تو پارک دیدمش. روی نیمکت نشسته بود و با چشماش از آب و هوا استفاده می کرد.اینقدر تو بحر نوامیس مردم بود که احتمال دادم پلیس امنیت اجتماعی شده باشه.
منو که دید شوکه شد! بلند شد و چاق سلامتی گرمی باهام کرد.
می گفت :" عجب جامعه ای شده ها! تو رو خدا ببین با چه سر و وضعی میان بیرون! دیگه روی این جونورای ماهواره رو هم سفید کردن! "
(تو دبیرستان ازون بچه مثبت های روزگار بود. ازونایی که تا گوش مفت گیر می آورد شروع می کرد به نصیحت کردن)
ازم پرسید :" ببینم تو ازدواج کردی؟ "
گفتم :" ازدواج؟ من ؟ نه بابا! ازدواجم کجا بود! "
گفت :" حق داری والله! انتخاب خیلی سخت شده. به هیشکی نمیشه اطمینان کرد. اما از من می شنوی ، دنبال زن زیبا نباش! به قول پدر خدابیامرزم، زن زیبا مال مردمه. هرجا بره و هرکاری بکنه همیشه چند جفت چشم از حدقه بیرون زده دنبالشه.همیشه نگرانی که تنهاش بذاری و جایی بری . دیگه احساس امنیت نمی کنی. شک و تردید میاد تو زندگیت و مثه خوره می افته به جونت! بهرحال اونم آدمه ( مرده؟! ) اگه یه ذره خرده شیشه هم داشته باشه که دیگه هیچی، بعد يه مدت ممكنه سي دي مامانش دست بچه ش باشه! و اون موقعه كه زندگيتو به آتيش مي كشه و ...
سامان داشت به حرفاش ادامه مي داد كه چشمم افتاد به يه خانومي كه به سمت ما مي اومد!
من : "wow! سامان اونو ببين! الله اكبر ... چه كرده خدا! " 
زن نزديك تر كه شد رو به سامان كرد و گفت : شرمنده سامان جون كه منتظرت گذاشتم!
سامان همينطور كه بلند ميشد ، رو به من ادامه داد : البته من ترجيح دادم ، بسوزم و بسازم!