سرآغاز ...
می دونم خدا که منو تو دیتا بیست داری ، اما هر چی رکوئست می فرستم انگار نه انگار ، شاید مشکل از سرور باشه ، اما انی وی بازم می گم خدایا به امید تو ، خیلی چاکریم !
امان از این بی عقلی آدما ، اونقدر خنگول تشیف دارن که اصلا" نمی دونن چه غلطی دارن می کنن ، مثل یه مورچه تو لیوان که جونش داره در میاد که از لیوان بیاد بیرون ، وگرنه باید تو همون آب ته لیوان دست و پا بزنه !
حالا آدما هم چند دسته هستن ، یکی که مث شلغم نشسته و می گه این نیز بگذرد . یکی داره داره جون می کنه که بیاد بیرون ، اون یکی هم هر دفعه از اون دو تای دیگه تقلید می کنه . اما خب ، هر سه تاشون آخر سر می میرن ! به کی خوش گذشت این وسط ؟ آ باریکلا ! اون شلغمه !
داستان ما به سر رسید ، مورچه ها همشون مردن !
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ ساعت 22:9 توسط جوان
|