باز هم نوروز اومد و حس و حال خاصی که میگه قراره نسل جدیدی از اتفاقات پیش بیاد. اتفاقاتی که ظاهراً شادی بخشه. چند سالی هست که شور و شوق نوروز، مثل دوران بچگی وجود نداره. اما هنوز یه ته خوشی وجود داره. یه شادی کوچولو که از اعماق روحیه ی خسته و افسرده و صورت لبخند روی صورت خشکمون می شینه.

بزرگ شدیم. فهمیدیم که زندگی سخته. فهمیدیم که بار سختی ها تو این دنیا خیلی بیشتر از شادیهاشه. فهمیدیم که باید جنگید و مقاومت کرد. که صبر داشت و گاهی سکان زندگی رو به زمان سپرد.

فکر می کنم هنوز هم آدمایی هستن که خودخواه نیستن. که اسیر پول نیستن و برای منفعت شخصی حریص نیستن. آدمایی که ظاهرشون عین باطنشونه. آدمایی که می مونن و مهربونن. آدمایی که به خاطر پول و مقامت، به خاطر سودی که از تو نصیبشون می شه کنارت نیستن. آدمایی که ذاتاً نوع دوستن و خوب... از خدا می خوام که همچین آدمایی رو همیشه سر راهمون بذاره.

برای همه ی دوستان و دشمنان، چه اونایی که موندنی بودن، چه اونایی که رفتن و چه اونایی که خودم ترکشون کردم آرزوی آرامش دارم. آرزو می کنم که موقعیتی نصیبشون شه که که بتونن به اندازه ای که به جسمشون می رسن، به فکر روحشون هم باشن. امیدوارم روح کسی مریض نشه که این بدترین درده.

از طرف دوستان افکار مخفی سال نو رو با بهترین آرزوها تبریک می گم.


یه چیزی: خدا بیامرز خسرو شکیبایی بعد مرگش چه قدر فیلم بازی کرد!
یه چیز دیگه: داستان عباس آقا رو به دلیل مشغله نتونستم ادامه بدم، ببخشید.
یه چیز دیگه تر: من صاحب یک ماشین صفر شدم. نمی گم چی