پير که بشويم همه چيز يادمان مي‌رود...يادمان مي‌رود زماني بچه بوديم و بچه‌اي داشتيم...
يادمان مي‌رود عينک ته‌استکاني پدربزرگ را به چشم مي‌زديم و ادايش را درمي‌آورديم!
يادمان مي‌رود زماني عاشق کسي بوديم که بايد فراموشش مي‌کرديم
يادمان مي‌رود اينقدر از کار کردن خسته مي‌شديم که هر روز آرزوي بازنشستگي مي‌کرديم!
پير که بشويم همه چيز يادمان مي‌رود...
پير که بشويم حتي زندگي کردن هم يادمان مي‌رود...
پير که بشويم همه چيز يادمان مي‌رود.... پير که بشويم افق پيش روي ما مرگ است!

...

پیر که بشویم. می شویم عین .....؟!