Game over

از زندگي خسته شدم ، كاش هر چي زودتر راحت شم ، بميرم . بميرم كه ديگه روز و شب آه نكشم و حسرت اين و اونو نخورم ، بميرم تا اين وضع فلاكت بار و بد شاشي ، ببخشید ، بد شانسی و بدبختي رو نبينم ؛ آخه من به چه درد مي خورم ؟

جملات بالا ، جملاتي تكراري و حاكي از نااميدي خيلي از ماهاست ؛ اما به راستي چرا ؟ (لفظ قلممو شخصا" بخورم !)


بايد بگم كه دلايل بازگو كردن جملات بالا فقط تو "داشتن عقل" ما آدما و اشتراكش با "عاقلانه فكر نكردن" خلاصه مي شه ، به عبارت ديگه ما قدرت تفكر و تجزيه  تحليل رو داريم ؛ اما اونطور منطقي كه بايد به زندگي نگاه كنيم ، نگاه نمي كنيم . قصد ندارم پروفسور بازي در بيارم ؛ چون خودتون مي دونيد كه من يه پروفسورم !

مشكل از كجاست ؟ با خودت رو راست باش ، واقعا" مشكل از تنبلي و سستي خودت نيست ؟! واقعا" مشكل از طرز فكر احمقانه ي خودت نيست ؟ واسه چيزي كه مي خواستي و مي خواي چه قدر و چطور تلاش كردي ؟ درسته كه خيلي چيزا رو نمي شه تغيير داد ؛ مثلا" عزيزي رو كه ديگه بين ما نيست نمي شه زنده كرد ؛ ولي مي شه به طور منطقي باهاش كنار اومد .

دلتو خوش كردي به چيزي كه آيا مي شود آيا نمي شود ؟! به باد تكيه دادي و هر از گاهي سرابي رو تو روياهات مجسم مي كني . از واقعيت فرار مي كني و سر خودتو شيره مي مالي كه بالاخره يه روزي ، يه جائي ، به يه نحوي كارات درست مي شه يا مي ميري و راحت مي شي ؟ خاك عالم ! فلاني چندين ميليارد بهش ارث رسيده ، حسوديت مي شه و مي گي اون خوش شاشه و ، ببخشيد ؛ خوش شانسه و تو بد شانس ؟ به باباي اون پسره هم ارث رسيده بود آيا ؟ به پدر بزرگش چي ؟! بالاخره يكي جون كنده كه اونقدر پولدار شده نكبت !

خوب واقعا" من چي مي خوام ؟ آيا واقعا" تموم چيزائي رو كه داشته باشم ، تموم آرزوهام برآورده شه ، بازم آه نمي كشم ؟ بازم احساس كمبود و افسردگي نمي كنم ؟ چرا ، مطمئنا" همه ي آدما كمبوهائي دارن و از اونجائي كه حريصن ، هيچ وقت چيزائي رو كه دارن رو نمي بينن و چيزاي بيشتري مي خوان . مطمئني كه به احساس غم و غصه خوردن و آه كشيدن عادت نكردي ؟ اگه عادت كردي دنيا رو هم بهت بدن بازم همينه كه هست ، چون هنوز قوي نشدي و باز با كوچكترين نا ملايمتي آرزوي مرگ مي كني و چيزاي بيشتري مي خواي ، اينو بدون كه هيچ آدمي بدون كمبود وجود نداره !

فرض كن مردي ، چطور اينقدر مطمئني كه راحت مي شي ؟ چه طور فكر مي كني وقتي كه مردي انگار خوابيدي و هيچي رو حس نمي كني ؟ فكر نمي كني شايد بري جاي ديگه كه از اينجا بدتر باشه و با التماس و اشك و زاري بخواي كه برت گردونن ، حتي با مشكلات بيشتر ؟! چطور مطمئني كه اگه مردي ، دوباره آرزوي مرگ نكني و غصه نخوري ؟!!

وقتي آدم اومد روي زمين لخت بود ، زير آسمون بود و زير پاش زمين . كنار طبيعت بود و دريا و آسمون آبي و هوا . وقتي احساس بدي داري ، وقتي درد مي كشي ، اين روحته كه درد مي كشه ، اين روحته كه آزرده و غمگين مي شه و باعث مي شه آه سوزناك و غمگيني بكشي . آخرين باري كه رفتي به دل طبيعت كي بود ؟ آخرين باري كه دريا و جنگل و كوه رو ديد كي بود ؟ يادته آخرين بار به كجا مسافرت رفتي ؟! روح آدم با در آهني و ديوار سيماني و گچي سازگار نيست . آدم اولين بار روي طبيعت اومد ، ‌نه توي خونه ي بتني !

همش كاراي تكراري ، افكار مسموم منفي ، فكر كردن به كمبودا و نداري و داشته هاي ديگران . شده تا به حال ريسك كني و دلتو بزني به دريا و كاري كه ازش وحشت داري ؛ اما خوشحالت مي كنه و به نفعته رو انجام بدي ؟! خب ، تا كي مي خواي منتظر معجزه بموني ؟ چرا خودت نمي خواي معجزه گر باشي ؟ چرا يه كار تكراري بي هدف رو كه تا به حال هيچ سودي ازش نبردي رو تكرار مي كني ؟  كتك مي خواي نه ؟!

تو بازي هاي كامپيوتري ، وقتي جاي شخصيت اول بازي قرار مي گيريم ، خيلي احساس شور و هيجان بهمون دست مي ده . حتي وقتي تير مي خوريم ، شكست مي خوريم ، زخمي مي شيم ، مي بازيم و كشته مي شيم ! اما دوباره از اول شروع مي كنيم . چرا نمي خوايم خود واقعيمون رو بازي كنيم ؟ وقتي كه تير روزگار رو مي خوريم چرا از زندگي سير مي شيم ؟ چرا وقتي شكست مي خوريم و زخمي مي شيم يا مي بازيم از اول بازي نمي كنيم ؟ دليلش اينه كه ما اين بازي رو خيلي خيلي جدي گرفتيم و ازش مي ترسيم !

طراحان بازي هاي كامپيوتري دارن جون مي كنن كه يه بازي اي بسازن كه بيشتر به واقعيت نزديك باشه و ملموس تر ، از طرفي كل زندگي ما آدما يه بازيه ، يه سرگرمي . هيچ بازي اي به اين ملموسيت (كلمه جديده) وجود نداره و نخواهد داشت ! بازي اي كه مرگ نشونه ي پايان بازي نيست ، مرگ فقط رفتن به مرحله ي بعديه . پس سعي كن اين مرحله رو ببري ، چون بعد از مرحله ي بعد ، ديگه نمي توني از اول بازي  كني و اونجاست كه بهت مي گن Game over !


يه چيزي: چه غلطا !
يه چيز ديگه:  متن رو يه بار ديگه ؛ بدون غرور بخون ، توهم ورت نداره كه عقل كلي‌ !

برف

هوس کردم دوباره برف بياد و منو بيرون ببري. صدای پاهامون رو توی برفا فراموش نمی‌کنم. شاید چند بار، ـ فقط برای لوس بازی ـ، لیز بخورم که تو دستمو بگیری و بلندم كني.بعد بهم بگي: "مواظب باش ديگه نيفتي" منم بگم اين جا چرا برفاش آب نشده، من مي‌ترسم دوباره بيفتم. و تو منو محكم بگيري بعدش بگي: "نترس من گرفتمت، ديگه نمي‌افتي".
کاش این زمستون به این زودیا تموم نمی‌شد. کاش دوباره هوا سرد می‌شد و برف می‌بارید. و یه بار فرصت ديگه فرصت مي‌شد که با هم تو برفا بيرون بريم. چي مي‌شد این دفعه دیگه جایی کار نداشتی. چه خوب بود كه اون موقع، تو موبایلتو فراموش می کردی که برداری که هیچ کسی بهت زنگ نزنه.

ارزش

تو زندگي آدما واسه هر كسي چيزهائي ارزش و چيزهائي ضد ارزش وجود دارن ، به عبارت ديگه چيزهائي واسه آدم ارزشمند و چيزهائي بي ارزش هستند . خصيصه هاي ارزشمند ، موجب اهميت و خصيصه هاي بي ارزش موجب بي اهميت شدن شي مي شه ، البته بستگي داره كه ديد ما بر اساس وجدان ، ظاهري هستش يا عميق تا چه خصوصياتي رو ارزشمند يا بي ارزش بدونيم .

 حالا ؛ اين چيزها كه همه اجسام مادي هستن (جنبه هاي معنوي هميشه ارزشمندن) ، از شير مرغ تا جون آدميزاد  ، بر اساس داشته ها لقب ارزشمند و يا بي ارزش به خودشون گرفتن ، در صورت داشته هاي ارزشمند ، يك شي با ارزش و در صورت داشته هاي بي ارزش يك شي ارزشمند تلقي مي شن .

هر شخص بنا به ديدگاهش ، چيزي رو ارزشمند و چيزي رو بي ارزش تلقي مي كنه ؛ از طرفي هر چيزي ممكنه هم بي ارزش باشه هم ارزشمند ، مثلا" مدارك دانشگاهي ايران به طور كل بي ارزش يا كم ارزش هستن ، اما براي كسي كه وقت گذاشته و مدرك رو گرفته ممكنه خيلي با ارزش بياد ، آدما به طور كل موجودات ارزشمندي هستن ، اما آدماي متقلب ، احمق و كوته فكر خيلي بي ارزشن !

از اونجائي كه حقيقت يكيه و اجتماع نقيضين غير ممكن ، پس مي شه نتيجه گرفت كه اون آبجكت حتما" يا بي ارزشه يا حتما" ارزشمند .

پس اگه كسي در جهت منفي تلاش كرده ، حتما" كارش بي ارزش بوده و بي ارزش بودن اون كار از بي ارزش بودن بار منفي استناد مي شه ؛ در صورتي كه اون بار منفي براي اون شخص ، بار مثبت و به عبارتي اون كار بي ارزش ارزشمند تلقي مي شد . آدماي مشهور هم ارزشمند و هم بي ارزشند ! آدمائي كه از جهات مثبت مشهورند ، با ارزش و اونائي كه از جهات منفي مشهورن ، بي ارزش هستن .

خصيصه هاي خوب انساني كه معنوي هستند ، هميشه با ارزشند و هميشه اينها هستن كه به آدم ارزش مي بخشن و احساس مهم بودن رو القاء مي كنن ، اما متاسفانه به علت ظاهر بيني آدما چيزهاي پست مادي و بي ارزشي (مثل پول يا مقام يا مدرك) باعث به ظاهر ارزشمند شدن شخصي مي شن كه در واقع اين نوع ارزشمند بودن عينا" نشونه ي بي ارزش بودن اون آدمه و اينطور آدما كه هنر و خصيصه ي معنوي جز ماديات ندارن ، تنها چيزاي با ارزش براشون ، همون چيزهاي بي ارزش مادي هستش .


يه چيزي: سرت گيج رفته ، مي دونم !
يه چيز ديگه: به نظرت آدم ارزشمندي هستي يا بي ارزش ؟

دوستی خاله ماره !

قصه ی گزیدن و مار
از تو روزنه به یک بار
توی آئین یه هوشیار
نا رواست سنت تکرار

حالا این رفیق هوشیار
دستخوش زخمه به صد بار
توی آستین رفاقت
پرورونده ارتش  مار

دوستي با اين خاله ماره
به غم و بدي دچاره
دست اون به دور گردن
مثل يك طناب داره

همه شون خوش خط و خالن
به مرامشون شون می بالن
اما نیش ها زدن از پشت
گاهی حال ، گاهي بی حالن

هر کدوم تاج سرم شد
مونس و عزیز ترم شد
نیشش از همه قوی تر
مایه ی درد سرم شد

بعضی ظاهرا" بی آزار
خيلي معصوم بودن انگار
ولي پوستشون عوض شد
طبق اون غريضه ي مار

من همونم كه دوباره
چاكر هر چی  که ماره
زندگيش جاي شيريني
خيلي تلخه ، زهر ماره

طفلكي  مار بيچاره
ارزش بخشش نداره
اما من بازم گذشتم
حقم آرامشه ؛ آره !

این ترانه هم بالاجبار
قافیه اش ست شده با "آر"
بپا ای جوان بيدار !
توی انتخاب یک یار


يه چيزي : چه خوش گفت آن جوان نامدار ؛ هم اكنون بده يك ماچ آبدار