد مخفی ایرانسل - ایران سل - اينترنت - نصب - راه اندازي - گوشي - ايرانسل بميري ؟  - فروش آنلاین کارت شارژ ایرانسل - ايرانسل گور به گور شي ؟ - ايرانسل بري تو اتاق تمساح ها ؟ خونمون ؟ خونشون ؟ مديران ايرانسل ... هستن ، همچنين خيلي هم ... هستن .

اينا رو نوشتم اگه كسي از سرچ بياد ، بخونه . به شما هم توصيه "اكيد" مي كنم (اكيدا" صعودي !) كه دور ايرانسل رو خط بكشيد ، اگه یه چیزی دستی هم بهتون دادن قبول نکنین ! حالا واسه كلاه برداري عيبي نداره يا اگه مي خوايد صداي اون خانومه رو كه مي گه : "مشترك مورد نظر گور به گور مي باشد" رو بشنويد ، اما نشنويد ، چون مي خوام باهاش ازدواج كنم !


يه چيزي: از كي تا حالا‌ ؟ از وقتي كه جوان ايرانسل رو به عينه تست كرد !
يه چيز ديگه: عقده تكاني مي كنيم ، عقده هاي شما را هم مي تكانيم ،‌ حتي شما دوست عزيز !
يه چيز ديگه تر: هر كي بياد شايعه پراكني كنه و كامنت كذب بذاره كه ايرانسل به درد بخوره ، به طور قطع باهاش برخورد مي شه ، از طريق مراجع ذيصلاح !

گیرایی

اگه گيرایيت خوبه ، ممكنه تو يه سگ باشي ! چون سگ هم خيلي خوب پاچه مي گيره و مي شه گفت از گيرايي قابل توجهي برخورداره ! البته ؛ شايد يه گيرنده باشي ، كه اطلاعات رو از فرسنتنده مي گيره . جو گير شدن هم ممكنه تو ذاتت باشه ، چون آدم جو گير ، جو رو خوب مي گيره و اصولا" زود جوگير مي شه ! شايد گيرایيت اونقدر خوبه كه با خودت هم درگيري داري ! يا شايدم اصلا" مچ گير باشي و عشقت اين باشه كه مچ ديگرانو بگيري ؟ نكنه اصلا" خودتو مي گيري و خيال مي كني يه پخي هستي ؟! نکنه به هر کی می رسی گیر می دی ؟

وقتي سگ مي شي ؛ بهتره زياد پاچه نگيري ، وقتي كه گيرنده اي ، بهتره امواج مثبت رو بگيري و منفي ها رو دفع كني . وقتي  جو گير مي شي ، بهتره اونقدر جو گير نشي كه گاگول ترين آدما هم بفهمن كه تو جو گير شدي ! بهتره با خودت درگير نشي ، چون يه حلقه ي پر تكرار مي سازي كه بيرون اومدن از اون سخته . مچ گيري هم كار خوبي نيست ، چون همه اشتباه مي كنن ، اما ابله ! تو اگه رئيس جمهورم باشي دليلي نيست كه خودتو بگيري ! اینقدر هم گیر نده نکبت ! اصلا" گیر دادن و تکرار کردن یه چیزی کار آدمای بی شعوره .

اما هر چي هستي ، خيال نكن كه گيرایيت خيلي خوبه ، چون اون موقع هست كه به عقلت شك مي كنم !


يه چيزي: همه ي آدما به نوعي گيرائيشون خوبه !
يه چيز ديگه: هر كي كامنت بذاره خره !

دين برتر نداريم !

من نه به عنوان يك مسلمان ؛ بلكه به عنوان يك انسان با شما سخن مي گويم (زرشك !)

دين برتر نداريم ، از اين جهت كسي كه ديني رو براي خودش انتخاب كرده ، اون دين دين برتره . چون "انتخاب" كرده . "انتخاب" نه تنها يك كلمه معني دار ؛ بلكه چندين جمله ي با معني رو شامل مي شه . وقتي ديني رو انتخاب مي كنم ، به اين معني نيست كه چون پدر و مادرم اون دين رو داشتن ، من هم به صورت موروثي تحت عنوان اون مذهب قرار مي گيرم . انتخاب يعني من تحقيق كردم ، چندين دين رو مقايسه كردم و اوني كه به نظرم "برتر" بوده رو برگزيدم . حالا كاري نداريم كه من چه غلطي كردم ، بحث من اينه كه تا حالا دين رو انتخاب كردم .

من هر ديني رو كه انتخاب كرده باشم ؛ حتي اينكه كافر باشم ، "اگه" حساب و كتابي برقرار باشه ، تمام حساب و كتاب من بر اساس "دين" ، "شرايط محيط زندگي" ، "عقل" و "وجدان" من محاسبه خواهد شد .

اگه من ديني نداشته باشم ، با توجه به موارد حساب و كتاب (دين ، شرايط محيط زندگي ، عقل و وجدان) ، بازخواست من تحت اين موارد انجام خواهد شد . "هيچ" ديني كه ندارم ، شرايط محيط زندگي من اينطور بوده كه "همه" خانواده كافر بودن و در زندگي "هيچ" نشونه اي از دين نديدم و اگر هم ديدم عقل من "هيچ" كدوم رو قبول نكرده و وجدانم "هيچ" واكنشي نشون نداده ، خوب مي تونم بگم كه من از هر مومني ، مومن تر بودم ، چون با توجه به "شرايط محيط زندگي" به فرمان "عقل" و تابع "وجدان" بودم . من مي تونم بگم كه اين كفر ، براي من دين برتر بوده !

حالا ، قضيه اونجائي خطرناك مي شه كه من طوطي وار "دين" رو قبول كردم و برچسب مسلموني (يا به طور كلي دينداري) رو به خودم زدم ،‌اما مومن نيستم ! "شرايط محيط زندگي" براي من طوري بوده كه اين "دين" بغل گوشم بوده ؛ همين اطراف ؛ اما من از "عقل" استفاده نكردم و بدون اينكه در موردش فكر و تحقيق كنم ، اونو ميمون وار قبول كردم ! به همين دليل خيلي از قوانينش رو نمي دونم و خيلي جاها رو اشتباه مي رم ! خيلي وقت هام كه اشتباه مي كنم ، "وجدان" به صدا در مياد ، من حتي صداي اونو هم نشنيده مي گيرم !

من به عنوان يك مسلمان با شما سخن مي گويم ؛ فردا بهت نمي گن تو مسلمون بودي ، بيا برو بهشت ، تو بهائي بودي ، بيا برو جهم ! تو رو با توجه به  "دين" ، "شرايط محيط زندگي" ، "عقل" و "وجدان" مي سنجن . كه با توجه به شرايط زندگي چطور دين برتر رو انتخاب و بر مبناي اون زندگي  كردي ، چقدر از عقلي كه بهت داده بودن توي انتخاب ها و راه هاي زندگيت  بهره گرفتي و چقدر به نداي وجدانت گوش دادي تا از كج روي دست برداري و راه درست رو انتخاب كني ! فردا ایمان داشتن به دین و عقل و وجدانت رو ازت می خوان . فردا مومن بودنتو می خوان ...

مطمئن باش ديني رو كه با توجه به شرايط محيط زندگي ، عقل و وجدان انتخاب كردي و فوت و فن اون رو خوب ياد گرفتي و به اون عمل مي كني ، همون دين برتر خواهد بود !


يه چيزي: همه ي دين ها برتر هستن !
- بالاخره دين برتر داریم یا نداريم؟!
يه چيز ديگه تر: به دين ، عقل و وجدانت رجوع كن !

افتخار (...) ايراني بودن !

آقا ببخشيد ، شما ايراني هستين ؟
بله ! افتخار مي كنيم !
به كجاتون ؟! يعني به چه چيزتون ؟
ما داريوش داشتيم ! منشور حقوق بشر و كوروش داشتيم !
ديگه چي داشتي عزيزم ؟
حافظ ، سعدي ، خيام ! ابن سينا ! چهل ستون ، بيستون ، سي و سه پل !
خوب عزيز ماماني ، اينا رو داشتي ، الان چي داري ؟
خوب چيزه ... ممم
چي جانم ؟
ببخشيد من جيش دارم ، الان ميام !


هميشه وقتي اسمي از ايراني بودن و تعصب و اين جور چيزا مياد ، همه رو حواله مي كنيم به اونجا ؛ يعني گذشته ها ، گذشتگان و تاريخ ... بله ... ما كشور متمدني هستيم و فلان قدر سابقه داريم و نمي دونم از بناهاي تاريخي بگير تا شاعرا و دانشمنداي گذشته . اما نسل هاي آينده چي ؟ اونها هم بايد به همين ها افتخار كنند ؟! مطمئنا" نسل هاي قرون آينده به برج ميلاد و يا احمدي نژاد نمي بالن !

مي خوام بگم كه چرا هميشه مي گيم داشتيم ؟ نمي گيم چي داريم ؟ خوب البته ... گذشته ي تمدن و فرهنگ ما افتخار هم داره ، اما چرا همش رجوع مي كنيم به گذشته ؟ چرا نمي گيم الان چي داريم ؟ الان چقدر مغز فراري داريم ؟ چند تا دكتر و مهندس و پروفسور داريم كه اكثرا" خارج از كشور هستن . چند تا انسان محبوب و عامه پسند داريم كه براي كل ملت الگو و سمبل هستن ؟ تا كي افتخارات رو بايد به گذشته پاس بديم ؟ تا كي افتخارات جعلي مثل اتومبيل و موشك ساخت وطن (!) رو بايد به دوش بكشيم ؟ افراد محبوب ما چرا بايد چند تا هنرپيشه يا خواننده باشن ؟! چرا عكس روي پيراهن ما به جاي يك ايراني ، چگوارا يا فلان خواننده ي غربيه ؟ ما الان چند تا كوروش كبير داريم ؟ چند تا ابن سينا و خيام داريم ؟

جوكي بود كه مي گفت شما تو شهرتون آثار باستاني داريد ؟ بعد يارو مي گفتش نه ، اما دارن مي سازن . اين دقيقا" براي آمريكا داره اتفاق مي افته . كشور تازه به دوران رسيده اي كه داره جاي فرهنگ و تمدنش رو محكم مي كنه ، تا براي نسل هاي قرون آتي افتخاري باشه . اگه ما به جاي گذشته ، با حالمون افتخار مي كرديم ، اون الاغ جرات مي كرد در مورد حالمون فيلم 300 بسازه ؟!

من بالشخصه تعصب خاصي نسبت به گذشتگان ندارم ، خيلي افتخار نمي كنم كه چي داشتيم ... چون هم نسل من نبودند و هر جاي دنيا كه بودم باز هم چيزهائي از گذشتگان و حال براي افتخار كردن وجود داشت و از هر كشوري كه بودم ، باز هم دوست داشتم كه تو همون كشور به دنيا بيام و به ابن سينا و مولانا كه شهرت جهاني دارن افتخار كنم . اگه تو يه آمريكائي بودي ، هرگز آرزو نمي كردي كه ايران به دنيا بياي ؛ همونطور كه الان اگه ازت بپرسن ؛ اگه قرار بود دوباره متولد شي ، دوست داشتي اونجا كجا باشه ؟ حتما" مي گفتي ايران !

من دوست دارم به داشته هاي حالم افتخار كنم و اگه به ايراني بودنم افتخار مي كنم ، دليلش هم نسل ها و داشته هاي حالم باشن ، نه تاريخ و گذشته ي غير قابل بازگشت !


يه چيزي: اي خائن ! وطن فروش ! بگيرين اين پدر سوخته رو !

هي بلاگر ! تو يه قهرماني !

داشتم مصاحبه ي كذائي رو مي خوندم . به سوالي رسيدم كه مخاطب رو يك بلاگر قلمداد مي كرد . وقتي به اصل وبلاگ نويسي رجوع كردم و به اين سوال رسيدم كه "بلاگر كيست‌ ؟" ، به اين نتيجه رسيدم كه اكثر مخاطبان مصاحبه ي كذائي يك "بلاگر" نبودند ! اما به راستي چرا ؟! نه ببخشيد اين اصطلاح مال پست هاي قبلي بود !

يكي از بدبختيا و بدشاشي هاش ، ببخشيد ، بد شانسي هاش گفته بود ، اون يكي گفته من تا بعد عيد نيستم ! انگار كه زبانت لال بقالي يا دكون وا كرده  ! يكي كه از بس از خودش و كارشناسي ارشدش تعريف كرده ، گويي از آنجاي فيل سقوط همي نموده (دماغو مي گم بابا !) اين يكي هم از سال تحويل گفته كه ما اونجا بوديم و فلان و بهمان ؛ گويي بي نظير بوتو همي مي باشد (يادش گرامي) ! اون يكي هم با تبليغات درشت آدمو ياد قشر مستضعف جامعه مي انداخت ! اين هم تو "بازي وبلاگي" شركت كرده ؛ واقعا" چه مبتكران مقلدي ! يكي هم كليپ فلشي به عنوان تبريك سال نو با يك صدايي گذاشته كه انكرالاصوات را گفته است زكي !

يك بلاگر از طرز تفكرش مي گه ، از عقايدش مي گه . اون با تفكر تحليل گرانه پيرامون زندگيشو با زيركي خاص و به طور هوشمندانه نقد مي كنه . اون نمي نويسه تا بگه پس من هستم ! اون مي نويسه تا بگه چي هست و چي نيست . اين نوشته ها ، همانند نوشته هاي يك روزنامه نگار ، مولف يا نويسنده ي كتاب و يا يك منتقد و هنرمند سبك ها و انواع مختلفي دارن ، از وبلاگ شخصي گرفته تا نقد سياسي ؛ از آموزش گرفته تا داستان نويسي ، از ارائه ي هنر تا طنز اجتماعي ...

همه ي ما مطالب وبلاگها رو مي خونيم ، يا نصفه نيمه رها مي كنيم و يا تا آخرش مي خونيم و لذت مي بريم . اما اينها خودشون به چندين دسته تقسيم مي شن ؛ يكي اينكه براي سرگرمي مي خونيم  و كهنه نمي شن ، و يا اينكه اون مطلب محدود به تاريخ خاصي هستش و تاريخ انقضاء دارند . اين 2 مورد مواردي هستن كه خيلي سطحي ازشون مي گذريم و يا بهتره بگم مرور مي كنيم ؛ اما موارد ديگري وجود دارن كه حاكي از هنر نويسنده هستش و بيان نويسنده و موضوعاتش فكر آدم رو قلقلك مي ده و به عبارتي آدم رو به تفكر وا مي داره و مي تونه تلنگري باشه . اينطور متن ها ، زيرك ترين و چيره دست ترين نويسنده ها رو دارن و محدود به دوره ي خاصي نيستن و به نظر من بهترين وبلاگها همين ها هستن .

اما متاسفانه روي خيلي از وبلاگ ها نامي جز وبلاگ مي شه گذاشت ، مثل دفترچه ي خاطرات ، وسيله ي اهداف شوم ، ابزار تبليغاتي ، زباله دان عقده هاي دروني ، ابراز وجود رايگان ، پارك جبران كمبود ها ، ابراز عشق در ملاء عام ، بازيچه ي مجازي ، وب چت ، وب سايت !!! و ...

خيلي از وبلاگ هاي خارجي كه خيلي هم پربازديد بودند ، به صورت كتاب چاپ شده و نويسنده هاشون هميشه شخصيتي مثل روزنامه نگار ها ، نويسندگان يا متفكران داشتن و دارن  ، گرچه صحبت من در مورد وبلاگ هست ، نه فتوبلاگ يا لينك بلاگ و آرت بلاگ و وي بلاگ و ... بعضي از افراد گم نام با وبلاگ نويسي ايده آل محبوب و مشهور شدن و تاثيرات زيادي روي خيلي ها داشتن .

كامنتينگ هاي ما هم داستان خاص خودشون رو دارن ! از ناسزاهاي كودكانه و سرشار از غرض گرفته تا تبليغات و تو رو خدا به من سر بزن و تعريف و تمجيد هاي الكي و خوشمزگي هاي پاچه خوارانه و حرف هاي قلدرانه !

حالا كه مجانيه و كسي ازت ماليات نمي خواد ، مشكلي نيست ، تو هم هر چي كه مي خواي بنويس و هر كاري مي خواي بكن ، اما جون داداش لقب بلاگر رو به خودت نده !


يه چيزي: انكرالاصوات خودتي !
يه چيز ديگه: هر چي فحش هم دادي خودتي !
يه چيز ديگه تر: بازم خودتي !

سال نو مبارک !

 

 

http://bonyanalam.persiangig.com/flash/bahar_techno.swf

 

 

Game over

از زندگي خسته شدم ، كاش هر چي زودتر راحت شم ، بميرم . بميرم كه ديگه روز و شب آه نكشم و حسرت اين و اونو نخورم ، بميرم تا اين وضع فلاكت بار و بد شاشي ، ببخشید ، بد شانسی و بدبختي رو نبينم ؛ آخه من به چه درد مي خورم ؟

جملات بالا ، جملاتي تكراري و حاكي از نااميدي خيلي از ماهاست ؛ اما به راستي چرا ؟ (لفظ قلممو شخصا" بخورم !)


بايد بگم كه دلايل بازگو كردن جملات بالا فقط تو "داشتن عقل" ما آدما و اشتراكش با "عاقلانه فكر نكردن" خلاصه مي شه ، به عبارت ديگه ما قدرت تفكر و تجزيه  تحليل رو داريم ؛ اما اونطور منطقي كه بايد به زندگي نگاه كنيم ، نگاه نمي كنيم . قصد ندارم پروفسور بازي در بيارم ؛ چون خودتون مي دونيد كه من يه پروفسورم !

مشكل از كجاست ؟ با خودت رو راست باش ، واقعا" مشكل از تنبلي و سستي خودت نيست ؟! واقعا" مشكل از طرز فكر احمقانه ي خودت نيست ؟ واسه چيزي كه مي خواستي و مي خواي چه قدر و چطور تلاش كردي ؟ درسته كه خيلي چيزا رو نمي شه تغيير داد ؛ مثلا" عزيزي رو كه ديگه بين ما نيست نمي شه زنده كرد ؛ ولي مي شه به طور منطقي باهاش كنار اومد .

دلتو خوش كردي به چيزي كه آيا مي شود آيا نمي شود ؟! به باد تكيه دادي و هر از گاهي سرابي رو تو روياهات مجسم مي كني . از واقعيت فرار مي كني و سر خودتو شيره مي مالي كه بالاخره يه روزي ، يه جائي ، به يه نحوي كارات درست مي شه يا مي ميري و راحت مي شي ؟ خاك عالم ! فلاني چندين ميليارد بهش ارث رسيده ، حسوديت مي شه و مي گي اون خوش شاشه و ، ببخشيد ؛ خوش شانسه و تو بد شانس ؟ به باباي اون پسره هم ارث رسيده بود آيا ؟ به پدر بزرگش چي ؟! بالاخره يكي جون كنده كه اونقدر پولدار شده نكبت !

خوب واقعا" من چي مي خوام ؟ آيا واقعا" تموم چيزائي رو كه داشته باشم ، تموم آرزوهام برآورده شه ، بازم آه نمي كشم ؟ بازم احساس كمبود و افسردگي نمي كنم ؟ چرا ، مطمئنا" همه ي آدما كمبوهائي دارن و از اونجائي كه حريصن ، هيچ وقت چيزائي رو كه دارن رو نمي بينن و چيزاي بيشتري مي خوان . مطمئني كه به احساس غم و غصه خوردن و آه كشيدن عادت نكردي ؟ اگه عادت كردي دنيا رو هم بهت بدن بازم همينه كه هست ، چون هنوز قوي نشدي و باز با كوچكترين نا ملايمتي آرزوي مرگ مي كني و چيزاي بيشتري مي خواي ، اينو بدون كه هيچ آدمي بدون كمبود وجود نداره !

فرض كن مردي ، چطور اينقدر مطمئني كه راحت مي شي ؟ چه طور فكر مي كني وقتي كه مردي انگار خوابيدي و هيچي رو حس نمي كني ؟ فكر نمي كني شايد بري جاي ديگه كه از اينجا بدتر باشه و با التماس و اشك و زاري بخواي كه برت گردونن ، حتي با مشكلات بيشتر ؟! چطور مطمئني كه اگه مردي ، دوباره آرزوي مرگ نكني و غصه نخوري ؟!!

وقتي آدم اومد روي زمين لخت بود ، زير آسمون بود و زير پاش زمين . كنار طبيعت بود و دريا و آسمون آبي و هوا . وقتي احساس بدي داري ، وقتي درد مي كشي ، اين روحته كه درد مي كشه ، اين روحته كه آزرده و غمگين مي شه و باعث مي شه آه سوزناك و غمگيني بكشي . آخرين باري كه رفتي به دل طبيعت كي بود ؟ آخرين باري كه دريا و جنگل و كوه رو ديد كي بود ؟ يادته آخرين بار به كجا مسافرت رفتي ؟! روح آدم با در آهني و ديوار سيماني و گچي سازگار نيست . آدم اولين بار روي طبيعت اومد ، ‌نه توي خونه ي بتني !

همش كاراي تكراري ، افكار مسموم منفي ، فكر كردن به كمبودا و نداري و داشته هاي ديگران . شده تا به حال ريسك كني و دلتو بزني به دريا و كاري كه ازش وحشت داري ؛ اما خوشحالت مي كنه و به نفعته رو انجام بدي ؟! خب ، تا كي مي خواي منتظر معجزه بموني ؟ چرا خودت نمي خواي معجزه گر باشي ؟ چرا يه كار تكراري بي هدف رو كه تا به حال هيچ سودي ازش نبردي رو تكرار مي كني ؟  كتك مي خواي نه ؟!

تو بازي هاي كامپيوتري ، وقتي جاي شخصيت اول بازي قرار مي گيريم ، خيلي احساس شور و هيجان بهمون دست مي ده . حتي وقتي تير مي خوريم ، شكست مي خوريم ، زخمي مي شيم ، مي بازيم و كشته مي شيم ! اما دوباره از اول شروع مي كنيم . چرا نمي خوايم خود واقعيمون رو بازي كنيم ؟ وقتي كه تير روزگار رو مي خوريم چرا از زندگي سير مي شيم ؟ چرا وقتي شكست مي خوريم و زخمي مي شيم يا مي بازيم از اول بازي نمي كنيم ؟ دليلش اينه كه ما اين بازي رو خيلي خيلي جدي گرفتيم و ازش مي ترسيم !

طراحان بازي هاي كامپيوتري دارن جون مي كنن كه يه بازي اي بسازن كه بيشتر به واقعيت نزديك باشه و ملموس تر ، از طرفي كل زندگي ما آدما يه بازيه ، يه سرگرمي . هيچ بازي اي به اين ملموسيت (كلمه جديده) وجود نداره و نخواهد داشت ! بازي اي كه مرگ نشونه ي پايان بازي نيست ، مرگ فقط رفتن به مرحله ي بعديه . پس سعي كن اين مرحله رو ببري ، چون بعد از مرحله ي بعد ، ديگه نمي توني از اول بازي  كني و اونجاست كه بهت مي گن Game over !


يه چيزي: چه غلطا !
يه چيز ديگه:  متن رو يه بار ديگه ؛ بدون غرور بخون ، توهم ورت نداره كه عقل كلي‌ !

ارزش

تو زندگي آدما واسه هر كسي چيزهائي ارزش و چيزهائي ضد ارزش وجود دارن ، به عبارت ديگه چيزهائي واسه آدم ارزشمند و چيزهائي بي ارزش هستند . خصيصه هاي ارزشمند ، موجب اهميت و خصيصه هاي بي ارزش موجب بي اهميت شدن شي مي شه ، البته بستگي داره كه ديد ما بر اساس وجدان ، ظاهري هستش يا عميق تا چه خصوصياتي رو ارزشمند يا بي ارزش بدونيم .

 حالا ؛ اين چيزها كه همه اجسام مادي هستن (جنبه هاي معنوي هميشه ارزشمندن) ، از شير مرغ تا جون آدميزاد  ، بر اساس داشته ها لقب ارزشمند و يا بي ارزش به خودشون گرفتن ، در صورت داشته هاي ارزشمند ، يك شي با ارزش و در صورت داشته هاي بي ارزش يك شي ارزشمند تلقي مي شن .

هر شخص بنا به ديدگاهش ، چيزي رو ارزشمند و چيزي رو بي ارزش تلقي مي كنه ؛ از طرفي هر چيزي ممكنه هم بي ارزش باشه هم ارزشمند ، مثلا" مدارك دانشگاهي ايران به طور كل بي ارزش يا كم ارزش هستن ، اما براي كسي كه وقت گذاشته و مدرك رو گرفته ممكنه خيلي با ارزش بياد ، آدما به طور كل موجودات ارزشمندي هستن ، اما آدماي متقلب ، احمق و كوته فكر خيلي بي ارزشن !

از اونجائي كه حقيقت يكيه و اجتماع نقيضين غير ممكن ، پس مي شه نتيجه گرفت كه اون آبجكت حتما" يا بي ارزشه يا حتما" ارزشمند .

پس اگه كسي در جهت منفي تلاش كرده ، حتما" كارش بي ارزش بوده و بي ارزش بودن اون كار از بي ارزش بودن بار منفي استناد مي شه ؛ در صورتي كه اون بار منفي براي اون شخص ، بار مثبت و به عبارتي اون كار بي ارزش ارزشمند تلقي مي شد . آدماي مشهور هم ارزشمند و هم بي ارزشند ! آدمائي كه از جهات مثبت مشهورند ، با ارزش و اونائي كه از جهات منفي مشهورن ، بي ارزش هستن .

خصيصه هاي خوب انساني كه معنوي هستند ، هميشه با ارزشند و هميشه اينها هستن كه به آدم ارزش مي بخشن و احساس مهم بودن رو القاء مي كنن ، اما متاسفانه به علت ظاهر بيني آدما چيزهاي پست مادي و بي ارزشي (مثل پول يا مقام يا مدرك) باعث به ظاهر ارزشمند شدن شخصي مي شن كه در واقع اين نوع ارزشمند بودن عينا" نشونه ي بي ارزش بودن اون آدمه و اينطور آدما كه هنر و خصيصه ي معنوي جز ماديات ندارن ، تنها چيزاي با ارزش براشون ، همون چيزهاي بي ارزش مادي هستش .


يه چيزي: سرت گيج رفته ، مي دونم !
يه چيز ديگه: به نظرت آدم ارزشمندي هستي يا بي ارزش ؟

دوستی خاله ماره !

قصه ی گزیدن و مار
از تو روزنه به یک بار
توی آئین یه هوشیار
نا رواست سنت تکرار

حالا این رفیق هوشیار
دستخوش زخمه به صد بار
توی آستین رفاقت
پرورونده ارتش  مار

دوستي با اين خاله ماره
به غم و بدي دچاره
دست اون به دور گردن
مثل يك طناب داره

همه شون خوش خط و خالن
به مرامشون شون می بالن
اما نیش ها زدن از پشت
گاهی حال ، گاهي بی حالن

هر کدوم تاج سرم شد
مونس و عزیز ترم شد
نیشش از همه قوی تر
مایه ی درد سرم شد

بعضی ظاهرا" بی آزار
خيلي معصوم بودن انگار
ولي پوستشون عوض شد
طبق اون غريضه ي مار

من همونم كه دوباره
چاكر هر چی  که ماره
زندگيش جاي شيريني
خيلي تلخه ، زهر ماره

طفلكي  مار بيچاره
ارزش بخشش نداره
اما من بازم گذشتم
حقم آرامشه ؛ آره !

این ترانه هم بالاجبار
قافیه اش ست شده با "آر"
بپا ای جوان بيدار !
توی انتخاب یک یار


يه چيزي : چه خوش گفت آن جوان نامدار ؛ هم اكنون بده يك ماچ آبدار

اشک شوق

ناگهان شور و شعف خاصي در دلم موج مي زند . احساس شادي درون قلبم ؛ آهي از روي رضايت و شكر خدا . شكر خدا بابت خوشبخت بودنم و افتخار داشتن اين حس .

نا خود آگاه اين احساس قشنگ اشكي را به روي گونه هايم سرازير مي كند و زمزمه اي از اين فضا به صورت ملودي به همراه آهي شيرين و احساس غرور در ذهنم متولد مي شود . اينك منم و كاغذ و ملودي اشك شوق با ضرب ميزان سه چهارم : مي . . مي - فا . . فا - مي . . رِ - مي . .

سراغ سازم مي روم و با چشماني بسته شروع به نواختن اين نوزاد زيبا مي كنم ، اما اين نوزاد چنان بزرگ است كه يك اركستر بزرگ مي تواند آن را به تصوير صدا بكشد ... اركستري با چندين ساز آرشه اي و بادي و ضربي و گروه كر و ... پيانو  ...

اكنون كه روي سن و پشت پيانو نشستم ؛ باز همان احساس افتخار است و اشك شوق ...

با چشماني بسته و اشك هائي روي گونه و سكوت سنگين انتظار نوازندگان دستم روي كلاويه هاي پيانو مي لغزد و باز هم  مي . . مي - فا . . فا ... و چه با احساسي شروع و با چه افتخاري تمام مي شود !

بعد از نمايش اشك شوق ؛ لبخند ويلنيست شماره 1 توجهم را جلب مي كند ؛ او هم اشكي حاكي از افتخار و شوق بر گونه داشت ...

ادامه نوشته

سلامی دوباره !

سلام .

بعد از چندي از خواب زمستاني بيدار گشتيم (خرس قطبي خودتي !) . روزاي خفقان بار برفي و بخاري و در و ديوار خونه و كتاب و درس و خستگي و بي حوصلگي و مستراح سرد .

از دور بوي بهار مياد و قدم نوي در حال رسيدن (اصلا" منظورم اون نبود !) سال نو و از نزديك بوي لاشه ي پرنده اي كه از سوز سرما و بي غذائي جان به جان آفرين تسليم كرده . بوي افسردگي آدم ها شديد تر شده و رنگ كودك درون كم رنگ تر (برو سونو مي بيني) بوي گندي اينجا مياد كه نمي دونم از چيه ؟! آهي گرم و لبخدي تلخ و سوال ساده كه ديروز ناهار چي خوردي حسن ؟! مغرور تر و خودخواه تر و خود پسند تر ؛ به كجا چنين شتابان حسن ؟ خطرناكه ...

تولد بهمني ها رو واسه اولين و آخرين بار تبريك عرض مي كنم ، گرچه دوست دارم بهمن اوار شه سرشون و فلج اطفال بگيرن ؛ اما خوب ... شايد زنم متولد بهمن باشه ! از ساغر كوچولو و فافا بي نهايت سپاسگزارم ؛ چراش به تو مربوط نيست . نمي خوام زياد وراجي كنم گرچه می دونم کمتر کسی سر می زنه ، پس فكر مخفيم رو مي نويسم .


زماني جووناي قديم ترانه هائي رو با خودشون زمزمه مي كردن ، ترانه هاي  دلنشين و سرشار از احساس و معنا ، ترانه هائي كه شاعر با تمام وجودش اونو مي سرود ، آهنگساز احساس شاعر رو لمس مي كرد و احساس خودش رو با آهنگ دخيل شعر مي كرد و خواننده هم با صداش كار رو تكميل مي كرد .

ترانه زمزمه مي شد ، زمان غم يه ترانه ، وقت شادي يه ترانه ي ديگه . ترانه ها توي دفتر ها نوشته مي شدن ، به جاي نامه فرستاده مي شدن و ترانه ها به يادگار آرشيو مي شدن :

بذار قسمت كنيم تنهائيمونو
ميون سفره ي شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن
فائقه آتشين (گوگوش)

اما ديگه از اون ترانه هاي هميشه تازه خبري نيست ، ترانه تبديل شده به يه مشت كلمات بي ربط كه با قافيه اي آهنگين كنار هم چيده شدن . ميوزيك تبديل شده به ريتم هاي تكنو ي كليشه اي و كپي برداري شده غربي و صدا و احساس خواننده هم با افكت هاي كامپيوتري تبديل شده به صداي روبات :

آدم بده حالم بده عشقم رفته نيومده
نه سر زده نه زنگ زده نه كسي جاشو بلده
آخه خيلي وقته دلم براي گريه لك زده
قلبي كه از آهن باشه انگار تو حبس ابده

(بنيامين بهادري)


آهنگساز بزرگي مي گه مردم گوش موسيقي ندارن ، من فكر مي كنم اين حرف تا حدي درسته . شايد بشه اينطور تعبير كرد كه وقتي غذاي مقوي و سالمي در دسترس نباشه ، آدم ناچاره واسه گرسنگي چاره كنه حتي با غذا هاي به درد نخور و ارزون . ديگه كسي واسه دلش ترانه نمي گه ، موسيقي نمي سازه ، نمي خونه . همه به نرخ روز كار مي كنن ! مردم چي گوش مي دن ؟! چي فروش داره ، همونو كار مي كنيم !

نمي دونم مثالم تا چه حد در مورد ميوزيك درسته ، اما كاراي جديد شايد در وهله ي اول جذاب و زيبا باشن ، اما دقيقا" مثل يه ساندويچ و ليوان نوشابه ، حاضري و يك بار مصرف هستن . اكثرا" ميان و مي رن ، بدون اينكه يك اثر موندگار به حساب بيان با يك موزيك جديد از همين سبك آهنگ و شعر سريعا" از ياد آدم مي ره .

ابتذال در موسيقي معناي جديدي به خودش گرفته و اون موسيقي حاضري ، بي ربط ، مصنوعي و بي احساس هستش . بله ! هر كسي يه سليقه اي داره ، اما اگه انتخابت چند تا گزينه شبيه به هم باشه انتخاب معنائي نداره !

پاپ يعني احساس ، وقتي پاپ به ايران اومد ، كنار اومدن با اون خيلي سخت بود ، چون موسيقي سنتي رواج داشت . پاپ به صداي خواننده ، چه چه و ... كاري نداشت ، پاپ فقط احساس مي خواست و گام هاي غربي . اما موزيك هاي جديد حاضر اصلا" قابل مقايسه با اون زمان نيست . نه احساسي نه معنا و مفهومي نه ... رپ (؟!!) تكنو (؟!!) پاپ (؟!!)

البته صحبتم كاملا" عمويت نداره و خيلي از هنرمندا و شنونده ها چه داخل و چه خارج از ايران هستند كه هنوزم اصولي كار مي كنن و فرق ميوزيك ناب با موزيك مصنوعي بي محتوا رو تشخيص مي دن :

اي كه تو باغچه ي چشمات
گل صد رنگ بهونست
تو بهار دل سبزت
نفس سبز جوونست

نم نم بارون چشمات
گريه ي سرخ شقايق
تو همون قصه ي عشقي
تو كتاب دل عاشق

(عليرضا عصار)

اما ترانه هاي قديمي هنوز هم زنده و جوونن . هنوز هم آهنگ هاي قديمي حس و حال ديگه اي دارن :

نگاه كن ؛ من چه بي پروا ، چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم
نگاه كن ؛ با چه سرسختي تو اين سرما
براي عشق ، يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك ، يه فصل امن و بي وحشت
براي تو كه يه گلبرگ زود رنجي
يه فصل گرم و راحت زير پوست من
براي تو ؛ كه با ارزش ترين گنجي

فائقه آتشين (گوگوش)


يه چيزي : برو علي جان به فكر نان باش كه خربزه آب است !
يه چيز ديگه : مگه نگفتم يه با كمالاتشو مي خوام ؟!
يه چيز جديد : بيا با هم برقصيم ؛ تكنو !

ايمان ، يعني همه چيز ...

با شنيدن لفظ ايمان ؛ نا خود آگاه فكر انسان به سمت كلماتي چون دين ، اسلام و ... سوق داده مي شود . علي جون چه اصراري داري قلنبه سلمبه (املاش درسته ؟!) بحرفي ، مث آدم بگو ديگه ، باشه !

خب ... تا مي گي ايمان طرف ياد اسلام و دين و اينجور چيزا مي افته ، اما به نظر من ايمان فرا تر از يك كلمه هست و خودش به تنهائي شامل خيلي از افعال ؛ حالات و الفاظ مي شه . يكي از الفاظي كه من بهش رسيدم ؛‌ لفظ اهميت و فعل مهم بودنه ، وقتي به چيزي ايمان داري يعني اون چيز برات مهمه . يعني واست ارزشمنده و اونو با هيچ چيزي عوض نمي كني ، يعني اينكه اون قانونه ، يعني دوسش داري ، عاشقشي ، يعني اگه همه بگن روزه ، اما اون بگه شبه ، تو بدون شك مطمئني كه شبه ؛ يعني اينكه بهش شك نمي كني ، يعني برات مهمه .

ايمان يعني آنچه خدا خواسته است ، يعني تعصب ، يعني اعتقاد ، يعني باور ، خواستن ، اطمينان ؛ بودن ، داشتن ، اعتماد ، شاد بودن ، ايمان يعني زندگي . ايمان يعني دوستي ، محبت ، عشق ... ايمان يعني هر چي اون بگه ؛ بدون سوال ، بدون غفلت ، بدون استثنا ، بدون خطا . ايمان يعني احساس قدرت ؛ ايمان يعني آزادي ، يعني يك قدم به جلو ، يعني اميد .

 ايمان يعني همه چيز .

ايمان فراتر از لفظه ، فراتر از كلامه ، ايمان خدائيه ، ايمان از عالم بالا مياد ، ايمان يعني احساس قشنگ ، يعني اعمال خوب ، ايمان يعني رايحه ي خوش پاك بودن . اگه عاشقي فقط در يك صورت مي شه گفت كه واقعا" عاشقي  ؛ در صورتي كه ايمان داشته باشي . خودتو بسپري به دست معشوقت ، مثل باد ، خواه به اعماق آسمونا ببردت ، خواه به ته لجن ها ؛ مهم نيست ، مهم اينه كه تو ايمان داري . اگه شك كردي ، حتي كوچكترين شكي ، بدون كه ايمانت ضعيفه . زندگي بدون ايمان يعني هيچي ؛ نمي دونم معني واقعي اين كلمه چيه ،‌اما دركش كردم و بهش رسيدم . ايمان يعني همه چيز ...


ايمان: من كه قصد ندارم !
يه چيزي: از دوستان نا شناس خواهش مي كنم كه افكار كمتر از 2 پاراگراف رو منعكس نكنن .

قدیم ندیما

مي گن كه اون قديما
تو اون قديم نديما
قلبا مي زد يك صدا
تو سينه ي عاشقا

عاشقا ، معشوقه ها
پر بودن تو شهر ما
براي هم مي مردن
از ته دل ، بي ريا

اما حالا ... خدايا
ببين حال و روز ما
گرد و خاك دو رنگي
نشسته رو قلب ما

جوونا عاشق مي شن
به قربون هم مي رن
تا روز خواستگاري
به هم آي لاو يو مي گن !

اما يهو مي شه جنگ
ميان با توپ و تفنگ !
برعكس مي شه حرفاشون
هر دو مي شن رنگ به رنگ

يكي مي گه دروغه
دوستت دارم كدومه ؟!
كي مي گه تو نباشي
بي تو عمرم حرومه ؟!


یه چیزی :
خدای آسمونا
خدای کهکشونا
کاری بکن دوباره
عاشق بشن جوونا

کاکتوس ، رفیقی برای تمام فصول !

خوب ... مي خوام در مورد يه دوست "خوب" نتي بنويسم ، كاكتوس . راستش چيز خاصي به نظرم نمياد كه ازش انتقاد كنم ، اما مطمئنم اگه ازش انتقاد هم بكنم ، اونقدر جنبه شو داره كه مثل بعضي ها (!) غير معقولانه برخورد نكنه .

كاكتوس ... شايد زياد منو نشناسه ، شايد تو اين 2-3 سالي كه مي شناسمش به نسبت بقيه باهاش صحبت نكردم و ارتباطي نداشتم ، اما تو همين مدت كم اونقدر خاكي ، صبور و دوستانه با من رفتار كرده كه واسه من افتخاريه كه ازش بنويسم .

كاكتوس آدمي منطقي ، آروم ، صبور ، گاها" عصبي ، درونگرا و تا حدي مرموز (!) هستش . مثل همه ي آدما دنياي خودش رو داره و برعكس دريا مواج و خروشان نيست ، البته ممكنه مثل آتشفشاني خاموش گاها" فعال شه ! سعي مي كنه سرش تو لاك خودش باشه و در مواقع جنگ جبهه ي آتش بس مي گيره و سعي ميكنه بعد از زدن حرفاش موقعيت رو به درك طرف واگذار كنه و بكشه كنار . از تنهائي لذت مي بره و مثل من از دوست نما ها بيزاره .

حقيقتش من هيچ بدي ، سوء رفتار ، حركت نا معقولي ازش نديدم و با وجود وضعيت اجتماعي خوبش هميشه متواضعانه و دوستانه با من برخورد داشته ؛ به خاطر همين من احتمال مي دم مشكلاتي رو از اين دوستمون با ديگران ديدم ؛ از جانب ديگران بوده باشه ، البته در كل انتظار داشتن از دوستان تو اين زمونه ي دوست نما ها ، كار درستي نيست .

اما .. كاكتوس بدون انتظار و در كمال فروتني ، هيچ كدوم از درخواست هامو رد نكرده و دوستانه تو کارهاي وب همكار و هميار من بوده كه اينجا هم كمال تشكر رو ازش دارم .

دوست داشتم كه بدون اينكه به خودش بگم ، به صورت افكار مخفي اينجا بروز داده بشه ، در مورد خيلي ها مي تونم بنويسم و انتقاد كنم ... اما متاسفانه همونطور كه گفتم همه جنبه شنيدن ندارن و باعث دلخوري و رنجش خواهد شد !

Ali_Javan: goftam ghablesh khodet bekhunish
Ali_Javan: age fek mikoni chizi o bas kam konam begi
CaCTuS: na, man hich dekhalati toosh nemikonam ...


يه چيزي: تو جنبشو داري ازت در حضور جمع بنويسم ؟ عمرا" !
يه چيز ديگه تر: سخت پيش مياد من به دوستي برچسب "خوب" رو بزنم .
يه چيز ديگه ترتر: اين نوشته ممکن است تاريخ انقضا داشته باشد !
يه چيز ديگه ترترتر: هيچي ! سر كارت گذاشتم !

صبر

پسر خالم Xbox مي خواست (دستگاهي شبيه play station) كه قيمتش حدودا" 400 تومن بود . با توجه به تحقيقاتم و پشتيباني ضعيفش تو ايران به مامان باباش توصيه كردم كه بهتره نخرن ؛ كلي نصيحتش كردم كه با بالا رفتن سن علايق آدم هم تغيير مي كنه و اگه 5 سال صبر كني به سن قانوني مي رسي و واست ماشين مي خرن . كلي ناراحت شد و بي خيال شد .

امروز تو بانك بودم ؛ پسري رو ديدم 4-5 سال كوچيكتر از خودم ؛ مسئول قسمت حواله و اين جور چيزا بود ؛ مقايسه اش كردم با خودم (هميشه نهي مي كنم ديگرانو از مقايسه خودشون با ديگران چون از نظر روانشناسي تاثير خوبي نداره)


كاري با ماهي حدود 300 هزار تومن حقوق + مزايا + شعبه ي مركزي ملي + 5 سال كوچيكتر ، اما من با اين سن و سال في الواقع هيچ چيز از اون كم نداشتم و بلكه زيادترم داشتم جز همين شرايط شغلي و ... ؛ اما شانس ... شايدم پارتي نمي دونم ؛ اما مطمئنا" از بي عرضه گي و عدم تلاشم نيست .

فكر كردم كه بايد همينطور تلاشم رو ادامه بدم و صبر كنم . خدا حتما" واسم نقشه داره و اگه امسال Xbox نصيبم نكنه ، حتما" چند سال ديگه واسم ماشين مي خره .


يه چيزي : علي جون خيلي سوسولي !
يه چيز ديگه : منم مي رم كه واسه خدا نقشه بكشم !
يه چيز ديگه تر : باروت هائي كه ذخيره كردم ؛ روزي منفجر مي شن .
يه چيز ديگه ترتر : اين Bonyanalam کیه ؟ چیه ؟ ۲-۳ روزه اعصابمونو به هم ریخته با این صفحه ای که باز می شه  ، اگه كسي مي شناسدش بگه مي خوام بتركونمش !

من با نا خدا هستم !

كشتي در اوج امواج خروشان هر لحظه محتمل آستانه ي نابوديست . از كودكان گرسنه گرفته تا پيرمرد ها و پير زن هاي مريض و از جوانان غمگين و نا اميد تا زنان گريان همه و همه به کور سوئي از خشکی مقصود مي انديشند .

نا خداي با تجربه ؛ كشتي را تحت كنترل دارد و با لبخند به اين وضعيت مي نگرد . سعي مي كنم همراه ؛ هميار ؛ خادم و دوست نا خدا باشم تا دين خود را نسبت به زحمات نا خدا ادا كرده باشم . سعي مي كنم با نا خدا باشم ؛ سعي مي كنم غلام نا خدا باشم . زندگي من و همه ي مسافران به بستگي دارد و تا به حال بدون او غرق اين درياي پر تلاتم شده بوديم .

فريادي مي رسد ... خشكي .... خشكي  ؛ در همين حال كشتي كوبيده شده به صخره ها  در آستانه ي رسيدن به خشكي در حال شكستن است . كساني كه شنا بلدند به درون آب پريده و زير آبي مي روند ؛ و بعضي با حرص و ولع و نزاع با ديگران آماده ي رسيدن به خشكي اند ؛ 1 ثانيه اينجا حكم طلاست !

من هم شوقي دارم ؛ آرزو هائي دارم ؛ هنوز جوانم ! اما كنار نا خدا كه اكنون لبخندش تبديل به خشم شده ايستاده ام . مي ايستم تا بچه ها ؛ پيران و همه و همه به مقصود خود برسند و در آخر من با نا خدا پياده شوم . اكنون پياده مي شوم و نا خدا با تبسمي بر لب و نگاهي خيره به صورتم ناگهان محو مي شود ... خوشحالم كه "با ناخدا بودم" . من هم به مقصود خود رسيدم .

و حال به فكر فرو مي رم ؛ چطور در آن کشتی با ملاحظه بودم و چطور در اين كشتي حرص مي زنم ؛ چطور "اينجا" فقط به فكر خودم هستم . چطور بدون توجه به پيران و مريضان و كودكان گرسنه و جوانان غمگين و نا اميد مي خواهم به مقصود خود برسم . من كه "با ناخدا بودم" ؛ چطور نمي توانم "با خدا باشم" ؟!!


یه چیزی : می گم علی جون ، احیانا" کشتی تایتانیک نبود ؟!

عمیق در حماقت یا تعقل ؟!

کوچیکی ، بازی می کنی ، زمین می خوری ؛ مدرسه میری ؛ از ناظم می ترسی ، استرس واسه امتحانا ، قبول یا مردود می شی ؛ خودتو عذاب می دی ...

بزرگتر می شی ، میری دانشگاه یا میری سر کار یا می ری خدمت ...  کلی استرس میاد سراغت ، مرض ، دکتر و عمل جراحی ، فوت عزیزان ؛ ازدواج ، مشکلات زندگی کمرتو می شکنه ، شادی ، غمگینی و مضطرب ؛ دلواپسی ، داغون می شی ، اشکت در میاد و آه می کشی .. دوباره خوشی ... شکست می خوری ؛ موفق می شی ، افسرده می شی ؛ متنفر می شی ؛ زجر می کشی ...

بچه هات ؛ نوه هاتو می بینی ؛ پیر می شی و میمیری !

حالا مردی ؛ خدا بیامرزدت ! اما یه نیگا کن به گذشتت ، ارزششو داشت این همه غصه ؟ این همه تشنج و اضطراب ؟ تو شادی هاتو انتخاب می کنی یا غم ها رو ؟ بازم واسه شکستت سکته می کنی ؟ اگه دوباره بذارنت تو دنیا مطمئنم می دونی بالاخره میای اینجا و به اینکه این همه الکی خودتو عذاب می دادی می خندی ...

می خندی ؛ زمانی که به معنای واقعی داری زجر رو تجربه می کنی ؛ داری به شکل غیر قابل تصور درد می کشی . شکنجه می شی  ؛ به خاطر اینکه از عقلت ، فکرت استفاده نکردی ، از اینکه فقط تابع احساستت بودی . واسه اینکه اینقدر خودتو عذاب دادی ؛ خودی که پیش تو امانت بود ... اون لحظه است که آرزوی 1 ثانیه بودن تو این دنیا رو داری ، یک آرزوی محال !


یه چیزی: خبر رسید آرزوی محال تو شدنی شده ؛ قدرشو بدون .
یه چیز دیگه: از همه چیز می ترسی ؛ غیر از کسی که مسوب ترسته !
یه چیز دیگه تر: 20 سال پیش تو 28 سالگی ؛ زیر همین درخت آرزو می کردم که 15 ساله باشم و زندگی رو از نو بسازم ؛ الان که 48 سالمه زیر همین درخت آرزو می کنم تا 28 ساله باشم ؛ تا زندگی رو از نو بسازم !
یه چیز دیگه ترتر: هی نخ دندون ! دیروز دندون هائی رو که ندارم رو ملاقات کردی و الان داری دندونائی رو که فردا ندارم ملاقات می کنی .
یه چیز دیگه ترترتر: رویا گونه تجربه کن ؛ قبل از اینکه واقعا" تجربه کنی .
یه چیز دیگه ترترترتر: یا عمیق فکر کن یا احمق باش ؛ اگه می خوای زندگی راحتی داشته باشی .
یه چیز دیگه ترترترترتر: خدائی تا حالا اینقده تر نزده بودم !!!

نماز ؟!

وقتی که از بچه گی ، طوطی وار بهت تحمیل کردن که نماز بخونی ؟!

وقتی که نماز می خونی ، اما معنیشو نمی فهمی !

یه روز می خونی ؛ یه روز نمی خونی .

اصلا" نمی دونی چرا باس خوند ؟!

وقتی که نماز می خونی ، اما حواست همه جا هست غیر از نماز !

وقتی که عادت کردی همش نماز صبحت قضا شه .

فقط ماه رمضونا یا وقتی حسش هست می خونی .

اینکه اصلا" نمی دونی نماز چی چی هستش ؟!

اینکه بعضی از موارد بالا شامل خودم بشه و بیام این چیزا رو بنویسم !


یه چیزی: بد ، خوب یا زشت ؟!
یه چیز دیگه: علی جان تو رو چه به این چیزا ، برو کشکتو بساب !
یه چیز دیگه تر: ممنونم از اونائی که به راحتی می تونستن افکار مخفی رو حذف کنن ، اما سوء استفاده نکردن .

من اینجوری نبودم ...

این بار دیگه به آقا جواد هم رحم نکردم و با شیشه ی نوشابه سرشو شکستم . آخرین بار یادمه آقا جواد بقال با اون شکم گنده ی پشمالوش ، که از زیر پیرهنش زده بود بیرون و در حالی که داشت زیر شکمشو می خواروند به من گفت چیه ؟ چی می خوای ؟ انگار که داشت با نوکر باباش حرف می زد ؛ گفتم : 2 پاکت وینستون نوار طلائی ، گفت مگه دکتر نگفته نباید بکشی ؟ چش غره رفتم و گفتم گه زیادی نخور ، حساب کار دستش اومد  ، به حالت افسوس سرشو تکون داد از قفسه ی مخصوص سیگارها 2 تا پاکت واسم آورد ، آخه دیده بود که پسر آقا چنگیز رو 4 ماه پیش چطور به قصد کشت زدم  ؛ قبل از اینکه 2 ماه رو با اون دکترای پست فطرت زیر اون همه شوک سر کنم .

 مصوبش شهاب آشغال بود ، پسر چنگیز ، وقتی که به من گفت بابابزرگ برقی ، خون جلو چشامو گرفت و خواستم بکشمش ، آخه هر کس دیگه ای جای من بود ، با این همه شوک و قرص های اعصاب تو سن 25 سالگی بایدم دستش مثل پیرمردای 80 ساله بلرزه و موهاش سفید شه . اما این بار دیگه آقا جواد اوزی قابل تحمل نبود وقتی که با پوزخند به من گفت تو مایه ی آبرو ریزی خونوادتی  ... کاش پدر و مادر و خواهر کوچیکم تو اون تصادف نمی مردن تا این وضع نمی شد ...

من می فهمم ، نگاه دیگرانو ، اینکه از من می ترسن یا اینکه به من ترحم می کنن . اینکه با دست لرزونم وقتی نونی رو به دندون می کشم و از پشت پنجره به پسر بچه ای که به من نگاه می کنه ، خیره می شم ؛ می فهمم که با بقیه فرق دارم ؛ می فهمم که من آدم نیستم ، اما بودم ... روزی مثل همون پسر بچه سرشار از کنجکاوی و شور و نشاط بودم اما حالا ...

می بینم پسرک رو که مادرش دستش رو محکم می گیره و به سرعت از اینجا دورش می کنه ، از پشت همین پنجره ی  تیمارستان می فهمم که مادر پسرک چی فکر می کنه .. می فهمم که خیلی فرق دارم ، آخه همه می گن که من یه روانی ام ...


یه چیزی : فوق العاده س پسر !
یه چیز دیگه : سکوت من علامت رضا نیست ... شک نکن که جواب ابلهان خاموشیست !

کمی خودمونی تر ...

ممنون ، از تبریکاتون ... بعد از افتتاح سایت جدید ، وقت گیر آوردم که اینجا یه مطلب متفاوت بنویسم . دوست دارم نظرم رو نسبت به اطرافیان مجازیم بگم . دوست ندارم کسی ناراحت شه ، اگه کسی ناراحت شد بگه که به سرعت اون قسمت رو حذف کنم . اگه بر حسب تصادف کسی از قلم افتاد و دوست داشت که در موردش بگم ، حتما" به من اطلاع بده .

همه ی دوست های نتی من خوب هستن ، بد و خوب به طور مطلق وجود نداره ! به حروف الفبا نام می برم :

ادامه نوشته

فرشته ی آدم نما

وقتی که محبت تو
اشکو داد نشون چشمام
دیگه من چیزی نخواستم
از خدا و دل و دنیام

وقتی که اون دل پاکت
با صداقت آشنام کرد
شک بودن فرشته
به یقین کیمیام کرد

وقتی که راه افتادم من
توی کوچه های قلبت
گم شدم  ؛ دیدم یه دنیا
جای چند کوچه تو قلبت

وقتی فریاد صداتو
نشنیدم اون نگاتو
من ندیدم اون هواتو
نگرفتم رد پاتو

وقتی رفتی اون صداتو
من شنیدم اون نگاتو
تازه دیدم اون هواتو
نگرفتم رد پاتو

وقتی نبودنت نبود
ترانه رو کی می سرود ؟
حالا که نیستی نازنین
خسته ام از بود و نبود

وقتی تو خوبی و خوب
واسم همیشه محبوب
تو ببخش این بد و بد
روزی شاید بشه خوب

وقتی که وقتای من
واسه از تو گفتنه
ترانه هام  می شن طلا
لحظه ی  نو سرودنه ...


یه چیزی : تقدیم به آبجی گلم ، که بی نهایت دوسش دارم .

خبری نه چندان تازه !

خبری تازه در جنگل پیچیده است ، "خبر یورش گرگها" ، کفتار ها خبر را یک کلاغ و چهل کلاغ کرده اند . لاش خورها از فرصت استفاده  کرده و به بهانه ی کمک به فرار حیوانات آنها را در میانه ی راه می خورند . شغال ها به فکر فرارند و جغد ها به فکر پناه گاه . در دل میمون ها دلهره ای افتاده و روی درخت بی قرارند . خرگوش به فکر خود و بچه هایش است .

کلاغها خیال بافی می کنند و سر هیچ و پوچ بحث و جدل . راسو ها از مقابله با گرگها می ترسند . روباه ها با دیدن این شرایط قصد کمک به گرگ ها را دارند و محیط را برای گرگها ، که مبادا آسیبی ببینند ، آماده می کنند ! فیل ها به فکر چاره هستند . خرس عین خیالش نیست و شیرها به فکر دفاع از جنگل !


به چیزی : آقا خره به گمونم جزو آدمیزاد به حساب نمیاد !
یه چیز دیگه : انگار خط بالا تو "یه چیزی" اشتباه تایپی دارم ، خودت درستش کن .
یه چیز دیگه تر : حکایت مام شد حکایت اون معتاده در حال خمیازه کشیدن که دوستش بهش گفت : اشغر جون ، تا اون دهنت باژه ، تقی رو شداش کن بیاد ! 

اعتماد به نفس

اعتماد به نفس زشت ترین قیافه ها رو تبدیل به چهره های سرشناس کرده و بدترین صداها رو به خواننده ی معروف بخشیده ! و شلخته ترین آدما رو تبدیل به دانشمند  ..... و کور و لال و کرها رو به هنرمند و ورزشکار و ...

اعتماد به نفس  ؛ تفکر منطقی رو پرورش می ده و غرور کاذب رو نابود می کنه . واسه همینه که آدمائی که دچار غرور کاذب و خود بزرگ بینی هستن ؛ با رویدادی کوچیک خودشونو می بازن . و بر عکس ، نداشتن اعتماد به نفس تفکر منطقی رو از طرف سلب می کنه . واسه عدم اعتماد به نفسه که تفکر احساسی به آدما غلبه می کنه و اونا ترد و شکننده می شن . این نبود اعتماد به نفسه که باعث می شه آدما شخصیت پایداری نداشته باشن و هر بار با شخصیتی جدید ظاهر شن و به زبان ساده عوض می شن .

بنا به قانون حد میانه یا تعادل ؛ اعتماد به نفس بیش از حد در مورد مسئله ای که هیچ سر رشته یا اطلاعاتی نداریم مضحکه ! همونطور که طبق این قانون اعتماد به نفس پائین آدمو بی دست و پا و امل نشون می ده . برای مثال آدمی که از شغلی که مصرانه دنبالشه و هیچ تخصصی در موردش نداره تمسخر دیگرانو واسه خودش می خره و یا عکسش ؛ کسی که با وجود تخصص کافی هنوز اونقدر به خودش ایمان نداره و عدم اعتماد به نفس ؛ با وجود تبحر شغلی ؛ این آدم رو بی دست و پا نشون می ده .

حالا چه کنیم که اعتماد به نفس رو در خودمون تقویت کنیم ؛ به نظر من بهترین و موثر ترین روش تکیه به اعتقادات مذهبی هستش و واسه ما مسلمونا نماز . فقط اینجاست که آدم هر چه قدر مغرور ؛ قدرتی رو می بینه که می تونه بهش تکیه کنه و مطمئنه که هواشو داره . با انجام کارای مذهبی آرامش تو قلب آدم رخنه می کنه و آرامش لازمه ی داشتن اعتماد به نفسه .

شک و ترس رو از خودتون دور کنید ! وقتی که کاری رو انجام می دین با قدرت و قاطعیت کارتون رو انجام بدین و از رویاروئی با هر چیزی که فکرش شما رو آزار می ده نهراسید ! بهتره به جای فرار کردن از افکار مزاحم و استرس ها ؛ به طور منطقی با اونا کنار بیاییم و حلشون کنیم .

تو فعالیتهای اجتماعی شرکت کنید و همونطور که واسه خودتون آدم مثبت و اجتماعی و عامه پسندی هستین ، به دیگران هم اینو ثابت کنید  ؛ یعنی درونگرا نباشید و احساس و طرز فکرتون رو به بیرون و اطرافیانتون بروز بدین ! این اطرافیان منظورم اطرافیان واقعی هستن وگرنه تو اینترنت و وبلاگ نویسی ، بی اعتماد به نفس ترین آدما هم مشغول ابراز عقیده هستن !

خودتون رو با هیچ کس مقایسه نکنین ، تضعیف روحیه و تفکرات منفی با افت اعتماد به نفس رابطه ی مستقیم داره . باور کنین که هر گلی یه بوئی داره و مدت زمان ثمره ی هر گل با دیگری متفاوته ! خودتون رو باور کنین و باور کنین که همه ی آدما از یه خاکن .


یه چیزی: علی جون ، اعتماد به نفستو موش بخوره !
یه چیز دیگه: این متنم (با کمی ویرایش) قراره تو مجله موفقیت چاپ شه .

بنا به کامنت دوستان اضافه شد :

۱ - اگه قراره ارزش متنهای کسی با چاپ تو یه مجله محاسبه بشه ، صد سال سیاه چاپ نشه بهتره و همچنین کسی تبریک نگه بهتر تره !
۲ - از دوستانی که کامنت نمی ذارن بی نهایت سپاسگزارم ، اینو جدی گفتم .

آزادی !

می گه بگیر بگیره ، موهای دختره رو می گیره (اوا شعر گفتم خواهر !) می ندازه تو ماشین ، با باتوم می زنه تو سرش و ...

می گه آزادی اینه اگه شوهره کاری به کار زنه نداره تو هم نداشته باش ، می گه یعنی بی خیال ماهواره ما شو ، نرو تو کوک موها و مانتوی تنگ و کوتاه و روسری بند انگشتیمون .
می گه خارجی ها واسه این پیشرفت می کنن که آزادن ، واسه اینه که سایتاشون فیلتر نیست ! می گه ارشاد که زوری نمی شه ، بالاخره بعضیا باس باشن که جهنمو جارو کنن !

من می گم ، خشونتو قبول ندارم ، اما اینو هم قبول ندارم هر کی هر کی باشه ، کلمه ی قانون عین محدودیته و مشخص کردن حد و مرز ها ، و آزادی تام هم به هیچ وجه توش جائی نداره . اصلا" به بهشت و جهنم هم هیچ ربطی نداره .

اگه تو دانشگاه های فرانسه حجاب ممنوعه ، یعنی برای همه ممنوعه ! یعنی اگه خلاف قوانین عمل کردی ، به عنوان یه مجرم باهات برخورد می شه ، یعنی باید جریمه شی ، تنبیه شی ، مجازات شی .

اینجا هم ایرانه ! داری توش زندگی می کنی ، پس مجبوری طبق قوانین ، هر چند به نظر تو بی رحمانه و بر خلاف آزادی باشه . تو با چه پشتوانه ای می گی رژیم اسلامی چیه و یا چی نیست ! اگه اونی که تو می خوای باشه خوبه ، اما اگه نه ، بده ؟!!

فکر کن ، توئی که از رژیم اسلامی انتقاد می کنی ، اگه قرار باشه قانون بذاری ، چطور قانون می ذاری ؟ چطور اسلام رو با رژیم تطبیق می دی ؟ اگه فکر کنی می بینی که کار تو نیست ، هیچ ، کار باباتم نیست !

متاسفانه ما ایرانیا فقط انتقاد کردنو بلدیم ، فقط ایراد گرفتن ، شد به همراه ایرادت یه پیشنهاد منطقی ، درست و عامه پسند بدی ؟  نه ! چون تو عمق ماجرا نرفتی و خیلی سطحی و به قول معروف مثل قوم باد فقط انتقاد می کنی !

منطق به من می گه ، اگه کاری نمی تونم بکنم و حرف حسابی واسه گفتن ندارم ، بهتره آسته برم و آسته بیام تا گربه شاخم نزنه ، و اینو می دونم که مملکتی با کفر پایدار می مونه ، اما با ظلم نه ! مطمئن باش اگه ظلمی در کار باشه ، نابود خواهد شد .


یه چیزی : علی جون دختر هم بودی همینو می گفتی ؟!!
یه چیز دیگه : من نظرمو گفتم ، اصلا" خوشم نمیاد مثل شما ها فکر کنم و دهن این و اونو  ببینم .

مادرم مرد ...

من در این ذوق چنین
پی سرگرمی و بازی بودم
بی خبر از آرامش قبل از طوفان
لب خندان ، دلی شادان
در اوج شور و هیجان من گم بودم

سر نگون باد آن دم که نوشت
این چنین با قلم بی رحم قضا

من در این لحظه چنین
پی ناباوری و غم بودم
با خبر از طوفان بلایا و قدر
چشم گریان ، دلی نالان
در اوج تفکر پی این فاجعه من گم بودم

سر نگون باد آن لحظه که گفت
مادرت مرد ... مادرت مرد ...

من در این فکر چنین
پی یادبود قدیمی درشدم
بی خبر از لحظه ی پر ماتم فوت
چه ندانم کاری ها
و چه سان غافل و نادان بودم

سرنگون باد مردم آزاری من
آن زجر ها که به او مفروضم

سرنگون باد خودم
که این چنین شرمسارم
که چنین دست به شیطان دادم
که در این  عمر محقر
نشدم آن ثمر باروری که او می خواست

گفت او که چنین سنت تکریم نباشد هرگز
گفت زیر پای او فرش زدند فردوس را
و من دیوانه ، از برای سخره ی این کلام  ...
یاد نمی آوردم این لحظه ی افسوس وداعی ها را

من در این باب چنین
پی افکار گران کردن بابا بودم
با خبر از آینده ی موت پدر
لب بسته ، دلی غمگین
در موج فرو بسته ی دلداری بابا بودم

زنده بادا پدر
تکریم ها ئی که به او مقروضم ...


یه چیزی: من فقط آینده رو واسه خودم پیش بینی کردم .
یه چیز دیگه: چند هفته نیستم .

ناصح بی ناصح !

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند ؟
[حافظ]


جالبه ، شایدم آسونه ، نصیحت کردن و شاید به عبارتی نظریه دادنو می گم .

بذار از خودم بگم ، سر هزار و یک مشکل که دیگرانو راهنمائی می کردم و قوت قلبی واسشون بودم ، خودم عین خر تو گل وا موندم . نمی دونم والا ، شاید هم کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره ، و شایدم حرفای منطقی من در کمک به مشکل بقیه ، حرفای دور گود نشینی بیش نبود . شایدم خودم به اون حرفا ایمان ندارم ، و یا شاید هم اجرا کردن نسخه ای که واسه دیگران می پیچیدم ، کار سختی بود و من توانش رو ندارم .

یه حس مغروری به من می گه علی خودت آخرشی ، تو نیازی به حرف دیگران نداری و عقل کلی . اما اون حس به من نمی گه که اون عقل کل کجامه ؟ شایدم اونجام باشه  (مغزمو می گم بابا !)

به هر حال کسی رو نمی بینم که بتونم مسائلو بازگو کنم و می گم خیلی بچه هست ، شایدم درکشو نداره ، و چیزی نمی گه جز حرفای کلیشه ای خاله زنکی صد من یه غاز . به هر حال امیدوارم تنهائی و بدون مشورت و درد دل ، از واموندن من مثل خر درون گل ، دیر زمانی نپاید ، نشاید که نامت نهند آدمی ! (اینو نوشتم تا با هم جور در بیان !)


یه چیزی: حالا یه چند گرم از افکار مخفیمون اینجا تراوش کرد ، دلیل نمی شه مثل هشت پا چنبره بزنی به زندگیمونا !
یه چیز دیگه: خیلی از متنهام مربوط به چند ماه پیشن ؛ مثل همین پست ؛ همیشه سعی کردم متنهام کهنه نشن و در هر زمان قابل بحث و معتبر باشن .

به بهانه ی سال نو

ساعت 2 صبح سه شنبه تا یه ساعت و خرده ای دیگه سال تحویل می شه ، از صبح درگیر کارام بودم تا آخر شب درگیر ویژه نامه ی نوروز 86 ...

بیرون بودم ، ترافیک و شلوغی ، مغازه های شلوغ . این دم شبی رفتم که اکانت بخرم که مامورای شهرداری رو دیدم که تو این لحظات مشغول کارن و کنار خونواده نیستن و یاد خیلی ها افتادم ، زندونا ؛ بیمارستانا ؛ سرباز و ... امیدوارم خدا همه رو شاد کنه ؛ حتی اونی که به زور لباس و حتی آجیل و شیرینی عیدشو جور کرده .

سال گذشته سال خوبی بود و مطمئنا" امسال نقطه ی پیشرفت من خواهد بود ؛ اگه خدا بخواد .

تو سال گذشته با بچه های افکار مخفی هیچ مشکلی نداشتیم ؛ همه همدل بودیم و کسی ساز نا کوک نمی زد . مطمئنا" امسال افکار مخفی گسترده تر می شه با برنامه هائی که واسش داریم .
از همه بچه ها معذرت می خوام ؛ احیانا" اگه سهوا" باعث رنجش کسی شدم و یا بدی ای از من دیدن ؛ امیدوارم که بزرگی خودتون ببخشید .

به نمایندگی از گروه افکار مخفی ، عید باستانی نوروز رو به همه ی دوستان تبریک می گم و امیدوارم که سال جدید ؛ سال شکوفائی همه جانبه واستون باشه و خدای نکرده بیماری و شکست و یا داغ عزیزی خاطرتون رو مکدر نکنه .

افکار  مخفی توسط یکی از اعضا در تاریخ 14/1/86 به روز خواهد شد .

اضافه شد : مجله هم آماده شد :

ویژه نامه نوروز 86

 دانلود کنید با حجم 500 کیلو بایت


یه چیزی : سال نو مبارک !
یه چیز دیگه : بوسم کن

خودمونیم ، واقعا" تو چه مرگته ؟!!

وارد زندگی نشدی ، دهنت بوی شیر می ده ؛ نمی دونی یه من ماست چقدر کره داره . اصلا" نمی فهمی زندگی یعنی چی ؟!

مادرت نمرده ، پدرت هم نمرده ، تو بیمارستان بستری نشدی که هر 3 روز یکبار زیر دیالیز باشی و درد بکشی یا اینکه انسولین تزریق کنی ؛ معلول جسمی ، روحی و روانی نیستی . تو خونوادتون معتاد عملی یا بیمار روانی حاد نداری و اصلا" نمی دونی حرص و جوش یعنی چی .

پدر و مادر پیری نداری که مجبور باشی به خاطر اونا تا بوق سگ ، سگ دو بزنی و هم خرج کش باشی هم پول دوا دکترشونو بدی . پدر و مادرت از هم جدا نشدن ، پدرت نرفته زن دوم بگیره و از دادگاه 3 ماه مهلت نخواسته چون نامحرمی باید از اینجا بری ، بدون سرمایه ، بدون کار ؛ بدون مدرک ، آوارگی و دربه دری نکشیدی .

وقتی که خوابی ، وقتی که خبر مرگت داری می چتی و علافی توی نت یا تو خیابونا پرسه می زنی ، خودتم نمی دونی چه غلطی داری می کنی ، هیچ می دونی چه خبره ؟ چی ؟ کجا ؟ می گم بهت .

تو خیابونا ، تو روستاها ؛ تو بیمارستانا و تیمارستانا ، سر چهارراه ها ، دادگاه انقلاب ؛ دادگاه خانواده ، تو سرباز خونه ها ، تو قبرستونا ؛ وقتی جنازه ی برادرشو جلو چشمش دارن می ذارن زیر خاک ، وقتی که زوج جوون تصادف می کنن و یکیش سکته ی مغزی می کنه و اون یکی می میره . وقتی که به ناموسش اهانت و تجاوز می کنن ، تا حدی که فکر خودکشی به سرش می زنه . وقتی که از بی سرپناهی و بی غذائی زیر بارون مثل یه چوب خشک شده و قلبش از کار افتاده ، وقتی به خاطر فقر تن فروشی می کنه و هزار و یک کار دیگه ، می فهمی ؟

نه ! فقط  میاد تو این گوش و یه آخی از دهنت در میاد و از اون یکی گوش می ره بیرون ! دردت درد بی دردیه ، دردت نداشتن کمبوده ، کارت شده بخور و بخواب و خود ارضائی جسم و روحت . کارت شده شکوه و شکایت و مثل کبک سرت تو برفه . کارت شده لوس بازی و خاله زنک بازی و ولگردی .

تنها هستی ؟ دربه دری ؟ افکارت قاطیه ؟ می ترسی ؟ عشقی نداری ؟ روزگار بر وفق مرادت نیست ؟ بد شانسی میاری ؟ همش قبول ، اما قبل از اینا باید بگم تو یه آدم ضعیف و بی خیالی ! قوی باش  و صبور ، قول می دم  که همه چیز درست می شه .


یه چیزی: چشاتو وا کن ... قبل از اینکه به زور و نا غافل چشاتو وا کنن !
یه چیز دیگه: همیشه امکانش هست که وضعیت بدتر از اینی باشه که هست !
یه چیز دیگه تر: نیای بگی علی منظورت من بودم ؟ کلا" گفتم ، از اونی که کامنتای مسخره می ذاره و الکی خوشه ، تا اونی که الکی نالانه تا دوستائی که رودررو باهاشون معاشرت دارم و حتی خودم .
یه شعر: قلب تو ؛ قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیر  ، زندون تنو رها کن ، ای پرنده پر بگیر ...

مناظره ی Ali_javan و khar_sag

Ali_javan (4:16:17): be khoda az bachegi
Ali_javan (4:16:23): be hameye bache ha migoftam
Ali_javan (4:16:33): ye roozi goroohe orcherstre man o mibinin
Ali_javan (4:16:43): ke man rahbareshoonam o navazandeye piano ...
khar_sag (4:16:49):
Ali_javan (4:16:58): alan doostam ke zan gerefte
Ali_javan (4:17:04): mige chi shod ali ?
Ali_javan (4:17:13): eshghe music boodi chi kar kardi ?
Ali_javan (4:17:16): goftam hichi ...
Ali_javan (4:17:24): be khoda in khedmat badbakhtam kard
Ali_javan (4:17:36): mese in mimoone
Ali_javan (4:17:40): ke raftam zendoon o
khar_sag (4:17:40): musici ke emshab be man dadi ro behesh bede begoo
khar_sag (4:17:49): in orkestr mane khodam mizanam
Ali_javan (4:17:50): 2 sal az hame chiz oftadam o bi khabar boodam
khar_sag (4:17:52): minevisam minavazam
khar_sag (4:18:09): begoo ama herfeii nist
khar_sag (4:18:13): tejari nist
Ali_javan (4:18:17): no
khar_sag (4:18:19): in vase khodame
khar_sag (4:18:21): khodam
Ali_javan (4:18:22): ba kenaye nagoft
Ali_javan (4:18:25): kollan goft
khar_sag (4:18:29): midoonam
Ali_javan (4:18:29): akhe hame midoonestan man
Ali_javan (4:18:32): org mizanam
Ali_javan (4:18:38): shagerde org dashtam
Ali_javan (4:18:45): classe piano miraftam o
Ali_javan (4:18:53): kolli vasashoon class mizashtam
khar_sag (4:19:10): khaterate bachegim zende shod
khar_sag (4:19:21): roozaii ke arezooye org dashtam
Ali_javan (4:19:39): man ba org bozorg shodam o
Ali_javan (4:19:44): be piano residam
Ali_javan (4:19:53): amma in khedmat hame chizam o nabood kard
Ali_javan (4:20:07): ba'de khedmat shekaste eshghi baraye sevvomin bar ...
Ali_javan (4:20:13): hichi baram nazasht ...
Ali_javan (4:20:19): khoda ro shokr
khar_sag (4:20:23): ali
Ali_javan (4:20:24): danesh gah ghabul shodam
khar_sag (4:20:31): ye roozi be babam goftam
khar_sag (4:20:38): kesi ke nadare bayad saresho bezare bemire
khar_sag (4:20:49): nadashtan faghat midiyat nist
khar_sag (4:21:06): khayli chiza hast ke adam nadare
Ali_javan (4:21:09): are ... amma bayad hamrange jama@ shod
khar_sag (4:21:18): noch
khar_sag (4:21:24): in bache goolzanake
Ali_javan (4:21:28): ma'naviyyat o ham dige ba pool misanjan !

ادامه نوشته

ترانه ی سقوط ...

توی این زمونه ی پیر
تن من از غصه ها سیر
جوونی واسم یه زندون
توی دستاش من اسیر

پر غم هاست ؛ شب و روزم
من از آینده می سوزم
یه دونه ستاره هم نیست
تو گذشته و هنوزم

سهم من از این قفس
همش آه بود و بس
بخت همیشه با منه
اما تو یه قاب عکس !

چشمای من توی آینه
تارای سفید می بینه
خط اخم به جای خنده
روی صورتم می شینه

بغض من ؛ توی سینه
شبنم بغض ؛ روی گونه
واسه ی درک عواطف
دیگه هیچکس نمی مونه

اگه دل دلیل عشق هست
اگه راه دلیل جادست
توی کوره راه این دل
من همون مردم که زندست

یار من ، درد منه
جون من آزار منه
ترانه ی سقوط من
معنی مرگ منه ...


یه چیزی: ممنونم از سالی که باعث شد یه شبه ترانه ی سقوط جاری شه .
یه چیز دیگه: منم دل دارم ، آخه لعنتی تو که می دونی تو این نت خراب شده دختر و پسر نداره واسم ، چرا اینقدر اذیتم می کنی ؟
یه چیز دیگه تر: نمونده حالی باقی ، پژمردم ز بی قراری ...

یه جوک !

یه روز یه ترکه پادشاه ایران می شه ؛ بعد همین جوری نسل های بعدی هم مملکت داری و حکومت می کنن ، الانشم اگه دقت کنی ...

تو ورزش ؛ قهرمان دنیا ؟ تو همین تیم ملی فوتبال خودمون ! کیا خونه ای رو که توش زندگی می کنی ساختن ؟!! ترکها ! کیا تو کار برج سازی و شهر سازین ؟ ترکها !
از نون آور خونتون بپرس ؛ کی اون نونو پخته ؟

5 سال ملکه ی زیبائی ایران ترک بوده ، به نظر منم بعضی از دخترای ترک خیلی خوشگلن !
اقوام ترک تو همه ی مناطق ایران به وفور زندگی می کنن ، در صورتی که تو بقیه ی اقوام ثانوی اینطور نیست .

اگه اونا نبودن ، جوکهای کی می خوندوندت ؟!!


یه چیزی: حالا من موندم ؛ اگه ترکا خرن ؛ پس تو چی هستی ؟!!
یه چیز دیگه: من ترک نیستم ، اما ترکها را دوست دارم !
یه چیز دیگه تر: عادت توهین به یه قومیت جیز بید !
نتیجه: پس علی گوله ی نمک ما هم ترک تشیف داشتن و ما نمی دونستیم !!!
یک ترک: ممنون که از ما تهریف کردی بالام جان.
جوان: کامنتینک اون بالاست عزیزم !!!

به نویسنده ی جدید وبلاگ ، گارسیا ، خوش آمد می گم ، امیدوارم که به معنای واقعی شاهد افکار مخفی این دوست خوبمون باشیم .

سراب عاشقی ...

دل زده از این اشعار ساده لوحانه
که سراب عاشقی در آن موج می زند .
و تاسف از این کودکان ساده دل
 که با حماقت چون گذشته ی تلخ  من  ،
از عشق پوشالی خود می نالند ...


یه چیزی: یاد بگیر که هر حرف راستی رو نباید گفت ...
یه چیز دیگه: روز عشق مبارک
یه چیز دیگه تر: سر کاری بید

امید = ایمان + پایه ی امید

در نهایت نا امیدی می خوام از امید واست بگم ، طبق قانونی که می گه : کسی ارزش چیزی رو خوب درک می کنه که نداشته باشه و یا داشته و از دست داده ، پس علی جان ، خوب چشم و گوشتو باز کن و ببین و بشنو که چی بهت می گم .

امید یعنی اطمینان کامل به چیزی ممکن و خواه نا ممکن به علاوه ی پایه ی امید  .

امید  یعنی وقتی که حشیش می کشه ، اونقدر مطمئنه که ماه رو داره لمس می کنه ، یعنی مطمئنی که عمر نوح داری و به تموم آرزوهات می رسی . یعنی مطمئنی که خدا الان داره تو رو نگاه می کنه و ID تو رو با خودش مرور می کنه .

پایه ی امید ، خودش یه امید بزرگتره ؛ یعنی وقتی که حشیش می کشه و ماه رو لمس نمی کنه ، هم چنان تقلا می کنه ، یعنی اگه دیدی عزرائیل بهت می گه بیا بغل عمو ، باور داشته باشی که باز زنده میمونی و ادامه ی عمرت رو از سر می گیری . یعنی وقتی که پشت سر هم بد میاری ، وقتی در اوج دلهره هستی و چشمت پر اشک ،  اما وضعیتت هم چنان همونطور می گذره ، آسمونو نگاه کنی و با خلوص بگی : خدایا شکرت که به فکر منی !

ایمان کوه سنگیه و شیره مالیدن به سرت کوه یخی . مبادا خودتو گول بزنی که ایمان داری ، که نا امیدی مثل بختک به سراغت میاد .

این نا امیدیه ، که باعث می شه ضعیف بشی ، ایمان و ارادتو از دست بدی ، این نا امیدیه که ذره ذره خودتو یه جسم بی فایده می بینی . این نا امیدیه که باعث می شه از معنویاتی مثل ، لمس کردن ماه ، عمر نوح و ایمان به خدا منحرف شی و برسی به سراب ، مرگ و کفر .

علی جان ، بیا سر کوچه ی نا امیدی و تاکسی رو صدا کن و بگو : امیدیه در بست !


یه چیزی: علی جون شوکولاتی !
یه چیز دیگه : کاش بعضی از آدما پایه ی اعتقاداتشونو هم می شناختن !
یه چیز دیگه تر: آهنگ زمینه "پرنده" ، مربوط به امید عراقی هستش .

آگهی !

آگهی یکی از روزنامه ها در 40 سال آینده در بخش نیازمندیها :
به یک شوهر خوش هیکل ، با قدی بلند ، موهای سیاه ، چشمهای عسلی نیازمندیم . اونجاش هم زیاد کلفت نباشه !


یه چیزی : راستش اینو دیگه نمی دونم منظور از اونجاش چیه ! برین از همونی که آگهی داده بپرسین !!!

واقعیت یا مطلوبیت ؟

تریبون پشت تریبون  ؛ جناب فلاسفه ، جناب واقع گرا ؛ جناب روشنفکر و بقیه ی جنابهای ظاهر نما ...

و با چه افتخاری از واقیت می گن ؛ واقعیت کثیف جامعه و یا واقعیت کثیف انسانی و یا واقیت های کثیف دیگه .

خوشبختانه ماها تو دورانی متولد شدیم که آموزش و پروش رشد قابل قبولی داشته و از قدرت تجزیه و تحلیل به نسبت خوبی برخوردار هستیم ؛ از این رو خیلی خوب محیط اطرافمون رو ؛ جامعه یا بشر هم زیستمون رو درک می کنیم . همینطور واقعیت هاشون رو ؛ این فکر خیلی سطح پائینه که همش بیایم از کمبودها ناله کنیم یا اینکه از کثیفی های اجتماع یا بشر بگیم .

چون بنا به همون آموزش و پرورش و رشد فکری ؛ همه می تونن به راحتی کثیفیها یا ضعفهای جامعه ی بشری رو درک و تجزیه تحلیل کنن ؛ اما همه نمی تونن راه حلی واسش پیدا کنن و واقعیت نا به جا رو به مطلوبیت به جا سوق بدن .

چه خوبه به جای اینکه فقط انتقاد کنم ؛ پیشنهاد سازنده بدم ؛ چون فقط اینطوری می تونم به خودم افتخار کنم که مغزم آکبند نیست و خوب دارم ازش کار می کشم !


یه چیزی: اگه قرار باشه که وایستم و به هر سگی که پارس می کنه سنگ پرتاب کنم ؛ در اصل خودمو کوچیک کردم و هیچ وقت به مقصدم نمی رسم !

چت با خدا

ali_javan: salaaaaaaaam khoda jun, khubi jigar
ali_javan:
*khoda*: mamnoonam, ali jan, to chetori ?
ali_javan: baba to ke dige az hal o rooze ma khabar dari, chera miporsi dige ?
ali_javan: hamin bad bakhti o bi chizi o bad shansi o ina dige,
*khoda*: hala che khabara ?
ali_javan: hichi, mese hamishe afsoos ,
ali_javan: hay in o mibinam, migam ali bebin che ghad kodani, felani doostet mohandese to chi ?
ali_javan: oun yeki o mibinam, migam bebin, che ghad bi orze e , felani dare ba karesh pool paroo mikoneh,
*khoda*: na , nagoo injoori, to ham be hame chi miresi,
ali_javan: I hope so, ta hala ke be hichi naresidim,
ali_javan: khob khoda joon, age moshkelatam az bad shansiye,
ali_javan: khob be man shans bede,
ali_javan: age az bi orzegiye, be man orze bede,
ali_javan: age az bi liaghatiye, be man liaghat bede,
ali_javan: chera man ba hame fargh daram ?
*khoda*: BUZZ!
ali_javan: eeeeeeeeeeee, man ke injam .
*khoda*: mage zaboone gonjishk khordi bache ?
khoda*: vaisa man ye kam harf bezanam,
ali_javan: ok
*khoda*: bebin, too zendegiye har aadami, faraz o nashib hastesh,
*khoda*: ye doran, dorane ghame, ye doran dorane shadi,
*khoda*: hamishe ye joor nemimoone,
*khoda*: mohem ine ke aadama khodeshoon o ba sharayet veghf bedam o
*khoda*: az emtehan pirooz biroon bian,
ali_javan: emtehan ?
ali_javan: har ki o mibini la aghal ye chi dare,
ali_javan: delesh be ye chi khoshe, man chi ?
ali_javan: delam be chi khosh bashe ? be nadashte ham ?!!!
*khoda*: na ali, to faghat manfi ha ro mibini,
*khoda*: khoonevade, sar panah, salamaty, hoosh o este'dad,
*khoda*: faghat kafiye kami dast az tanbal bazi dast bardari o
*khoda*: paye karat o begiri o har lahze talash koni .
ali_javan: ey baba, talash ?!! kam talash kardam ?
ali_javan: che ghad soraghe kar raftam ?
ali_javan: chan bar konkoor dadam ?
ali_javan: amma 1 baram computer ghabool shodam ?
ali_javan: hala nemishe yeki az oun fereshte hat o befresti
ali_javan: beran oun testa ro das kari konan balke ghabul sham ?
ali_javan: inhame aadam, inhame dokhtar raftan madrak gereftan,
ali_javan: akharesh chi ? hichi , neshestan bare dele mamanishoon,
*khoda*: khalaegh har che layegh,
*khoda*: hatman talashet be andazeye ouna naboode,
*khoda*: starte zendegiye har kasi ye roozi mikhore,
*khoda*: amma ghodrate oun start be talashe oun taraf bastegi dare,
ali_javan: baba startemoon koja bood, dige shodim 24 sale,
ali_javan: pir shodim raft, dige zanemoon nemidan,
ali_javan: alan in bache fozoola khial mikonan man zan mikham
*khoda*: man midoonam chi too delete,
ali_javan: ey khoda, aslan mane bad bakht, bood o naboodam che farghi mikard ?
ali_javan: hala nemishod man o nemiavordi,
ali_javan: hala ke avordi, nemishod masalan man yeki az oun bi darda basham ?
*khoda*: man adama ro ba sharayete khas test mikonam,
*khoda*: mohem ine ke taraf tebghe sharayetesh betoone az emtehan sarboland biroon biad ,
*khoda*: yeki ma'loole jesmi, yeki bi dard, yeki bi kas, yeki ham mesle to
ali_javan: chi begam valla, hala bayad chi kar konam ?
*khoda*: sabr, talash, omidet o az dast nade va bejang ba moshkelat,
ali_javan: chi begam valla, hamash  aaah, hamash aaaah,
ali_javan: hamash khial mikonam dige bi khodam,
ali_javan: oun avael ehsas mikardam hamishe ba mani,
ali_javan: amma ba'de khedmat ke didam kolam pase ma'rekas,
ali_javan: hamash shekast, az shekaste eshghi begir, ta kari o tahsili o ...
ali_javan: delam khoone, miram ye kam esterahat konam,
*khoda*: boro, fekr kon ke az to bad taram hast,
ali_javan: ok, are 1000000 ta hast, amma ouna kenar oumadan,
ali_javan: man chi ? ok bi khial,
ali_javan: kari naari khoda joon ?
*khoda*: na, moraghebe ali-ye koodake daroonet bash,
ali_javan: e ke gofti ya'ni che ?
ali_javan: ha ? alo hasty ?
ali_javan: BUZZ!
ali_javan: eeeee, to ke gofty 24  sa@e oni ke,
ali_javan: dc shodi ?
ali_javan: khob baba ADSL begir khalas,
ali_javan: aloooooooooooo


یه چیزی : این چتینگ دقیقا" شب قبولی جوان تو دانشگاه اتفاق افتاده و به رشته ی تحریر در اومده ، یعنی حدودا" ۳ ماه پیش .

دراگوستا دین تِی

مایاهی ، مایاهو
مایاها ، مایاهاها
مایاهی ، مایاهو
مایاها ، مایاهاها

اَلو ؛ سالوت ، سونت یِو ؛ اون ... های دوک
شیتِرُگ ، یوبیرَ مَه ، پیریمَشته ، فِری چیرَه
اَلو ،اَلو ، سونت یِو ، پیکاسو
سایم دات بیپ ، شی سیت وُینیک
دَرسِشتی نوت سِر نیمیک

وِری سا پلِش دار نو ما ؛ نو ما یِی
نو ما ؛ نو ما یِی ، نو ما ؛ نو ما ؛ نو ما یِی
چیپول تای شی دراگوستا دین تِی
مایامینتِس دِ اوکی تِی یِی

تِ سون ، سِسپون ، جِسیمت ، آخ کوم
اَلو ، یوبیرَ مَ  ، سونت یِو ، فِری چیرَه
اَلو ،اَلو ، سونت یِو ، پیکاسو
سایم دات بیپ ، شی سیت وُینیک
دَرسِشتی نوت سِر نیمیک

وِری سا پلِس دار نو ما ؛ نو ما یِی
نو ما ؛ نو ما یِی ، نو ما ؛ نو ما ؛ نو ما یِی
چیپول تای شی دراگوستا دین تِی
مایامینتِس دِ اوکی تِی یِی


گیج شدی ؟!! : از حوصله ی جمع خارجه و همچنین بعید می دونم کسی تو نخ این جور چیزا باشه ، بنابراین توضیحی نمی دم فقط اینکه در حال حاضر این موزیک رو بک گرانده . اگه کسی سوالی داشت کامنت بذاره .

تصویر عاطفه

[بعضی از مردم خدا رو زبانا" (ظاهرا") می پرستن ؛ وقتی که روزگار بر وقف مرادشون باشه ؛ با خدا هستن ، اما وقتی که مصیبتی (به جهت امتحان و آزمایش) به سراغشون بیاد ؛ دگرگون می شن و به کفر رو میارن . اینطوری می شه که هم دنیا رو از دست می دن و هم آخرت رو  ! *سوره حج - 11*]

قدرتی که قلمرو مکان و زمان را بر هم می زند ، معجزه ای که از بدو آفرینش در ذره ذره ی هستی حک شده و نمادی لطیف که در همه ی موجودات نهفته است ...

احساس عاطفی ؛ عشق ؛ دوستی و محبت . زمانی که عاطفه نقش بست ؛ گوئی که پلی از رنگین کمان بر آسمان پر ابهت نیلگون ؛ همچو آبشاری جاری گشت و فرشتگان بر روی فرش رنگارنگ افراشته بر گنبد نیلی ؛ با عصاهای ملون صحنه ای رویائی پدیدار نمودند و خداوند با لبخندی شیرین و نگاهی مملوء از رضایت به این عرصه ی اعجاز می نگرد ...

و من ... پاس می دارم احساس عشق را ؛ و به پروانه سوگند ؛ عشق پاکم نثار کسانی که آرامش را چون درّی گرانسنگ برایم به ارمغان می آورند ...


یه چیزی : به خدا من عاشق پروانه نیستما  ؛ پروانه منظورم شمع و پروانه بید
یه چیز دیگه : افکار مخفی چیزی نیستش که مشغله کاری یا درسی جلوشو بگیره ؛ ما دائما" در حال تفکریم و خیلی از افکارمون جوری هستش دوست داریم بگیم به کسی ... یا نمی تونیم بگیم ؛ حالا از رو خجالت یا هر چی ... افکار مخفی چیزی نیست که تعطیل شه ؛ حتی موقتا" .
یه چیز دیگه تر: دارم تحقیق می کنم در مورد اسلام ؛ البته سمبول ها و مقدسات ؛ واسه طراحی یه قالب مذهبی ؛ هر کی عکسای مرتبط یا تمپلیت مشابه سراغ داره لطفا" آدرس بده .
یه چیز دیگه ترتر : آهنگ زمینه "بی تو می میرم" از لیلا فروهر هستش .
یه چیز دیگه ترترتر: وای ! چه قده تر زدم

بپز ؛ همچون سیب زمینی !

اصولا" همه چی پخته اش خوبه ، مثل اینکه می گن : بچه زرنگش خوبه ؛ تو کتابا نوشته ، جیش کردن کاری زشته ؟!! درست گفتم ؟!! کاری نداریم به این شاعرای بی ادب ! می گفتم ... آدم روز به روز در حال پخته شدنه . پخته شدن آدم ، مثل پخته شدن غذاهاست ؛ بدین صورت که شامل مدت زمان پخت ، نقطه ی پخته یا کباب شدن (همون ذوب ؛ جوش یا هر کوفت زهر مار دیگه ی) و سرعت پخته .

نقطه ی پخت همون ظرفیت پخته ، مثلا" یه گاگول ظرفیت چندانی نداره و اصولا" استعداد پخته شدن نداره . همچنین یه آدم دنیا دیده همچنان خودشو کامل نمی بینه و روز به روز چیز جدید یاد می گیره و به اشتباهات گذشته اش اعتراف می کنه .
سرعت پخت هم بر میگرده به استعداد و گیرائی طرف ؛ ممکنه یکی تو سن 18 سالگی به درک خاصی از نوعی از منش رسیده باشه ؛ درحالی که یه مرد 40 ساله نرسیده باشه و هرچی سرعت پخت بیشتر باشه ، زمان پخت کمتر می شه .
جالب اینجاست ، ما آدما تو هر سنی که باشیم به گفته هامون مهر تائید می زنیم در حالی که چند سال بعد ممکنه عکس همون رو بگیم و با همون مهر تائید ! اینجاست که پختگی تدریجی طرف مشخص می شه و به من ثابت می کنه که رو اثبات هیچ حرفی که از نظر منطقی ثابت نشده پافشاری نکنم .

پختگی طرف با منطق ایدهآل ، نسبت مستقیم داره ؛ اینطور که در مواجه شدن با کنش ها ، واکنش معقولانه تری از خودش بروز بده . احساسات عکس منطقه و تو هر اتاقی که احساس باشه ، منطق نیست ؛ و اتاقهای کل ساختمون میزان پختگی رو تعیین می کنن .

بازگو کردن احتمالات ؛ فرضیات و نظریات و پافشاری بیش از حد روی اونها ، یکی از عواملیه که بلوغ فکری فرد رو زیر سوال می بره .
ایمیل هائی رو که من شش - هفت سال پیش واسه دوستام نوشتمو می خوندم و دیدم بعضی جاها چه بیان نا به جا و بچه گانه بوده . این شد که دیدم نسبت به اون سالها چه قدر پخته شدم ، با وجود اینکه هنوز کالم .

بد نیست تو هم رو برخوردی که با دیگران داری کمی فکر کنی ، نت جای قلدرم قلدرم و شاخه شونه کشیدن نیست ، شاید احساس قدرت کنی ، اما دیگران دید خوبی نسبت به تو نخواهند داشت و این رفتار احساسی یه غرور بچه گانه است که فقط و فقط به خودت احساس قدرت دست می ده . به نظر من رفتاری شایسته ی یه آدم پخته هست که توام با فروتنی و احترام باشه و این با جدیت هیچ منافاتی نداره ! 
من نظراتمو 100% تایید نمی کنم !!! شاید احساسی باشه و 2 سال دیگه بزنم زیرش !!!


یه چیزی : من اومدم ! افکار مخفی شاهد تغییراتی در آینده ی نزدیک خواهد بود .
یه چیزی : اگه هیچکس نباشه ، خودم هستم ، حتی اگه کسی نوشته هامو نخونه .
یه چیز دیگه تر : به آقای دیوانه و ا د م خسته نباشی می گم .

این جوان است که می ماند !

می نویسم دوباره ... نمی دونم در مورد چی ؟ به قول رجبعلی فی البداهه شاید . نمی دونی از چی بگی اما دوس داری یه چی بگی (یه چی می گیا !)

وقتی که غم دنیا آزارت می ده ؛ یه جورائی بریدی چه می کنی ؟ وقتی که آهی آتشین از ته دل می کشی . آهی که یه دنیا رو می سوزونه ، آهی که جگرتو کباب می کنه .
وقتی که احساس تنهائی و بی کسی آزارت می ده و فقط یکی رو می بینی ، اونم خدا . و چه طلبکارانه ازش انتظار داری .

شاید بعضیا آرزوی مرگ کنن ؛ بعضیام آرزوی بهبود شرایط و بعضیام خودشون قدم پیش می ذارن تا هر جوری که شده از اون شرایط در بیان . بعضی شرایط هست که با تلاش و پا پیش گذاشتنم درست نمی شه ، اما بعضیا رو باید قدم پیش گذاشت و تنبلی و ترس و کنار گذاشت و ریسک کرد .

مرد بودن سخته ، واقعا" هنره اگه مرد باشی . مردی نشونه هائی داره که فقط در حد تعیین جنسیت نیست . شاید زنی بی شوهر هم یه مرد باشه . زندگی سخته ؛ تو این دنیا دووم آوردن سخته . یه اراده ی آهنین می خواد . یه همت بلند . یه روحیه ی فولادین ، یه فکر خلاق .

افکار مخفیم الان تو فکر بچه بازی بعضیاست . به تو ربطی نداره من خودمم ادعای بزرگ بودن دارم یا نه ، اما بعضیا رو که می بینم ، یاد لوس بازیای دوران دبیرستان خودم می افتم . کسی که چیزی داره ، معمولا" ادعا نمی کنه ، چون ایمان داره به خودش و اصلا" هم مهم نیست که دیگران چی فکر می کنن دربارش ، اونی که ادعا داره ؛ یا لاف می زنه یا اینکه می خواد خودشو نشون بده .

غمگینم کمی ... زندگی که ماشینی شه ، خودمونم کم کم مثل ماشین خشک و بی روح می شیم . آدمای مجازی ؛ دوستای مجازی ، دانشگاه مجازی ، فروشگاه مجازی ؛ زایشگاه مجازی ! مام که کارمون کلهم مجازیه ، دیگه نصف زندگیم شده مجازی . دلتنگی اکثر آدما واسه همین مجازی بودنه ، نمی گم افسردگی ، چون از نظر روانشناسی تاثیر خوبی نمی ذاره . وقتی که کاملا" ارضاء نمی شی از نظر دوستی و برخوردای اجتماعی ، این احساس سراغ آدم میاد . در اصل تنهائی ، انگار که داری تو تصوراتت با یکی صحبت می کنی ... اینه که به تنهائی عادت می کنی و احساس خوشبختی نمی کنی .

وقتی که انتظارم نسبت به تلاشی که می کنم ؛ خیلی زیاده ... احساس سرخوردگی می کنم . یاد این آهنگ جنیفر لوپز می افتم و زیر لب زمزمش می کنم :

But there are facts in our lives
We can never change
Just tell me that you understand and you feel the same

Sometimes I think that a true love can never be
I just believe that somehow it wasn't meant for me
Life can be cruel in a way that I can't explain
And I don't think that I could face it all again ...

بگذریم ؛ کمی از این رپای ایرانی رو گوش می دادم ... چن تا بچه سوسول تو رویای خودشون خیال می کنن آخر رپرنو واسه هم شاخ و شونه می کشن . بعضیا سبک شعرشون مثل امینم هستش و چن تا فحش توش قاطی کردن . جالب اینجاست که افتخارم می کنن به سبکشون ؛ کاش به جائی می رسیدن تا این قمپز در کردنشون بیهوده نباشه !

دیگه نمی دونم چی بگم ، احساس می کنم که الان که دارم باهاتون صحبت می کنم ، همتون منو می شناسین و با روحیه و اخلاقم آشنائین ، چون آدرس اینجارو فقط به چند نفر دادم ... کلاس ها هم خوب پیش می ره ؛ از کارام زدم و دارم درس می خونم . شاید هم نتو موقتا" تعطیل کنم ؛ آخه من همیشه شاگرد اول بودم ، اما نه خر خون !


یه چیزی : هر چی تو فکرم بود رو هویدا کردم . (غلط کردی!)
یه چیز دیگه : نیستم یه چند وقتی ... شاید واسه خر خونی ! واسه اعضاء گروه آرزوی شادی دارم ... دلم براشون تنگ می شه (آه چه رومانتیک )
یه چیز دیگه : ممم .. هیچی ! (بدو تا لنگه کفشا پرتاب نشده !)

اما حالا ...

قدیما خونه ها کوچیک بودن ، کوچه ها بن بست
اما می دونستی که واسه عاشق شدن یه نفر هست
حالا خونه ها بزرگن ، کوچه ها ، خیابونا خیلی عریضن
اما افسوس دلا مرده ، مردم شهر بزرگ همه مریضن !

قدیما کوچه ها تنگ بودن ، حالا ولی دلان که تنگن
آدما با هم دیگه همش تو جنگن ،
بیشتر عشقای امروز ... عشق نه ! مایه ی ننگن !

نفسا تو سینه حبسه ، آدم از همه می ترسه
اعتمادی به کسی نیست ؛ عشقی و هم نفسی نیست
قلب زندگی شکسته ... نفسا تو سینه حبسه


از ته دل دیگه هیچکس نمی خنده ،
هیشکی به هیشکی دیگه دل نمی بنده  ...

و اما عشق ؟!!

راستش خیلی از ماها وقتی که به یه جنس مخالف خودمون می رسیم و بدبختانه از اون خوشمون می آد این طور شروع می کنیم که: می تونم با شما دوست بشم؟

خب مگه ما با هم دشمنیم که بخوایم حالا دوست بشیم؟درسته که این استدلال منطقی نیست اما قبول کنید که تو جامعه ما دختر و پسر یه جورایی با هم قهرن ! البته طبیعیه چون اونها تا 6 سالگی با هم بودن . اما ناگهان در 6 سالگی از هم جدا می شن و این جدایی می ره تا نزدیک 19 سالگی تو دانشگاه (تازه اونم تو یه سری دانشگاه ها و رشته ها وجود نداره) . درحالی که تو هیچ جای دنیا اینطور نیست .درسته که دین رسمیه مملکت ما اسلامه اما باور کنید حرف اسلام این نیست.این برداشت غلط ما از اسلامه.

خب همین ها باعث میشه که این همه اختلاف و تبعیض بین زن و مرد بوجود بیاد . توی سایر کشورها پدر و مادر ها برای  وقتی پسر یا دخترشون به سن 18 سالگی می رسه اگر چند تا(دقت کنید چند تا) دوست صمیمی از جنس مخالفش نداشته باشه نگران می شن و پیش خودشون می گن لابد بچه ما مشکلی داره که نمی تونه ارتباط برقرار کنه!

در حالی که تو ایران کاملا برعکسه ! و این در حالیه که به ارتباط یه دختر و پسر در ایران فقط به چشم ازدواج نگاه می شه و نه یه ارتباط معمولی دوستانه . مثال بارزش هم اینه که اگه یه دختری مثلا بفهمه دوست پسرش با دختر دیگه ای هم دوسته سریع واکنش نشون می ده  (کما اینکه در بالا اشاره کردم که اگر چند تا دوست...)

اینطوریه که این ارتباط حالت عشق و عاشقی و اینجور مزخرفات به خودش می گیره . نه اینکه من بگم عشق وجود نداره یا اصولا چیز مزخزفیه ، نه ! عشق وجود داره اما ما نشناختیمش !

راستش من عشق رو اینجور تعبیر می کنم که باید مثل عشق های واقعی باشه . مگه نه اینکه مجنون از خدا خواست تا سالهای باقی مونده از عمرش رو ازش بگیره و همون ها رو به عمر لیلی  اضافه کنه ؟ کدوم از ماها همچین درخواستی از خدا داریم ؟ کدوم از ماها حاضریم خودمون نباشیم اما معشوق (البته به خیال خودمون معشوق) وجود داشته باشه ؟!!        


یه چیزی : می گم این سبک نوشتن جوان نیستا  ، باز بگو هست !
یه چیز دیگه : هر کی دیر آپ کنه خودم جاش آپ می کنم ، نوبت خودمم محفوظه
یه چیز دیگه تر : این وبلاگ هر ۳ روز به ۳ روز قراره آپ شه .

طلسم شکست !

در شامگاه بیست و سوم آوریل المحرم 1985 این ور آبهای نیلگون خلیج فارس در روستایی از توابع فارس کودکی پایش را داخل گیتی نهاد که سروناز نامیده شد.
سروناز در بیابانهای سرسبز مزرعه! رشد کرد و بزرگ شد. پله های ترقی را با سرعت پیمود و چون به کنکور رسید واترقید! چنان که پس از چهار پنج بار شرکت در کنکور سراسری و بیست و اندی کنکور آزمایشی همچنان در پشت پرده های کنکور به دنبال دستی است که از غیب به امدادش بشتابد.و بدین اساس به سال 1384 هجری شمسی به "پیر کنکور"ملقب گشت.
سروناز به دلایل فراوان در کنکور تیرماه 1384 شرکت نکرد و انسانهای بسیاری را در غم این فاجعه بس عظیم اندوهگین ساخت!!!!
سروناز به تاریخ 29 اردیبهشت ماه سال 1384 توسط بلاگفا اغفال شد و این وبلاگ شکل گرفت!


و بالاخره طلسم شکست و سروناز  ادامه پله های ترقی را  پیمود !

خیلی خوشحال شدم که سالی هم دانشجو شد ! اونقدر که عقده ی خودم رو فراموش کردم .

با بهترین آرزوها ، صمیمانه به سالی تبریک می گم .


برای سالی : اگه کامنت تبلیغی بذاری خیلی لوسی !

خوش آمدی "یول" عزیز

به نویسنده جدید "افکار مخفی" ، "یول" ؛ خوش آمد  می گم و منتظر افکار مخفی این دوست عزیز هستیم .

خوشحالم که دوستانم موارد قابل تاملی رو مطرح می کنن .

با کمال میل منتظر پست جدید "گیر ۳ پیچ" هستم .

یک استراتژی !

وقتی دیگرانو تحویل می گیری ، یه جورائی داری خرشون می کنی گولشون می زنی و در اصل شخصیتی که به طرف می دی به خودت بر می گرده ، در اصل یه سیاستیه که اون طور که می خوای دیگرانو بار بیاری !

مثلا" ، می ری تو یه رستوران ، هرگز کسی بهت نمی گه بالای اونجات چیزه ! (چشم و ابرو رو می گم بابا !)  طرف جوری مثل جنتلمن با لبخند و احترام باهات تا می کنه که خودت باورت می شه ، اما در اصل بی شخصیتی آدم معمولی بیش نیستی ! در واقع اون طرف داره تو رو خر می ک گول می زنه ، تا جائی که وقتی دفعات بعدی به اون رستوران رفتی ، احساس شخصیت می کنی ، با اینکه همون آدم بی شخصیت معمولی هستی !

پس همیشه از این اصل که چیزی بده ، تا یه چیز دیگه بگیری استفاده کن ! البته نه هر چیزیو ها !


یه چیزی : ادب فارسی را پاس بدهیم بداریم !

یه چیز دیگه :  به نویسنده ی جدید این وبلاگ  "گیر ۳ پیچ" خوش آمد می گم . امیدوارم بتونه در راستای سیاست وبلاگ که همون رک گوئی ، انتقاد صریح ، و به طور کلی "افکار مخفی" گام برداره . 

یه چیز دیگه :  وای علی جون ، لفظ قلمتو بخورم

بی خیال !

بی خیال که نا رفیق روزگار
دل گرمتو نداره سایه سار
بی خیال ! اگه که زیر این کبود
از شروع قصه هات هیشکی نبود

نشکن از اینکه نداری مهربون
توی خلوت شبات یه همزبون
نگیره غصه ات از آدمای سرد
نشه درد دل تو این همه درد

ولشون ! اگه که بی خیالتن
نذار این جور چیزا بهت غصه بدن
بگو ؛ داد بزن خوشم ؛ آی آدما !
غصه ای نیست... اگه تلخین شما ها


یه چیزی : یه چیزی و مرگ ، یه چیزی و کوفت ، یه چیزی و درد بی درمون !!!

من برگشتم !

ما آدمدیم ، البت نه از نوع لوس بازی که فلانی واسه فلانی کامنت می ذاره [با دهن کجی]  من برگشتم ! اون یکی هم در جواب می گه که [بازم با دهن کجی] وای عزیزم ، خوشحالم که برگشتی !

کار ما کار شانس و تقدیره ، کار ما نیست شناسائی مورچه خوار ! نمی دونم ، واس خاطر این ریاضی گور به گورشده بالاخره ، پائین خره ، قبول می شیم یا ناچ . بی این تاچ ، اینم گفتم که جور در بیاد ! وای علی گوله ی نمکی تو !

تو این مدت به پست اول این وبلاگ فکر می کردم . که گفتم این دوستای وبلاگی به درد لای جرز هم نمی خورن ! پی بردم که اشتباه کردم ! واسه همه صادق نیست .

ممنونم از ...  و باس بهش بگم که یک فرند لایک یو ، آر هارد تو فایند ، هاردر تو لیو ، اند ایمپاسیبل تو فورگت ! تنها کسی که از این جماعت منتظرم بود و تولدمو تبریک گفت ... بگذریم .

شنیدیم بعضیا بسان ما ورژن 2 زدن و می خوان عوض شن ، خب عزیز من پوشک و مامی شرت و اینا فراهمه ، می گفتی خودم عوضت می کردم !

بعضیام مثال سابق آویزونن و بعضیا مصمم به ادامه کار ، بعضیام جدیدا" نصیحت می کنن !

ممنونم از همه دوستا و دشمنای وبلاگی ، و باز هم فافا .

منتظر باشید ؛ تا اموراتتون بگذره !


یه چیزی : علی جان ، پر رو بودی ، پر رو تر هم که شدی ! سوسکت می کنم !

نگاه !

تو ماشین بودم ، پشت ترافیک . یهو چشمم خورد به یه خانوم خوشگله (ای علی بی ادب!) بعد همون موقع این داستان تو ذهنم اومد :

[فلش بک !]

یه روز یه آق پسری چشش می خوره به یه دخمر خانومی ، بعدش هی نیگا می کنه و ور انداز و اینا ، داداش پسره از دور این صحنه رو که می دیده ، تریپ غیرت میاد و اولین کف گرگی رو رو صورت پسره دشت می کنه !
خلاصه پسره می افته زمین و شلوغ پلوغ می شه و اینا ، اهالی از پسره که رو زمین ولو شده بود می پرسن چی کار به ناموس مردم داری ؟
اون می گه : [با صدای آلن دولن ] من که اون خانومو از دور میدیدم ، شک کردم که ....
داداش دختره می پره تو حرفشو با قلدری می گه : [با صدای پدر پسر شجاع ، نه نه ، فردین ! ] د بزنم لت و پارش کنما .... آخه .... [حرفای بی تربیتی ! وای وای وای ! ]
اون پسره می گه : [با صدای زبل خان ! نه نه ،گربه نره ! ]  شک کردم که ... آیا اون خانوم خواهرم هستن یا نه ، آخه اون خانوم خیلی شبیه خواهرم بودن . 

کارگردان : [کات !] چرا صدای پسره عوض شد ؟!!

[پایان فلش بک !]


یه چیزی : اما من که به اون خانومه نیگا می کردم با خواهرم اشتباه نگرفته بودمش ، من با زنم اشتباه گرفتمش !!! اما کمی که دقت کردم ، دیدم که زیادم خوشگل نیست ، از همین جا بود که فهمیدم اون زنم نیست !!!!
یه چیز دیگه : اگه درک نمی کنی چی می گم ، همون بهتر که مثل بز فقط بخندی !

درس اخلاق - پروفسور جوان !

محیط های زیستی و فرهنگ های مختلف و همچنین ژن های متنوع ، عوامل موثر در شکل گیری خلق و خوی هر شخص می باشند (خدا نکنه من یکی رو جو بگیره ! ) خساست یا دست و دل بازی ، خجالتی یا پررو بودن ، خنده رو یا ترش رو بودن ، جدی یا شوخ طبع بودن ، مغرور یا افتاده بودن و الی آخر .... که شدت این خصوصیات اخلاقی با ضریب هوشی طرف نسبت مستقیم دارن ، به طوری که این خصوصیات در آدمای با هوش شدید تر (چه از جنبه مثبت ، چه منفی ) به چشم می خوره .

اگه دامنه ای از یک خصوصیت رو (مثلا" از خنده رو بودن محض  تا عبوس محض) یک (خط) ضلع در نظر بگیریم ، (در صورت شدت زیاد خصوصیت طول ضلع بزرگتر ، و در صورت کمی شدت خصوصیت ضلع رو کوچکتر در نظر می گیریم) و همین کار رو برای بقیه خصوصیات اخلاقی انجام بدیم ، چندین ضلع با طول های مختلف داریم (که هر یک نشون دهنده ی شدت یک ویژگی اخلاقی هستش) که با وصل کردن اضلاع به هم یه چند ضلعی به دست میاد ، که اون چند ضلعی نماینده ی خصوصیات کلی اخلاق طرف هستش .

جالب اینجاست که با تغییر دادن طول یک ضلع (مثلا" تغییر دادن ساده یا موذی بودن طرف) طول یک ضلع دیگه بالاجبار کوچیک می شه (مثلا" شدت مهربون بودن یا ظالم بودن) یعنی اینکه سادگی یه آدم هر چه قدر بیشتر باشه ، اون آدم مهربون تره ، و بر عکس هر چی اون آدم موذی تر باشه ، قصاوت قلبش بیشتر می شه ! و یا مثلا" آدمی که شاد و خنده رو هست ، غرور کمتری داره و بر عکس آدم مغرور خشک تر و سنگین تره !

اگه تو یکی از خصوصیات اخلاقی شخصی ، شدت بیشتری دیده بشه ، حتما" بعضی از خصوصیات اخلاقی اون شخص از شدت کمتری برخورداره و بالعکس . این به این علته که محیط اون چند ضلعی فرضیمون همیشه ثابت باقی می مونه .

البته ، به طور کلی محیط اون چند ضلعی قابل افزایش یا کاهشه ، یعنی اینکه شخص می تونه با تمرین و تمرکز بین خصوصیات اخلاقیش تعادل ایجاد کنه و طول بعضی از اضلاع رو به جهات مثبت اخلاقی (و یا منفی) افزایش بده که در اون صورت محیط چند ضلعی بیشتر و اخلاق شخص جامع تر می شه (و یا بالعکس) .

به نظر من بهترین نوع اخلاق این هستش که ما همه خصوصیات اخلاقی رو در حد میانه و تعادل قرار بدیم تا از اخلاق انعطاف پذیر و عامه پسندانه تری برخوردار باشیم .


یه چیزی : توصیه می کنم بعد از خوندن این مطلب حتما" تو هوای آزاد قدم بزنید تا رنگ و روتون وا شه ! 

من مسلمان شدم ...

ساعت 2 نصفه شبه ... پنجره رو باز می کنم . تنفس هوای مرطوب و خنک شمال چه لذتی داره .... در مورد جن مطلب می خونم ، از نظر روحی احساس قدرت می کنم . انگار که معجزه شده و دیدگاه من به دنیا و محیط اطرافم وسیع تر ، نمی دونم شاید غم هام رو فراموش کردم ... اما نه ، مشکلاتم دارن رژه می رن اما من بی خیالم ! خدایا از ته دل سپاسگزارم . من دیگه علی دیروزی نیستم !

انگار دنیا تو مشتمه ، وقتی که بهشت خدا فکر می کنم ، وقتی که فکر می کنم کل دنیا بهونست ، وقتی که چشمم به این دنیا و تعلقاتش نیست ، وقتی که به حوری بهشتی موعود خدا فکر می کنم ، وقتی به این فکر می کنم که حتی پدر و مادرم هم موقتی هستن ، قدرت بزرگی رو می بینم که باید ازش حساب ببرم . ای قدرت بزرگ ! خودت کمکم کن که اون طوری که تو می خوای باشم . التماس می کنم .

تو بهار 23 سالگیم مسلمون شدم ... عهد بستم که تلاش کنم تا گذشته ی نا مسلمونی رو جبران کنم ، سعی کنم مسلمون بمونم و مسلمون بمیرم . خوشحالم که کورکورانه مسلمون نشدم .

اضافه شد : بابا ما آخر سر فصل ها رو مثل ماه ها یاد نگرفتیم . تو زمستان ۲۳ سالگیم مسلمون شدم که می شه بهار ۲۴ سالگی !


یه چیزی : دیدی آخر سر این حوری های بهشتی شیطون بلا مخ ما رو زدن ؟!! تو هم سعی کن اونا رو هم تور کنی ، اینا موقتی هستن .

حزب واحد

ممنونم از همه دوستان که قدم به دیده ی این حقیر گذاشته و کلبه درویشیمان را منور نمودند (یکی بقیه شو برسونه بابا !)

همونطور که گفتم فقط و فقط هدفم رفع سوء تفاهمات و فراهم آوردن جمع صمیمی سابق بود و من و امثال من عددی نیستیم که کسی بخواد به ما جواب پس بده و احیانا" توضیحی بده .... فقط گلایه ی بعضی از دوستان مبنی بر نادیده گرفته شدن توسط دیگر دوستان ... امیدوارم که تونسته باشیم با کمک دوستان سوء تفاهم ها رو از بین برده باشیم و به نظر میاد با توجه به اطلاع رسانی دوستانم به تمامی دوستان ذیربط ، کدورتی باقی نمونده باشه .

و اما نظرات به نسبت اهمیت :

جناب آهوئی بزرگوار ، من فکر می کنم با نظر لطف و فروتنی خاص و توضیحاتی که ارائه دادید ، جای هیچ بحثی باقی نذاشته و گوشی دست همه اومده باشه . بسیار سپاسگزارم .

خرمگس عزیز ، از توضیحات کاملت ممنونیم .

مهدی ذهن قشنگ ، یه چیزی نوشتم ، دیدم خیلی ضایست ، پاکش کردم ! بعدا" به خودت می گم ، اما همین قدر بگم که با نظرات اخیرت انگاری کمی ریپ می زنی ، مواظب باش !

آهای جمله  کلیشه ای "یک طرفه به قاضی رفتن" !  "سنگامونو وا بکنیم" یعنی چی ؟؟؟!!!!

از بقیه دوستان هم ممنونم  که تو بحث شرکت کردن .

شما می تونین ! می تونین دوستاتون رو برنجونین !

اصلا" نمی خواستم در مورد صیغه جدید "کندو" حرفی بزنم ، تا زمانی که یکی از ما با دلخوری به من گفت :

yeki_az_ma (4:34:06): chon ke ham to dooste mani
yeki_az_ma (4:34:08): ham oona
yeki_az_ma (4:34:10): man doost nadashtam ke ina 2 daste beshan
yeki_az_ma (4:34:12): amma shodan
yeki_az_ma (4:34:15): dorost nabood poshte sare doostat oon harfa ro bezani
Bonyanalam (4:34:47): vaseh in javab nadadi ?
yeki_az_ma (4:35:27): midooni harfat cheghadr mano rikht be ham ?
yeki_az_ma (4:35:43): man doost nadashatm injoori beshe
yeki_az_ma (4:35:53): amma taghsire man nist ke ina injoori kardan
yeki_az_ma (4:36:05): man khosham nemiad doostamo az dast bedam
yeki_az_ma (4:36:09): hich kodoomeshoono
Bonyanalam (4:36:30): no
Bonyanalam (4:36:34): doost are
Bonyanalam (4:36:37): amma na-refigh, no
yeki_az_ma (4:36:55): man jodashoon nakardam hanooz
yeki_az_ma (4:37:03): ye kari kardan shayad nakhastan manam basham
Bonyanalam (4:37:05): no
Bonyanalam (4:37:08): bebin
yeki_az_ma (4:37:12): shayad fekr kardan man bacheam
yeki_az_ma (4:37:15): dalil nemishe
Bonyanalam (4:37:20): mohem nis
Bonyanalam (4:37:25): amma dige
yeki_az_ma (4:37:28): bahs nakon
yeki_az_ma (4:37:34): aslan hale khoobi nadaram

واسه من یکی قضیه هیچ اهمیتی نداره ! و اصلا" هم جای بحثی نیست ، اما اگه اجازه بدین می خوام کاری کنم که هیچ کدورتی بین هیچ کس نمونه و به قول معروف سنگامونو وا بکنیم ، چون فکر می کنم خیلی از دوستامون هستن که با به وجود اومدن این وضع دلخورن . شایدم حق با اونا باشه ، شما برای وصل کردن ، هم برای فصل کردن آمدید !!!

آهوئی عزیز ، تعجب می کنم ، گروهی که به قول گفتنی ریش سفیدی مثل شما داره ، غیر از این ، همیشه می گفتی که این جو صمیمی دوستانه رو حفظ کنید ، چطوری ؟ اینطوری ؟!!

ا د م عزیز ، از شما هم بعید بود ، که نسنجیده ، بدون توجه به حواشی این موضوع ، با زدن کلنگ این دوستی ، نا خواسته ، باعث خراب شدن دوستیهای دیگه بشید . هر چند که "گروه" می بایست فکر اینجاشو می کرد .

مهدی جان ، من که هیج ... اما چه خوب می شد حد اقل دوستای نزدیکت رو فراموش نمی کردی و اونا رو دعوت به این دوستی می کردی .

این حرفا رو قبول ندارم که این دوستی بین اونائی بود که تو میتینگ بودن ! اگه کسی نمی تونست بیاد ، چی ؟!! قبول ندارم که می گین من کاره ای نبودم ، قبول ندارم که می گین این حزبی بازی نبوده !

به نظر من این کار شما بی احترامی محضه به دوستائی که چند سال باهاشون ارتباط داشتین ! آره ، هر کسی مختاره ! اما این حرف دوستائی نیست که اقلا" 1 سال با هم بودن و تو شادی و غم هم شریک بودن ! اگه به اینه که چون همدیگه رو می بینید ؛ چرا دوستیتون ویژواله ؟!! یا اقلا" بقیه رو دعوت کنین ! یا اینکه ما هم می بایست چپی راستی در بیاریم ؟!!

اعضای به ظاهر منطقی کندو ! مگه هدفتون غیر از گسترش دادن دوستیها بوده ؟ یا نه ، شما یه حزب خاصین که فکر می کنین بقیه گاگولن و شما آخرشین ؟!! اگه نه ، پس بقیه دوستاتون چی ؟ نمی خوام اسم ببرم ، اگه به لینکهای وبلاگتون نگاه کنین ، اگه به کامنتینگتون مراجعه کنین ، می بینین که خیلی از دوستاتون رو نادیده گرفتین .

هر چند که تو خدمت ، فرمانده ، لقب مسئول اغتشاش سربازا رو بهم داده بود  ، اما اینجا قصدم شلوغ کردن نیست و می خوام همه دوستان دور هم جمع شن و هیچ حزبی ، غیر از یه حزب واحد ، وجود نداشته باشه .

با کمال میل منتظر صحبتهای اعضاء اصلی کندو ، به جهت مستحکم کردن پایه های متزلزل شده دوستی ها ، هستیم .

خوش آمدی "آقای دیوانه"

به نویسنده جدید این وبلاگ تبریک می گم ، امیدوارم که بتونه در چهار چوب این وبلاگ که همون رک گوئی ، آزادی بیان و بطور کلی " افکار مخفی یک جوان ایرانی " هستش به کارش ادامه بده .

افکاری که شاید به سختی بشه گفت ، افکاری که شاید حرف دلش باشه ، افکاری که شاید غیر منطقی و خصوصی باشه ، افکاری که شاید زشت باشه ....

زندگی رو با تمام زشتی و زیبائیش باید پذیرفت ، اما زشتی اون رو باید طبق هنجار های ادب بیان کرد .

یا علی "آقای دیوانه"

فرهنگ !

امروز کلاس رفتم ، سومین جلسه ، حدودا" 80 نفر . کسی رو نمی شناختم تو شهر غریب ، تک و تنها ، ساکت و مظلوم .  تا نشستم دیدم که رو صندلیم نوشته "خرس گنده" ! یاد سالی افتادم و خندم گرفت ! آقای معلم تشریف آوردن . وقتی اومد خیال کردم مستخدم اونجاست ! یا مثلا" آبدارچی ! 1 نفر هم از جاش پا نشد و همه بی خیال به حرف زدن خودشون ادامه می دادن ، انگار نه انگار که کلاسی هستش و معلمی !

خلاصه آقا معلم که دید خواهش فایده نداره دست به التماس و منت کشی زد که تو رو خدا ، التماس می کنم که ساکت باشید ! نمی دونم والا ، این استادای دانشگاه یا آخر فرهنگن یا اینکه از شاگردا می ترسن ! آخه همش هم می گفت جسارت نمی کنم ، جسارت نمی کنم  . بابا آق معلم شما جسارت کن اصلا" جوری می گی انگاری با کیا طرفی !

وقتی به این فکر می کنم که قبول می شم یا نه ؟ بعد یاد 2 تا چیز می افتم ، یکی سالی و یکی این شعر محسن یگانه :

کدوم بخت ، کدوم شانس ، ما که شانسی نداریم
داریم پشت سر هم همش هی بد میاریم ...

روز بعد با 2 تا اتیغه مثل خودم آشنا شدم ! نمی دونم من چه کرمی دارم که با این قیافه ی مظلوم و ساکتم با اونائی که قیافه های اجق وجق و شر دارن رفیق می شم ! خلاصه به خاطر 1 ساعت و نیم کلاس هر روز باید برم یه شهر دیگه . امیدوارم که این سختی ها بی ثمر نباشه و از شما هم می خوام واسم دعا کنین . ممنونم .

زاویه دید

بچه در رویای خودش فکر می کنه ، چند تا مسئله رو با مغز ناقصش تجزیه و تحلیل می کنه ، نتیجه گیری می کنه ، بعد با خودش می گه عجب ! من چه قدر می فهمم ! دیگه آخرشم ! باید خدمت ایشون عرض کنم که  "زرشک" !

حالا بعضیا خیلی کار جالب تری هم می کنن ، می رن یه وبلاگ ثبت می کنن با نامهائی مثل : عند تفکر ، آخر ذهن ، ذهن قشنگ ! فکر جدید و امثالهم . خیلی هم ادعای فلسفه و منطقشونم می شه ، آدم خیال می کنه که از اونجای فیل افتادن ! دماغو می گم بابا ! حالا یکی هم که ادعای کتاب خوندن و مطالعش می شه ، حتی ادعا می کنه که کتاب "لطفا" الاغ نباشید" رو هم می خونه ، اما کو عمل ؟!!

بازم باید بگم که نه جونم ، این بحثا نیستش . طرز فکر باز یا همون محض رو اگه قرار باشه به نسبت زاویه بگم ، همون 360 درجه هستش که هیچ کس زاویه دید محض نداره !

منظور از زاویه دید ، پختگی طرف ، درک درست از محیط اطراف ، استدلالهای درست و همچنین درک قانونهای طبیعی تو زندگی بشر و عالم غیب هستش .

مثلا" زاویه دید من 20 درجه هستش که 3 درجه تو ربع اول 14 درجه تو ربع دوم و 3 درجه تو ربع چهارم که در مجموع می شه 20 . یا زاویه دید مهدی (ذهن قشنگ خودمون) 70 هستش ، که 20 درجه تو ربع اول ، 20 درجه تو ربع دوم و 25 درجه تو ربع سوم و 5 درجه تو ربع چهارم .

من تو ربع سوم هیچ زاویه ی دیدی ندارم ، یعنی اون قسمتها رو اصلا" درک نمی کنم ، ممکنه من و مهدی تو بعضی از قسمتها اشتراک داشته باشیم ، حتی ممکنه بعضی از جاها ، زاویه ی دیدی رو که من نسبت به محیطم دارم ، مهدی نداشته باشه .

بعضی از مواردی که باید ذکر کنم ، یکیش عاملی هست که من به عنوان زاویه دید منفی ازش تعبیر می کنم . یعنی طرف بعد از کلی کنکاش به نتایجی رسیده و زاویه ی دیدش رو گسترش داده اما در جهت منفی ! یعنی کلیه ی نتایج به دست اومده بر عکسه که ممکنه به مرور زمان شخص به اشتباهش پی ببره و اون منفی تبدیل به مثبت بشه !

یکی اینکه زاویه دید قابل گسترش هستش ، به وسیله ابزارهائی مثل تجربه در محیط زندگی (آزمون و خطا) ، تفکر به تنهائی یا گروهی (تبادل نظر) ، همچنین پیگیری پیشینیان (مطالعه کتاب) .

اگه حس می کنین که خیلی می فهمین ، اصلا" حس نکنین ! چون احتمال داره که زاویه دیدتون منفی باشه ! همونطور که ممکنه استنباط من از "زاویه دید" برعکس باشه !!! به زودی در مورد خصوصیات آدما از لحاظ روانشناسی صحبت می کنم و می گم که این طیف وسیع خلق و خو بین آدمای مختلف چطور شکل گرفته .

من می رم حساب این مهدی رو برسم ، که چرا من زاویه دیدم 20 هستش ، اما مال اون 70 !


یه چیزی : در اینجا اصلا" منظورم  دوست خوبم مهدی نبود ، مهدی رو اونقدر قبول دارم که حتی قصد دارم تو همین وبلاگ یه پست رو به اون و شخصیت مصلحت اندیشش و همچنین وبلاگش اختصاص بدم .
یه چیز دیگه : اگه از حرفام چیزی سر در نیاوردین ، بهتره برین IQ تون رو عمل کنین !

بی حیائی ؟ چه غلطا !

بی پروا بودن با بی حیائی کاملا" متفاوته ، اگر چه نقاط اشتراکی بین این دو مقوله وجود داره (این خودمم ؟!!)
ببین ، نمی خوام به اون آدم احمقی که می گه " بی پروا بودن دلیل بر بی حیائی نیست " !!! " حرف بی ادبی بزنم ، مثلا" بگم خیلی بیشوری یا مثلا" آشغال و این جور چیزا ! از اونجائی که جهان ، جهان گفتگوی تمدن ها می باشد (به جان این !) (خدائی من هنوز نفهمیدم این "این" چیه ، یه نفر می گه ، بماند کی ! ) می گفتم ، از اونجائی که جهان جهان گفتگوی تمدن ها می باشد ما هم گفتگو می نمائیم !

یه نفر به عمل "سکس" می گه بغل خوابی ، آخوند می گه جماع ، یه لات سر کوچه می گه ..... (من که نمی دونم چی هست اصلا" ، وگرنه می گفتم کی درست می گه ! ) هر سه این گروه دارن یه چیز رو می گن ، بی پروا ؛ غیر مستقیم هم نمی گن . اما اون لات سر کوچه ی بیشورو ببین ، خاک تو سر چلمنگش کنم ، چه قدر منحرفه ! اگه بهش "بیل" رو نشون بدی ، بگی این چیه ، یه اسمی واسش می ذاره که انحراف داره (وای من این چیزا رو از کجا می دونم ، اگه مامانیم بفهمه اونجامو می بره ! گوشمو می گم بابا)

اگر چه ضرورتی به مستقیم و بی پرده گفتن نیست ، اما اگه کرم داشته باشی ، باز هم می تونی جوری بگی که از کلمات نا هنجار استفاده نشه .

در هر صورت نظر شخص بنده اینه که کسائی که در محیط عمومی اصرار به استفاده کردن کلماتی که از حوزه ادب خارج هست رو دارن ، چندین دلیل داره :

یکیش اینه که از پدر و مادر محترم به ارث بردن ؛ همون تربیت خونوادگی ، یعنی گفتن کلماتی مثل .... و ..... و .... تو خونشون مثل نقل و نباته !

یکیش هم این می تونه باشه که طرف عقده داره : عقده ی خود کم بینی ، که می خواد اذهان رو به خودش معطوف کنه و خودنمائی کنه ، یا اینکه اون کلمات مثل یه عقده تو گلو و فکر و ذهنش گیر کرده ، داره عقده گشائی می کنه .

یکیش اینه که طرف دیگه بیخیله ! یعنی از هفت دولت آزاده و زده به سیم آخر ! یعنی اینکه بی خیالش باش دیگه وگرنه بهت سنگ پرتاب می کنه هااااااا  !!!!!!

البت اینو نمی شه تکذیب کرد بعضی جاها واقعا" شرایط حکم می کنه که خیلی بی پرده حرف بزنیم . مثل زمانی که ......  (عجب این بشر منحرفه !)

در کل اینان کلمات گهربار اینجانب بودندبید ، مشاهده می کنید که چه بی پرده و مستقیم سخن کردیم ! یعنی همون گفتیم (فارسی قدیم بید) اما اصلا" حرف بی ادبی نزدم (علی مظلوم می شود !)



یه چیزی : اگه راجع به بعضی مسائل یا بعضی اشخاص صحبت می کنم ، اصلا" دلیل بر اهمیت اون آدم یا حرفاش نیست ! بر عکس ، می خوام بگم که چه قدر بی اهمیته !

من اگه خدا بودم ...

اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود ، خشت اول منو ما
چه عیبی داشت اگه فردا ، جهان بهتر از این می شد
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین میشد

اگه کفره کلام من ، یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازی واژه ،  نمی بازم من کافر
صدای زنگ بی رحمی ، سر هر کوچه و برزن
به گریه میرسه از درد ، دل سنگ و دل آهن

من اگه خدا بودم ...


 

لوله !

گفت "فلانه" لوله شو بسته ! با خودم گفتم اگه "فلان" هم می تونست لولش رو ببنده شاید وضع دنیا از اینی که هست  بهتر می شد و عشق واقعی نمایان تر !

عجب !

جالبه ! می خوان کندو بزنن ! خب به سلامتی ، موفق باشن . دنیا رو چه دیدی ؟ شاید عسلای خوشمزه ای تولید کردن !

اما اون زمان که یه گروه همین فرمی تشکیل دادیم ، شاید مشکل من بودم ، ببخشید که بد قولی کردین ! واقعا" متاسفم . نه عقده ای نیستم ، فقط بعضی چیزا واسه آدم خیلی گرون تموم می شه که باید جبران شه !

واقعا" خوشم اومد از کاکتوس که از همون اول گفت " نمی تونم " ، اما بعضیا ....
حالا با یک عمرانی داریم کاری رو شروع می کنیم ، فقط واسه اینکه معنای کلمه ی  " بی بخار " رو به عینه به بعضیا نشون بدم ! همون سیب زمینی ، زیاد فرقی نمی کنه !


یه چیز 1 : نمی دونم ، زیاد دوست ندارم در مورد نت و این جور چیزا بنویسم ، اما خب چه کنم که شغلم با نته و تا این کامی جونو روشن می کنم یاد نت و این مسخره بازیا می افتم .
یه چیز 2 : جوان پر رو شده ؟!! بود ، خبر نداشتی !

بشکنه این دست که نمک نداره !

بابا دوست کیلو چنده که حالا اینترنتیش چی باشه ؟!! مورچه چیه که کله پاچش باشه ؟!! همچین می گن دوست ! نه جونم اینا همش کشکه ! اگه امروز سرتو بذاری زمین کی با خبر می شه ؟ اگه سر از بیمارستان در بیاری کی به یادته ؟ هیشکی ! مطمئن باش اونی هم که داره واست زبون می ریزه ، اونی هم که دلش واست تنگ می شه ، اونیم که واست اشک می ریزه واسه منافع شخصیشه و بس !

البت دوستای قابل احترام و جون جونی هم داشتم (مثل مهسا جون و  شکو جون) که هم فکرن و دوستیشون بهم ثابت شده ، اما اکثرا" فقط ما واسه دوستان بدون هیچ چشم داشتی در اختیارشون بودیم ! که دوستی و زبون بازیشون زمانی گل می کنه که بهت احتیاج دارن !

بشکنه این دست که نمک نداره !

سرآغاز ...

می دونم خدا که منو تو دیتا بیست داری ، اما هر چی رکوئست می فرستم انگار نه انگار ، شاید مشکل از سرور باشه ، اما انی وی بازم می گم خدایا به امید تو ، خیلی چاکریم !

امان از این بی عقلی آدما ، اونقدر خنگول تشیف دارن که اصلا" نمی دونن چه غلطی دارن می کنن ، مثل یه مورچه تو لیوان که جونش داره در میاد که از لیوان بیاد بیرون ، وگرنه باید تو همون آب ته لیوان دست و پا بزنه !

حالا آدما هم چند دسته هستن ، یکی که مث شلغم نشسته و می گه این نیز بگذرد . یکی داره داره جون می کنه که بیاد بیرون ، اون یکی هم هر دفعه از اون دو تای دیگه تقلید می کنه . اما خب ، هر سه تاشون آخر سر می میرن ! به کی خوش گذشت این وسط ؟ آ باریکلا ! اون شلغمه !

داستان ما به سر رسید ، مورچه ها همشون مردن !