من مسلمان شدم ...
ساعت 2 نصفه شبه ... پنجره رو باز می کنم . تنفس هوای مرطوب و خنک شمال چه لذتی داره .... در مورد جن مطلب می خونم ، از نظر روحی احساس قدرت می کنم . انگار که معجزه شده و دیدگاه من به دنیا و محیط اطرافم وسیع تر ، نمی دونم شاید غم هام رو فراموش کردم ... اما نه ، مشکلاتم دارن رژه می رن اما من بی خیالم ! خدایا از ته دل سپاسگزارم . من دیگه علی دیروزی نیستم !
یه چیزی : دیدی آخر سر این حوری های بهشتی شیطون بلا مخ ما رو زدن ؟!! تو هم سعی کن اونا رو هم تور کنی ، اینا موقتی هستن .
انگار دنیا تو مشتمه ، وقتی که بهشت خدا فکر می کنم ، وقتی که فکر می کنم کل دنیا بهونست ، وقتی که چشمم به این دنیا و تعلقاتش نیست ، وقتی که به حوری بهشتی موعود خدا فکر می کنم ، وقتی به این فکر می کنم که حتی پدر و مادرم هم موقتی هستن ، قدرت بزرگی رو می بینم که باید ازش حساب ببرم . ای قدرت بزرگ ! خودت کمکم کن که اون طوری که تو می خوای باشم . التماس می کنم .
تو بهار 23 سالگیم مسلمون شدم ... عهد بستم که تلاش کنم تا گذشته ی نا مسلمونی رو جبران کنم ، سعی کنم مسلمون بمونم و مسلمون بمیرم . خوشحالم که کورکورانه مسلمون نشدم .
اضافه شد : بابا ما آخر سر فصل ها رو مثل ماه ها یاد نگرفتیم . تو زمستان ۲۳ سالگیم مسلمون شدم که می شه بهار ۲۴ سالگی !
یه چیزی : دیدی آخر سر این حوری های بهشتی شیطون بلا مخ ما رو زدن ؟!! تو هم سعی کن اونا رو هم تور کنی ، اینا موقتی هستن .
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۵/۰۴/۰۲ ساعت 18:50 توسط جوان
|