Game over
جملات بالا ، جملاتي تكراري و حاكي از نااميدي خيلي از ماهاست ؛ اما به راستي چرا ؟ (لفظ قلممو شخصا" بخورم !)
بايد بگم كه دلايل بازگو كردن جملات بالا فقط تو "داشتن عقل" ما آدما و اشتراكش با "عاقلانه فكر نكردن" خلاصه مي شه ، به عبارت ديگه ما قدرت تفكر و تجزيه تحليل رو داريم ؛ اما اونطور منطقي كه بايد به زندگي نگاه كنيم ، نگاه نمي كنيم . قصد ندارم پروفسور بازي در بيارم ؛ چون خودتون مي دونيد كه من يه پروفسورم !
مشكل از كجاست ؟ با خودت رو راست باش ، واقعا" مشكل از تنبلي و سستي خودت نيست ؟! واقعا" مشكل از طرز فكر احمقانه ي خودت نيست ؟ واسه چيزي كه مي خواستي و مي خواي چه قدر و چطور تلاش كردي ؟ درسته كه خيلي چيزا رو نمي شه تغيير داد ؛ مثلا" عزيزي رو كه ديگه بين ما نيست نمي شه زنده كرد ؛ ولي مي شه به طور منطقي باهاش كنار اومد .
دلتو خوش كردي به چيزي كه آيا مي شود آيا نمي شود ؟! به باد تكيه دادي و هر از گاهي سرابي رو تو روياهات مجسم مي كني . از واقعيت فرار مي كني و سر خودتو شيره مي مالي كه بالاخره يه روزي ، يه جائي ، به يه نحوي كارات درست مي شه يا مي ميري و راحت مي شي ؟ خاك عالم ! فلاني چندين ميليارد بهش ارث رسيده ، حسوديت مي شه و مي گي اون خوش شاشه و ، ببخشيد ؛ خوش شانسه و تو بد شانس ؟ به باباي اون پسره هم ارث رسيده بود آيا ؟ به پدر بزرگش چي ؟! بالاخره يكي جون كنده كه اونقدر پولدار شده نكبت !
خوب واقعا" من چي مي خوام ؟ آيا واقعا" تموم چيزائي رو كه داشته باشم ، تموم آرزوهام برآورده شه ، بازم آه نمي كشم ؟ بازم احساس كمبود و افسردگي نمي كنم ؟ چرا ، مطمئنا" همه ي آدما كمبوهائي دارن و از اونجائي كه حريصن ، هيچ وقت چيزائي رو كه دارن رو نمي بينن و چيزاي بيشتري مي خوان . مطمئني كه به احساس غم و غصه خوردن و آه كشيدن عادت نكردي ؟ اگه عادت كردي دنيا رو هم بهت بدن بازم همينه كه هست ، چون هنوز قوي نشدي و باز با كوچكترين نا ملايمتي آرزوي مرگ مي كني و چيزاي بيشتري مي خواي ، اينو بدون كه هيچ آدمي بدون كمبود وجود نداره !
فرض كن مردي ، چطور اينقدر مطمئني كه راحت مي شي ؟ چه طور فكر مي كني وقتي كه مردي انگار خوابيدي و هيچي رو حس نمي كني ؟ فكر نمي كني شايد بري جاي ديگه كه از اينجا بدتر باشه و با التماس و اشك و زاري بخواي كه برت گردونن ، حتي با مشكلات بيشتر ؟! چطور مطمئني كه اگه مردي ، دوباره آرزوي مرگ نكني و غصه نخوري ؟!!
وقتي آدم اومد روي زمين لخت بود ، زير آسمون بود و زير پاش زمين . كنار طبيعت بود و دريا و آسمون آبي و هوا . وقتي احساس بدي داري ، وقتي درد مي كشي ، اين روحته كه درد مي كشه ، اين روحته كه آزرده و غمگين مي شه و باعث مي شه آه سوزناك و غمگيني بكشي . آخرين باري كه رفتي به دل طبيعت كي بود ؟ آخرين باري كه دريا و جنگل و كوه رو ديد كي بود ؟ يادته آخرين بار به كجا مسافرت رفتي ؟! روح آدم با در آهني و ديوار سيماني و گچي سازگار نيست . آدم اولين بار روي طبيعت اومد ، نه توي خونه ي بتني !
همش كاراي تكراري ، افكار مسموم منفي ، فكر كردن به كمبودا و نداري و داشته هاي ديگران . شده تا به حال ريسك كني و دلتو بزني به دريا و كاري كه ازش وحشت داري ؛ اما خوشحالت مي كنه و به نفعته رو انجام بدي ؟! خب ، تا كي مي خواي منتظر معجزه بموني ؟ چرا خودت نمي خواي معجزه گر باشي ؟ چرا يه كار تكراري بي هدف رو كه تا به حال هيچ سودي ازش نبردي رو تكرار مي كني ؟ كتك مي خواي نه ؟!
تو بازي هاي كامپيوتري ، وقتي جاي شخصيت اول بازي قرار مي گيريم ، خيلي احساس شور و هيجان بهمون دست مي ده . حتي وقتي تير مي خوريم ، شكست مي خوريم ، زخمي مي شيم ، مي بازيم و كشته مي شيم ! اما دوباره از اول شروع مي كنيم . چرا نمي خوايم خود واقعيمون رو بازي كنيم ؟ وقتي كه تير روزگار رو مي خوريم چرا از زندگي سير مي شيم ؟ چرا وقتي شكست مي خوريم و زخمي مي شيم يا مي بازيم از اول بازي نمي كنيم ؟ دليلش اينه كه ما اين بازي رو خيلي خيلي جدي گرفتيم و ازش مي ترسيم !
طراحان بازي هاي كامپيوتري دارن جون مي كنن كه يه بازي اي بسازن كه بيشتر به واقعيت نزديك باشه و ملموس تر ، از طرفي كل زندگي ما آدما يه بازيه ، يه سرگرمي . هيچ بازي اي به اين ملموسيت (كلمه جديده) وجود نداره و نخواهد داشت ! بازي اي كه مرگ نشونه ي پايان بازي نيست ، مرگ فقط رفتن به مرحله ي بعديه . پس سعي كن اين مرحله رو ببري ، چون بعد از مرحله ي بعد ، ديگه نمي توني از اول بازي كني و اونجاست كه بهت مي گن Game over !
يه چيزي: چه غلطا !
يه چيز ديگه: متن رو يه بار ديگه ؛ بدون غرور بخون ، توهم ورت نداره كه عقل كلي !